قومی ز محال در جنون افتادند
قومی ز خیال سرنگون افتادند
از پردهٔ غیب هیچ کس آگه نیست
هریک به رهی دگر برون افتادند
قومی ز محال در جنون افتادند
قومی ز خیال سرنگون افتادند
از پردهٔ غیب هیچ کس آگه نیست
هریک به رهی دگر برون افتادند
جانهاست در آن جهان بر انبار زده
تنهاست درین بر در و دیوار زده
تا چند ز جان و تن دری میباید
هر ذرّه دری است، لیک مسمار زده
از ذرّه ز اندازهٔ ذرّات مپرس
یک وقت نگهدار وز اوقات مپرس
قصّه چه کنی دراز در غصّه بسوز
در صنع نگه میکن و ازذات مپرس
هرگه که تو طالب گهر خواهی بود
باکوه چو سنگ در کمر خواهی بود
هرچند که دیده تیزتر خواهی یافت
در نقطهٔ کُنْه کورتر خواهی بود
آن نقطه که کیمیای دولت آن است
بگذر ز جهان که بیخ آن در جان است
خواهی که تو آن پرده بدانی به یقین
اول بیقین بدان که نتوان دانست
میپنداری که جان توانی دیدن
اسرار همه جهان توانی دیدن
هرگاه که بینشِ تو گردد به کمال
کوری خود آن زمان توانی دیدن
چون اصلِ اصول هست در نقطهٔ جان
نقشِ دو جهان ز جان توان دید عیان
هرچیز که دیدهای تو پیدا و نهان
در دیدهٔ تست آن نه در عین جهان
تا مرغ دلم شیوهٔ دمساز شناخت
در سوز روش قاعدهٔ راز شناخت
هر روز، هزار ساله ره در خود رفت
تا در پس پرده خویش را باز شناخت
مرگ است خلاص عالم فانی را
درهم چه کشی ز مرگ پیشانی را
گر مزبلهٔ تن تو را مرگ رسید
با مرگ چکار جان تو با جانی را
یک یک نفست زمان تو خواهد بود
یک یک قدمت مکان تو خواهد بود
هر چیز که در فکرتِ تو میآید
آن چیز همه جهان تو خواهد بود