به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

ای ستم کرده همیشه با وفاداران خویش

گر کنی عیبی نباشد یاری یاران خویش

چون نمی خسبند عشاقت که بینندت بخواب

خویشتن را جلوه کن بر چشم بیداران خویش

هر یکی ماهی شوند ار ذره یی پیدا کنی

آفتاب روی خود را بر هواداران خویش

طالبان هر سوی پویانند لیکن بی خبر

ز آنکه تو خود همنشینی با طلب کاران خویش

تو طبیب عاشقانی عاشقان بیمار تو

بی شفابخشی نخواهی مرگ بیماران خویش

یا سزاوار وصال تو نیند این بی دلان

یا نمی خواهد دلت شادی غمخواران خویش

در بهای وصل خود زین مفلسان جز جان مخواه

چون تو غارت کرده ای مال خریداران خویش

حکم هشیاران کنی کز دست رندان می خورند

گر تو ای شیرین ببینی شور می خواران خویش

بی قراری مرا حاجت بمی نبود که تو

برده ای ز آن چشم مست آرام هشیاران خویش

ای بعشق آتش زده درمن، بآب وصل تو

همچو خاک تشنه ام، بر من فشان باران خویش

بر سر بازار عشقت سیف فرغانی ببست

از متاع نظم خود دکان همکاران خویش

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 3:39 PM

 

ای ز عشقت مهر و مه سرگشته در گردون خویش

وی ببویت روز و شب آواره در هامون خویش

در هوای عشق تو چون ذره زآن گردان شدم

کآفتاب حسن تو می تابد از گردون خویش

در پس جلباب شب هر صبح روشن رو کنی

آفتاب تیره ار از ماه روزافزون خویش

از گریبان افق پیداست کز عشقت مدام

آسمان دامن کشان می گردد اندر خون خویش

یار صاحب حسن و ما در دست او چون آینه

چون ببیند آینه شاهد بود مفتون خویش

تند باشد شاهدی کآگه بود از حسن خود

صعب باشد عشق چون لیلی شود مجنون خویش

عاشقان را در درون شمع است و شاهد رو ولیک

چون توان کردن صفت از شاهد بیچون خویش

کفر باشد مرد را بیرون شدن از اندرون

گر هزاران شمع و شاهد بیند از بیرون خویش

نور گیرد دم بدم هر ذره از خورشید خود

فیض یابد بی گمان هر قطره از جیحون خویش

روی او کآفاق روشن زوست، هرشب می کند

چشم را خیره ز پرتوهای گوناگون خویش

چون غلام عشق گشتی و شد آزاد از دو کون

پس مبارک بنده یی در خدمت میمون خویش

عاشق رویش اگر موزون نباشد گو مباش

زآنکه ناموزون او بودن به از موزون خویش

مر ترا فرعون او بودن به از موسی خود

مر ترا هامان او بودن به از هارون خویش

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 3:39 PM

 

گر خوش کنم دهان زلب دلستان خویش

هرگز ز تن برون ننهم پای جان خویش

سلطان فقیر من شود ار تربیت کند

من بنده را بلقمه نانی زخوان خویش

دل صید دوست گشت چو بر مرغ روح (زد)

یک تیر غمزه ز ابروی همچون کمان خویش

بر جان چو سایه یی نرسد از همای عشق

رو پیش سگ فگن تن چون استخوان خویش

از کوی او بدر نروم گرچه بنده را

چون سگ بسنگ دور کند زآستان خویش

هر زرد روی عشق که در دستم اوفتد

در پاش مالم این رخ چون زعفران خویش

بر خاک پای دوست کسی کو نهاد لب

او مرده زنده کرد بآب روان خویش

کس بر بساط عشق مر آن شاه را نبرد

او با کسی بماند که در باخت آن خویش

از بهر دوست دایره یی کن زجان ودل

پس دوست را چو نقطه ببین در میان خویش

هرکو خورد زمشرب عشقش مدام آب

بحری شود محیط ونبیند کران خویش

دلها بسوخت عشق وبجز دل نداشت جای

جز عشق کس خراب نخواهد مکان خویش

در پیش جیش همت عاشق نایستاد

سلطان ماه با سپه اختران خویش

قطب فلک بمذهب عشاق مرده است

ای نعش بر جنازه فگن دختران خویش

گر زین غزل سماع کند زهره، مشتری

در پای چنگ او فگند طیلسان خویش

تا سیف ذکر دوست بگوید بکام خود

بنهاد دوست در دهن او زبان خویش

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 3:39 PM

 

گر خوش کنم دهان زلب دلستان خویش

هرگز ز تن برون ننهم پای جان خویش

سلطان فقیر من شود ار تربیت کند

من بنده را بلقمه نانی زخوان خویش

دل صید دوست گشت چو بر مرغ روح (زد)

یک تیر غمزه ز ابروی همچون کمان خویش

بر جان چو سایه یی نرسد از همای عشق

رو پیش سگ فگن تن چون استخوان خویش

از کوی او بدر نروم گرچه بنده را

چون سگ بسنگ دور کند زآستان خویش

هر زرد روی عشق که در دستم اوفتد

در پاش مالم این رخ چون زعفران خویش

بر خاک پای دوست کسی کو نهاد لب

او مرده زنده کرد بآب روان خویش

کس بر بساط عشق مر آن شاه را نبرد

او با کسی بماند که در باخت آن خویش

از بهر دوست دایره یی کن زجان ودل

پس دوست را چو نقطه ببین در میان خویش

هرکو خورد زمشرب عشقش مدام آب

بحری شود محیط ونبیند کران خویش

دلها بسوخت عشق وبجز دل نداشت جای

جز عشق کس خراب نخواهد مکان خویش

در پیش جیش همت عاشق نایستاد

سلطان ماه با سپه اختران خویش

قطب فلک بمذهب عشاق مرده است

ای نعش بر جنازه فگن دختران خویش

گر زین غزل سماع کند زهره، مشتری

در پای چنگ او فگند طیلسان خویش

تا سیف ذکر دوست بگوید بکام خود

بنهاد دوست در دهن او زبان خویش

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 3:39 PM

 

یار سلطانست ومن در خدمت سلطان خویش

خلق را آورده ام در طاعت فرمان خویش

یار مهمان می رسد من از برای نزل او

در تنور سینه می سوزم دل بریان خویش

چون زلیخا در سفر عاشق شدم بر روی یار

پادشاهی یافت یوسف در غریبستان خویش

من بجای نان چو کودک در شکم خون می خورم

کز جگر خوردن دلم سیر آمدست ازجان خویش

عشق گردن زن که شمشیرش بلا ومحنتست

ازسر عشاق سازد کاسها برخوان خویش

گفتم اورا کای طبیب جان تویی جراح دل

مرهم وصلی بنه بر خسته هجران خویش

گفت ای مسکین که بهر لقمه یی برهر دری

اندرین سودا که پختی خام کردم نان خویش

ازنظر کردن درآن صورت که جان می پرورد

گنج معنی یافتم اندر دل ویران خویش

چون زشوقش خون نمی ریزدبجای آب چشم

خنده می آید مرا بر دیده گریان خویش

در رهت سرگشته ام خواهد شدن در هر قدم

پایم از جا، گرنگیری دست سر گردان خویش

عاشق بی دل بریزد جان خود درپای یار

ابر بر دریا فشاند قطره باران خویش

دوست را در گردن افگندم هزاران عقد در

من که شاهان را ندادم گوهری از کان خویش

خود سزاوار چنین گوهر که ما داریم نیست

آنکه خواهد چون گدایان (او) زدرویشان خویش

سیف فرغانی علاج رنج خویش ازکس مپرس

گر دوا خواهی برو زین درد کن درمان خویش

بلبل بستان حسنت سیف فرغانی منم

غلغلی افگنده ام در عالم از الحان خویش

خشک رود قول هرکس لایق سمع تو نیست

نغمهای تر شنو از بلبل بستان خویش

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 3:39 PM

 

من ز عشق تو رستم از غم خویش

ور بمیرم گرفته ام کم خویش

در درون خراب من بنگر

لمن الملک بشنو از غم خویش

زیر ابروت ماه رخسارت

بدر دارد هلال در خم خویش

کای تو در کار دیگران همه چشم

نیک بنگر بکار درهم خویش

بی من ار زنده ای بجان و بطبع

تا نمیری بدار ماتم خویش

ور سلیمان دیو خود باشی

ای تو سلطان ملک عالم خویش

همچو انگشت خود یدالله را

یابی اندر میان خاتم خویش

شمع ارواح مرده را چو مسیح

زنده می کن چو آتش از دم خویش

همت اندر طلب مقدم دار

می رو اندر پی مقدم خویش

هردم اندر سفر همی کن شاد

عالمی را بفر مقدم خویش

گر دلی خسته یابی از غم عشق

رو از آن خسته جوی مرهم خویش

دوست را گر نه ای تو نامحرم

سر عشقش مگو بمحرم خویش

سیف فرغانی اندرین پرده

هیچ ازین تیزتر مکن بم خویش

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 3:39 PM

 

عشق تو در مخزن جانم نهاد اسرار خویش

دل ز اسرارش اثرها یافت در گفتار خویش

چون دلم بیمار تو شد کردم از غیر احتما

وندرین پرهیز دیدم صحت بیمار خویش

دیده رخسار تو دید و دل ازو نقشی گرفت

ما بچشم خود زدیم این رسم بر دیوار خویش

عاشقان زرد رخ هر لحظه پیدا می کنند

سکه سودای بر روی چون دینار خویش

خسرو خوبانی و من عاشقت فرهادوار

کام شیرین کن مرا از لعل شکربار خویش

همچو نقطه در میان افتاد مه گویی چو زد

آن خط چون دایره گرد رخت پرگار خویش

تو بجان بخشیدنی معروف و ما جان می دهیم

تو ز کار خود نیایی باز و ما از کار خویش

در بهشت امید دیدارست و گردد چون بهشت

هر مقامی کند رو جلوه کنی دیدار خویش

بلبل جان بی گل روی تو افغان می کند

همچو قمری کو بنالد درفراق یار خویش

هر بهاری در بر آرد شاهد زیبای گل

هر زمستان چون بسازدگلبنی با خار خویش

سیف فرغانی جهان پر گل کند چون روی دوست

گر بیفشاند درخت خاطرش ازهار خویش

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 3:35 PM

 

سزد که صبر کنم بر فراق دلبر خویش

ازآنکه وصلش ما را ندید در خور خویش

بلطف خواندن از خدمتش ندارم چشم

چو راضیم که نراند بعنفم از بر خویش

بود بآب دهانش نیاز و خاک درش

مرا برای لب خشک و دیده تر خویش

مرا قلاده امید کرد در گردن

زبس که همچو سگانم بداشت بر در خویش

ز بهر بوسه پایش که دست می ندهد

مرا بسی بسخن دفع کرد از سر خویش

دهانم ار بلب او رسد چه غم باشد

ازآنکه طوطی خود پرورد بشکر خویش

دهد بنرخ سفال شکسته سیم درست

کسی که سکه مهرش نگاشت بر زر خویش

خبر نداشت ز خوبی خویش تا اکنون

که شد بمیل من آگه ز حسن منظر خویش

ببوستان شد و لایق ندید ریحان را

بخادمی خط و زلف همچو عنبر خویش

اگر فدای تو کردند هرکسی مالی

بزر و سیم نمودند جمله جوهر خویش

چو مال نیست مرا جان همی دهم بپذیر

که شرمسارم ازین تحفه محقر خویش

بسان سعدی راضی است سیف فرغانی

گرش قبول کنی ور برانی از بر خویش

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 3:35 PM

 

ای مرا نادیده کرده عاشق دیدار خویش

ناشنوده کرده دل را واله دیدار خویش

روی تو از دیدن کونین بر بستست چشم

عاشقان را بر امید وعده دیدار خویش

مهترانی کندرین حضرت غلامی کرده اند

خواجگان چرخ را خوانند خدمتکار خویش

من سبک دل رادرین ره هست سربار گران

بهر راحت می نهم برآستانت بار خویش

شور تا در من فگندی عیش بر من تلخ شد

دفع تلخی چون کنم زین طبع شیرین کار خویش

دل ز گلزار وصالت بوی شادی چون ندید

با غم هجرت همی سازدچو گل با خار خویش

عشق دعوی کرده بودم عاقلی بشنودو گفت

تو چه مرد عشقی ای نادان بدان مقدار خویش

آن نمی بینی که همچون کام فرهادست تلخ

عشق بر خسرو ز شور عشق شیرین یار خویش

شاعران اشعار خود را گر بکس نسبت کنند

ما بسلطانی چو تو نسبت کنیم اشعار خویش

شاه بازانیم و جز بر خاک آن در کی نهیم

بیضه چون آب اشتر مرغ آتش خوار خویش

ازسخن حظی ندارم زآنکه غافل می کند

بلبلان را عشق گل از نالهای زار خویش

بود دل بیمار و چون عشقت درو تأثیر کرد

من بدردش دفع کردم مرگ از بیمار خویش

بوستان پر گلی و ز سیف فرغانی مدام

گل نگهداری و داری خار بر دیوار خویش

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 3:35 PM

 

منم امروز دور از مشرب خویش

بسر پویان بسوی مطلب خویش

بلعلت تشنه شد آب روانم

رها کن تشنه را در مشرب خویش

تو خورشیدی و من بی نور رویت

چنین تا کی بروز آرم شب خویش

ز شوق ار بر دهانت می نهم لب

نه لعل تو همی بوسم لب خویش

چنانم متحد با تو که در تو

همی یابم حرارت از تب خویش

تو با این حسن اگرچه دین نداری

امام عصری اندر مذهب خویش

ترا از دوستی خواهم که چون جان

کنم پیراهنی از قالب خویش

مرا خود از سر غفلت خبر نیست

که دارم پای تو در جورب خویش

غم تو قوت من شد کسبم اینست

حلالی می خورم از مکسب خویش

بیاو از رقیب خود میندیش

فلک را نیست بیم از عقرب خویش

من از درد تو ای درمان دلها

بیارب آمدم از یارب خویش

بدین طالع ندانم از که نالم

ز ماه دوست یا از کوکب خویش

درین ره سیف فرغانی فروماند

چنین تا کی دواند مرکب خویش

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 3:35 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 98

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5027059
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث