به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

خوشا دلی که تو باشی نگار پرده‌نشینش

به زیر پرده بری در نگارخانهٔ چینش

گهی ز بوسهٔ شیرین شکر کنی به مذاقش

گهی ز باده رنگین قدح دهی به یمینش

کمین گشاده درآیی به هر دری به شکارش

کمان کشیده نشینی ز هر طرف به کمینش

گشاده چهره بیا در حضور خازن جنت

که بر کسی نگشاید در بهشت برینش

مریض عشق تو را جان به لب رسیده و ترسم

که بر رخ تو نیفتد نگاه بازپسینش

نظر ز چارهٔ بیمار خود مپوش خدا را

کجا بریم دلی را که کرده‌ای تو چنینش

فتاده‌ای که تو برداشتی ز خاک مذلت

کجا زمانه تواند که افکند به زمینش

فسون من چه کند با حریف شعبده‌بازی

که هیچ معجزه باطل نکرد سحر مبینش

بدین امید که مرهم نهد به زخم درونم

چه زخم ها که بخوردم ز حقهٔ نمکینش

سپند در ره آن شه‌سوار می‌زنم آتش

که چشم بد نزند آتشی به خانهٔ زینش

خدنگ عشق به هر قلب خسته‌ای که نشسته

نهاد سنگ بنالد ز ناله‌های حزینش

کسی که سر کشد از حلقهٔ کمند محبت

حواله کن به دم تیغ شاه ناصر دینش

ستوده خسرو اعظم، جهان گشای معظم

که باد تا به ابد ملک جم به زیر نگینش

فلک به چشم فروغی طلوع داده مهی را

که آفتاب قسم می‌خورد به صبح جبینش

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:49 AM

نه دست آن که بر آرم دل از چه ذقنش

نه تاب آن که بپیچم به عنبرین رسنش

به خون دیده نشانده‌ست گل‌رخی ما را

که گل نشسته به خون از لطافت بدنش

بتی دریده به تن جامهٔ صبوری من

که سر به سر همه جان است زیر پیرهنش

کسی رسانده به لب جان نازنین مرا

که بر لب آمده جان ها ز حسرت دهنش

مهی به روز سیاهم نشاند و می‌خواهم

که روزگار نشاند به روزگار منش

ز انجمن به چمن رو نهاد و می‌ترسم

که آفتی رسد از چشم نرگس چمنش

سحر ز روی خود ای کاش پرده بردارد

که باغبان زند آتش به باغ یاسمنش

سزای قتل ندانم مگر وجودی را

که وقت رفتن او جان نمی‌رود ز تنش

یکی گذشته به صد نامرادی از در او

یکی کشیده به بر، بر مراد خویشتنش

دلم شکست و به یک بوسه‌اش درست نکرد

ببین چه می‌کشم از پستهٔ شکرشکنش

ستاده دوش فروغی به راه ماهوشی

که پادشاه نشاند به صدر انجمنش

ستوده ناصردین شه پناه روی زمین

که آسمان همه جا گوش داده بر سخنش

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:49 AM

 

دامن کشان شبی گذر افتاد بر منش

برخاستم چو گرد و نشستم به دامنش

شاهان اسیر حلقهٔ گیسوی پر خمش

شیران شکار شیوهٔ آهوی پر فنش

دل ها شکسته از شکن زلف کافرش

مردان فتاده از نگه مردم افکنش

پروانهٔ حریص چه پروا ز آتشش

دلخستهٔ فراق چه وحشت ز کشتنش

هر کس که دید گوشهٔ ابروی دوست را

باکی نباشد از دم شمشیر دشمنش

آن را که نقش صورت جانان به خاطر است

خاطر نمی‌کشد به تماشای گلشنش

گر بیند آتشین رخ او چشم باغبان

آتش زند به لاله و نسرین و سوسنش

تا مرغ دل جدا شد از آن زلف پر شکن

هر لحظه پر زند به هوای نشیمنش

دیوانه‌ای که می‌کشدش تار موی دوست

نتوان نگاه داشت به زنجیر آهنش

ماهی که دوش خرمن صبرم به باد داد

امروز برق عشق زد آتش به خرمنش

نرم از دعا نشد دل آن ترک لشکری

کاری نکرد هیچ دعایی به جوشنش

برداشت بار گردنم از بن به تیغ تیز

یارب که خون من نشود بار گردنش

قوت فروغی از لب یاقوت او رسید

تا شاه شد وسیلهٔ رزق معینش

روشن ضمیر ناصردین شه که آفتاب

کسب فروغ می‌کند از رای روشنش

چون زرفشان شود کف گوهر نوال او

ندهد کفاف حاصل دریا و معدنش

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:49 AM

 

گر هلاک من است عنوانش

سر نپیچم ز خط فرمانش

مرد میدان عشق دانی کیست

آن که اندیشه نیست از جانش

کس به میدان عشق روی نکرد

که نکردند تیربارانش

آرزومند مجلس سلطان

صبر باید به جور درمانش

هیچ تیغی جدا نگرداند

دست امید من ز دامانش

مردم از فتنه ایمنی جویند

من و آشوب چشم فتانش

زاهد و گیسوان حورالعین

من و زلفین عنبرافشانش

تشنهٔ لعل او کجا باشد

التفاتی به آب حیوانش

که داری سر مسلمانی

بگذر از چشم نامسلمانش

هست درمان برای هر دردی

من و دردی که نیست درمانش

واقف از حالت فروغی کیست

آن که افتد ز چشم جانانش

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:49 AM

 

تویی آن آیت رحمت که نتوان کرد تفسیرش

منم آن مایهٔ حسرت که نتوان داد تغییرش

تو و زلف گره گیری نتوان دید در چنگش

من و خواب پریشانی که نتوان کرد تعبیرش

تعال‌الله از این صورت که من ماتم ز تحسینش

بنام ایزد از این معنی که من لالم ز تقریرش

دلا را صورتی دیدم که دل می‌برد دیدارش

به صورت خانه‌ای رفتم که جان می‌داد تصویرش

حریفی شد نگار من که شاهانند محتاجش

غزالی شد شکار من که شیرانند نخجیرش

بلای جان مردم فتنهٔ چشم سیه مستش

گشاد کار عالم حلقهٔ زلف گره گیرش

به قتل عاشقان مایل دل پرورده از کینش

به خون بی دلان شایق لب ناشسته از شیرش

ز دستی خفته‌ام در خون که تن می‌نازد از تیغش

ز شستی خورده‌ام پیکان که جان می‌رقصد از تیرش

در آن مجمع که بسرایند ذکر از جعد حورالعین

من و امید گیسویش من و سودای زنجیرش

ز دست کافری کی می‌توان دیدن سلامت را

که خون صد مسلمان می‌چکد هر دم ز شمشیرش

شبی نگذشت کز دست غمش چون نی ننالیدم

دریغ از نالهٔ پنهان که پیدا نیست تاثیرش

به مردن هم علاجی نیست رنجور محبت را

فغان زین درد بی‌درمان که درماندم ز تدبیرش

سر معماری ار داری بیا ای خواجهٔ منعم

که من ویرانه‌ای دارم که ویرانم ز تعمیرش

مسخر ساخت نیر تا دل پاک فروغی را

تو پندار که از افسون پری کرده‌ست تسخیرش

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:49 AM

 

دل به دنبال وفا رفت و من از دنبالش

تا به دنبالهٔ این کار ببینم حالش

جمعی افتاده به خاک از روش چالاکش

خلقی آغشته به خون از مژه فتانش

مژدهٔ قتل مرا داد و به تعجیل گذشت

ترسم آخر گذرد عمر من از اهمالش

گر بیاید ز سفر یار پری‌پیکر من

می‌رود جان گران مایه به استقبالش

دلم از نقطهٔ سودای غمش خالی نیست

تا کشیدم به نظر صورت مشکین خالش

هر دلیلی که حکیم از دم شب کرد بیان

هیچ معلوم نکردیم ز استدلالش

هر مریضی که طبیبش تو شکرلب باشی

بهر آن است که بهتر نشود احوالش

به امیدی ز چمن دستهٔ سنبل برخاست

که سر زلف دراز تو کند پامالش

زلف کوتاه تو از شوق همین گشت بلند

که شبی دست کشد شاه بلند اقبالش

مالک اختر فیروز ملک ناصردین

که به هر کار خدا خواست مبارک فالش

خسروان بهر سجودش همه بر خاک افتند

هر کجا خامهٔ نقاش کشد تمثالش

خسروا کام فروغی همه جا کام تو باد

شکرلله که خدا داد همه آمالش

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:49 AM

 

لب تشنه‌ای که شد لب جانان میسرش

دیگر چه حاجتی به لب حوض کوثرش

گر طرهٔ تو چنبر دل هست پس چرا

چندین هزار دل شده پابست چنبرش

صاحب دلی که بر سر کویت نهاد پای

دست فلک چه‌ها که نیاورد بر سرش

اسلام و کفر از آن رخ و گیسو مشوش‌اند

زان خوانده‌ام بلای مسلمان و کافرش

طغرانگار نامه سیاهان ملک عشق

خال است و خط و کاکل و زلف زره گرش

من جعد عنبرین نشنیدم که در کشد

خورشید را به سایهٔ چتر معنبرش

دل داده‌ام بهای نخستین نگاه او

جان را نهاده‌ام ز پی بار دیگرش

دلبر به جرم دوستی از من کناره کرد

بیچاره مجرمی که جدایی است کیفرش

دوشم به صد کرشمه بتی بی گناه کشت

کاندیشه‌ای نبود ز فردای محشرش

بگذر به باغ تا به حضور تو باغبان

آتش زند به خرمن نسرین و عبهرش

شد تیره روزگار فروغی ولی هنوز

ممکن نگشت صحبت آن ماه انورش

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:49 AM

 

چو باد بر شکند چین زلف غالیه بارش

قند ز هر شکنی صدهزار دل به کنارش

چه عشوه‌ها که خریدم ز چشم عشوه فروشش

چه باده‌ها که کشیدم ز لعل باده گسارش

مرا به صیدگهی می‌کشد کمند محبت

که خون شیر خورند آهوان شیر شکارش

اگر به داد جان ممکن است دیدن جانان

ز پرده گو به در آید که جان کنم به نثارش

چگونه سرو روانی به فکر خون من افتد

که ریخت خون جهانی به خاک راه گذارش

دلی که می‌رود اندر قفای سلسله‌مویان

نه می‌کشند به خونش نه می‌دهند قرارش

کسی که سلسله می‌سازد از برای مجانین

خبر هنوز ندارد ز موی سلسله دارش

کجا رواست که یک جا رود به دامن گل‌چین

گلی که بلبل مسکین کشید زحمت خارش

کنون وجود فروغی به هیچ کار نیاید

که باز داشته سودای عشق از همه کارش

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:49 AM

 

چون صبا شانه زند طرهٔ عنبربارش

دل یک جمع پریشان شود از هر تارش

عشق گوید که به یاد خم مشکین مویش

عقل گوید که مرو بر دم پیچان مارش

صف شکافی که چنین چشم خمارین دارد

چشم امید مدار از مژهٔ خون خوارش

سر زلفی که به یک جو نخرد یوسف را

ای بسا سر که شود خاک سر بازارش

آن که نادیده رخش خلق چنین حیرانند

چه کند دیدهٔ حیرت زده با دیدارش

یار مست می دوشین و حریفان به کمین

آه اگر باد سحرگه نکند هشیارش

با طبیبی است سر و کار دل بیمارم

کز مسیحا نفسان به نشود بیمارش

کار من ساخت به یک بوسه لب شیرینش

جان شیرین به فدای لب شیرین کارش

گر چنین ترک ز توران سوی ایران آید

صاحب بار کند شاه فلک دربارش

سر شاهان جوان بخت ملک ناصردین

که نگهدار جهان است دل بیدارش

گر سحر خسرو خاور نکند خدمت او

برق غیرت نگذارد اثر از آثارش

خسروا شعر فروغی همه در مدحت تست

جاودان باد به طومار جهان اشعارش

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:48 AM

 

تو و چشم سیه مستی که نتوان دید هشیارش

من و بخت گران خوابی که نتوان کرد بیدارش

نه الله است هر اسمی که بسرایند در قلبش

نه منصور است هر جسمی که بفرازند بردارش

به بازاری گذر کردم که زر نقشی است از خاکش

به گل‌زاری قدم خوردم که گل عکسی است از خارش

معطر شد دماغ جان من از بوی گیسویش

منور شد چراغ چشم من از شمع رخسارش

پری رویی که من دیدم همه خلقند مفتونش

مسیحایی که من دارم همه شهرند بیمارش

به رویی دیده بگشادم که خون می‌جوشد از شوقش

به مویی عهد بر بستم که جان می‌ریزد از تارش

چه مستیها که کردم از شراب لعل میگونش

چه افسونها که دیدم از نگاه چشم سحارش

چه شادیها که دارم در سر سودای اندوهش

چه منت ها که دارد یوسف من بر خریدارش

دمادم تلخ می‌گوید دعا گویان دولت را

مکرر قند می‌ریزد لب لعل شکربارش

جواب هر سلامم را دو صد دشنام می‌بخشند

غرض هر لحظه کامی می‌برم از فیض گفتارش

پی شمشاد قد ماهی، نماندم قوت رفتن

که سرو بوستان پا در گل است از شرم رفتارش

پرستش می‌کند جان فروغی آفتابی را

که ظلمت خانه دلها منور شد به انوارش

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:48 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 55

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5032291
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث