به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

ز هر چیزی ملول است آن فضولی

ملولش کن خدایا از ملولی

به قاصد تا بیاشوبد بجنگد

بدو گفتم ملولی هست گولی

بخورد آن بازی من خشمگین شد

مرا گفتا خمش دیوانه لولی

نگوید هیچ را بد مرد این راه

مبین بد هیچ را ور نی تو غولی

بگفتم عین انکار تو بر من

نه بد دیدن بود یا بی‌حصولی

مرا گفت او تناقض‌های بینا

بود از مصلحت نه از بی‌اصولی

محالی گر بگوید مرد کامل

تو عین حال دانش ای حلولی

گهی درد که داند گه بدوزد

گهی شاهی کند گاهی رسولی

به تأویلات تو او درنگنجد

که تو هستی فصولی او اصولی

ز خود منگر در او از خود برون آ

که بر بی‌حد ندارد حد شمولی

خمش ای نفس تازی هم بگویم

دوباره لا تقولی لا تقولی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 12:54 PM

 

خداوندا زکات شهریاری

ز من مگذر شتاب ار مهر داری

هلا آهسته‌تر ای برق سوزان

که شد چشمم ز تو ابر بهاری

نمی‌تاند نظر کاندر رکابت

رسد در گرد مرکب از نزاری

عنان درکش پیاده پروری کن

که خورشیدی و عالم بی‌تو تاری

جدایی نیست این تلخی نزع است

گلوی ما به هجران می‌فشاری

چو سایه می‌دود جان در پی تو

گذشت از سایه جان در بی‌قراری

به روی او دلا بس باده خوردی

بدین تلخی از آن رو در خماری

چه باشد ای جمالت ساقی جان

خماری را به رحمت سر بخاری

نه دست من گرفتی عهد کردی

که ما را تا قیامت دست یاری

ز دست عهد تو از دست رفتم

به جان تو که دست از من نداری

کی یارد با تو دیگر عهد کردن

که تو سنگین دلی بی‌زینهاری

تو خیره کشتری یا چشم مستت

که بر خسته دلانش می‌گماری

حدیث چشم تو گفتم دلم رفت

به دریای فنا و جان سپاری

دل من رفت عشقت را بقا باد

در اقبال و مراد و کامکاری

بزی ای عشق بهر عاشقان را

ابد تا کارشان را می‌گذاری

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 12:54 PM

 

ندارد مجلس ما بی‌تو نوری

که مجلس بی‌تو باشد همچو گوری

بیایی یا بدان سومان بخوانی

ز فضلت این کرامت نیست دوری

خلایق همچو کشت و تو بهاری

به تو یابد شقایقشان ظهوری

تجلی کن که تا سرمست گردند

کنند اجزای عالم مست شوری

چو دریای عتاب تو بجوشد

برآید موج طوفان از تنوری

چو گردون قبول تو بگردد

شود جمله مصیبت‌ها سروری

خمش بگذار این شیشه گری را

مبادا که زند بر شیشه کوری

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 12:54 PM

 

ندارد مجلس ما بی‌تو نوری

که مجلس بی‌تو باشد همچو گوری

بیایی یا بدان سومان بخوانی

ز فضلت این کرامت نیست دوری

خلایق همچو کشت و تو بهاری

به تو یابد شقایقشان ظهوری

تجلی کن که تا سرمست گردند

کنند اجزای عالم مست شوری

چو دریای عتاب تو بجوشد

برآید موج طوفان از تنوری

چو گردون قبول تو بگردد

شود جمله مصیبت‌ها سروری

خمش بگذار این شیشه گری را

مبادا که زند بر شیشه کوری

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 12:54 PM

 

بدید این دل درون دل بهاری

سحرگه دید طرفه مرغزاری

در او آرامگاه جان عاشق

در او بوس و کنار بی‌کناری

که فردوسش غلام آن گلستان

بهشت از سبزه زارش شرمساری

به هر جانب یکی حلقه سماعی

به زیر هر درختی خوش نگاری

اگر پیری درآید همچو کافور

شود گل عارضی مشکین عذاری

چو شیر اسکست جان زنجیرها را

رمید آن سو چو مجنون بی‌قراری

برفتم در پی جان تا کجا شد

در آن رفتن مرا بگشاد کاری

بدیدم طرفه منزل‌های دلکش

ولیک از جان ندیدم من غباری

بگو راز مرا تا بازآید

وگر ناید بیا واپس تو باری

نشانی‌ها بیاور ارمغانی

که تا تن را کنم من دارداری

کیست آن مه خداوند شمس تبریز

خداخلقی عجیبی نامداری

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 12:54 PM

 

مرا در خنده می‌آرد بهاری

مرا سرگشته می‌دارد خماری

مرا در چرخ آورده‌ست ماهی

مرا بی‌یار گردانید یاری

چو تاری گشتم از آواز چنگی

نوایش فاش و پیدا نیست تاری

جهانی چون غباری او برانگیخت

که پنهان شد چو بادی در غباری

حیاتی چون شرار آن شه برافروخت

که پنهان شد چو سوزی در شراری

جمال گلستان آن کس برآراست

که پنهان شد چو گل در جان خاری

دلم گوید که ساقی را تو می‌گو

که جانم مست آن باقی است باری

دلم چون آینه خاموش گویاست

به دست بوالعجب آیینه داری

کز او در آینه ساعت به ساعت

همی‌تابد عجب نقش و نگاری

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 12:54 PM

 

متاز ای دل سوی دریای ناری

که می‌ترسم که تاب نار ناری

وجودت از نی و دارد نوایی

ز نی هر دم نوایی نو برآری

نیستانت ندارد تاب آتش

وگر چه تو ز نی شهری برآری

میان شهر نی منشین بر آذر

که هر سو شعله اندر شعله داری

اگر نی سوی آتش میل دارد

چو میل رزق سوی رزق خواری

نیاز آتش است آن میل تنها

که آتش رزق می‌خواهد به زاری

به هر چت نی بفرماید تو نی کن

خلاف نی بکن از شهریاری

خلافش کردی و نی در کمین است

چو نی کم شد سر دیگر نخاری

پدید آید تو را ناگه وجودی

نه نی دارد نه شکر آنچ داری

یکی نوری لطیفی جان فزایی

در او می‌های گوناگون کاری

گشایی پر و بالی کز حلاوت

نمایی لطف‌های لاله زاری

میان این چنین نوری نماید

دگر خورشید و جان‌ها چون ذراری

به نور او بسوزی پر خود را

ز شیرینی نورش گردی عاری

ز ناله واشکافد قرص خورشید

که گل گل وادهد هم خار خاری

زبان واماند زین پس از بیانش

زبان را کار نقش است و نگاری

نگار و نقش چون گلبرگ باشد

گدازیده شود چون آب واری

بر آن ساحل که‌ای‌ن گل‌ها گدازید

اگر خواهی تو مستی و خماری

همی‌گو نام شمس الدین تبریز

کز او این کارها را برگزاری

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 12:54 PM

به تن با ما به دل در مرغزاری

چو دربند شکاری تو شکاری

به تن این جا میان بسته چو نایی

به باطن همچو باد بی‌قراری

تنت چون جامه غواص بر خاک

تو چون ماهی روش در آب داری

در این دریا بسی رگ‌هاست صافی

بسی رگ‌هاست کان تیره است و تاری

صفای دل از آن رگ‌های صافی است

بدان رگ پی بری چون پر برآری

در آن رگ‌ها تو همچون خون نهانی

ور انگشتی نهم تو شرم داری

از آن رگ‌هاست بانگ چنگ خوش رگ

ز عکس و لطف آن زاری است زاری

ز بحر بی‌کنار است این نواها

کی می‌غرد به موج از بی‌کناری

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 12:54 PM

 

مرا بگرفت روحانی نگاری

کناری و کناری و کناری

بزد با من میان راه تنگی

دوچاری و دوچاری و دوچاری

ز جان برخاست ز آتش‌های عشقش

بخاری و بخاری و بخاری

مبادا هیچ دل را زین چنین عشق

قراری و قراری و قراری

سکست این کره تند دل من

فساری و فساری و فساری

نهاده بر سرش افسار سودا

غباری و غباری و غباری

فتاده در سرش از شمس تبریز

خماری و خماری و خماری

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 12:54 PM

 

به جان تو پس گردن نخاری

نگویی می‌روم عذری نیاری

بسازی با دو سه مسکین بی‌دل

اگر چه بی‌دلان بسیار داری

نگویی کار دارم در پی کار

چه باشی بسته تو خاوندگاری

تو گویی می‌روم رنجور دارم

نه رنجوران ما را می‌گذاری

ز ما رنجورتر آخر کی باشد

که در چشمت نیاییم از نزاری

خوری سوگند که فردا بیایم

چه دامن گیردت سوگند خواری

تو با سوگند کاری پخته‌ای سر

که بر اسرار پنهانی سواری

تو ماهی ما شبیم از ما بمگریز

که بی‌مه شب بود دلگیر و تاری

تو آبی ما مثال کشت تشنه

مگرد از ما که آب خوشگواری

بپاش ای جان درویشان صادق

چه باشد گر چنین تخمی بکاری

چه درویشان که هر یک گنج ملکند

که شاهان راست ز ایشان شرمساری

به تو درویش و با غیر تو سلطان

ز تو دارند تاج شهریاری

که مه درویش باشد پیش خورشید

کند بر اختران مه شهسواری

منم نای تو معذورم در این بانگ

که بر من هر دمی دم می‌گماری

همه دم‌های این عالم شمرده‌ست

تو ای دم چه دمی که بی‌شماری

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 12:54 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 657

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5006564
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث