به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ای زلف تو تکیه کرده بر گوش

ای جعد تو حلقه گشته بر دوش

ای کرده دلم ز عشق مفتون

وی کرده تنم ز هجر مدهوش

چون رزم کنی و بزم سازی

ای لاله رخ سمن بناگوش

گویند ترا مه قدح گیر

خوانند ترا بت زره پوش

گیرم که مرا شبی به خلوت

تا روز نگیری اندر آغوش

نیکو نبود که بی گناهی

یک باره مرا کنی فراموش

گیرم که سنایی از غمت مرد

باری سخنش به طبع بنیوش

بی روی تو بود دوش تا صبح

از نالهٔ او جهان پر از جوش

یارب شب کس مباد هرگز

زینگونه که او گذاشت شب دوش

ادامه مطلب
دوشنبه 3 آبان 1395  - 7:40 PM

ای بس قدح درد که کردست دلم نوش

دور از لب و دندان شما بی خبران دوش

گه بوسه همی داد بر آن درد لب و چشم

گه رقص همی کرد بر آن حال دل و هوش

گه عقل همی گفت که ای طبع تو کم نال

گه صبر همی گفت که ای آه تو مخروش

درد آمده پاداش که هین ای سر و تن داد

عشق آمده با نیش که هان ای دل و جان نوش

دردی که به افسانه شنیدم همه از خلق

از علم به عین آمد وز گوش به آغوش

در حجرهٔ چشم آمد خورشید خیالش

خورشید که دیدست سیه کرده بناگوش

در حسرت آن دیدهٔ چون دیدهٔ آهو

این دیده نه در خواب و نه بیدار چو خرگوش

حیرت سوی چشم آمده کای چشم تو منگر

غیرت سوی گوش آمده کی گوش تو منیوش

با چشم سرم گفته تراییم تو منگر

در گوش دلم خوانده تراییم تو مخروش

ذوق آمده در چشم که ای چشم چنین چش

شوق آمده در گوش که ای گوش چنین گوش

این خود صفت نقش خیالیست چه چیزست

یارب که ببینم به عیان آن رخ نیکوش

او بلبله بر دست و خرد سلسله در پای

او غالیه بر گوش و رهی غاشیه بر دوش

در عاشقی آنجا که ورا پای مرا سر

در بندگی آنجا که ورا حلقه مرا گوش

صد روح در آویخته از دامن کرته

سی روز برانگیخته از گوشهٔ شب پوش

آوازه در افتاده به هر جا که سنایی

در مکتب او کرد همه تخته فراموش

ادامه مطلب
دوشنبه 3 آبان 1395  - 7:40 PM

آن کژدم زلف تو که زد بر دل من نیش

از ضربت آن زخم دل نازک من ریش

آنجا که بود انجمن لشگر خوبان

نام تو بود اول و پای تو بود پیش

بنگر که همی با من و با تو چکند چرخ

بر هر دو همی چون شمرد مکر و فن خویش

هر شب که کند عشق شکیبایی من کم

هم در گذرد خوبی و زیبایی تو بیش

ای روی تو قارون شده از حسن و ملاحت

از هجر تو قارونم و از وصل تو درویش

خود چون بود آخر به غم هجر گرفتار

آن کس که به اول نبود عافیت اندیش

ادامه مطلب
دوشنبه 3 آبان 1395  - 7:40 PM

چون نهی زلف تافته بر گوش

چون نهی جعد بافته بر دوش

از دل من رمیده گردد صبر

وز تن من پریده گردد هوش

نه عجب گر خروش من بفزود

تا شد آن عارض تو غالیه پوش

ماه در آسمان سیاه شود

خلق عالم برآورند خروش

تا به وقت سپیده دم یک دم

به غنوم در انتظار تو دوش

گاه بودم بره فگنده دو چشم

گاه بودم به در نهاده دو گوش

خار من گردد از وصال تو گل

زهر من گردد از جمال تو نوش

ادامه مطلب
دوشنبه 3 آبان 1395  - 7:40 PM

ای جور گرفته مذهب و کیش

این کبر فرو نه از سر خویش

جز خوب مگو از آن لب خوب

جز خوبی و لطف هیچ مندیش

تا دور شدی ز پیش چشمم

عشقت چه غم نهاده از پیش

هر ساعت صبر من بود کم

هر ساعت درد من بود بیش

از کیش و طریقتم چه پرسی

عشقست مرا طریقت و کیش

گفتم بزیم به کام با تو

هرگز نزید به کام درویش

ادامه مطلب
دوشنبه 3 آبان 1395  - 7:40 PM

ز جزع و لعلت ای سیمین بناگوش

دلم پر نیش گشت و طبع پر نوش

دو جادوی کمین ساز کمان کش

دو نقاش شکر پاش گهر نوش

که پیش این و آن جان را و دل را

هزاران غاشیه ست امروز بر دوش

چو بینمت آن دو تا لعل پر از کبر

چو بینمت آن دو تا جزع پر از جوش

بدین گویم زهی خاموش گویا

بدان گویم زهی گویای خاموش

بسا زهاد گیتی را که بردی

بدان لبهای چون می مایهٔ هوش

بسا شیران عالم را که دادی

ز چشم آهوانه خواب خرگوش

زنی گل را و مل را خاک در چشم

چو اندر مجلس آیی زلف بر دوش

ز مستی باز کرده بند کرته

ز شوخی کج نهاده طرف شب پوش

ز جزعت خانه خانه دل شود خون

ز لعلت چشمه چشمه خون شود نوش

گریزد در عدم هر روز و هم شب

ز شرم روی و مویت چون دی و دوش

تو جانی گر نه‌ای د ربر عجب نیست

که جان در جان در آید نه در آغوش

نگارا از سر آزاد مردی

حدیث دردناک بنده بنیوش

مرا چون از ولی بخریده‌ای دی

کنونم بر عدو امروز مفروش

مرا گفتی فراموشم مکن نیز

تو روی از بهر این مخراش و مخروش

که گشت از بهر یاد جزع و لعلت

سنایی را فراموشی فراموش

ادامه مطلب
دوشنبه 3 آبان 1395  - 7:40 PM

 

دوش تا روز من از عشق تو بودم به خروش

تو چه دانی که چه بود از غم تو بر من دوش

می زدم آب صبوری زد و دیده بر دل

چون دل از آتش عشق تو برآوری جوش

گاه چون نای بدم از غم تو با ناله

گاه بودم چو کمانچه ز فراقت به خروش

هر شبم وعده دهی کایم و نایی بر من

چند ازین عشوه خرم من ز تو ای عشوه فروش

هم به جان تو که بر یاد لب نوشینت

هر چه در عالم زهرست توان کردن نوش

ادامه مطلب
دوشنبه 3 آبان 1395  - 7:40 PM

در عشق تو ای نگار خاموش

بفزود مرا غمان و شد هوش

من عشق ترا به جان خریدم

تو مهر مرا به یاوه مفروش

هرگز نشود غمت ز یادم

تو نیز مرا مکن فراموش

شد خواب ز چشم من رمیده

تا هست غم توام در آغوش

ما را چه کشی به چشم آهوی

مار ا چه دهی تو خواب خرگوش

آویخته شد دلم نگون سار

همچون سر زلفت از بر دوش

تا آب رخم فراق تو ریخت

آمد دل من ز درد در جوش

تا کی ز تو خواهم استعانت

یک روز حدیث بنده بنیوش

گر زهر هلاهل از تو یابم

با یاد تو زهر باشدم نوش

امشب به جهنم ز جور عشقت

گر زان که نجستم از غمت دوش

ادامه مطلب
دوشنبه 3 آبان 1395  - 7:40 PM

سکوت معنویان را بیا و کار بساز

لباس مدعیان را بسوز و دور انداز

سکوت معنویان چیست عجز و خاموشی

لباس مدعیان چیست گفتگوی دراز

مرا که فتنه و پروانهٔ بلا کردند

هزار مشعلهٔ شمع با دلم انباز

به گرد خویش همی پرم و همی گویم

گهی بسوزد آخر فذلک پرواز

قمار خانهٔ دل را همیشه در بازست

نکرد هیچ کس این در به روی خلق فراز

به برده شاد مباش وز مانده طیره مشو

برو بباز بیار و همی به یار بباز

ادامه مطلب
دوشنبه 3 آبان 1395  - 7:36 PM

بر من از عشقت شبیخون بود دوش

آب چشمم قطرهٔ خون بود دوش

در دل از عشق تو دوزخ می‌نمود

در کنار از دیده جیحون بود دوش

ای توانگر همچو قارون از جمال

عاشق از عشق تو قارون بود دوش

ای به رخ ماه زمین بی روی تو

مونس من ماه گردون بود دوش

بی تو دوش از عمر نشمردم همی

کز شمار عمر بیرون بود دوش

چون شب دوشین شبی هرگز مباد

کز همه شبها غم افزون بود دوش

ادامه مطلب
دوشنبه 3 آبان 1395  - 7:36 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 135

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5115949
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث