به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

خوش آن که نگاهش به سراپای تو باشد

آیینه صفت محو تماشای تو باشد

صاحب نظر آن است که در صورت معنی

چشم از همه بربندد و بینای تو باشد

آن سحر که چشم همه را بسته به یک بار

سحری است که در نرگس شهلای تو باشد

آن نافه که بویش همه را خون به جگر کرد

در چین سر زلف چلیپای تو باشد

چون طرهٔ بی‌تاب تو آرام نگیرد

هر دل که سراسیمهٔ سیمای تو باشد

در مستی آن باده خماری ندهد دست

کز چشمهٔ لعل طرب افزای تو باشد

صد صوفی صافی به یکی جرعه کند مست

هر باده که در جام ز مینای تو باشد

خاک قدمش تاج سر تاجوران است

مردی که سرش خاک کف پای تو باشد

تو خود چه متاعی که به بازار محبت

هر لحظه سری را در سر سودای تو باشد

من روی ندیدم به همه کشور خوبی

کاو خوب‌تر از طلعت زیبای تو باشد

من بر سر آنم که گرفتار نباشم

الا به بلایی که ز بالای تو باشد

پیدا بود از حال پریشان فروغی

کاشفتهٔ گیسوی سمن‌سای تو باشد

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:25 AM

 

هر کس که به جان دسترسی داشته باشد

باید که به دل مهر کسی داشته باشد

زان بر سر بیمار غمش پا نگذارد

ترسد که مبادا نفسی داشته باشد

دل ناله‌کنان رفت پی محمل دلدار

کاین قافله باید جرسی داشته باشد

گر یاد گلستان نکند هیچ عجب نیست

مرغی که به تنها قفسی داشته باشد

از الفت بیگانه بیندیش که حیف است

دامان تو هر بوالهوسی داشته باشد

در پرده قدح نوش فروغی که مبادا

سنگی به کمینت عسسی داشته باشد

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:25 AM

 

هر دلی کز عشق ماهی اندرو راهی نباشد

کشوری ویرانه دانش کاندرو شاهی نباشد

بوستان دلبری را چون قدت سروی نروید

آسمان نیکویی را چون رخت ماهی نباشد

ای که می‌گویی به آهی نرم کن سنگین دلش را

غافلی کز ضعف در من قوت آهی نباشد

زهر قهرت گر چه شیرین است اندر کام عاشق

لیک قهر آن به که گاهی باشد و گاهی نباشد

زاهدان آگاه از علمند و از عشقند غافل

زان همی گویم که زاهد مرد آگاهی نباشد

ای دل از زلف دل آویزش مکن قصد زنخدان

شب بسی تار است بنگر در رهت چاهی نباشد

هر کجا شامی بود او را سحرگاهی است در پی

شام هجران است و بس کاو را سحرگاهی نباشد

هر سر ماهی ز عشق روی تو دیوانه گردم

عشق ماه است این و چون او را سر ماهی نباشد

ای که پرسی سر گذشتم، پایم اندر گل فروشد

زان که در راه غمم جز اشک همراهی نباشد

لیک شادم در جهان و جاهم از چرخ است برتر

زان که غیر از چاکری خسروام جاهی نباشد

ناصرالدین شاه غازی آن که اندر ملک عالم

جز وجود پاک او دیگر شهنشاهی نباشد

بندگی اوست فخر پادشاهان زمانه

بنده را از بندگی خواجه اکراهی نباشد

مهر با رای منیرش ذره‌ای کمتر نماید

کوه را نسبت بخرمنش عرضهٔ کاهی نباشد

فخریا برگو دعای دولت شاه جهان را

تا جهان باشدبه ملک شاه بدخواهی نباشد

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:25 AM

 

هر که افتادهٔ آن جنبش قامت باشد

برنخیزد اگر آشوب قیامت باشد

یار اگر قاتل صاحب نظران خواهد بود

حیف از آن کشته که چشمش به غرامت باشد

کار هر کس که بر آن ترک کمان‌دار افتاد

باید از جان هدف تیر ملامت باشد

تا ز خون چهره منقش نکنی لاف مزن

عاشق آن است که دارای علامت باشد

ما که بستیم به دل نقش قد موزونش

گو مؤذن ز پی بستن قامت باشد

در همه عمر به جز عشق نکردم کاری

آه اگر حاصل این کار ندامت باشد

عهد کردم که به سر چشمهٔ کوثر نروم

گر به پای خم می جای اقامت باشد

کی توان باده ننوشید در ایام بهار

گر قدح ریخت سر شیشه سلامت باشد

نشود صدرنشین در می‌خانهٔ عشق

آن که شایستهٔ محراب امامت باشد

هر چه گشتیم فروغی به جز از سایه حق

کس ندیدیم که خورشید کرامت باشد

دادگر داور بخشنده ملک ناصردین

که فلک پیرو او تا به قیامت باشد

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:25 AM

 

هر که در عشق چو من عاجز مضطر باشد

جای رحم است بر او گر همه کافر باشد

قاتلی خون مرا ریخت که مقتولش را

باز بر سر هوس ضربت دیگر باشد

گر صبا دم زند از مشک ختن عین خطاست

با دماغی که از آن طره معطر باشد

من ندانم که لب از وصف لبش بربندم

سخن قند همان به که مکرر باشد

مشت خاکم ز لحد رقص کنان برخیزد

وعده وصلش اگر در صف محشر باشد

پر کند سیل سرشکم ز میان بنیادش

گر میان من و او سد سکندر باشد

خم آن طرهٔ مشکین و دل مسکینم

مثل شهپر شاهین و کبوتر باشد

واقف از حال پراکنده‌دلان دانی کیست

دل جمعی که در آن جعد معنبر باشد

گر تو در مجلس فردوس نباشی ساقی

می ننوشم اگر از چشمهٔ کوثر باشد

در ره عشق اگر بخت فروغی این است

یار باید که جفاکار و ستمگر باشد

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:25 AM

 

چشم مستش اگر از خواب گران برخیزد

ای بسا فتنه که در دور زمان برخیزد

از پی جلوه گر آن سرو روان برخیزد

دل به عذر قدمش از سر جان برخیزد

عجبی نیست که در صحبت آن تازه جوان

پیر بنشیند و آن گاه جوان برخیزد

ضعفم از پای درانداخت خدایا مپسند

که ز کویش تن بی تاب و توان برخیزد

ترسم افزونی صیدی که در این صیدگه است

نگذارد که خدنگش ز کمان برخیزد

خون به پیمانه کشی مغبچگان بنشینند

کس نیارد ز در دیر مغان برخیزد

با کمان خانهٔ ابرو گذر انداز به شهر

کز دم تیر تو شهری به امان برخیزد

گر بدین پستهٔ خندان به چمن بنشینی

غنچه از شاخ به صد آه و فغان برخیزد

گر پس از مرگ قدم بر سر خاکم بنهی

استخوانم ز لحد رقص‌کنان برخیزد

آخر ای سرو خرامنده، فروغی تا چند

از سر راه تو حسرت نگران برخیزد

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:25 AM

 

تا صبا شانه بر آن سنبل خم در خم زد

آشیان دل یک سلسله را بر هم زد

بود از زلف پریشان توام خاطر جمع

فتنه عشق چو گیسوی تواش بر هم زد

تابش حسن تو در کعبه و بت خانه فتاد

آتش عشق تو بر محرم و نامحرم زد

تو صنم قبلهٔ صاحب نظرانی امروز

که زنخدان تو آتش به چه زمزم زد

گر نه از مردن عشاق پریشان‌حال است

پس چرا زلف تو صد حلقه درین ماتم زد

حال دل سوختهٔ عشق کسی می‌داند

که به دل داغ تو را در عوض مرهم زد

اگر آن خال سیه رهزن من شد شاید

زان که شیطان به همین دانه ره آدم زد

چشم بد دور که آن صف‌زده مژگان دراز

خنجری بر دل صد پارهٔ ما محکم زد

خجلت عشق به حدی است که در مجلس دوست

آستین هم نتوان بر مژهٔ پرنم زد

اولین نقطهٔ پرگار محبت ماییم

پس از آن کلک قضا دایرهٔ عالم زد

هر چه در جام تو ریزند فروغی می‌نوش

که به ساقی نتوان شکوه ز بیش و کم زد

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:25 AM

 

نرگس مست تو راه دل هشیاران زد

خفته را بین که چسان بر صف بیداران زد

عشق هر عقده که در زلف گره گیر تو بود

گه به کار من و گاهی به دل یاران زد

ساقی آن باده که از لعل تو در ساغر ریخت

آتشی بود که در خانهٔ میخواران زد

تو که از قید گرفتاری دل آزادی

کی توان با تو دم از حال گرفتاران زد

تا عذار تو عرق‌ریز شد از آتش می

باغبان گفت که بر برگ سمن باران زد

تا خط سبز تو از یاسمت چهره دمید

برق یاس آمد و بر کشت طلب کاران زد

آن که در بزم توام توبه ز می خوردن داد

گرم شوق آمد و سر بر در خماران زد

نازم آن چشم سیه مست که از راه غرور

سرگران آمد و بر قلب سبکباران زد

جور خوبان جفا پیشه فروغی را کشت

تا دم از محکمی عهد وفادارن زد

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:25 AM

 

ساقی بده رطل گران، زان می که دهقان پرورد

انده برد، غم بشکرد، شادی دهد، جان پرورد

زان دارو درد کهن، پیمانه‌ای دراده به من

کش خضر در ظلمات دن، چون آب حیوان پرورد

برخیز و ساز باده کن، فکر بتان ساده کن

از بهر عیش آماده کن، لعلی که مرجان پرورد

جامی بکش تا جم شوی، با اهل دل محرم شوی

خضر مسیحا دم شوی، انفاست انسان پرورد

تا می به ساغر کرده‌ام، کوثر به دست آورده‌ام

با شاهدی می‌خورده‌ام، کاو باغ رضوان پرورد

بر نفس کافرکیش من طعن مسلمانی مزن

زیرا که میر انجمن باید که مهمان پرورد

گر خواجه از روی کرم من بنده را بخشد چه غم

پاکیزه دامان لاجرم آلوده‌دامان پرورد

بگزیدهٔ پیر مغان رندی است از بخت جوان

کز طفلیش مام جهان زاب رزستان پرورد

گر بر خرابی بگذری سویش به خواری ننگری

کایام گنج گوهری در گنج ویران پرورد

شوریده و شیدا کند هر دل که دلبر جا کند

عین بقا پیدا کند هر جان که جانان پرورد

گر صاحب چشم تری گوهر به دامان پروری

کز گریه ابر آذری درهای غلتان پرورد

مشکن دل مرد خدا زیرا که بازوی قضا

صد کافر اندازد ز پا تا یک مسلمان پرورد

در بند نفسی مو به مو، هامون به هامون، کو به کو

یزدان نجوید هر که او در پرده شیطان پرورد

چون دل به جایی شد گرو هم کم بگو هم کم شنو

کاسرار خود را راهرو بهتر که پنهان پرورد

گر سالک دیرینه‌ای دریاب روشن سینه‌ای

تحصیل کن آیینه‌ای کانوار یزدان پرورد

آن خسرو شیرین دهن خندد به آب چشم من

چون ابر گرید در چمن گل های خندان پرورد

خط بر لب نوشش نگر چون مور بر تنگ شکر

یا طوطئی کو بال و پر در شکرستان پرورد

گیسوی چون زنار او، آرایش رخسار او

یک شمه‌است از کار او کفری که ایمان پرورد

دارم به شاهی دسترس، کاو منبع فیض است و بس

در سایهٔ بال مگس، شاهین پران پرورد

شاهان همه هندوی او، زاری کنان در کوی او

هر موری از نیروی او، چندین سلیمان پرورد

گو خصم از باب صفا از سحر سازد مارها

تا دست موسی از عصا خون خواره ثعبان پرورد

همت مجو از هر خسی، در فقر جویا شو بسی

درویش می‌باید کسی کز سیر سلطان پرورد

پیری فروغی سوی من دارد نظر در انجمن

کز یک فروغ خویشتن صد مهر رخشان پرورد

شاه جوان مردان علی در خفی، هم در جلی

آن کز جمال منجلی خورشید تابان پرورد

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:25 AM

تا مه روی تو از چاک گریبان سر زد

گفتی از جیب افق نیر رخشان سر زد

تا عیان شد رخ زیبای تو از چنبر زلف

صبح امید من از شام غریبان سر زد

صبح نورانی دیدار تو طالع نشده

ای دریغا که شب تیرهٔ هجران سر زد

هر کجا دم زدم از قد و رخ و زلف و خطت

همه جا سرو و گل و سنبل و ریحان سر زد

خط به گرد لب جان بخش تو می‌دانی چیست

ظلماتی که از آن چشمه حیوان سر زد

از سر خاک شهیدان تو ای سخت کمان

عوض لاله همی غنچهٔ پیکان سر زد

صورت خوب تو از عالم معنی برخاست

شعله آه من از سینهٔ سوزان سر زد

یارب از دوزخ هجران تو فارغ نشوند

گر به جز عشق ز عشاق تو عصیان سر زد

خبر از حال اسیران محبت می‌داد

ناله‌ای کز دل مرغان گلستان سر زد

گر فروغی گنه عشق تو دارد غم نیست

کاین گناهی است که از عالم امکان سر زد

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:25 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 55

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5034012
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث