به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

پاییز به رغم نیّر اعظم

افراخت به باغ و بوستان پرچم

همچون گه امتحان یکی دژخیم

در خشم و لبانش پر ز باد و دم

طفلان چمن ز هیبتش لرزان

رخ‌زرد و نژندچهر و بالاخم

هرکو پی امتحان فراز آید

بیرون کندش ز بوستان در دم

بر سنگ زند دوات مینا را

وز هم بدرد کتاب اسپر غم

شیرازه کشد ز دفتر کوکب

معجر فکند ز عارض مریم

افتد گل اختر از فراز شاخ

زین جور، به زیر پای نامحرم

بر باد دهد بیاض داودی

وز پیکر یاسمین کشد ملحم

از سبزه و گل تهی شود گلشن

چون علم ز صدر خواجهٔ عالم

دستور معارف آنکه نشناسد

خود گوز از کوز و شلغم از بلغم

یک‌چند ز مهر بود با خواجه

پیوند وفاق بنده مستحکم

گفتم که وزیر ازین گرامی‌تر

نازاده ز پشت دودهٔ آدم

دیدم همه خلق دشمنند او را

نامش نبرند جز به لعن و ذم

گفتم که به علم وی حسد ورزند

کاین خواجه بود ز دیگران اعلم

چون یافتمش که نیست در واقع

آن علم که با حسد شود توأم

گفتم که به جاه او حسد آرند

قومی که فروترند ازین سُلّم

دیدم وزرا هم اندربن معنی

هستند شریک خلق بیش و کم

گفتم به یقین ز خلق نیکویش

تشویر خورند اندرین عالم

کاین خواجه ‌ز خوی خوش سبق برده است

در عالم خود ز عیسی مریم

مردانگی و وفا و خوش‌عهدی

در ذات شریف او بود مدغم

این خوش‌منشی و همت والا

با بدمنشان کجا شود همدم

اهریمن هست منکر جبریل

گرسیوز هست دشمن رستم

یکچند بدین خیال‌ها بودم

مستغرق مدح خواجهٔ اعظم

هر جا که حدیث رفتی از خواجه

گفتی شده‌ام به مدحتش ملهم

تا نوبت امتحان فراز آمد

وز تنگ شکر پدید شد علقم‌

نبسوده هنوز دست‌، شد معلوم

چرم همدان ز دیبهٔ معلم

معلومم شد که هیچ بارش نیست

این جفته گذار کُرهٔ بدرم

گه گاه به قند مشتبه گردد

کز دور سپید می‌زند شغلم

ذوقش چو عقیده اش کج اندر کج

فکرش چو سلیقه‌اش خم‌اندر خم

آنگه که به علم برگشاید لب

آنگه که به نطق برگشاید فم

تحقیقاتی کند پراکنده

گویی که ز دست چرس و می با هم

دیوانگی و سفاهتی مخلوط

پس کبر و جلافتی بدان منضم

هر شخص نجیب‌ از درش محروم

هرگول و سفیه در برش محرم

شهرت‌طلب است‌ و نامجو،‌ لیکن

بر قاعدهٔ برادر حاتم

گر کس نبود مراقبش ناگه

شاشد به میان چشمهٔ زمزم

با جامعهٔ محصلین باشد

دشمن‌، چو بخیل آهوان ضیغم

خواهد که محصلین بی‌ثروت

بی علم زیند و اخرس و ابکم

گوید که چو علم عامه شد افزون

بقال و لبوفروش گردد کم

باید که خواص و اغنیا باشند

با علم وعوام خلق لایعلم

گر خوف ز شه نباشدش یک‌روز

در خمرهٔ کودکان بریزد سم

امسال در امتحان شاگردان

بگشاد عناد فطریش پرچم

از شدت خبث‌، جمله را ردکرد

بنواخت به علم ضربتی محکم

هرگوشه که بد معلمی دانا

زد نیش بر او چو افعی ارقم

هرجای که دید لوطیئی نادان

بر جمع افاضلش نمود اقدم

از قوت معلمین فاضل کاست

بنهاد به صرفه مبلغی برهم

بخشید سپس هزارگان دینار

آن راکه نبود قدر یک درهم

در راه کتاب‌های بی‌مصرف

تقسیم شد آنچه بد درین مقسم

گویی که در انتخاب هر چیزی

بودست به کج‌سلیقگی ملزم

شخص عربی گماشت تا سازد

در سیرت شیعیان یکی معجم

اسرار طبیعی و مقالیدش

پرکرده جهان و نزد تا مبهم

او زر به شفای بوعلی بخشد

تابنهد از آن به زخم ما مرهم

از ترجمهٔ شفا چه سود امروز

کی قطره کند برابری با یم

آنجا که بر آسمان پرد مردم

نازش نسزد بر اشهب و ادهم

این نخبهٔ کار او است خود بنگر

تا چیست بقیتش ز کیف و کم

ای خواجه دریغ لطف شاهنشه

بر چون تو سفیه پر ز باد و دم

غبنا که دراز مدتی دل را

در دوستی تو داشتم خرم

پنداشتم ار مرا غمی زاید

در چشم تو ازغم من آید نم

آوخ که ز جبن و غفلت افزودی

هنگامهٔ بستگی غمم بر غم

خواهم که حمایت از تو برگیرد

آن آصف بارگاه ملک جم

تا با دوسه هجوآن کنم با تو

کت خانه شود حظیرهٔ ماتم

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:28 PM

جلوه گر شد شب دوشین چو مه عید صیام

کرد از ابرو پیوسته اشارت سوی جام

یعنی ای باده کشان باده حلال است حلال

یعنی ای دلشدگان روزه حرام است حرام

مه من نیز پی رؤیت فرخنده هلال

همچو خورشید فراز آمد از خانه به بام

تا همی ابروی او دیدم من با مه نو

هیچ نشناختم آیا مه نو هست کدام

شد او بیهده جوبای هلالی ز سپهر

من از آن روی نکو یافته صد ماه تمام

تا بدیدیم سپس با دل خرم مه نو

این‌چنین گفتم با آن صنم سیم‌اندام

ای دو یاقوت روان تو مرا قوت روان

هله وقت است که از لعل تو برگیرم کام

زانکه من بوسهٔ سی روزه ز تو خواهانم

هین اداکن تو مرا آنچه به من بودت وام

همچو طاوس بپا خیز و بریز از دل بط

به قدح بادهٔ گلرنگی چون خون حمام

داد دل بستان از باده درین فرخ عید

که مه روزه ز جان و دل ما برد آرام

باده بگسار و به‌ جای شکر و نقل بخوان

هر زمان مدحت مخدوم من آن صدرکرام

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:28 PM

بزم طرب ساز وین فراز در غم

سادهٔ زیبا بخواه و بادهٔ در غم

خون سیاووش ربز در کف موسی

قبلهٔ زردشت زن به خیمهٔ رستم

مطرب‌! چون ساختی نوای همایون

گاه ره زیر ساز و گاه ره بم

باده همی ده مرا و بوسه همی ده

بوسه مؤخر خوش است و باده مقدم

ساقی‌، روی تو زبر زلف چه باشد

روزی روشن نهفته در شب مظلم

گویی پشت من است زلف تو آری

ورنه چرا شد چنین شکسته و درهم

تنها پشت من از تو خم نگرفته است

پشت جهانی است زیر بار غمت خم

جز غم رویت‌، مراست غم‌ها در دل

خوش به مثل گفته‌اند یک دل و صد غم

شد غم زلفت مرا زباد چو دیدم

ملک پریشان و کار ملک مقصم‌

ملکی کز دیرباز عهد کیومرث

بود چو باغ ارم شکفته و خرم

دیده شکوه سیامک و فر هوشنگ

شوکت طهمورث و شهنشهی جم

فر فریدون و دادخواهی کاوه

رای منوچهر و کینه‌توزی نیرم

داوری کیقباد و حشمت کاووس

فره کیخسرو شجاعت رستم

وان ملکان گذشته کز دهش و داد

بد همه را ملکت زمانه مسلم

وان وزرای بزرگ کاندر هرکار

بودند از کردگار گیتی ملهم

وانهمه جنگ‌ آوران نیو که بودند

جمله به نیروی‌ پیل‌ و حمله ضیغم

و آن علم کاویان که در همه هنگام

نصرت و اقبال بسته داشت به پرچم

ملکی چونین که بُد عروس زمانه

شد رخش اکنون به داغ فتنه موسم

یکسو در خاک خفت شاه مظفر

یکسو در خون طپید اتابک اعظم

جاهل‌، دانا شدست و دانا، جاهل

شیخ‌، مکلا شدست و میر، معمم

بیخردان برگرفته حربهٔ تزویر

گشته‌ به‌ خونریزی‌ ملوک‌ مصمم

مجلس کنکاش کشته ز انبه جهال

چون گه انبوه حاج‌، چشمهٔ زمزم

ملک خراسان که بود مخیم ابطال

کشته کنون خیل ابلهان را مخیم

یاوه‌سرایان به گرد هم شده انبوه

هر یک را بر زبان کلامی مبهم

انجمن معدلت ز کار معطل

قومی در وی نشسته بسته ره فم

قومی دیگر به خیره هر سو پویا

تازه چه ره پر کنند مشرب و مطعم

گوید آن‌ یک که روزنامه حرامست

گرش بخوانی شوی دچار جهنم

حاشیه این بر نظامنامه نویسد

یکسو ان لایجوز و یکسو ان لم

بینم این جمله را و خون شودم دل

زانکه نیارم کشید از این سخنان دم

حشمت مرد آشکار گردد در کار

نیکی مشک آشکار گردد در شم

داند کاین دوره عدل باید از یراک

گلشن دولت ز عدل گردد خرم

عدل به کارست و داوری به‌شمارست

صدق پسند است و راستی است مسلم

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:28 PM

 

نهادم ز بهر عیادت قدم

به دولتسرای ولی النعم

خداوند انعام و احسان «‌وثوق‌»

سر سروران خواجه محتشم

به نزد خدای جهان رستگار

به نزدیک خلق خدا محترم

مسالک ز تدبیر او مفتتح

ممالک ز تاثیر او منتظم

زبان بنانش به جبر حساب

سخن گفته در گوش جذر اصم

ولی نوک کلکش به وقت عتاب

سنان گشته در چشم شیر اجم

بساط صدارت ازو جسته کیف

مقام وزارت چنو دیده کم

دلم‌رنجه شد چون بدیدم که هست

خداوند، رنجه ز درد شکم

شفا از خدا جسته و خواستم

یکی کاغذ و نسخه کردم رقم

الم از تنش پاک یزدان زدود

به جان عدویش فزود آن الم

نگه کن که آن خواجه با من چه کرد

ز لطف و ز مهر و ز حشن شیم

فزون داشت بر ما حقوق قدیم

بر آن جمله افزود حق‌القدم

عجب‌ترکه شعری به مدحم سرود

چو یک رشته الماس بسته بهم

درم داد بسیار و از مکرمت

برافزود شعر دری بر درم

بزرگا! وثوقا!که تنها همو

بزرگست و آن دیگران باد و دم

کند با بزرگی ثنایم به شعر

دهد بی‌تقاضا صلت نیز هم

خودش مدح فرماید و هم خودش

ببخشد صله‌، اینت اصل کرم

صله وافر و بحر شعرش رمل

سر انگشتش این بحرها کرده ضم

چو این وافر و این رمل کی شنید

کس اندر عرب یا که اندر عجم

زنم زان مضامین شیرین او

کنون همچو بهرام چوبین منم

منم آنکه با آش شلغم همی

ز مرضای خود شل کنم دست غم

منم آنکه مکروب‌ها می کنند

ز سهمم چو موش از بر گربه رم

خداوندگارا در ایران تویی

که تنها وجودت بود مغتنم

زهی دولتی کش تو باشی وثوق

زهی زاولی کش توپی روستم

خوش آن زائری کش توگویی تعال

خوش آن سائلی کش توگویی نعم

تو بودی که نه سال ازین پیش کند

ازبن ملک پاس تو بیخ ستم

تو بودی که از رهزنان بستدی

وطن را چو ازگرک جابر، غنم

تو بودی که برهاندی این خلق را

به تدبیرازآن قحطی وآن سقم

تو از صدمت جنگ بین‌الملل

رهاندی وطن راکه بد متهم

تو این مملکت را دو سال تمام

نگه‌داشتی با شهی بی‌حشم

اگر یاد آرد شه پهلوی

از آن روزگار درشت دژم

بغیرتو کس را به کس نشمرد

سخن گشت کوته و جف‌القلم

الا تا بود پهن برگ کدو

الا تا بود گرد برک کلم

کند تا سرم‌جات‌، دفع سموم

بود تا ضمادات‌، ضد ورم

هواخواه تو خوش زید لیک دیر

بداندیش تو خوش خورد لیک سم

بمانی تو در این جهان و شوند

حسودان تو مجتمع در عدم

چو لقمان ادهم نباشد کسی

هوادار جانت‌، به جانت قسم

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:28 PM

در پایتخت ما بگشادند بخت گِل

شد پایتخت ما به صفت پای تخت گل

خوشگلتر از شوارع ری نیست کاندروست

صدگونه شکل هندسی از لخت لخت گل

هر گه ستور گام نهد از پی عبور

بر گرد گام‌هاش بروید درخت گل

گر تختی از بلور نهی برکنار راه

در نیم لحظه‌اش نشناسی ز تخت گل

گر بخت گل گره خورد از سعی نیم‌شب

عمال نیمروز گشایند بخت گل

یک رخت پاک باز نماند به شهر ری

گر آفتاب و باد نه‌بندند رخت گل

گر قصه موجز آمد عیبم مکن ازآنک

سخت است رد شدن ز قوافی سخت گل

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:28 PM

همی چه گویی چندین چراست قالاقیل

به پیش این در و برگرد آن بلند نخیل

شگفت روزی‌، همچون قیامت از انبوه

فراخنایی‌، مانند محشر از تهویل

ز بس نظارگیان درتنیده یک به‌دگر

ببسته راه شد آمد، به عابران سبیل

پیادگان و سواران ستاده صف در صف

بگرد برشده نخلی مهیب و زشت و ط‌ویل

درازنایی هایل به رنگ جبههٔ مرگ

و یا بسان زدوده سنان عزراییل

ستاده خشک به مانند زاهدان کسل

بمانده سرد به مانند راهبان علیل

نبود اشتر و بودش مهار چون اشتر

نبود پیل‌، ولی یشک‌داشت همچون پیل‌

کمیت نی و بلون‌تن از کمیت مثال

زرافه نی و به گردن بر، از زرافه مثیل

رخی ز خوردن خون چون دهان شیران سرخ

تنی ز گرسنگی چون میان شیر، هزیل

زجنس منبر و منبر نه‌، لیک چون منبر

بر او بخوانند آیات دوزخ از تنزیل

عظیم داری خمیده سر، که بر سر او

نوشته‌اندکه «‌هذا لمن اساء قلیل‌»

ز بهر صید گنه کاران‌، فروهشته

سطبر بندی ابریشمین و زفت و فتیل

چو بانگ زد نهمین زنگ صبح روز سوم

به خصم خواندند آیات مرگ با تعجیل

سر شرارت کاشان‌، زعیم راهزنان

به پای دار در استاد، بسته دست و ذلیل

به پیش‌مرگی وی‌، پیشکار ناکس او

نخست کرد سر چوب دار را تقبیل

سپس نشان سر دار شد تن سردار

به شادمانی ارواح بی گناه قتیل

غریو و هلهله ز انبوه مرد و زن برخاست

تو گفتی آنکه دمیدند صور اسرافیل

که زنده باد مجازات و زنده باد مدام

وثوق دولت و دین صدرکامکار جلیل

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:28 PM

ای بر گل سوری زده از مشک سیه خال

وز عود خط آراسته بر چینی تمثال

لعبت نبود چون تو دل‌آشوب و دل‌آوبز

آهو نبود چون تو سیه‌چشم و سیه‌خال

ای دست نکویی به بناگوش تو زان زلف

بنگاشته بی خامه بسی جیم و بسی دال

از جیم تو صد تاب و شکن بر قد عشاق

وز دال تو صد بند و گره در دل ابدال

می ده که هلال مه شوال برآمد

ای بی‌ تو قد من چو هلال مه شوال

احوال من از بوسه کن ای ترک دگرگون

زان پیشگه از باده دگرگون کنم احوال

در مسجد و محراب همی رفتم زین پیش

واکنون نروم جز به در مطرب و قوال

رفت آنکه شب و روز به هر برزن و هر کوی

زاهد رود از پیش و گروهیش به دنبال

می ده که مرا حال نمانده است کزین بیش

زاعمال شبانروز دگرگونه کنم حال

چون آتش سیال یکی باده بنه پیش

ای روی تو افروخته‌تر زآتش سیال

بردند به چین اندر تمثال تو بت روی

زآنروی پرستند به چین اندر تمثال

فالم همه نیکو بود از دیدن روبت

از دیدن روی تو نکوتر نبود فال

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:27 PM

 

یک‌ره از ری سوی لندن گذر ای پیک شمال

بر ازین شهر بدان شهر یکی صورت حال

بحر اخضر چو فرو ربزد در تنگه مانش

تنگهٔ مانش چو پیوندد با بحر شمال

کشوری بینی پر مردمی و حشمت و فر

مردمی بینی آزاده و فرخنده‌ خصال

از پی حفظ وطن کرده بپا رایت حرب

وز ره پاس شرف بسته میان بهر قتال

حشم و لشکر برده به فراز و به نشیب

سپه و سنگر بسته به وهاد و به تلال

توپ‌ها بینی بگشاده دهان میلامیل

دشت‌ها بینی‌، ز انبوه حشر مالامال

نوجوانانی پوشیده به تن جامهٔ جنگ

شیرمردانی بگرفته به کف تیغ جدال

بانوان بینی در سعی و عمل چون مردان

پیرها بینی خندان و دوان چون اطفال

باغ‌ها بینی سرسبز به مانند بهشت

کاخ‌ها بینی ستوار به کردار جبال

مجلس عامه نشسته به سئوال و به جواب

مجلس خاصه ستاده به جواب و به سئوال

سائسان بینی هریک چو فلک بی‌آرام

تاجران یابی هریک چو طبیعت فعال

به تن و توش‌، جوان و به بر و دوش‌، قوی

به روش، تندخرام و به سخن، چرب‌مقال

به سخن گفتن صافند و صریح‌اند و صدیق

به عمل کردن جلدند و جسور و جوال

کوه درکوه موتور بینی و طیاره و توپ

دشت در دشت سپه بینی و ترتیب نزال

ناو جوشن‌ور بینی زده صف اندر صف

مرغ بمب‌افکن یابی زده بال اندر بال

مرغ بمب‌افکنشان‌، تیزتر از مرغ هوا

ناو بالن‌برشان بیشتر از ماهی بال

ببر از مردم غم‌دیدهٔ ایران خبری

سوی آن کشور و آن مردم پاکیزه‌فعال

بازگو کای متمکن شده از دولت شرق

هیچ دانید که در شرق چه باشد احوال‌؟

چند قرنست که با مشرقتان ییوند است

گشته ازشرق سوی غرب روان سیل منال

گیرم این آب و زمین گشت ز بیگانه تهی

هم از استقلال افزود به جاه و به جلال

چون ‌جماعت ‌رود از دست‌، ‌چسود آب ‌و زمین

چون رعیت فتد از پای‌، چسود استقلال‌؟

مشرق از مشرقیان خالی اگرگشت‌، شود

مسکن وحشی تلموق و صعالیک ارال

جلوه و زیب و جمال همه‌تان از شرق است

رحم آرید بدین جلوه و این زیب و جمال

شرق بازار بزرگست و شما بازرگان

با خود آیید که بازار تهی شد ز اموال

هیچ با حاصل دهقان نکند سیل ملخ

آنچه با حاصل این ملک نمودید امسال

همه بردید و چریدید و بگردید انبار

ز حبوب و ز بقول و زپیاز و ز ذغال

برزگر گرسنه و جیش بریتانی سیر

شهر بی‌توشه و اردو ز خورش مالامال

آن لهستانی مسکین که ازین پیش نبود

جزکفی نان تهی‌، توشه او مدت سال

بره و مرغ ببرد و کره و تخم بخورد

عسل و قند و مرباش فزون از خرطال

نوش جان باد به مهمان و حلال آنچه بخورد

وآنچه را برد و تلف کرد نه نوش و نه حلال

که شنیده است که مهمان بخورد هم ببرد

هم نهان سازد و هم سوزد اگر یافت مجال

آخر این دشمنی از چیست بدین قوم فقیر

نه شما زادهٔ مرغید و نه ما نسل شغال

دیو با مردم این ملک نکرد آنچه کنند

این گروه متمدن به جنوب و به شمال

کاسب و شهری و زارع همگی حیرانند

کز کجا توشه رسانند به اهل و به عیال

فتح نا کرده چنین است و از آن می‌ترسم

کز پس فتح نبینیم به جز غنج و دلال

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:27 PM

آن اختری که کرد نهان چندگه جمال

امروز شد فروزان از مطلع جلال

از مطلع جلال فروزان شد اختری

کز چشم خلق داشت نهان چندگه جمال

یکچندکرد روی پی مصلحت نهان

واینک طلوع کرد دگر ره به فر و فال

سالی سه رخ نهفت گر از آسمان ملک

تابنده بود خواهد زبن پس هزار سال

چون در فراق او دل یک ملک شد نژند

فر ملک تعالی گفتش الاتعال

گاه وصال آمد و هجران شد اسپری

هجران چو اسپری شد آید گه وصال

چون‌تافت روی تربیت از این خجسته ملک

فرسوده گشت ملک و دگرگونه گشت حال

چون پور برخیا ز در جم برفت وگشت

خاتم اسیر پنجه دیو سیه‌مآل

کالیوه‌ شد هنرور و نستوده شد هنر

افسانه گشت دانش و بی‌مایه شد کمال

آزاده مردمان را دریوزه کشت فر

دربوزه پیشگان را فرخنده گشت فال

چون دید ذوالجلال تبه‌، روزگار ملک

بر روزگار ملک ببخشود ذوالجلال

وانگه یکی فرشته برانگیخت تا به قهر

خاتم برون کشد زکف دیو بدسگال

ناگه زگردش فلک باژگون سریر

خورشید خسروی را شد نوبت زوال

بر عادت زمانه پس از آن خجسته شاه

ملک زمانه یافت بدین خسرو انتقال

چون ملک یافت رونق و یکرویه گشت کار

مر خواجه را رسید ز شاه جهان مثال

کای بی‌توگوش خلق به بیغارهٔ حسود

وی بی‌تو جان خلق به سرپنجهٔ نکال

اکنون مرا رسید جهان داوری و کرد

شاه جهان به روضه فردوس ارتحال

بیرون ممان و کشور ما را پذیره شو

ورنه پذیره گردد این ملک را وبال

صدر جهان وزیر معظم چو این شنید

چاره ندید امر ملک را جز امتثال

بنگاه خود بماند و به ایران کشید رخت

با لطف کردگاری و با فر لایزال

بوسیده پای خسرو و بگرفته دست بخت

بگشوده روی رامش و بسته در ملال

ای خرگه وزارت‌، رو بر فلک بناز

وی مسند صدارت‌، شو بر جهان ببال

ای خصم دیو سیرت‌، نالان شو و مخند

وی ملک دیده محنت‌، خندان شو و منال

کامد به فر بخت دگرباره سوی تو

صدر فلک مقام و عید ملک خصال

فرخنده فر اتابک اعظم امین شاه

دستور بی‌نظیر و خداوند بی‌همال

رایش ستاره‌سیرت و جودش سحاب فعل

عزمش سپهر پویه وحزمش زمین مثال

از اوگزیده منظرهٔ فرهی طراز

وز او گرفته آینهٔ خسروی صقال

پاسش زگرگ نائبه بشکسته چنگ و ناب

بأسش ز باز حادثه پرکنده پر و بال

باکین او بنالد گردون کینه‌توز

با خشم او نتابد دنیای مردمال

رایش ز روی مهر درخشان برد فروغ

کلکش ز پشت شیر نیستان کشد دوال

آنجاکه خنگ همت عالیش زد قدم

در هم گسست توسن اندیشه را عقال

مال و زر است به ز همه چیز پیش خلق

وتن خواجه راست نام نکو به ز زر و مال

صدرا ز بخت‌، منظری افراشتی بلند

چندان که بر فرازش برنگذرد خیال

عزم تو را به پونه نپوید همی نسیم

حزم تو را به پایه نپاید همی جبال

روی صدارت از تو فزاید به مهر، نور

صدر وزارت از تو فرازد به چرخ بال

خوی تو مهرگستر و روی تو مهرفر

جود تو خصم مال و وجود تو خصم مال

دربا و ابر را تسودی دگر حکیم

گر دیدی آن دل هنری وان کف نوال

دارد زگال با دل خصم تو نسبتی

زان رو زنند آتش سوزنده در زگال

عین‌الکمال باد ز پیرامن تو دور

ای یافته ز فر تو ملک ملک کمال

تا درخورکنار تو گردد عروس بخت

زینت بسی فزود به رخ بر زخط و خال

نک آرمیده در برت آن خوبرو عروس

گو خصم رو برآر همه روزه قیل و قال

آنان که لب به یاوه گشودند پیش از این

اکنون چرا شده است زبانشان به کام لال

تا برفروختی رخ بخت اندربن بساط

در جان دشمن تو بلا یافت اشتعال

شهباز از این سپس نزند پنجه بر تذرو

ضرغام ازین سپس نکند حمله بر مرال

گاه آمده است تاکه سرانگشت خودگزند

آنان که خواستند به کار تو اختلال

یزدان به خواست درتو بزرگی و فرهی

رخ تافتن ز خواهش یزدان بود محال

صدرا صبوری آن ملک شاعران طوس

کز نعمت تو داشت بسی حشمت و جلال

در باغ مدحت تو نهالی نشاند و رفت

و اینک به دولت تو برآورده شاخ و بال

مدح تو جز بهار نگویدکس این‌چنین

با بهترین معانی و با بهترین مقال

گر زانکه شعرگفتم شعری بود بدیع

ور زانکه سحر کردم سحری بود حلال

بادا قرین اختر جاه تو نجم سعد

بادا مطیع بخت جوان تو چرخ زال

کام تو باد با لب آن شاهدی که برد

از خلق‌، دل به طرهٔ خمیده‌تر ز دال

بنگاه نیکخواه تو پر خلخی نگار

پهلوی بدسگال تو پر هندوی نصال

از نیکوان بساط تو بنگه پری

وز لعبتان سرای توی چون مرتع غزال

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:27 PM

 

چون غرهٔ افق ز شفق شد شقیق رنگ

بر شاه روم تاختن آورد شاه زنگ

شب‌ را ز روی‌، پرده برافتاد و رخ نهفت

حور سپیدچهر، ز دیو سیاه‌رنگ

خورشید رخ نهفت‌ و برآمد هلال عید

خمیده‌سر چو ابروی مه‌طلعتان شنگ

چون تازه بادرنگی سر زده ز شاخ

وز برگ گشته پنهان نیمی ز بادرنگ

گفتی یکی نهنگ نهان‌ شد در آب و ماند

بر آب نیمی از سر دندان آن نهنگ

یا همچو جنگجویی کز بیم جنگیان

افکنده‌ خنجر از کف و بگریخته ز جنگ

یا جسته رنگ از کف صیاد با شتاب

وندر میان دشت درافتاده شاخ رنگ

یا خادمی نهاده دویتی ز زر ناب

ییش وزیر شرق خداوند فروهنگ

بخ‌بخ به مرکبی که بدیدم به درگهت

پوینده‌ای بدیع و کرازنده‌ای کرنگ

در دشت همچنان که به‌دشت اندرون گوزن

درآب آن‌چنان که به آب اندرون نهنگ

اندام او به نرمی چون دیبهٔ طراز

اعصاب ‌او به‌ سختی‌ چون‌ شاخه زرنگ

پیش از خدنگ‌، بر سر آماج‌گه رسد

بر پشتش ار کشی سوی آماج‌گه خدنگ

ادامه مطلب
سه شنبه 15 تیر 1395  - 12:27 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 81

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5100315
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث