به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ای عجب این خلق را هر دم دگرسان حالتی است

گاه زیبا، گاه زشت‌، الحق که انسان آیتی است

اندرین کشور تبه گشت آسمانی گوهرم

لعل را کی در دل کوه بدخشان قیمتی است

وعدهٔ باغ وگلستانم مده کاز فرط یاس

بر دلم از باغ داغی‌، وز گلستان حسرتی است

منع می کردن چه حاصل کان بود درمان درد

درد را بزدای ازین دل‌، ورنه درمان آلتی است

هیچ تدبیری ازین کشور نگرداند بلا

از بزرگان گویی اندر حق ایران لعنتی است

آفت دینست و دانش‌، آفت ننگست و نام

الحذر ای عاقل از طهران‌، که طهران آفتی است

هفت سال اینجا به خدمت جان شیرین کنده‌ام

حاصل این کم‌، هر زمان درکندن جان رغبتیست

صحبت من زحمتی شد بهر این بی‌دانشان

صحبت دانا بلی از بهر نادان زحمتی است

نی هوادار تعین‌، نی مرید اعتبار

نی بودشان مبدئی در فکر و نی‌شان غایتی است

بندهٔ وقتند، بی‌ بیم بد و امید نیک

جمله را هر دم هیولایی و هرآن صورتی است

گر ز احسان ضربتی ز آنان بگردانی به مهر

حاصلت زان قو‌م در پاداش احسان‌، ضربتی است

کر یکی ز آنان زند راه حقیقت‌، حقه‌ ایست

ورکسی زایشان کند دعوی وجدان‌، حیلتی است

فی‌الحقیقتشان ز انعام و ز احسان نفرتی است

بالسویتشان به دشنام و به بهتان شهوتی است

از رفیق‌، این ناکسان را پند و حکمت نقمتی

وز عدو این سفلگان را بند و زندان نعمتی است

ناصح ار پندی دهدگویند در آن حیله‌ایست

ظالم ار ظلمی کند گویند در آن حکمتی است

بسکه این دونان عدوی خویش و یار دشمنند

دشمن ار زانان کشد یک تن‌، در آنان عشرتیست

بسکه اندر ذلت و بی ‌دولتی خو کرده‌اند

در نظرشان شنعت و دشنام سلطان رأفتی است

در جرایدشان یکی بنگر که از سر تا به بن

با به دونان مرحبایی‌، یا به پاکان شنعتی است

از دماوند و ورامین بی‌خبر، لیک اندر آن

گه ز ژاپون مدحتی‌، گه ز انگلستان غیبتیست

ور دهد سودانیئی زر، در ستون‌ها پرکنند

کامّ درمان عرش اعلائی و سودان جنتی است

کینه‌ها توزند با هم بر سر یک دانک سیم

کز دنی طبعی به برشان پنج تومان مکنتی است

جملگی دزدند و از دزدی اگر قارون شوند

باز دزدی کرده گویند اندرین نان برکتی است

چون سگ‌، ار ز انبان رشوهٔ مشته کوبیشان به سر

باز پندارند اینان‌، کاندر انبان رشوتی است

جمله مظلومند و ظالم‌، وین دو خوی نابکار

در طبایعشان ز میراث نیاکان خصلتی است

روز عجز و بینوایی همچو موش مرده‌، لیک

روز قدرتشان بسان زنده پیلان صولتی است

راست گویی کز برای ورشکست اورمزد

اندرین بیغوله از ابنای شیطان شرکتی است

فترت دیگر ملل در قرن‌ها یکبار هست

واندرین کشور به هر عشری از اقران فترتیست

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 1:02 PM

سخن‌ بزرگ ‌شود، چون‌ درست باشد و راست

کس ار بزرک شد از گفته بزرگ، رواست

چه جد، چه هزل‌، درآید به آزمایش کج

هرآن سخن که نه پیوست با معانی راست

شنیده‌ای که به یک بیت‌، فتنه‌ای بنشست

شنیده‌ای که ز یک شعر، کینه‌ای برخاست

سخن گر از دل دانا نخاست‌، زببا نیست

گرش قوافی مطبوع و لفظ‌ها زبباست

کمال هر شعر اندر کمال شاعر اوست

صنیع دانا، انگارهٔ دل داناست

چو مرد گشت دنی‌، قول‌های اوست دنی

چو مرد والا شد، گفته‌های او والاست

سخاوت آردگفتار شاعری که سخی است

گدایی آرد اشعار شاعری که گداست

کلام هر قوم‌، انگاره سرایر اوست

اگر فریسهٔ کبر است یا شکار ریاست

نشان سیرت شاعر، ز شعر شاعر جوی

که فضل گلبن‌، در فضل آب و خاک و هواست

درست شعری‌، فرع درستی طبع است

بلند رختی‌، فرع بلندی بالاست

بود نشانهٔ خبث حطیئه‌ گفتهٔ او

چنانکه گفتهٔ «حسان» دلیل صدق و صفاست

کمال شیخ معری‌ ز فکر اوست پدید

شهامت متنبی‌ اا ز شعر او پیداست

نشان خوی دقیقی و خوی فردوسی است

تفاوتی که به شهنامه‌ها به بینی راست

بلی تفاوت شهنامه‌ها، به معنی و لفظ

درست و راست بهنجار خوی آن دو گواست

جلال و رفعت گفتارهای شاهانه

نشان همت فردوسی است‌، بی کم و کاست

فرمانهای دلاورانه و بی باکیها

دلیل مردی گوینده است و فخر او راست

محاورات حکیمانه و درایت‌هاش

گواه شاعر، در عقل و رای حکمت‌زاست

صریح گوید گفتارهای او، کاین مرد

به غیرت از امرا و به حکمت از حکماست

کجا تواند یک تن‌، دوگونه کردن فکر

جز آنکه گویی دو روح در تنی تنهاست

به صد نشان‌، هنر اندیشه کرده فردوسی

نعوذ بالله پیغمبر است اگرنه خداست

درون صحنهٔ بازی‌، یکی نمایشگر

اگر دوگونه نمایش دهد، بسی والاست

یکی به صحنهٔ شهنامه بین که فردوسی

به صد لباس مخالف‌، به بازی آمده راست

امیرکشورگیر است وگرد لشگرکش

وزیر روشن‌رای است و شاعری شیداست

مکالمات ملوک و محاورات رجال

همه قریحهٔ فردوسی سخن‌آراست

برون پرده‌، جهانی ز حکمت است وهنر

درون پرده‌، یکی شاعر ستوده لقاست

به تخت ملک‌، فریدون‌، به پیش صف رستم

به احتشام‌، سکندر، به مکرمت داراست

به گاه پوزش‌، خاک و به گاه کوشش‌، آب

به وقت هیبت‌، آتش‌، به وقت لطف‌، هواست

عتاب‌هاش‌، چو سیل دمان‌، نهنگ او بار

خطاب‌هاش‌، چوباد بزان‌، جهان‌پیماست

به گاه رقت‌، چون کودک نکرده گناه

به‌وقت خشیت‌، چون نره‌دیو خورده قفاست

به وقت رای زدن‌، به ز صدهزار وزیر

که هر وزبری‌، دارای صدهزار دهاست

به بزم‌سازی‌، مانند باده‌نوش ندیم

به پارسایی‌،‌چون مرد مستجاب دعاست

به گاه خوف مراقب‌، به گاه کین‌، بیدار

گه ثبات‌، چوکوه و گه عطا، دریاست

به‌حسب حال‌، کجابشمرد حکایت خویش

حدیث‌های صریحش تهی ز روی و ریاست

*‌

*

بزرگوارا! فردوسیا! به جای تو، من

یک از هزار نیارست گفت از آنچه رواست

تو را ثنا کنم و بس‌، کزین دغل مردم

همی ندانم یک تن که مستحق ثناست

درب‌بغ کز پس یک عمر خدمت وطنی

ندید چشمم یک جزو از آنچه دل می‌خواست

ز پخته‌کاری اغیار و خام‌طبعی قوم

چنان بسوخت دماغم‌، که دود از آن برخاست

ثنا کنیم ترا تا که زنده‌ایم به دهر

که شاهنامه‌ات ای شهره‌مرد، محیی ماست

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 1:02 PM

هر حلقه که در آن زلف دوتاست

دام دگری بهر دل ماست

بیماری ماست زان چشم دژم

تنهایی ما زآن زلف دوتاست

باز این چه بلاست‌؟ ای ترک پسر

ای ترک پسر! باز این چه بلاست

عرضم به تو بود از دست رقیب

از دست تو عرض‌، پیش که رواست

یار آمد و زلف افشانده به دوش

دیوانه شدیم زنجیر کجاست

دیوانه شوید، بیگانه شوید

کاین عقل و خرد دام عقلاست

یا علم و عمل یا شور و جنون

کز این دو برون رنج است و عناست

ای خلق خدای آواز کنید

کآواز عموم‌، آواز خداست

این کشور کیست در دست عدو؟

این کشور ماست‌، این کشور ماست

ما را بشکست پرخاش ملوک

پرخاش ملوک مرگ فقراست

این یک به شمال‌، آن یک به جنوب

این یک به جفا، آن یک به ملاست

در مغرب ملک جنگ است و جدال

در مشرق ملک قتل است و ثفاست

در خطهٔ‌ فارس جوش است و خروش

در ملک عراق شور است و نواست

ایران ضعیف‌، میران جبان

خصمان جسور پیش آمده راست

نی نیست چنین‌، کایران پس از این

جان در نظرش بی‌قدر و بهاست

از جان چو گذشت انسان ضعیف

انجام دهد هر کار که خواست

بر درد بهار کس پی نبرد

آن کس که چشید داندکه چهاست

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 1:02 PM

رسول گفت گرت دیدن خدای هواست

باولیای خدا بین که شان جمال خداست

هم اولیا راگر زانکه دید خواهی روی

ببین سوی علمای شریعت از ره راست

بدین دلیل و بدین حجُِ و بدین برهان

درست مظهر روی خدا، رخ علماست

به ویژه آنکه به جز گفتهٔ خدای‌، نگفت

به خاصه آنکه به جز خواهش خدای‌، نخواست

بسان حضرت صدرالانام‌، اسمعیل

که عکس چهره‌اش آئینهٔ خدای‌نماست

گشاده دست وگشاده دل وگشاده جبین

ستوده خوی و ستوده رخ و ستوده لقاست

به جز رضای خدا چون نخواست چیزدگر

خدای نیز بدادش هرآنچه خود می‌خواست

جلال داد و شرف داد و علم داد و عمل

بدین فضایلش از پای تا به سر آراست

مداد تیره‌اش از بهر سرخ‌ روبی دین

به جاه و رتبه چو خون مطهر شهداست

به راه دین مبین نامه‌اش سخن گستر

به کار شرع متین خامه‌اش زبان‌آراست

جلالت نسب از نام نامیش ظاهر

سیادت و شرف از عکس چهره‌اش پیداست

خجسته عکس بدیعی که از تجلی او

سراسر آینه دهرپرفروغ و ضیاست

جمال آیت حق جلوه کرد و ز هر سوی

به بندگیش کمر بسته خلقی از چپ و راست

نمازگاهش چون آسمان و او چون بدر

موالیانش صف بسته چو نجوم سماست

بهار مدح‌سرا در مدیح حضرت اوی

به امر زادهٔ احمد چکامه‌ای آراست

به جای باد دوام و بقای عزت او

همیشه تا مه و خورشید را دوام و بقاست

دعای اهل دعا باد حافظ تن او

همیشه عکسش تا قبله گاه اهل دعاست

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 1:02 PM

جمهوری سردار سپه مایهٔ ننگ است

این صحبت اصلاح وطن‌نیست که جنگست

ازکار قشون حال خوش از ما چه توقع

کاین فرقه برین گله‌شبان نیست پلنگست

بی‌علمی و آوازهٔ جمهوری ایران

این‌حرف درین مملکت امروز جفنگست

اموال تو برده است به یغما و تو خوابی

آن کس که ‌پی حفظ ‌تو دستش به ‌تفنگست

آزادی و مشروطیت افتاده به زحمت

این گوهر پر شعشعه در کام نهنگست

در پردهٔ جمهوری کوبد در شاهی

ما بی خبر و دشمن طماع زرنگ است

تا تعزیه گردان بود آن هوچی بی‌دین

این قافله تا حشر در این بادیه لنگست

افسانهٔ جمهوری ما ملت کودک

عیناً مثل ملعبهٔ شهر فرنگ است

در کیسهٔ ناهید بود لعل و زر و سیم

زین‌رو کلماتش همگی ‌رنگ‌به‌رنگ است

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 1:02 PM

سرچشمهٔ «‌فین‌» بین که در آن آب روانست

نه آب روانست که جان است و روان است

گویی بشمر موج زند گوهر سیال

یا آن که به هر جدول‌، سیماب روانست

آن آب قوی بین که بجوشد ز تک حوض

گویی که مگر روح زمین در غلیانست

فوارهٔ کاشی رده بسته به جداول

چون ساقی پیروزه سلب در فورانست

وان آب روان از بر فواره پریشان

چون موی پریشان به رخ سیمبرانست

آن ماهی جلد شکم اسپید سیه‌پشت

شیطان‌صفت از تک به سوی سطح دوانست

آن ماهی زرین که سوی تک دود از سطح

چون تیر شهابست که بر دیو نشانست

خرچنگ کج‌آهنگ بر ماهی زببا

چون دیوکج‌آیین به بر حور جنانست

ترسد که برانندش ازین کوثر جانبخش

زان روی ازین گوشه بدان گوشه خزانست

ماهی که بود راست‌رو از کس نهراسد

خرچنگ کج‌آهنگ نهان و نگرانست

آن از منش راست کند جلوه چپ و راست

وین از منش پست شب و روز نهانست

ماهی بود آزاده و ساده‌دل و شادان

خرچنگ خبیث ‌است و کریه ‌است و جبانست

قدسی بود اسفند که همخانهٔ حوت است

قتال بود تیر که جفت سرطانست

اندر سرطان خطهٔ کاشان چو جحیمی است

این طرفه جحیمی که بهشتش به میانست

از خلد نشانی بود این باغ که طرحش

فرمودهٔ عباس شه خلد مکانست

آن سروکهن‌سال نمایندهٔ عصری است

کآزادگی و مردمیش نقل جهانست

آزادگی و خرمی‌، از سرو بیاموز

کآزاده و خرّم به بهار و به خزانست

ای سرو تو آزادی از آن جاویدانی

هرکس که شد آزاد، بلی جاویدانست

ای سرو! تو ثابت‌قدم و عالی‌شانی

هر مرد که ثابت‌قدم‌، او عالی‌شانست

آثار بزرگان بین اندر در و دیوار

آثار جوانمرد ز کردار نشانست

گرمابهٔ خونین اتابک را بنگر

گویی که هنوز از غم او اشک ‌فشانست

هر رخنهٔ دیوارش گویی که دهانیست

کاندر حق دژخیمش نفرین به زبانست

رفتند و بماند از پس ایشان اثر نیک

خوش آنکه پس از او اثر نیک عیانست

*‌

*

مهمان براهیم خلیلیم که در جود

همتای براهیم خلیل الرحمن است

اعیان بنی عامر معروف جهانند

وین گوهر تابنده از آن عالی کانست

بس محتشم است اما، درویش نهادست

با دانش پیرانست ار چند جوانست

لطفش به حق یاران محتاج بیان نیست

آنجا که عیانست چه حاجت به بیانست

طبعم ندهد داد مدیحش که چنین کار

در عهدهٔ یغمایی و آن طبع روانست

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 1:02 PM

دل من خواهی ای ترک و ندانی که خطاست

از چو من عاشق دلباخته جان باید خواست

دل من خواهی و پاداش مرا بوسه دهی

هرکه زینسان دل من خواهد بدهم که رواست

دل من عشق تو را خواست سپردمش به تو

دل تو را دادم نک هرچه کنی حکم توراست

عشق تو حکمروا گشت بتا بر دل من

نیست یکدل که نه عشق ن بر او حکمرواست

ای ببرده دل یک شهر به آراسته روی

آفرین باد بر ایزدکه چنان روی آراست

به هوای تو شدم شهرهٔ شهر اینت شگفت

نه چو من شهره شود هرکو در بند هواست

نیست جزرنج و بلا بر من از این عشق‌، بلی

عشق را چه‌رن نگری یکسره رنج است و بلاست

دژم از چیست سر زلف تو، کش روز و شبان

خوابگه بر سمن و رامشگه بر دیباست

به‌خطا خواست‌ز چین مشک سیه‌، مشک‌فروش

که ز چین سر زلف تو همی باید خواست

ماه را نیست چنین روی و چنین جعد بخم

سرو را نیست چنین زلف و چنین قامت راست

من خورم خون جگر، دو لب تو سرخ ز چیست

من کشم بار بلا، زلف تو خمیده چراست

آهوی چشمت ای شوخ‌، دل من بفریفت

مگر این دل نه دل مدحگر شیر خداست

بوالحسن آنکه بدو فضل به انجام رسید

وآنگه بنهفت توان فضل وی امروزکجاست

ولی ایزد یکتا که به پیش در او

آسمان همچو غلامان رهی‌، پشت دوناست

هر چه بی‌خواهش او گر همه نیکیست بدی است

هرچه بی‌طاعت اوکر همه هستی است فناست

کر همه‌عاصی‌، از مهرش‌با عیش و *‌رشی است

ور همه دشمن‌، از جودش با برک و نواست

نیست دادار و چو دادار ز هر عیب بری است

نیست یزدان و چو یزدان به فضایل یکتاست

شد ز روشن دل او روز مخالف تاری

شد ز تیغ کج او دین خداوندی راست

آسمانست و زمین هر دو بزرگ آیت حق

آسمان از او برپا و زمین زو برجاست

بسته و بندهٔ فرمانش قضا و قدر است

کر همه چیز به حکم قدر و بند قضاست

شرف و فخربود آدم را زین فرزند

گرچه مردم را فخر و شرف از جد و نیاست

ای ره شیطان بگرفته ز نادانی و جهل

ره اوکیرکه سوی خردت راهنماست

فرخ آن راکه چنین راهنمای است و دلیل

خرم آن راکه چنین بارخدای و مولاست

کر به رزم اندر دیدیش همانا گفتی

خصم اوکاه و سرنیزهٔ اوکاه‌رباست

مر خدا را بپرستیدن پیمود رهی

تا بدانجا که ستودندش قومی که خداست

بت شکستن را بر دوش نبی سود قدم

نیک بنگرکه جز او این شرف و قدرکه‌راست

پای بر دوش نبی سود تواند آن کش

زیر پای اندر شمس و فمر و ارض و سماست

آنکه بر جای نبی بسترآفت بگزید

لاجرم بعد نبی صدر خلافت اوراست

این‌چنان گفتم کاستاد سیستانی کفت

«‌ترک من بر دل من کامرواکشت و رواست‌»

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 1:02 PM

وزیر فرهنگ ای جسم فضل و جان ادب

کز اصطناع تو معمور شد جهان ادب

ز زخم حادثه‌، لطف تو شد حصار هنر

به ‌جاه و مرتبه‌، عهد تو شد ضمان ادب

ز نیروی خردت سبز، مرغزار علوم

ز رشحهٔ هنرت تازه‌، بوستان ادب

تو را سزد که کنی خانهٔ ادب آباد

که از سلالهٔ فضلی و خاندان ادب

شگفت نیست که نیروی رفته باز آید

ز اهتمام تو در جسم ناتوان ادب

تو نیک دانی در کشوری که مردم آن

همی ندارند از صد یکی نشان ادب

اگر ز اهل ادب قدر دانیئی نشود

بر او فتد ز پی و پایه خان و مان ادب

عنایت تو اگر دیده‌بانئی نکند

ز عجز دود برآید ز دودمان ادب

مرا تو نیک‌شناسی که بوده‌ام یک عمر

به نظم و نثر در این خانه قهرمان ادب

ز گوشه‌های جهان بانگ زه به گوش رسد

چو من به کلک هنر برکشم کمان ادب

به کار علم و ادب رنج برده‌ام سی سال

ولی نخورده‌ام البته هیچ نان ادب

پی اطاعت شه نک قریب ده سال است

که جای کرده‌ام اندر پس دکان ادب

بلی چو یافت شهنشاه پهلوی که بود

به طبع بنده دفین گنج شایگان ادب

مثال داد که از کار مجلس شورا

کناره گیرد و پوید به شارسان ادب

ز لطف خسرو ایران زمین بهار اینک

شد از مغاک سیاست بر آسمان ادب

به اوستادی دارالمعلمین لختی

به جد و جهد کمر بست بر میان ادب

از آن سپس پی تصحیح نامه‌های کهن

ز کلک من به ره افتاد کاروان ادب

کتاب مجمل و تاربخ سیستان هر یک

چو تاج گشت مکلل به بهرمان ادب

هم از جوامع عوفی وترجمهٔ طبری‌

نهاد کلک من آثار جاودان ادب

چهار دور به شورای عالی فرهنگ

نثار کرد رهی نقد رایگان ادب

چهار سال به دانشسرای عالی نیز

نهاد سر ز ارادت بر آستان ادب

تو واقفی که در این قرن چون بهار نداشت

کسی به لفظ دری قوت بیان ادب

چه ‌مایه خون‌جگرخورد تا که گشت امروز

به دهر شهره علی‌رغم دشمنان ادب

به نظم و نثر دری فالق و به تازی چیر

به پهلوی و اوستاست پهلوان ادب

به ‌صرف و نحو و معانی و اشتقاق لغات

جز او که باشد امروزه ترجمان ادب

به‌ شرق و غرب، سخن‌های من به تحفه برند

کجا برند ازبن ملک ارمغان ادب

ز علم سبک‌شناسی کسی نبود آگاه

شد این علوم ز من شهره در جهان ادب

نگاه کن به مقالات من که هریک هست

به فن پرورش اجتماع‌، جان ادب

بود یکی ز صد آثار من (‌تطور نثر)

که کس نیافت چنین گوهری ز کان ادب

رواست گر فضلایش به سینه نصب کنند

که هست تازه‌ترین گل ز گلستان ادب

کسی که خلق به استادیش یقین دارند

ز جور قانون افتاده در گمان ادب

ز بی‌اساسی قانون دکتری گردید

بهار دانشم آشفته زین خزان ادب

جزای آن که به سالی معین اندرکار

نبوده‌ام‌، ز کفم شد برون عنان ادب

کسی که فخر به شاگردی بهار نمود

شد اوستاد و برآمد به نردبان ادب

ببین به کار تقاعد که خنجر ستمش

درید چرم و برآمد به استخوان ادب

بهار ماند به مزدوری ار چه داشت به کف

هزار مرسله از گوهر گران ادب

کنون به ذلت مزدوربم رها نکنند

دربغ و درد که کس نیست پشتوان ادب

به‌سال شانزده افزوده گشت ساعت درس

به مدرسی که نشینند دکتران ادب

بماند اجرت درس علاوه تا امسال

که با ستارهٔ کیوان بود قران ادب

تو واقفی که بباید، به‌ساعتی زبن درس

هزار غوص به دریای بیکران ادب

ولی چه سودکه ننهد مدیر باز نشست

میان بی‌ادبی فرقی و میان ادب

به هر که شعر تراشد ادیب نتوان گفت

که بس فراخ بود عرصهٔ جهان ادب

بسی مکانت و بسیار منزلت باید

کراست قلب و زبان‌، منزل و مکان ادب

روا مدار که گردد ذلیل هر دجال

کسی که هست به‌حق صاحب‌الزمان ادب

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 1:02 PM

قاعدهٔ ملک ز سر نیزه است

کس نزند بر سر سرنیزه دست

عدل شود از دم سرنیزه راست

فتنه شود از سر سرنیزه پست

بس‌سر سرکش که‌ به‌ سرنیزه رفت

بس‌ دل ریمن که ز سرنیزه خست

فتنه بود صعوه و سرنیزه باز

ظلم بود ماهی و سرنیزه شست

همره سرنیزه بباید دو چیز

مغز حکیم و دل یزدان‌پرست

با خرد و راستی و تیغ و تیز

پشت بداندیش توانی شکست

آنکه به سرنیزه نمود اکتفا

با کف خود دیدهٔ توفیق بست

پند بناپارت بباید شنود

رشتهٔ پندار بباید گسست

تکیه به سرنیزه توان داد، لیک

بر سر سرنیزه نباید نشست

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 1:02 PM

ای آفتاب گردون تاری شو و متاب

کز برج دین بتافت یکی روشن آفتاب

آن آفتاب روشن شد جلوه گر که هست

ایمن ز انکساف و مبرا ز احتجاب

بنمود جلوه‌ئی و ز دانش فروخت نور

بگشود چهره‌ای و ز بینش گشود باب

شمس رسل محمد مرسل که در ازل

از ماسوالله آمده ذات وی انتخاب

تابنده بُد ز روز ازل نور ذات او

با پرتو و تجلی بی‌پرده و نقاب

لیکن ‌جهان به چشم خود اندر حجاب داشت

امروز شد گرفته ز چشم جهان حجاب

تا دید بی‌حجاب رخی را که کردگار

بر او بخواند آیت والشمس در کتاب

روئی که آفتاب فلک پیش نور او

باشد چنانکه کتان در پیش ماهتاب

شاهی که چون فراشت لوای پیمبری

بگسسته شد ز خیمهٔ پیغمبران طناب

با مهر اوست جنت و با حب او نعیم

با قهر اوست دوزخ و با بغض او عذاب

با مهر او بود به گناه اندرون نوید

با قهر او بود به صواب اندرون عقاب

شیطان به صلب آدم گر نور او بدید

چندین چرا نمود ز یک سجده اجتناب

زان شد چنین ز قرب خداوندگار دور

کاندر ستوده گوهر او داشت ارتیاب

مقرون به قرب حضرت بیچون شد آنکه او

سلمان صفت نمود به وصل وی اقتراب

امروز جلوه‌ای به نخستین نمود و گشت

زبن جلوه چشم گیتی انگیخته ز خواب

یرلیغی‌ آمدش به دوم جلوه از خدای

کای‌دوست سوی‌دوست بهٔک‌ره‌عنان بتاب

پس برد مرکبیش خرامان‌تر از تذرو

جبریل‌، در شبیش سیه گون‌تر از غراب

بر بادپا برآمد و زی میزبان شتافت

جبریل همعنانش و میکال همرکاب

بنشست بر براق سبک‌پوی گرم‌سیر

وافلاک درنوشت الی منتهی الجناب

چندان برفت کش رهیان و ملازمان

گشتند بی‌توان و بماندند بی‌شتاب

وانگه به قاب قوسین اندر نهاد رخت

و آمد ز پاک یزدان او را بسی خطاب

چون یافت قرب وصل‌، دگرباره بازگشت

سوی زمین‌، ز نه فلک سیمگون قباب

اندر ذهاب‌، خوابگه خود نهادگرم

همخوابگاه خویش چنان یافت در ایاب

از فر پاک مقدمش امروز گشته‌اند

احباب در تنعم و اعدا در اضطراب

جشنی بود ز مقدم او در نه آسمان

جشنی دگر به درگه فرزند بوتراب

ادامه مطلب
دوشنبه 14 تیر 1395  - 1:02 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 81

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5107326
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث