به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ای خواجه چه تفضیل بود جانوری را

کو هیچ به از خود نشناسد دگری را

گر به ز خودت هیچ بهی را تو نبینی

پس چون که ندانی بتر از خود بتری را

پس غافلی از مذهب رندان خرابات

این عیب تمامست چو تو خیره سری را

هر گه که مرا گویی کندر همه آفاق

محروم‌تر از تو نشناسم بشری را

مرحوم‌ترم از تو و این شیوه ندانی

زین بیش بصیرت نبود بی‌بصری را

من سغبهٔ تسبیح و نماز تو نیم هیچ

این فضل همی گویی ای خواجه دری را

انکار و قبول تو مرا هر دو یکی شد

بیهوده همی گویی زین صعب‌تری را

فرمان تو بردن نه فریضه‌ست پس آخر

منقاد ز بهر چه شوم چون تو خری را

چون طلعت خورشید عیان گشت به صحرا

آنجا چه بقا ماند نور قمری را

آیام فراخیست ز الفاظ سنایی

دانی خطری نیست کنون محتکری را

چون دختر دوشیزه نیاید به جهان در

کم گیر ز ذریت آدم پسری را

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:13 PM

دیده نبیند همی، نقش نهان ترا

بوسه نیابد همی، شکل دهان ترا

حسن بدان تا کند جلوه گهت بر همه

پیرهن هست و نیست، ساخت نهان ترا

در همهٔ هست و نیست، از تری و تازگی

نیست نهانخانه‌ای ثروت جان ترا

زان لب تو هر دمی گردد باریک‌تر

کز شکر و آب کرد روح لبان ترا

هیچ اگر بینمی شکل میانت به چشم

جان نهمی بر میان شکل میان ترا

بوسه دهد خلد و حور، پای و رکیب ترا

سجده کند عقل و روح دست و عنان ترا

چون تو به آماج‌گاه تیر نهی بر کمان

تیر فلک زه کند تیر و کمان ترا

پرده‌زنان روز و شب حلقهٔ زلف ترا

غاشیه کش چرخ پیر بخت جوان ترا

برد دل و گوش و هوش بهر جواز لبت

نام شکر گر شدست کام و زبان ترا

قبلهٔ خود ساخت عشق از پی ایمان و کفر

زلف نگون ترا روی ستان ترا

فتنه جان کرد صنع نرگس شوخ ترا

انس روان ساخت طبع سرو روان ترا

پیشروان بهشت بر پر و بال خرد

نسخهٔ دین خوانده‌اند سیرت و سان ترا

دیدهٔ جانها بخورد نوک سنانت ولیک

جان سنایی کند شکر سنان ترا

از پی ضعف میان حرز چه جویی ز من

خدمت خسرو نه بس حرز میان ترا

سلطان بهرامشاه آنکه به تایید حق

هست بحق پاسبان خانه و جان ترا

هیبتش ار نیستی شحنه وجود ترا

جان ز عدم جویدی نام و نشان ترا

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:13 PM

شاه را خواهی که بینی، خاک شو درگاه را

ز آبرو آبی بزن درگاه شاهنشاه را

نعل کن چون چتر او دیدی کلاه چرخ را

چاک زن چون روی او دیدی قبای ماه را

چون کله بر سر نشین دزدان افسر جوی را

چون خرد در جان نشان رندان لشکرگاه را

از برای عز دیدار سیاوخشی و شش

همچو بیژن بند کن در چاه خواری جاه را

عافیت را سر بزن بهر کمال عشق را

عاقبت را دم بزن بهر جمال راه را

هم به چشم شاه روی شاه خواهی دید و بس

دیده اندر کار شه کن کوری بدخواه را

آه غمازست اندر راه عشق و عاشقی

بند برنه در نهانخانهٔ خموشی آه را

از سر آزاد مردی تیغی از غیرت بزن

هم شفاعت جوی را کش، هم شفاعت خواه را

درد عشق از مرد عاشق پرس از عاقل مپرس

کگهی نبود ز آب و جاه یوسف چاه را

عقل بافنده‌ست منشان عقل را بر تخت عشق

آسمان عشاق را به ریسمان جولاه را

گر سپر بفگند عقل از عشق گو بفگن رواست

روی خاتون سرخ باید خاک بر سر داه را

پیش گیر اندر طلب راه دراز آهنگ و تنگ

گو دل اندر شک شکن، صبر زبان کوتاه را

درد موسی‌وار خواهی جام فرعونی طلب

باده‌های عافیت سوز و ملامت کاه را

هر غم و شادی که از عشقت هم عشقست از آنک

بار عندالله باشد تخم عبدالله را

کاه گرداند وفای عشق تا برجانت نیز

حکم نبود عقل شغل افزای کارآگاه را

باد کبر از سر بنه در دل برافراز آتشی

پس برآن آتش بسوزان آبگون درگاه را

چون شدی کاهی سنایی گردکاهی گرد و بس

زان که کاهی به شناسد قدر و قیمت کاه را

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:13 PM

آراست جهاندار دگرباره جهان را

چو خلد برین کرد، زمین را و زمان را

فرمود که تا چرخ یکی دور دگر کرد

خورشید بپیمود مسیر دوران را

ایدون که بیاراست مر این پیر خرف را

کاید حسد از تازگیش تازه جوان را

هر روز جهان خوشتر از آنست چو هر شب

رضوان بگشاید همه درهای جنان را

گویی که هوا غالیه آمیخت بخروار

پر کرد از آن غالیه‌ها غالیه‌دان را

گنجی که به هر کنج نهان بود ز قارون

از خاک برآورد مر آن گنج نهان را

ابری که همی برف ببارید ببرید

شد غرقهٔ بحری که ندید ایچ کران را

آن ابر درر بار ز دریا که برآید

پر کرده ز در و درم و دانه دهان را

از بس که ببارید به آب اندر لولو

چون لولو تر کرد همه آب روان را

رنجی که همی باد فزاید ز بزیدن

بر ما بوزید از قبل راحت جان را

کوه آن تل کافور بدل کرد به سیفور

شادی روان داد مر آن شاد روان را

بر کوه از آن تودهٔ کافور گرانبار

خورشید سبک کرد مر آن بار گران را

خاکی که همه ژاله ستد از دهن ابر

تا بر کند آن لالهٔ خوش خفته ستان را

چندان ز هوا ژاله ببارید بدو ابر

تا لاله ستان کرد همه لاله ستان را

از رنگ گل و لاله کنون باز بنفشه

چون نیل شود خیره کند گوهر کان را

شبگیر زند نعره کلنگ از دل مشتاق

وز نعره زدن طعنه زند نعره زنان را

آن لکلک گوید که: لک الحمد، لک الشکر

تو طعمهٔ من کرده‌ای آن مار دمان را

قمری نهد از پشت قبای خز و قاقم

اکنون که بتابید و بپوشید کتان را

طاووس کند جلوه چو از دور به بیند

بر فرق سر هدهد، آن تاج کیان را

موسیجه همی گوید: یا رازق رزاق

روزی ده جانبخش تویی انسی و جان را

زاغ از شغب بیهده بربندد منقار

چون فاخته بگشاده به تسبیح زبان را

پیوسته هما گوید: یکیست یگانه

تا در طرب آرد به هوا بر ورشان را

گنجشک بهاری صفت باری گوید

کز بوم به انگیزد اشجار نوان را

هر گوید هو صد بدمی سرخ کبوتر

در گفتن هو دارد پیوسته لسان را

چرغان به سر چنگ درآورده تذروان

تسبیح شده از دهن مرغ مر آن را

شارک چو موذن به سحر حلق گشاده

آن ژولک و آن صعوه از آن داده اذان را

آن شیشککان شاد ازین سنگ به آن سنگ

پاینده و پوینده مر آن پیک دوان را

آن کبک مرقع سلب برچده دامن

از غالیه غل ساخته از بهر نشان را

بنگر به هوا بر به چکاوک که چه گوید

خیر و حسنت بادا خیرات و حسان را

نازیدن ناز و نواهای سریچه

ناطق کند آن مردهٔ بی‌نطق و بیان را

آن کرکی گوید که: توی قادر قهار

از مرگ همی قهر کنی مر حیوان را

پیوسته همی گوید آن سر شب تشنه

بی‌آب ملک صبر دهد مر عطشان را

مرغابی سرخاب که در آب نشیند

گوید که خدایی و سزایی تو جهان را

در خوید چنین گوید کرک که: خدایا

تو خالق خلقانی صد قرن قران را

گویند تذروان که تو آنی که بدانی

راز تن بی‌قوت و بی‌روح و روان را

آن باز چنین گوید یارب تو نگهدار

بر امت پیغمبر، ایمان و امان را

آن کرکس با قوت گوید که به قدرت

جبار نگهدار، این کون و مکان را

بنگر که عقاب از پس تسبیح چه گوید

آراسته دارید مر این سیرت و سان را

بلبل چه مذکر شده و قمری قاری

برداشته هر دو شغب و بانگ و فغان را

آید به تو هر پاس خروشی ز خروسی

کی غافل، بگذار جهان گذران را

آوازه برآورد که: ای قوم تن خویش

دوزخ مبرید از پی بهمان و فلان را

دنیا چو یکی بیشه شمارید و ژیان شیر

در بیشه مشورید مر آن شیر ژیان را

در جستن نان آب رخ خویش مریزید

در نار مسوزید روان از پی نان را

ایزد چو به زنار نبستست میانتان

در پیش چو خود خیره مبندید میان را

زان پیش که جانتان بستاند ملک الموت

از قبضهٔ شیطان بستانید عنان را

مجدود بدینحال تو نزدیکتری زانک

پیریت به نهمار فرستاده خزان را

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:13 PM

ای بنام و خوی خوش میراث دار مصطفا

بر تو عاشق هر دو گیتی و تو عاشق بر سخا

ای چو آب اندر لطافت ای چو خاک اندر درنگ

وی چو آتش در بلندی و چو باد اندر صفا

رشوت از حکمت چنان دورست کز گردون فساد

بدعت از علمت چنان پاکست کز جنت وبا

برفکندی رسم ظلم و اسم رشوت از جهان

تا شدی بر مسند حکم شریعت پادشا

ای که بر صحرا نزیبد جز برای خدمتت

هیچ هدهد را کلاه و هیچ طوطی را قبا

دوست رویی آن چنان کز پشت ماهی تا به ماه

بر تو هر موجود را عشقی همی بینم جدا

گر چه ناهموار بود از پیشکاران کار حکم

پیش از این لیکن ز فر عدل تو در وقت ما

آن چنان شد خاندان حکم کز انصاف و عدل

می‌کند مر خاک را از باد عدل تو جدا

جز دعای تو نمی‌گویند شیران در زئیر

جز ثنای تو نمی‌خواهند مرغان در نوا

ای در حکمست و این دعوی که کردم راست بود

گر نداری استوارم بگذرانم صد گوا

عقل اندر کارگاه جان روایی خواست یافت

از برای خدمت صدرت نه از بهر بها

ناگهان دیدم که گردان گشت بر گردون نطق

بیست و نه کوکب همه تاری ولیک اصل ضیا

بغضی از وی چون بنات النعش و بعضی چون هلال

بعضی از وی چون ثریا بعضی از وی چون سها

شکلهاشان در مخارج نقش نفس ناطقه

ذاتهاشان بر منابر شرح شرع مصطفا

چشم من چون گوش گشتی چون ندیدی بر زمین

گوش من چون چشم گشتی چون شدندی بر سما

ترجمان کفر و دین بودند و جاسوس ضمیر

قهرمان عقل و جان بودند و فرزند هوا

عقل چون در یافتن شد این همه گرد آمدند

نزد او از بهر عز سرمد و کسب بقا

عقل عاجز شد ازیشان زان که ریشهٔ آن ردا

این یکی گفتی: مرا ساز آن دگر گفتی : مرا

عقل چون مرسیرتت را چاکریها کرده بود

کرد چون خلقت امید هر یکی زیشان روا

مبهم و رمز از چه گویم چون نگویم آشکار

نه کسی اینجای بیگانه‌ست ماییم و شما

و آنکه شعری خواستم گفتن ترا از بهر شکر

نز برای آنکه تا بار دگر جویم عطا

حرفها دیدم که خود را یک به یک بر می‌زند

پیش من زاری کنان زانسان که پیران در دعا

گاه تاج از سر همی انداخت شین بر سان سین

گاه پیشم سرنگون میشد الف مانند لا

همچو جیم و دال و را و قاف و عین و لام و نون

از الف تا یا دگرها مانده در پیشم دوتا

این همی گفت ای سنایی الله الله زینهار

از جمال مدح او ما را نصیبی کن سنا

و آن دگر گفتی مرا کن قافیت در مدح او

تا بدرم همچو اقبالش مخالف را قفا

وین دگر گفتی: مرا حرف روی کن تا چنو

در میان حرفها بازار من گردد روا

چون ز خلق معنویت آن دیده بودم در زمان

از پی تشریف ایشان مثنوی گفتم ثنا

ز آنچنان سیرت چنین معنی همی زاید یلی

ز آسمان چون نوش بارد نوش باشد نوشبا

تا بیابی گر بجویی از برای حج و غزو

در مناسک حکم حج و در سیر حکم غزا

این چنین انصافها چون غازیان بادت ثواب

وز چنان کردارها چون حاجیان بادت جزا

اخترت بادا منیر و طالعت بادا قوی

رتبتت بادا بلند و حاجتت بادا روا

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:13 PM

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا

زین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا

شد راستی خیانت و شد زیرکی سفه

شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا

گشته‌ست باژگونه همه رسمهای خلق

زین عالم نبهره و گردون بی‌وفا

هر عاقلی به زاویه‌ای مانده ممتحن

هر فاضلی به داهیه ای گشته مبتلا

آنکس که گوید از ره معنی کنون همی

اندر میان خلق ممیز چو من کجا

دیوانه را همی نشناسد ز هوشیار

بیگانه را همی بگزیند بر آشنا

با یکدگر کنند همی کبر هر گروه

آگاه نه کز آن نتوان یافت کبریا

هرگز بسوی کبر نتابد عنان خویش

هرک آیتی نخست بخواند «ز هل اتی»

با این همه که کبر نکوهیده عادتست

آزاده را همی ز تواضع بود بلا

گر من نکوشمی به تواضع نبینمی

از هر خسی مذلت و از هر کسی عنا

با جاهلان اگرچه به صورت برابرم

فرقی بود هرآینه آخر میان ما

آمد نصیب من ز همه مردمان دو چیز

از دوستان مذلت و از دشمنان جفا

قومی ره منازعت من گرفته‌اند

بی‌عقل و بی‌کفایت و بی‌فضل و بی‌دها

بر دشمنان همی نتوان بود موتمن

بر دوستان همی نتوان کرد متکا

من جز به شخص نیستم آن قوم را نظیر

شمشیر جز به رنگ نماند به گندنا

با من همه خصومت ایشان عجب ترست

ز آهنگ مورچه به سوی جنگ اژدها

گردد همی شکافته دلشان ز خشم من

همچون مه از اشارت انگشت مصطفا

چون گیرم از برای حکیمی قلم به دست

گردد همه دعاوی آن طایفه هبا

ناچار بشکند همه ناموس جاودان

در موضعی که در کف موسا بود عصا

ایشان به نزد خلق نیابند رتبتی

تا طبعشان بود ز همه دانشی خلا

زیرا که بی مطر نبود میغ را خطر

چونان که بی‌گهر نبود تیغ را بها

زیشان نبود باک رهی را به ذره‌ای

کز آبگینه ظلم نیاید بر آسیا

آنم که برده‌ام علم علم در جهان

بر گوشهٔ ثریا از مرکز ثرا

با عقل من نباشد مریخ را توان

با فضل من نباشد خورشید را ذکا

شاهان همی کنند به فضل من افتخار

حران همی کنند به نظم من اقتدا

با خاطرم منیرم و با رای صافیم

کالبرق فی الدجی والشمس فی‌الضحی

عالیست همتم به همه وقت چون فلک

صافیست نظم من به همه وقت چون هوا

بر همت منست سخاهای من دلیل

بر نظم من بست سخنهای من گوا

هرگز ندیده و نشنید این کسی ز من

کردار ناستوده و گفتار ناسزا

این فخر بس مرا که ندیدست هیچکس

در نثر من مذمت و در نظم من هجا

در پای ناکسان نپراکنده‌ام گهر

از دست مهتران نپذیرفته‌ام عطا

آنرا که او به صحبت من سر درآورد

گویم ثنای نیک و شناسم به دل وفا

ار ذلتی پدید شود زو معاینه

انگارمش صواب و نبینم ازو خطا

اهل سرخس می نشناسند حق من

تا رحلتی نباشد ازین جایگه مرا

مقدار آفتاب ندانند مردمان

تا نور او نگردد از آسمان جدا

آنگاه قدر او بشناسند با یقین

کاید شب و پدید شود بر فلک سها

اندر حضر نباشد آزاده را خطر

وندر حجر نباشد یاقوت را بها

شد گفتهٔ سنایی چون کعبه نزد خلق

زین بیشتر فصول که باید ز ابتدا

تا کلک او به گاه فصاحت روان بود

بازار او به نزد بزرگان بود روا

آن گه به کام او نفسی بر نیاورند

در دوستی کجا بود این قاعده روا

آزار او کشند به عمدا به خویشتن

زانسان که که کشد به سوی خویش کهربا

در فضل او کنند به هر موضعی حسد

بر نقص او دهند ز هر جانبی رضا

عاقل که این شنید بداند حقیقتی

کاین حرف دشمنان و حسودان بی‌نوا

چون جوهر سخا شد نزدیک اهل بخل

چون عنصری ز ظلمت در جنب صد ضیا

تا ناصحان او نسگالند جز نفاق

تا دشمنان او ننمایند خود صفا

ور اوفتد ورا بهمه عمر حاجتی

بی‌حجتی کنند همه صحبتش رها

مرد آن بود که دوستی او بود بجای

لوبست الجبال و انشقت السما

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:13 PM

مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والا

قدم زین هر دو بیرون نه نه آنجا باش و نه اینجا

بهرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان

بهرچ از دوست وا مانی چه زشت آن نقش و چه زیبا

گواه رهرو آن باشد که سردش یابی از دوزخ

نشان عاشق آن باشد که خشکش بینی از دریا

نبود از خواری آدم که خالی گشت ازو جنت

نبود از عاجزی وامق که عذرا ماند ازو عذرا

سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی

مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا

شهادت گفتن آن باشد که هم ز اول در آشامی

همه دریای هستی را بدان حرف نهنگ آسا

نیابی خار و خاشاکی در این ره چون به فراشی

کمر بست و به فرق استاد در حرف شهادت لا

چو لا از حد انسانی فکندت در ره حیرت

پس از نور الوهیت به الله آی ز الا

ز راه دین توان آمد به صحرای نیاز ار نی

به معنی کی رسد مردم گذر ناکرده بر اسما

درون جوهر صفرا همه کفرست و شیطانی

گرت سودای این باشد قدم بیرون نه از صفرا

چه مانی بهر مرداری چو زاغان اندرین پستی

قفس بشکن چو طاووسان یکی بر پر برین بالا

عروس حضرت قرآن نقاب آن گه براندازد

که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا

عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشی

که از خورشید جز گرمی نیابد چشم نابینا

بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی

که ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما

به تیغ عشق شو کشته که تا عمر ابد یابی

که از شمشیر بویحیا نشان ندهد کس از احیا

چه داری مهر بد مهری کزو بی جان شد اسکندر

چه بازی عشق با یاری کزو بی‌ملک شد دارا

گرت سودای آن باشد کزین سودا برون آیی

زهی سودا که خواهی یافت فردا از چنین سودا

سر اندر راه ملکی نه که هر ساعت همی باشی

تو همچون گوی سرگردان و ره چون پهنه بی‌پهنا

تو در کشتی فکن خود را مپای از بهر تسبیحی

که خود روح‌القدس گوید که بسم‌الله مجریها

اگر دینت همی باید ز دنیا دار پی بگسل

که حرصش با تو هر ساعت بود بی‌حرف و بی‌آوا

همی گوید که دنیا را بدین از دیو بخریدم

اگر دنیا همی خواهی بده دین و ببر دنیا

ببین باری که هر ساعت ازین پیروزه گون خیمه

چه بازیها برون آرد همی این پیر خوش سیما

جهان هزمان همی گوید که دل در ما نبندی به

تو خود می پند ننیوشی ازین گویای ناگویا

گر از آتش همی ترسی به مال کس مشو غره

که اینجا صورتش مالست و آنجا شکلش اژدرها

از آتش دان حواست را همیشه مستی و هستی

ز دوزخ دان نهادت را هماره مولد و منشا

پس اکنون گر سوی دوزخ‌گرایی بس عجب نبود

که سوی کل خود باشد همیشه جنبش اجزا

گر امروز آتش شهوت بکشتی بی‌گمان رستی

و گرنه تف آن آتش ترا هیزم کند فردا

تو از خاکی بسان خاک تن در ده درین پستی

مگر گردی چو جان و عقل هم والی و هم والا

که تا پستست خاک اینجا همه نفعست لیک آن گه

بلای دیده‌ها گردد، چو بالا گیرد از نکبا

ز باد فقه و باد فقر دین را هیچ نگشاید

میان دربند کاری را که این رنگست و آن آوا

مگو مغرور غافل را برای امن او نکته

مده محرور جاهل را ز بهر طبع او خرما

چو علمت هست خدمت کن چو دانایان که زشت آید

گرفته چینیان احرام و مکی خفته در بطحا

نه صوت از بهر آن آمد که سوزی مزهر زهره

نه حرف از بهر آن آمد، که دزدی چادر زهرا

ترا تیغی به کف دادند تا غزوی کنی با خود

تو چون از وی سپر سازی نمانی زنده در هیجا

به نزد چون تو بی‌حسی چه دانایی چه نادانی

به دست چون تو نامردی چه نرم آهن چه روهینا

ترا بس ناخوشست آواز لیکن اندرین گنبد

خوش آوازت همی دارد صدای گنبد خضرا

ولیک آن گه خجل گردی که استادی ترا گوید

که با داوود پیغمبر رسیلی کن درین صحرا

تو چون موری و این راهست همچون موی بت رویان

مرو زنهار بر تقلید و بر تخمین و بر عمیا

چو علم آموختی از حرص آن گه ترس کاندر شب

چو دزدی با چراغ آید گزیده‌تر برد کالا

از این مشتی ریاست جوی رعنا هیچ نگشاید

مسلمانی ز سلمان جوی و درد دین ز بودردا

به صاحب دولتی پیوند اگر نامی همی جویی

که از یک چاکری عیسی چنان معروف شد یلدا

قدم در راه مردی نه که راه و گاه و جاهش را

نباشد تا ابد مقطع نبودست از ازل مبدا

ز بهر قالب اوراست این ارواح مستوفی

ز بهر حالت اوراست این انفاس مستوفا

ز بهر کشت آنجا راست اینجا کشتن آدم

ز بهر زاد آنجا راست اینجا زادن حوا

تو پنداری که بر بازیست این میدان چون مینو

تو پنداری که بر هرزه‌ست این الوان چون مینا

وگر نز بهر دینستی در اندر بنددی گردون

وگر نز بهر شرعستی، کمر بگشایدی جوزا

چو تن جان را مزین کن به علم دین که زشت آید

درون سو شاه عریان و برون سو کوشک در دیبا

ز طاعت جامه‌ای نو کن ز بهر آن جهان ورنه

چو مرگ این جامه بستاند تو عریان مانی و رسوا

خود از نسل جهانبانان نزاید هیچ تا باشد

مر او را کوی پر عنین و ما را خانه پر عذرا

نبینی طبع را طبعی چو کرد انصاف رخ پنهان

نیابی دیو را دیوی چو کرد اخلاص رخ پیدا

ترا یزدان همی گوید که در دنیا مخور باده

ترا ترسا همی گوید که در صفرا مخور خلوا

ز بهر دین بنگذاری حرام از گفتهٔ یزدان

ولیک از بهر تن مانی حلال از گفتهٔ ترسا

گرت نزهت همی باید به صحرای قناعت شو

که آنجا باغ در باغست و خوان در خوان و وا در وا

گر از زحمت همی ترسی ز نااهلان ببر صحبت

که از دام زبون گیران به عزلت رسته شد عنقا

مرا باری بحمدالله ز راه رافت و رحمت

به سوی خطهٔ وحدت برد عقل از خط اشیا

به دل نندیشم از نعمت نه در دنیا نه در عقبا

همی خواهم به هر ساعت چه در سرا چه رد ضرا

که یارب مر سنایی را سنایی ده تو در حکمت

چنان کز وی به رشک افتد روان بوعلی سینا

مگردانم درین عالم ز بیش آزی و کم عقلی

چو رای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا

ز راه رحمت و رافت چو جان پاک معصومان

مرا از زحمت تن‌ها بکن پیش از اجل تنها

زبان مختصر عقلان ببند اندر جهان بر من

که تا چون خود نخوانندم حریص و مفسد و رعنا

مگردان عمر من چون گل که در طفلی شود کشته

مگردان حرص من چون مل که در پیری شود برنا

بحرص ار شربتی خوردم مگیر از من که بد کردم

بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا

به هرچ از اولیا گویند «رزقنی» و «وفقنی»

به هرچ از انبیا گویند «آمنا» و «صدقنا»

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:13 PM

ای سنایی گر همی جویی ز لطف حق سنا

عقل را قربان کن اندر بارگاه مصطفا

هیچ مندیش از چنین عیاری ابرا بس بود

عاقله عقل ترا ایمان و سنت خون بها

مصطفا اندر جهان آن گه کسی گوید که عقل

آفتاب اندر فلک آن گه کسی گوید سها

طوقداران الاهی از زبان ذوق و شوق

عل را در شرع او خوانند غمخوار و کیا

در شریعت ذوق دین‌یابی نه اندر عقل از آنک

قشر عالم عقل دارد مغز روح انبیا

عقل تا با خود منی دارد، عقالش دان نه عقل

چون منی زو دور گشت آن گه دوا خوانش نه دا

عقل تا کو هست او را شرع نپذیرد ز عز

باز چون که گشت گردد شرع پیشش کهربا

در خدای آباد یابی امر و نهی دین و کفر

و احمد مرسل خدای آباد را بس پادشا

چون نباشی خاک درگاه سرایی را که هست

پاسبان بام روح‌القدس و دربان مرتضا

دی همه او بودی و امروز چون دوری ازو

تا جوانمردی بود دی دوست امروز آشنا

«رحمة للعالمین» آمد طبیبت زو طلب

چه ازین عاصی وز آن عاصی همی جویی شفا

کان شفا کز عقل و نفس و جسم و جان جویی شفا

چون نه از دستور او باشد شفا گردد شقا

کان نجات و کان شفا کارباب سنت جسته‌اند

بوعلی سینا ندارد در «نجات» و در «شفا»

ناشتا نزدیک او شو زان که خود نبود طبیب

مفتی ذوق و دلیل نبض جز در ناشتا

مسجد حاجت روا جویی مجو اینجا که نیست

راه سنت گیر و آن گه مسجد حاجت روا

گر دعاهای تهی‌دستان بر آن در بگذرد

باز گردد زاستان با آستین پر دعا

چنگ در فتراک او زن تا بحق یابی رهی

سنگ بر قندیل خود زن تا ز خود گردی رها

کانکه رست از رسم و عادت گوید او را سنتش

کای قفس بشکسته اینک شاخ طوبا مرحبا

این یکی گوید به فرمان «استجیبواللرسول»

و آن دگر خواند ز ایمان «یفعل الله مایشا»

تا بدانجایت فرود آرد که باشد اندرو

ناوک اندازانش قهر و خنجر آهنجان بلا

زهرهٔ مردان چو بر زنگار پاشی ناردان

گردهٔ گردان چو بر شنگرف مالی لوبیا

حربهٔ بهرام را بشکسته لطفش قبضه‌گاه

بربط ناهید را بشکسته قهرش گردنا

بارگاه او دو در دارد که مردان در روند

یک در اندر کوفه یابی و دگر در کربلا

در حریم مصطفا بوبکروار اندر خرام

تا سیه رویی جفا بینی و خوشخویی وفا

عشق را بینی علم بر کرده اندر کوی صدق

عقل را بینی قلم بشکسته در صدر رضا

با وفاداران دین چندان بپر در راه او

تا نه بال خوف ماند با تو نه پر رجا

دور کن بوی ریا از خود که تا آزاده‌وار

مسجد و میخانه را محرم شوی چون بوریا

تو چه دیدستی هنوز از طول و عرض ملک او

کنکه در سدره‌ست هم آن را نداند منتها

گر دو عالم را ببینی با ولایتهای او

هفت گلخن دیده باشی زانهمه هفت آسیا

صورت احمد ز آدم بد ولیک اندر صفت

آدم از احمد پدید آمد چو ز آصف بر خیا

جوهرش چون ز اضطرار عقل و نفس اندر گذشت

گفت و گوشش که «الرحمن علی العرش استوا»

خاک آدم ز آفتاب جود او زر گشت از آنک

خاک آدم را چنان بود او که مس را کیمیا

باز چون خود ز آفتاب جود زرین رخ شده‌ست

عارف زرگرش خواند: پرده‌دار کبریا

عارفی و زرگری گویی کزو آموختست

خواجه و حامی و صدر و مهتر و استاد ما

عارف زرگر که در دنیا چو عقل و آفتاب

عارفست اندر احاطت زرگرست اندر عطا

ملک او ارباب دین را هم صلاح و هم سلاح

کلکل او دور زمان را هم صباح و هم مسا

شکرها با بذل او چون پیش موسا جادوی

شعرها با فضل او چون نزد عیسا توتیا

بخشش خود را به شکر کس نیالاید که هست

در ره آزاد مردان شکر جزوی از جزا

اینهمه تابش ز روی و رای او نشگفت از آنک

بدر گردد مه چو با خورشید سازد ملتقا

مقتدای عالم آمد مقتدی در دین او

من غلام مقتدی و خاکپای مقتدا

فضل یحیا صاعد آن قاضی که خود بیرون ز فضل

صدهزاران فضل و یحیی بر مکست اندر سخا

قاضی مکرم که چون فوت صلات ایزدی

هست در شرع کرم فوت صلاتش را قضا

روح او بر غیب واقف همچو لوح آسمان

کاک او در شرع منصف همچو خط استوا

چون گران گردد رکابش روی بگشاید امید

چون سبک گردد عنانش پشت بنماید عنا

مرتع حلمش چرا خواران صورت را ربیع

منبع علمش جزاخواهان معنی را جزا

ای چو سودا کرده خصم سردرابی گرم گرم

وی چو طوبا داده شاخ خشک را بی‌نم نما

ای مرا ممدوح و مادح وی را پیرو مرید

ای مرا قاضی و مقضی وی مرا خصم و گوا

گرد تو گردم همی زیرا مرا هنگام سعی

از مروت وز صفا هم مروه‌ای و هم صفا

اندرین غربت مرا همچون عصای موسیئی

دوستانم را عصا و دشمنم را اژدها

از تو بودم بستانهٔ خواجه عارف معرفت

وز تو کردم در فرات نعمت او آشنا

بر تو خوانم شعر آن شعری شعار چرخ قدر

با تو گویم شکر آن شکر شکار خوش لقا

پارسا خواندستم اندر شعر و من بر صدر او

هر که در فردوس باشد چون نباشد پارسا

چون نباشم پارسا چون عقل او را داده‌ام

چون فرو دستان ملک امسال باژو پار، سا

با حیا گفت او مرا و چشم من روشن بدو

هر که روشن دیده تر شد بیشتر دارد حیا

چون عصای موسی و برهان عیسی گفت او

ساحران را اژدها شد شاعران را متکا

خاصه اندر حق این خادم که هست از مکرمت

دیگران را یک ولی نعمت مرا خود اولیا

هم ولی اکرام نعمت هم ولی کتب علوم

هم ولی دارو درمان هم ولی شکر و ثنا

هست کار من برو چونانکه وقتی پیش ازین

دهخدایی گفت با غوری فضولی در نسا

کی فضولی کو خراجت غور گفتا: برگرفت

شاه و پیغمبر زکوة از غور و احداث از بغا

دهخدا گفت ار نمکساری شود انبان کون

گوزهای بی‌نمک پراند اهل روستا

غورک بی‌مغز را صفرا بشورید و بگفت

کی مموه باژگونه یافه‌گوی هرزه لا

ریش تو داند که گوز بینمک مان در مزه

کم نیابد آخر از تیز نمک سود شما

ده خدا در خشم شد با غور گفتا: هم‌کنون

راست گردانم به یک باهو من این پشت دوتا

غورک بی‌شرم کان بشنید گفت: احسنت و زه

خود چنین به هم طبیب و هم عوان هم ده خدا

هزل بودست این ولیکن بر مثال جد سزید

همچنین بود آن ولی نعمت درین مدت مرا

همچنان کان پیر حلوایی همی گفتا به مرو

هست ما را هم دعا و هم عصید و هم عصا

گر ندادی پرورش جان و دماغم را به مرغ

مرغ‌وار اکنون گرفتستی دماغ و جان هوا

از شراب آب روحانی و حیوانی بشست

روح نفسانیم را از نقش مالیخولیا

جان و دل را بود دارو لیکن از بهر جگر

آنچه می‌باید نبود آن چیست کسنی و کما

یک دو هفته طبع از آن بگریخت کز سلوی و من

چون ستوران باز در زد در پیاز و گندنا

ای ز راه خلق و خلق و لحن خوش داوود وار

در دو جایم جلوه کرده در جهان چون اوریا

معنی دعوت بسی بنموده ما را در حضور

ای عفی‌الله دعوی دعوات در غیبت چرا

هر چه جویند از دعا ما را خود از تو رایجست

ابلهی باشد ز چون تو قبله دزدیدن دعا

خشمت ار چه بر نخواند بر دلم بعد از طمع

همچو دیوانی بری منک بربر صیصیا

آخر ارچه عقل ما گم شد ولی از روی حس

سر ز بالش باز می‌دانیم و پای از لالکا

من همان گویم که آن مز من بدان پرسنده گفت

کش بپرسید آنهمه عرق الرجال آخر کجا؟

گفت لاتسأل حبیبی کآن همه برکند و سوخت

سبلت عرق الرجالم علت عرق النسا

تنگ شد بر ما فضای عافیت بی‌هیچ جرم

وین چنین باشد «اذا جاء القضا ضاق الفضا»

مالشی بایست ما را زان که بربط را همی

گوشمالی شرط باشد تا درآید در نوا

ای به ماهی جان ما را کرده چون ماهی شیم

وی ز شعری عقل ما را داده چون شعری سنا

ما جواب آن چنان شعر چنینی گفته باز

شعر تو آواز داوود آن ما آن را صدا

از تو آن آید ز ما این زان که در شرط قمار

پختگان را صرف بهتر خام دستان را دغا

تو فشاندی نور خود چون ماه و اندر جرم خویش

مرده ریگش ماند آن گر بیش ازین دارد سها

کی شود صفرای تو ساکن ز خوان ما چو هست

مطبخ ما را به جای زیر با تقصیر با

تا چو هدهد عاقلان را هم ز سر خیزد کلاه

تا چو طوطی قانعان را هم ز تن روید قبا

همچو تصحیف قبا باد و چو مقلوب کلاه

دشمنت اعنی هلاک و حاسدت اعنی فنا

آنت باد از راه دنیا کت کند عقل آرزو

و آنت باد از روی حکمت کت کند دین اقتضا

عالم و آدم ز خلق و خلق تو آباد و خوش

همچو از مادر صبی و همچو از گلبن صبا

تو نهاده بر سر ما پای و ما گفته به تو

«ای نهاده پای همت بر سر اوج سما»

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:13 PM

تا ز سر شادی برون ننهند مردان صفا

دست نتوانند زد در بارگاه مصطفا

خرمی چون باشد اندر کوی دین کز بهر حق

خون روان گشتست از حلق حسین در کربلا

از برای یک بلی کاندر ازل گفتست جان

تا ابد اندر دهد مرد بلی تن در بلا

خاک را با غم سرشت اول قضا اندر قدر

غم کند ناچار خاکی را بنسبت اقتضا

اهل معنی می‌گدازند از پی اعلام را

زهره نی کس را که گوید از ازل یک ماجرا

نیم روز اندر بهشت آدم عدیل ملک بود

هفتصد سال از جگر خون راند بر سنگ و گیا

لحظه‌ای گمشد ز خدمت هدهد اندر مملکت

در کفارت ملکتی بایست چون ملک سبا

بیست سال اندر جهان بی‌کفش باید گشت از آنک

پای روح‌الله ازین بر دوخت نعلین هوا

دانهٔ در، در بن دریای الا الله درست

لاالهی غور باید تا برآرد بی‌ریا

از کن اول برآرد شعبده استاد فکر

وز پی آخر درآرد تیر مه باد صبا

دیده گوید تا چه می‌جوید برون از لوح روح

نفس گوید تا چه می‌خواند برون دل ذکا

آنچه بیرونست از هندوستان هم کرگدن

و آنچه افزونست از ده هفتخوان هم اژدها

روح داند گشت گرد حلقهٔ هفت آسمان

ذهن داند خواند نقش نفخ جان چون انبیا

گر کوه دجله آن گردد که دارد مردوار

در درون مجنون محرم وز برون فرهاد را

کار هر موری نباشد با سلیمان گفتگو

یار هر سگ‌بان نباشد رازدار پادشا

بابل نفس‌ست بازار نکورویان چین

حاصل روحست گفتار عزیزان ختا

تا ز اول برنخیزد از ره ابجد مسیح

شرح مسح سر نداند خواند بر لوح صبا

دور باید بود از انکار بر درگاه عشق

کانچه اینجا درد باشد هست دیگر جا دوا

آن نمی‌بینند کز انکارشان پوشیده ماند

با جمال یوسف چاهی ترنج از دست و پا

نقل موجودات در یک حرف نتوان برد سهل

گر بود در نیم خرما چشم باز و دل گوا

برخلاف امر یزدان در دل خود ره نداد

چشم زخمی در حیات خویش یحیا از حیا

باز این خودکامگی بین کز برای اعتبار

با چنین پیغمبری چون گفته باشد برملا

ظاهر ابر جسم آدم خواند کز گندم مخور

نعرها از حکم سابق کالصلا اصحابنا

آن سیه کاری که رستم کرد با دیو سپید

خطبهٔ دیوان دیگر بود و نقش کیمیا

تا برون ناری جگر از سینهٔ دیو سپید

چشم کورانه نبینی روشنی زان توتیا

مهره اندر حقهٔ استاد آن بیند بعدل

کز کمند حلقهٔ نظارگان گردد رها

یا تمنای سبک دستی توان کردن به عقل

یا برون از حلقهٔ نظاره چون طفلان دوتا

غوطه خورده در بن دریا دو تن در یک زمان

این در اشکار نهنگ افتاده و آن اندر ضیا

خیرگی بار آرد آن را کز برای علم خویش

دیده بر خورشید تابان افگند بی‌مقتدا

آب چاهی باید اندر پیش کز یک قطره‌اش

جان چندین جانور حاصل شود در یک ندا

وانگهی چون بیند اندر آبدان خورشید را

دل در و بندد به درد و جان ازو گردد جدا

ارزد اندر شب ز بهر شاهدی شمعی به جان

یوسفی شاید زلیخا را به صد گوهر بها

بس نباشد قیمت گوهر به رونقهای درد

در نیابد بخشش بوبکر حق اصطفا

از سپیدی اویس و از سیاهی بلال

مصطفا داند خبر دادن، ز وحی پادشا

سوز باید در بهای پیرهن تا با مشام

بوی دلبر یابد آن لبریز دامن در بکا

آتش نفس ار نمیرد آب طوفان در رسد

باد کبر ار کم نگردد خاک بر فرق کیا

مرگ در خاک آرد آری مرد را لیکن ازو

چون برآید با خود آرد ساخته برگ بقا

در نوای گردش گردون فروشد سیمجور

لاجرم تا در کنار افتاد روزی بینوا

اینهمه در زیر سنگ آخر برآید روزگار

وینهمه بر بام زنگ آخر برآید این صدا

تا برون آیند از این تنگ آشیان یکبارگی

تا فرو آیند ازین بام گران چون آسیا

چون پدید آمد ملال آدم از حور و قصور

جفت او حوا نکوتر قصر او دارالفنا

هر چه در دین پیشم آید گر چه نه سجده صواب

هر چه نزد حق پیشم افتد گر چه طاعت آن خطا

عمر در کار غم دین کرد خواهم تا مگر

چون نمانم بنده‌ای گوید، سنایی شد فنا

آشنا شو چون سنایی در مثال راه عشق

تا شوی نزد بزرگان رازدار و آشنا

تنگ شد بر ما فضای عافیت بی‌هیچ جرم

این چنین باشد «اذا جاء القضا ضاق الفضا»

این جواب آن سخن گفتم که گفته اوستاد

«ای نهاده پای همت بر سر اوج سما»

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:13 PM

ای نهاده پای همت بر سر اوج سما

وی گرفته ملک حکمت گشته در وی مقتدا

بر سریر حکمت اندر خطهٔ کون و فساد

از تو عادل‌تر نبد هرگز سخن را پادشا

مشرق و مغرب ز راه صلح بگرفتی بکلک

ناکشیده تیغ جنگی روز کین اندر وغا

لاجرم ز انصاف تو، روی ز من شد پر درر

همچو از اوصاف تو، چشم زمانه پر ضیا

گوی همت باختی با خلق در میدان عقل

باز پس ماندند و بردی و برین دارم گوا

نی غلط کردم که رای صایبت با اهل عصر

کی پسندد از تو بازی یا کجا دارد روا

چون زر و طاعت عزیزی در دو عالم زان که تو

با قناعت همنشینی با فراغت آشنا

سیم نااهلان نجویی زان که نپسندد خرد

خاکروبی کردن آن کس را که داند کیمیا

شعر تو روحانیان گر بشنوند از روی صدق

بانگ برخیزد ازیشان کای سنایی مرحبا

حجتی بر خلق عالم زان دو فعل خوب خویش

شاعری بی‌ذل طمع و پارسایی بی‌ریا

عیسی عصری که از انفاس روحانیت هست

مردگان آز و معلولان غفلت را شفا

بس طبیب زیرکی زیرا که بی‌نبض و علیل

درد هر کس را ز راه نطق می‌سازی دوا

نظم گوهربار عقل افزای جان افروز تو

کرد شعر شاعران بوده را یکسر هبا

معجز موسی نمایست این و آنها سحر و کی

ساحری زیبا نماید پیش موسی و عصا

هر که او شعر ترا گوید جواب از اهل عصر

نزد عقل آنکس نماید یافه گوی و هرزه لا

زان که بشناسند بزازان زیرک روز عرض

اطلس رومی و شال ششتری از بوریا

شاعران را پایه بی‌شرمی بود تا زان قبل

حاصل و رایج کنند از مدح ممدوحان عطا

صورت شرمی تو اندر سیرت پاکی بلی

با چنان ایمان کامل، این چنین باید حیا

شعر و سحر و شرع و حکمت آمدت اندر خبر

ره برد اسرار او چون بنگرد عین‌الرضا

کاین چهارست ای سنایی چار حرف و یافتند

زین چهار آن هر چهار از نظم و نثر اوستا

تا حریم کعبه باشد قبلهٔ اهل سنن

تا نعیم سدره باشد طعمهٔ اهل بقا

سدره بادت دستگاه بخشش دارالبقا

کعبه بادت پایگاه کوشش دارالفنا

کعبه و سدره مبادت مقصد همت که نیست

جز «و یبقی وجه ربک» مر ترا کام و هوا

نظم عشق‌آمیز عارف را ز راه لطف و بر

برگذر از عیبهاش و در گذر از وی خطا

تا که باشد عارف اندر سال و ماه و روز و شب

شاکر افضال تو اندر خلا و اندر ملا

ادامه مطلب
سه شنبه 4 آبان 1395  - 6:13 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 135

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5115358
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث