به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

زهی بالعل تو شهد و شکر هیچ

خهی با روی تو شمس وقمر هیچ

لبم را بر لبت نه تا ببینم

که بااو نسبتی دارد شکر هیچ

دهانت دیدم وآن گشت باطل

که می گفتم نیاید درنظر هیچ

وزین معنی عجب دارم که چون من

جهانی دل نهادستند بر هیچ

زدندان تو نیز اندر شگفتم

که چندین در نهان چونست در هیچ

درین مدت که از روی تو دورم

که چون عمرت ندیدم برگذر هیچ

شکیبایی و دل آبند و روغن

ندارند الفتی با یکدگر هیچ

تو مست حسن و من مست تو ونیست

ترا ازمن مراازخود خبر هیچ

همی ترسم که عشق سیف با تو

شود چون کار دنیا سربسر هیچ

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 2:29 PM

 

زآنگه که مست عشق تو شدسیف رابهست

یک کام از لب تو که صد جام از صبوح

ای پیک نامه ور زمن آن ماه را بگوی

فی جنب شمس غرتک البدر لا یلوح

واین خسته فراق ترا طرفه حالتیست

من ذکر کم یسرومن شوقکم ینوح

ای اهل دل زلعل تو کرده غذای روح

مردن زعشق تو بر زنده دلان فتوح

از من مباش دور که وصل وفراق تست

خوش همچو بسط روزی وناخوش چو قبض روح

گر تو بوصل وعده کنی کی کنی وفا

ورمن ز عشق توبه کنم که بود نصوح

خستم لب تو زآنکه دلم از تو خسته بود

وآنک بحکم شرع قصاص است در جروح

از چشم من که میدهد از ریش دل خبر

اشک آنچنان برفت که خونابه از قروح

ارزان وزود باشد اگر عاشقی بیافت

وصل ترا بملک سلیمان وعمر نوح

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 2:29 PM

 

زهی بالعل میگونت شکر هیچ

خهی با روی پر نورت قمر هیچ

عزیزش کن بدندان گر بیفتد

ملاقاتی لبت رابا شکر هیچ

دلم رادر نظر آمد دهانت

عجب چون آمد او را در نظر هیچ

عرق بر عارض تو آب برآب

حدیثم در دهانت هیچ در هیچ

ز وصف آن دهان من در شگفتم

که مردم چون سخن گویند برهیچ

من ازعشق تو افتاده بدین حال

نمی پرسی زحال من خبر هیچ

چنان بیگانه کشتستی که گویی

ندیدستی مرا بر ره گذرهیچ

نشستم سالها بر خوان عشقت

بجز حسرت ندیدم ماحضر هیچ

دلی از سیف فرغانی ببردی

چه آوردی تو مارااز سفر هیچ

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 2:29 PM

 

بهشت روح شد گلزار رویت

امید عاشقان دیدار رویت

ندانستم که لطف صنع ایزد

بحسن اینجا رساند کار رویت

زمین را ذرها خورشید گردد

اگر بروی فتد انوار رویت

لبانت شکر مصر جمالت

زبانت بلبل گلزار رویت

گل سوری چو خار اندر گلستان

بها ناورد در بازار رویت

بدیدم از درست ماه بیش است

عیار حسن در دینار رویت

مه نو کومدد دارد ز خورشید

نگردد بدر بی تیمار رویت

فروغ شمع مه پشت زمین را

نگیرد جز باستظهار رویت

بجز آیینه ارواح عشاق

نداند هیچ کس مقدار رویت

ترا بیند نظر در هر چه دارد

کسی کو کسب کرد اسرار رویت

ببین چون سیف فرغانی جهانی

چو چشم تو شده بیمار رویت

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 2:29 PM

 

ای مه و خور بروی تو محتاج

بر سر چرخ خاک پای تو تاج

چه کنم وصف تو که مستغنیست

مه ز گلگونه گل ز اسپیداج

هرکه جویای تو بود همه روز

همه شبهای او بود معراج

پادشاهان که زر همی بخشند

بگدایان کوی تو محتاج

ندهد عاشق تو دل بکسی

بکسی چون دهد خلیفه خراج

عیب نبود تصلف از عاشق

کفر نبود اناالحق از حلاج

عشق را باک نیست از خون ریز

ترک را رحم نیست در تاراج

چاره با عشق نیست جز تسلیم

خوف جانست با ملوک لجاج

دل نیاید بتنگ از غم عشق

کعبه ویران نگردد از حجاج

دل بتو داد سیف فرغانی

از نمد پاره دوخت بر دیباج

سخن اهل ذوق می گوید

بانگ بلبل همی کند دراج

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 2:29 PM

 

مرا تا دل شد اندر کار رویت

بصد شادی شدم غمخوار رویت

مرا گر دست گیری جای آنست

که حیران مانده ام در کار رویت

برد ارزان مکن نرخ دل و جان

بحسن ار تیز شد بازار رویت

بهر دم صورتی در خاطر آید

مرا از لفظ معنی دار رویت

اگر تو پرده برداری از آن روی

نگنجد در جهان انوار رویت

وگر نه زلف تو بودی نماندی

نهفته بر کسی اسرار رویت

وگر چه خاک را زر کرد خورشید

ندارد سکه دینار رویت

ز روی تو بعالم در اثر هاست

بهار آنک یکی ز آثار رویت

مرو ای سیف فرغانیت قربان

بیا ای عید من دیدار رویت

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 2:29 PM

 

زهی جهان شده روشن بآفتاب جمالت

کسی بچشم سرو سر ندیده روی مثالت

بقول راست چو مطرب سحرگهان ببسیطی

بگوید از غزل من نشید وصف جمالت

چو دست مرتعش آن دم زمین بلرزه درآید

ز پای وجد که کوبند مردم از سر حالت

تو نقل مجلس مستان عشق خویشی ازیرا

چو پسته یی بدهان (و) چو شکری بمقالت

جریح تیغ غمت را حیات درد دل آمد

که عشق راحت جانش بمرگ کرد حوالت

چو عشق ملک بگیرد سپاه طبع بمیرد

که عادلان ننشانند دزد را بایالت

درت مقید دیوار هر دو کون نباشد

ز هفت پرده برونست آستان جلالت

بعقل کس نتوانست ره بسوی تو بردن

سها نکرد کسی را بآفتاب دلالت

تو شاه ملک جمالی و دل پیاده راهت

که جان بعشق رخ تو بداد و برد خجالت

مکن بآتش هجران دگر عذاب کسی را

که همچو آیت رحمت بسی گرفت بفالت

اگر چه انده عشقت بجان خریدم لیکن

زیان نکرد و مصونست بیع ما ز اقالت

حیات رخت اقامت بر اسب رحلت بستی

اگر عنان نگرفتی مرا امیذ وصالت

چو نیست ذکر تو عادت چو نیست کار تو پیشه

حدیث جمله فسونست و شغل جمله بطالت

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 2:29 PM

 

هر دوچشمت ز فتنه نک خفته است

خفیه در زیر طاق ابرویت

بهر آشوبشان کند بیدار

هر زمان غمزه سخن گویت

استخوانی زدر برون انداز

که چو سگ می دویم در کویت

بس که بر جان بنده راه زدند

حسن دلگیر و عشق دلجویت

هر که بیند مرا همی گوید

کز پی چیست این تک وپویت

سخت سرگشته ای، ندانم سیف

که چه چوگان رسید بر گویت

ای که رنگی ندیده از رویت

دل من جان بداد بر بویت

لاله کز رخ شه گلستان است

سر بخس درکشید از رویت

از پی رنگ و بو بنفشه و مشک

خویشتن بسته اند بر مویت

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 2:29 PM

 

هر دوچشمت ز فتنه نک خفته است

خفیه در زیر طاق ابرویت

بهر آشوبشان کند بیدار

هر زمان غمزه سخن گویت

استخوانی زدر برون انداز

که چو سگ می دویم در کویت

بس که بر جان بنده راه زدند

حسن دلگیر و عشق دلجویت

هر که بیند مرا همی گوید

کز پی چیست این تک وپویت

سخت سرگشته ای، ندانم سیف

که چه چوگان رسید بر گویت

ای که رنگی ندیده از رویت

دل من جان بداد بر بویت

لاله کز رخ شه گلستان است

سر بخس درکشید از رویت

از پی رنگ و بو بنفشه و مشک

خویشتن بسته اند بر مویت

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 2:29 PM

 

یار دل بر بود و از من روی پنهان کردو رفت

ای گل خندان مرا چون ابر گریان کرد و رفت

تا بزنجیر کسی سر در نیارید بعد از این

حلقه ای از زلف خود در گردن جان کرد و رفت

یوسف خندان که رویش ملک مصر حسن داشت

خانه بر یعقوب گریان بیت احزان کردو رفت

من بدان سان که بدم دیدند مردم حال من

آمد آن سنگین دل و حالم بدین سان کردو رفت

از فراغت بنده را صد همچو خسرو ملک بود

او بشیر ینیم چون فرهاد حیران کرد و رفت

یک بیک حق مرا برخود بهیچ آورد باز

درد عشق خویش را بر من دوچندان کرد و رفت

بی تو گفتم چون کنم؟گر عاشقی گفتا بمیر

پیش از این دشوار بود، این کار آسان کردو رفت

گفتم ای دل بی دلارامت کجا باشد قرار؟

در پی جانان برو،بیچاره فرمان کرد ورفت

دوش با بنده خیالت گفت بنشین،جمع باش

گر چه یار از هجر خود حالت پریشان کردو رفت

همچو تو دلداده را در دام عشق آورد و بست

همچو تو آزاده را در بند هجران کرد و رفت

بعد از این یابی ز جانان راحت از یزدان فرج

دل بیکبار از فرج نومید نتوان کردو رفت

کز پی یعقوب محزون از بر یوسف بشیر

چون زمان آمد ز مصرآهنگ کنعان کردو رفت

سیف فرغانی بیامد چند روزی در جهان

در سخن همچو لب او شکر افشان کردو رفت

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 2:25 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 98

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5028813
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث