با ما دمش ار به مهر یکتاست بهست
سیب زنخش چو در کف ماست بهست
زین پس من و وصف قامت او، آری
چون میگوییم هم سخن راست بهست
با ما دمش ار به مهر یکتاست بهست
سیب زنخش چو در کف ماست بهست
زین پس من و وصف قامت او، آری
چون میگوییم هم سخن راست بهست
دلدار چو در سینه دل نرم نداشت
آزرد مرا و هیچ آزرم نداشت
بیجرم ز من برید و در دشمن من
پیوست به مهر و ذرهای شرم نداشت
مقصود ز هر حدیث و هر زمزمه اوست
سر جملهٔ هر غلغله و دمدمه اوست
گر بد بینی به وصل خود هم نرسی
ور نیک نگه کنی به خود خود همه اوست
ای آنکه ترا قوت هر بیشی هست
بنگر به دلم، که اندکش ریشی هست
درویشم و دست حاجتی داشته پیش
گر زانکه ترا فراغ درویشی هست
رویت، که به خوبی گل خندان منست
آرامگهش دل چو زندان منست
نیکش بگزدیدند به دندان، گر چه
گفتم که: همین نیک به دندان منست
جانا، دلم از فراق رویت خونست
چشمم ز غمت چو چشمهٔ جیحونست
آن خال که بر رخت نهادست، دمی
بر روی منش نه، که ببینم چونست؟
زلفت چو شب و چهره چو روزی نیکوست
من روز و شبت ز بهر آن دارم دوست
آن کو ز رخت روز و ز زلفت شب ساخت
پیوسته نگهدار شب و روز تو اوست
بر گوشهٔ چشم تو، که شوخ و شنگست
آن خال تو دانی به کدامین رنگست؟
موریست که بر کنار بادام نشست
پیداست که در لب تو شکر تنگست
دل بندهٔ بوی عنبر آمیز گلست
جان چاکر عارض دلاویز گلست
بلبل که هزار خار کن بندهٔ اوست
او نیز غلام خار سرتیز گلست
بر سبزه نشست میپرستان چه خوشست!
بر گل نفس هزاردستان چه خوشست!
ای گشته به اسم هوشیاری مغرور
تو کی دانی که عیش مستان چه خوشست؟