به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

آخر ای سرو قد سیب زنخدان تا چند

دل بیمار من از درد تو نالان تا چند

از پی یافتن روز وصالت چون شمع

خویشتن سوختن اندر شب هجران تا چند

زآرزوی لب خندان تو هر شب ما را

خون دل ریختن از دیده گریان تا چند

گل خندانی و ما در غم تو گریانیم

آخر این گریه ما زآن لب خندان تا چند

آشکارا نتوانم که برویت نگرم

عشق پیدا و نظر کردن پنهان تا چند

تو چو یوسف شده بر تخت عزیزی بجمال

من چو یعقوب درین کلبه احزان تا چند

یک جهان بی خبر از مشرب وصلت سیراب

قسم ما تشنگی از چشمه حیوان تا چند

دشمنان بهر تو ای دوست جفاگوی منند

بردباری من و طعنه ایشان تا چند

سیف فرغانی از عشق تو سودایی شد

خود نگویی تو که بیچاره بدین سان تا چند

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 3:05 PM

 

چه مرد عشق تو باشند خودپرستی چند

ببین چه لایق این ذروه اند پستی چند

اگر پرستش یارست عشق را معنی

چگونه یار پرستند خودپرستی چند

بنقل مجلس وصلت چه لایق اند ایشان

که خمر عشق تو ما خورده ایم مستی چند

حدیث دنیی و عقبی مپرس از عشاق

که هست و نیست ندانند نیست هستی چند

مزن قفای جفا گرچه دست حکمت هست

گشاده بر سر بیچاره پای بستی چند

مرا ولایت وصلت شود میسر اگر

ز حملهای تو بر من فتد شکستی چند

بپای رغبت برخیزم از سر دو جهان

بود که دست دهد با توام نشستی چند

بر آن امید برین نطع پای بر جایم

که شاه عشق تو ماتم کند بدستی چند

ببوی ماهی مقصود سیف فرغانی

در آبگیر تمنا فگند شستی چند

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 3:05 PM

 

مقبل آن قومی که با تو عشق دعوی کرده اند

وز دو عالم قصد آن درگاه اعلی کرده اند

روضه مأوی نمی خواهند و نخلستان خلد

بینوایانی که در کوی تو مأوی کرده اند

زندگی تن چو جان را مانع است از روی تو

عاشقان زنده دل مردن تمنی کرده اند

عاشقان از بهر جانان ترک عالم گفته اند

زاهدان از بهر جنت ترک دنیی کرده اند

عاشق عالی نظر را کآرزو دیدار تست

کحل چشم جانش از نور تجلی کرده اند

خال بر روی تو گویی از سواد چشم حور

نقش بندی بر بیاض دست موسی کرده اند

زآه عشاق تو مرده زنده می گردد مگر

تعبیه در وی دم احیای عیسی کرده اند

عشق ورز ار نام خواهی ای پسر کاهل سخن

از برای عشق مجنون ذکر لیلی کرده اند

سیف فرغانی اگر بد گفت و گر نیک از کرم

بشنو و عیبش مکن کز غیبش املی کرده اند

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 3:05 PM

 

عاشقانی که مبتلای تواند

پادشاهند چون گدای تواند

حزن یعقوبشان بود زیرا

هر یک ایوب صد بلای تواند

گرچه دارند در درون صد درد

همه موقوف یک دوای تواند

دل قومی بوصل راضی کن

که بجان طالب رضای تواند

مرده عشق و زنده امید

زنده ومرده از برای تواند

آفت عقل و هوش اهل نظر

چشم و ابروی دلربای تواند

ای سلیمان بدستگاه مکوب

سر موران که زیر پای تواند

یک زبانند در ملامت ما

این دو رویان که در قفای تواند

عالمی همچو سیف فرغانی

با چنین حسن مبتلای تواند

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 3:05 PM

 

دلی کز وصل جانان بازماند

تنی باشد که از جان باز ماند

نگارینا منم بی روی خوبت

شبی کز ماه تابان باز ماند

چه باشد حال آن بیچاره عاشق

که از وصلت بهجران باز ماند

چه گردد ذره سرگشته راحال

که از خورشید رخشان باز ماند

اگر خورشید رخسار تو بیند

درآن رخساره حیران بازماند

وگر بار فراقت بروی افتد

ز دور این چرخ گردان باز ماند

غم تو قوت جان عاشقانست

روا نبود کز ایشان بازماند

نه دست خلق راشاید عصایی

که از موسی عمران باز ماند

کسی را دست آن خاتم نباشد

کز انگشت سلیمان بازماند

باسکندر کجا خواهد رسیدن

گر از خضرآب حیوان بازماند

بزیر ران هر مردی نیاید

چو رخش از پور دستان باز ماند

نگارا سیف فرغانیست بی تو

چو بلبل کز گلستان بازماند

زر اشعار او در روم گنجیست

که زیر خاک پنهان بازماند

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 3:05 PM

 

نه اهل دل بود آن کو دل از دلبر بگرداند

ز سگ کمتر بود آنکس که رو زین در بگرداند

مرا دل داد ار دلبر نتابم رو نه پیچم سر

گدای نان طلب دیدی که روی از زر بگرداند

مرا بدگوی از آن حضرت همی خواهد که دور افتم

نپندارم که گردون را چو گاو آن خر بگرداند

بقطع دوستی آنجا که دشمن در میان آید

دو یار ناشکیبا را ز یکدیگر بگرداند

رقیب تیزخو ترسم که ما را بگسلد از وی

مگس را بادزن باشد که از شکر بگرداند

همی خواهم که در بزمش صراحی وار بنشینم

بگرد مجلسم تا چند چون ساغر بگرداند

ازین آتش که در من زد عجب نبود که در عالم

برای آب حیوانم چو اسکندر بگرداند

چو گندم اندرین طاحون خورم از سنگ او کوبی

چو آبم گر روان دارد چو چرخم گر بگرداند

ز چون من دوستی رغبت بدشمن می کند آری

چو سنگ از زر شود افزون تر ازو سر بگرداند

بطبع آتشی با آنکه بر خاک درت هر شب

بآب چشم خونینش زمین را تر بگرداند

بگوشت در نمی آید فغان سیف فرغانی

که هرشب گوش گردون را بناله کر بگرداند

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 3:05 PM

 

ای که در باغ نکویی بتو نبود مانند

گل برخسار نکو سرو ببالای بلند

هیچ کس نیست زخوبان جهان همچون تو

هرگز استاره بخورشید نباشد مانند

با وجود تو که هستی ز شکر شیرین تر

نیست حاجت که کس از مصر بروم آرد قند

کبر شاهانه تو شاخ امیدم بشکست

ناز مستانه تو بیخ قرارم برکند

ساقی عشق تو ما را بزبان شیرین

شربتی داد خوش و شور تو درما افگند

عاشق روی تو از خلق بود بیگانه

مرد را از عشق تو خویش ببرد پیوند

در جهان گر نبود هیچ کسی غم نخورد

زآنکه درویش تو نبود بکسی حاجتمند

گربرو عرضه کنی هشت بهشت اندر وی

نکند بی تو قرار ونکندجز تو پسند

هر کرا عشق تو بیمار کند جانش را

ندهد شهد شفا ونکندزهر گزند

دل او از غم تو تنگ نگردد زیرا

نیست ممکن که از آتش کند اندیشه سپند

دست تدبیر کسی پای گشاده نکند

چون دلی را سر گیسوی توآرد در بند

هر چه غیر تو همه دشمن جانند مرا

چون منی چون شوداز دوست بدشمن خرسند

سیف فرغانی بی روی تو در فصل بهار

خوش همی گرید چون ابر تو چون گل میخند

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 3:04 PM

 

هر که یک شکر از آن پسته دهان بستاند

از لبش کام دل وقوت روان بستاند

زآن شهیدان که بشمشیر غمش کشته شدند

ملک الموت نیارست که جان بستاند

هر کجا پسته تنگش شکر افشانی کرد

بنده چون دست ندارد بدهان بستاند

دست لطفش بدهدهر چه بخواهی لیکن

چشم مستش دل صاحبنظران بستاند

چشم او صید دل خلق بتنها می کرد

باش تا غمزه او تیروکمان بستاند

چون درآید بچمن بارگه بستان را

از گل و نارون آن سرو روان بستاند

از همه خلق (سخن) باز ستد عاشق تو

طوطی ای دوست شکر ازمگسان بستاند

گر زدست تو خوردگوشت بیابدچون شیر

گربه آن پنجه که نان را ز سگان بستاند

زآستینی که ندارد چو بخواهد عاشق

دست بیرون کندو هر دو جهان بستاند

بر سر خوانش صد کاسه گدایی بخورد

تا یکی لقمه توانگر ز میان بستاند

دوست چون سر خود اندر دل عشاق نهاد

هر کرا قوت نطق است زبان بستاند

من چو سرباز کشم اسب سخن را در دم

فکر هرجائیم از دست عنان بستاند

سیف فرغانی رو بر خط او نه سر خویش

تا ز دست اجلت خط امان بستاند

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 3:04 PM

 

هر که یک شکر از آن پسته دهان بستاند

از لبش کام دل وقوت روان بستاند

زآن شهیدان که بشمشیر غمش کشته شدند

ملک الموت نیارست که جان بستاند

هر کجا پسته تنگش شکر افشانی کرد

بنده چون دست ندارد بدهان بستاند

دست لطفش بدهدهر چه بخواهی لیکن

چشم مستش دل صاحبنظران بستاند

چشم او صید دل خلق بتنها می کرد

باش تا غمزه او تیروکمان بستاند

چون درآید بچمن بارگه بستان را

از گل و نارون آن سرو روان بستاند

از همه خلق (سخن) باز ستد عاشق تو

طوطی ای دوست شکر ازمگسان بستاند

گر زدست تو خوردگوشت بیابدچون شیر

گربه آن پنجه که نان را ز سگان بستاند

زآستینی که ندارد چو بخواهد عاشق

دست بیرون کندو هر دو جهان بستاند

بر سر خوانش صد کاسه گدایی بخورد

تا یکی لقمه توانگر ز میان بستاند

دوست چون سر خود اندر دل عشاق نهاد

هر کرا قوت نطق است زبان بستاند

من چو سرباز کشم اسب سخن را در دم

فکر هرجائیم از دست عنان بستاند

سیف فرغانی رو بر خط او نه سر خویش

تا ز دست اجلت خط امان بستاند

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 3:04 PM

 

ای که شیرینی تو شور در آفاق افگند

حلقه زلف تو در گردنم انداخت کمند

هرچه معنیست اگر جمله مصور گردد

کس بمعنی و بصورت بتو نبود مانند

گر بتریاک وصالم برسانی باری

پیشتر زآنکه کند زهر فراق تو گزند

هرچه غیر تو اگر جمله درو پیوندد

عاشق روی تو با غیر نگیرد پیوند

عاشق از دادن جان بیم ندارد زیرا

نبود زنده دل عشق بجان حاجتمند

از هوای تو در آفاق بگردد چون باد

وز برای تو بر آتش بنشیند چو سپند

صحبت جورش اگر چند دهد آسان دست

هم قبولش نکند عاشق دشوار پسند

دوست گر عرضه کند ملک دو عالم بر تو

در دو عالم مشو از دوست بچیزی خرسند

تا تو در بند خودی دست نیابی بر دوست

دست در عشق زن و پای برآور زین بند

برو ای عاقل مغرور، مرا پند مده

زآنکه مجنون غم عشق نمی گیرد پند

سیف فرغانی در کوی ملامت نه پای

اینچنین معتکف کنج سلامت تا چند

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 3:01 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 98

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5027199
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث