به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

بیار آن مه دیده و مهر جان

که بنده ست و چاکرورا این و آن

از آن ماه پرورده مهر بخت

که از ماه تن دارد از مهر جان

چو بر کف گرفتیش گویی مگر

همی بر سمن بشکفد ارغوان

چو بر لب نهادیش گوید خرد

مگر آب نار است یا ناردان

ازو کس دهان ناف آهو نکرد

که نه زهره بستد ز شیر ژیان

چنان باشد اول که گویی مگر

ز سستی تنش را برآید روان

چنان گردد آخر که گویی تنش

دو دل دارد از باب زور و توان

چو گردد جوان پیر بوده چمن

می پیر زیبد ز دست جوان

زمین را ز دیبا بیاراستند

که روید همی لاله و ضیمران

سر کوه با افسر اردشیر

تن باغ با کسوت اردوان

چو افعی بپیچد همی شاخ از آنک

زمرد همی خیزد از خیزران

اگر دیده او شکوفه است زود

شود گفته چون دیده افعوان

چو شد زعفران بیز نگشاد هیچ

دهان را به خنده همی بوستان

کنون لب ز خنده نبندد همی

چو دامن تهی گشتش از زعفران

مرا ای به حسن تو خوبی ضمین

به مهر تو جانیست کرده ضمان

بهار ار نباشد مرا باک نیست

که قد تو سروست و روی ارغوان

تو ماهی و صدر من از تو فلک

تو حوری و بزم من از تو جنان

چو برداشتی جام روشن نبید

تو آن را قرین مه و زهره خوان

چو خرچنگم و شادی افزایدم

بلی چون کند ماه و زهره قران

بده می که تا یاد آید مرا

ز شبدیز در زیر بر گستوان

چو نازی به عزم شکار عدو

چو دیوی به زیر شهاب سنان

چو چرخی روان در طلوع و غروب

چو کوهی دوان در ضراب و طعان

کمانش دو پایست و تیرش دو دست

ولیکن به جستن چو تیر از کمان

ز سمش همی در کف نعل بند

شکسته شود پتک های گران

به داس آنچه بر دارد از نعل او

دگر اسب را نعل بستن توان

همی سایه با او برابر رود

گه سبق اگر نه ببردی رهان

به دریای خون کشتی جانور

رکاب و عنان لنگر و بادبان

بجنبد چو کوه ار بداری رکاب

بپرد چو باد ار گذاری عنان

نه کشتیست ابریست بارانش خوی

برو تازیانه ست باد بزان

خروشنده رعدش چو غران صهیل

درخشنده نعلش چو برق یمان

یکی پرنیان رنگ پرنده ای

که سندانست با زخم او پرنیان

چو از آتش نعل آهن تنان

ز گرد سپه سر برآرد دخان

تو گویی که در بوته کارزار

زبرجد همی حل کند بهرمان

ز محسوس برتر به حد و گهر

ز معقول کمتر به کردار و شان

ز چیزی که حس یقین عاجزست

نیابد عقل و گمان وصف آن

صفت چون کنم گوهری را که او

فزون از یقین است و دور از گمان

شد آسوده از قبضه او کفم

از آنم چنین رنجه و ناتوان

کنون لعبتی تیزتگ بایدم

که انگشت من باشدش زیر ران

دل ما نهانست و رازش پدید

دل او گشادست و رازش نهان

زبان درست از گشاده دهن

کند هر چه خواهیم گفتن بیان

پس او ضد ما آمد اندر سخن

که بسته دهانست و کفته زبان

اگر دو زبانست نمام نیست

در آن دو زبانیش عیبی مدان

که او ترجمان زبان و دلست

جز از دو زبان چون بود ترجمان

اگر استخوانیست از شکل و رنگ

چرا گشت ازو خون تیره روان

به فر همایست لیکن همای

نیارد ز منقار سود و زیان

همای استخوان خورد و هرگز که دید

که فر هما آید از استخوان

چو مرغیست در بوستان خرد

سراینده نامه باستان

اگر ممکنستی به حق خدای

من از دیدگان سازمش آشیان

ازیرا که در مدح خاص ملک

جهانی به هم برزند یک زمان

محمد که رایش مه از آفتاب

محمد که جاهش بر از آسمان

شرف گوهر خدمتش را به طوع

چو جزع یمانست بسته میان

کم از پایه قدر او هفت چرخ

کم از مایه خشم او هفتخوان

نهان گرددی قرص گیتی فروز

اگر گرددی همت او عیان

زهی رای تو مایه هر مثل

زهی جود تو اصل هر داستان

نه یکساله عمر تو گشته ست چرخ

نه یکروزه جود تو دادست کان

دهان و کفت ابر و خورشید شد

که آن در نثارست و این زرفشان

نه این از پی آن ببیند اثر

نه این از ره آن بیابد نشان

چو جاه تو شد عدل را بدرقه

چو رای تو شد ابر را دیدبان

شود در پی راه بخل و نیاز

سخا و عطای تو در هر مکان

ز جود تو چون گشت مال و نیاز

شکسته سپاه و زده کاروان

نخواهی ثنا تا عطاهای تو

ستانندگان را بود رایگان

نجویی همی مایه را هیچ سود

زهی سخت بی باک بازارگان

عیار سخا را به عامه شمر

چو حملان بر آن افکند امتنان

تو یک عیب داری و خالی ز عیب

نباشد مگر ایزد مستعان

بگفتم همه عیب اینست و بس

که جودست بر گنج تو قهرمان

تو انصاف ده چون بماند رمه

چو از گرگ درنده سازی شبان

جهان بزرگی تو نشگفت اگر

عطای تو گنجی بود شایگان

به وصف تو ای کرده وصفت ملک

به مدح تو ای گفته مدحت جهان

ز معنی همی آن فراز آمدم

که لفظش نگنجد همی در دهان

بترسد همی کشتی نظم من

که دریای مدحت ندارد کران

به سازنده آسمان و زمین

طرازنده نوبهار و خزان

که از بهر بخشش نگویم ثنا

تو را ای به بخشش زمین و زمان

نه محکم بود مرکز دوستی

چو پرگار باشد بر او سوزیان

فزونست ده سال تا من کنون

نه با دوستانم نه با دودمان

نه دل بیندم لذت نوبهار

نه تن یابدم نعمت مهرگان

من آن خوارم اندر جهان ای شگفت

که نیکو نگه داردم پاسبان

به حصن حصین اندرم آرزوست

که بینند حصن حصینم حصان

ز من دوستان روی برتافتند

نه کس دستیار و نه کس همزبان

ز نامم دهانشان بسوزد مگر

که هرگز نگفتند چون شد فلان

اگر مرده ام هم بباید کفن

وگر زنده ام هم بیرزم به نان

اگر گوهرم چند خواهد گرفت

عیارم چو زر این سپهر کیان

چه درآتش حبس بگدازدم

نه بر سنگ گوهر کنند امتحان

مرا جای کوهست و اندوه کوه

تنم در میان دو کوه کلان

فلک بر سرم اژدهایی نگون

زمین زیر من شرزه شیر ژیان

نه در زیر دندان آن تن ضعیف

نه با زخم چنگال این دل جبان

به رنج ار بکاهم ننالم ز غم

ز چرخ ار بمیرم نخواهم امان

چو کورست گردون چه خیر از هنر

چو کرست گردون چه سود از فغان

نه روز و شب این روزگار ابلقست

سرشتست در طبع ابلق خران

زمانه که با چون منی بد کند

چرا خواندش عقل بسیار دان

وگر چرخ کرد این بدیها چرا

بدین گشت با چرخ همداستان

جهان را چو من هیچ فرزند نیست

به من بر چرا گشت نامهربان

همه کام دلخواه از اقبال بین

همه داد سر بر ز دولت ستان

ز رای تو قدر تو چون مهر و ماه

ز خوی تو صدر تو چون مشک و بان

مبیناد عمر تو بوی فنا

مبیناد جاه تو روی هوان

به دولت به ناز و چو دولت به پای

ز نعمت به بال و چو نعمت بمان

به هر باغ چهرت چو گل تازه روی

به هر بزم طبعت چو مل شادمان

ز اقبال و افضال هر ساعتی

طریقی گشای و نهالی نشان

چو اختر همه تازگی ها بیاب

چو گردون همه آرزوها بران

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:17 PM

 

خدای عز و جل در ازل نهاد چنان

که جمله از دو محمد بود صلاح جهان

ز یک محمد گردد زمانه آسوده

ز یک محمد باشد شریعت آبادان

محمد قرشی و محمد بهروز

که یافت عز و شرف دین و ملک ازین و از آن

وزیر زاده وزیری که از فنون و هنر

ز وصف و نعتش عاجز بود بیان و بنان

کمینه مایه از طبع اوست بحر محیط

کهینه پایه از قدر اوست چرخ کیان

زهی به جاه تو معمور کعبه دولت

زهی به صدر تو منسوب قبله احسان

تویی که چشم وزارت چو تو ندید وزیر

تویی که لفظ کفایت چو تو نداند نشان

زده شکوه تو در شرق و غرب لشکرگاه

فکنده امن تو در بر و بحر شادروان

خطابهای تو را دهر برنهاد به سر

مثال های تو را باز بسته ملک به جان

فروغ عدل تو ایام ملک را خورشید

مضای عزم تو دعوی ملک را برهان

هزار دریا جودی نشسته در مجلس

هزار عالم فضلی نشسته در ایوان

بر عطای تو بسیار جمع دهر اندک

بر ذکای تو دشوار حکم چرخ آسان

به مکرمت ها دادست سیرت تو ظهور

به آرزوها کردست همت تو ضمان

ولوع تو به سخا ممکنست و نزدیکست

که از عیار زر و سیم بفکند حملان

ز تو پذیرد کیوان سعادت برجیس

ز تو ستاند برجیس رفعت کیوان

ضیاء ذهن تو زاید ز چشمه خورشید

نسیم خلق تو خیزد ز روضه رضوان

براعت تو خرد را همی دهد یاری

سخاوت تو امل را همی کند مهمان

کمال را به دهاء تو تیز شد بازار

نیاز را ز عطای تو کند شد دندان

هنر ندید در ایام تو فتور و خلل

ستم نیافت ز انصاف تو نجات و امان

گشاده داد تو بر زخم های جور کمین

کشیده بر تو بر کردگاه آز کمان

نوشته صورت مهر تو در دل اقبال

نشسته لشکر خشم تو در دم حدثان

فلک معالی جاه تو را نکرده قیاس

جهان معانی تو را پاک ندیده کران

هنر سرای تو را راست یافت چون اسلام

خرد هوای تو را پاک دید چون ایمان

به دهر با چو تو داور کجا بود مظلوم

به ملک با چو تو معمار کی شود ویران

به حشمت تو جهان شد چنانکه باد چنین

که حاجتی نبود بیش تیغ را به فسان

زه گریبان طوق است گردن آن را

که پای بیرون آرد ز دامن عصیان

مساعی تو در شر و خیر بست و گشاد

به تیغ صاعقه انگیز و کلک فتنه نشان

فری ز پویه آن بندیی که بند فلک

شود گشاده چو بیرون گذاردش زندان

به رنگ برگ خزان گشته از خزان و بهار

دونده با سه موکل به هم چو باد خزان

به دو زبانی مشهور گشته بی تهمت

به سر بریدن مأخوذ گشته بی طغیان

چو جرم دهر مرکب شده ز ظلمت و نور

چو دور چرخ معین شده به سود و زیان

به زندگانی و مرگی دلیل خلق شدست

که تنش پیری پیرست و سر جوان جوان

چنان گزارد رازی که گویدش خاطر

که گوش نشنودش اینت غایت کتمان

به حل و عقد و به ابرام و نقض در کف تو

همی طرازد و سازد مصالح گیهان

در آن محال که تعویذ جان بود شمشیر

در آن مضیق که زندان تن شود خفتان

زند ز خاک زمین بر هوا تف دوزخ

جهد ز باد هوا بر زمین دم ثعبان

سیه شود شب و از وی شهاب تیغ کند

مثال مردمک چشم صورت شیطان

گران شود سر مردم به زخم های سبک

سبک شود دل گردان به گرزهای گران

چو برگ لرزه درافتد به عضوهای زمین

چو سرمه گرد بخیزد ز دیده های زمان

به گوش پر شود از کوس ناله تندر

به تیغ بردمد از خاک لاله نعمان

شود مطول گوی زمین ز خسته بدن

شود مسطح خم فلک ز جسته روان

چو زهر گردد در کام ها لعاب و دهن

چو مار پیچد در یالها دوال عنان

چنان کز آب شکافد ز آتش دل سنگ

چنان کز آتش خیزد ز آب تیغ دخان

حسام روشن روز امل کند تیره

گران رکاب تو نرخ اجل کند ارزان

ز تیغ و نیزه نداری شکوه و بگرازی

چو تیغ آخته قد و چو نیزه بسته میان

بر آن جهنده پوینده دونده به طبع

که در درنگ یقین است و در شتاب گمان

تبارک الله از آن باره ای که نسبت کرد

تنش به کوه متین و تکش به باد وزان

به یال گردن دریابد او هدایت دست

به پشت و پهلو بشناسد او اشارت ران

چو دست و پایش پرگاروار بگشاید

هزار دایره صورت کند به یک جولان

بره تو ابری و باشی نشسته بر بادی

کزو صنوف قضا و قدر بود باران

به دست فرخت آن آب رنگ صاعقه فعل

کز آبش آتش خیزد ز صاعقه طوفان

هزار زخم ز خایسک خورد و پاره نشد

دو پاره کرد به یک زخم تارک سندان

تویی که قدرت و امکان تو درین گیتی

بقا شدست و فنا اینت قدرت و امکان

کم از بلند محل تو چرخ با رفعت

کم از بزرگ عطای تو بحر بی نقصان

به بزم و رزم کند سجده بذل و بأس تو را

روان حاتم طائی و رستم دستان

همه رضای تو سازد هر آنچه سازد بخت

همه عطای تو را زیبد آنچه زاید کان

به فخر دولت بر دیده مالد آن نامه

که از محمد بهروز باشدش عنوان

به بد نظر نبود هیچ دیده را سوی تو

که نه مژه همه بر پلک او شود پیکان

خلاف نیست که اندر تن مخالف تو

چهار خلط بود دشمن چهار ارکان

بزرگ بار خدایا شنیده ای به خبر

که از نوائب گیتی چه دیده ام به عیان

به رنج بودم عمری ز چرخ بی هنجار

به درد ماندم قرنی ز چرخ نافرمان

دل نژندم گم کرده راه و من ماندم

چو گمرهان متردد چو بی دلان حیران

به تنگی اندر همخانه گشته با ظلمت

به ظلمت اندر همخوابه گشته با خذلان

بلا فراوان راندم نگشت باز بلا

فغان فراوان کردم نکرد سود فغان

ز بس که دیده من روی من بشست به آب

نماند آبش و نزدیک خلق شد خلقان

نبودم آگه کآمد بشارتی ناگه

مرا به عاطفت شاه و رحمت یزدان

گرفت شغلم رونق که بود بی رونق

به باغ مدح تو پیوسته می زنم دستان

همه هوای من آنست کاین سپهر دو تا

به اعتدال شب و روز را کند یکسان

به بوستان ها نظم قلاده گلبن

شود موافق با نقش حله نیسان

کند طبیعت مینا و لعل و پیروزه

هر آنچه ابر دهد در و لؤلؤ و مرجان

ز دست بفت زمین کسوتی کند کهسار

ز کارکرد هوا زینتی زند بستان

برافکنند بهر کوه دیبه ششتر

بگسترند بهر دشت مفرش کمسان

چو نوعروسان باید لباس و پیرایه

ز باد و ابر تن و شاخ عاطل و عریان

به لحن بلبل و قمری ز آبهای چو می

کند پدید دل خلق رازهای نهان

برآید ابر و مسام هوا فرو گیرد

چو مست عاشق دامن کشان و نعره زنان

اگر به آب چو آبستن گران باشد

ز بهر شیر سبک باز مالیش پستان

بدان امید که او را به مهر شیر دهد

شکوفه باز کند در چمن به حرص دهان

به قصد حضرت تو در مراحل آرم روی

چو مهر مرحله آرد برابر میزان

بهار و تابستان من عزم خدمتت یابم

همه سلامت فصل بهار و تابستان

به فخر تا بنبوسم زمین درگه تو

به کام باز نبینم زمین هندستان

من این چنینم و از دولت تو محرومم

چه حیلت است چه با بخت سر زدن نتوان

مگر سپهری و هستی که باشد از تو همی

نصیب هر کس رزق و نصیب من خذلان

نبوده ام دو زبان هرگز و نبود چو من

به خامه دو زبان یک تن اندرین میدان

بود به نظمم در ده لطیفه صد معنی

بود ز گفته من یک قصیده ده دیوان

بگفت من نرسد صد هزار مدحت گو

که هست راوی من صد هزار مدحت خوان

چو من نداری مادح مرا عزیز بدار

چو من نداری بنده مرا ز پیش مران

چنانکه خواهی بینی مرا به هر مجلس

چنانکه خواهی یابی مرابه هر میدان

حدیث دونان بر من به ناسزا مشنو

که سخت زور بماندم به طالع از بهتان

وزان شهید حیات الاالله الرحمت

به من رسید فراوان مکارم الوان

چگونه منکر و کافر شوم به نعمت تو

چو گفته باشم در صد قصیده طیان

ندید کس که مرا بود عادت انکار

ندید کس که مرا خاست تهمت کفران

حسد کنندم و درمان آن ندانم یافت

که دید هرگز داروی درد بی درمان

همیشه رنجه ام و هیچ رنج دانا را

ز رنج ها نبود چون عداوت نادان

درست و راست بگفتم به رحمت ایزد

نه راست گفت منازع به نعمت سلطان

همیشه تا بود از بهر حکم کون و فساد

ستاره در حرکات و سپهر در داوران

ستاره وار بر اقبال پیش دستی کن

سپهروار بر ایام کامرانی ران

همه مراد که جویی ز چرخ یافته گیر

همه نشاط که داری ز چرخ ساخته دان

به طبع دولت با همت تو در بیعت

به طبع نصرت با همت تو در پیمان

به حق که داند گفتن چنانکه داند گفت

ثنا و مدح تو مسعود سعدبن سلمان

بهار گردد بزمت چو این قصیده خوش

به لحن خواند ابوالفتح عندلیب الحان

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:17 PM

 

چون نهان گشت چشمه روشن

خاک را تیره گشت پیرامن

شب پر از در و گوهر و لؤلؤ

از گریبان چرخ تا دامن

از نهیب شب دراز و سیاه

برمیده کواکب از مسکن

متفرق بنات نعش از هم

به هم اندر خزیده نجم پرن

هست دیوار و بام را گویی

از سیاهی شب درو روزن

شب تاریک سرمه بود مگر

که ازو چشم زهره شد روشن

من بگشته ز حال و صورت خویش

در غم آن نگار سیم ذقن

گشته از ضعف همچو بی تن جان

مانده بر جای همچو بی جان تن

مونسم شمع و هر دو تن گریان

من ز هجر بت او ز مهر لگن

اشک او بر مثال زر عیار

اشک من از قیاس در عدن

همچو جان منش بسوزش دل

همچو رنگ منش به رنگ بدن

بر گل نظم چون هزار آوا

تا گه صبح می سرایم من

مدحت صاحب اجل منصور

مفخر آل احمد بن حسن

آنکه در آفرینش عالم

غرض او بد ز ایزد ذوالمن

از پی طبعش آفریده نشاط

وز پی مدحش آفریده سخن

آسمان گر ز همتش بودی

گشتی ایمن ز قحط و آز زمن

زادی از بوستان ز زر ترنج

رستی ا ندر چمن ز سیم سمن

ای گزیده چو علم در هر باب

وی ستوده چو فضل در هر فن

خلق و طبع تو گوهر و درست

حزم و عزم تو آتش و آهن

چون مدیحت مرا فصیح کند

حشمت تو مرا کند الکن

گر به خدمت همی کنم تقصیر

تات بر من تبه نگردد ظن

که همی من به خود بپردازم

از بلای زمانه ریمن

دوست تا از برم جدا گشتست

در برم دشمن است پیراهن

دوستان چون جفا کنند همی

من چه امید دارم از دشمن

گر چه دورم ز مجلس سامیت

من ازین بخت و دولت توسن

همچو قمری به باغ دولت تو

هستم استاده و گشاده دهن

می سرایم ثنا و مدحت تو

طوق مهرت فکنده بر گردن

تا دهد نور چرخ را خورشید

تا دهد زیب باغ را سوسن

دست تو سوی جام های نبید

چشم تو سوی لعبتان ختن

اصل جاه از جهان فضل بگیر

بیخ بخل از زمین آز بکن

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:17 PM

 

با دل پر آتش و دو دیده پر خون

رفتم از لاوهور خرم بیرون

تافته از دشمنان و شیفته از دوست

سوخته از روزگار و خسته ز گردون

گردان ز عشقت ای به حسن چو لیلی

گرد بیابان و کوه و دشت چو مجنون

گاه زند راه بر صبوری من عشق

گاه کند بر دلم فراق شبیخون

فتنه برانگیختم ز شهر چو گشتم

بر سر مفتول زلفکان تو مفتون

این تن و جان از فراق قارون گشتند

تا به غم اندر فرو شدند چو قانون

زان لب و زان غمزگان چون رطب و خار

گشتم زرد نزار و کوژ چو عرجون

هر جا کز راه پی نهادم آنجا

گشتست از خون دیدگانم معجون

نیست عجب گر درین ره از پس این روز

خاک نزاید نبات جز که طبر خون

گر تو بخواهی که مر مرا دریابی

خیز و بیا و نگاه دار اثر خون

دردا کز هجر یار گشتم پر درد

غبناگز روزگار گشتم مغبون

باشد هرگز که باز بینم و بوسم

دو رخ گلگون یار و دو لب میگون

تا به نمانم ز جور عشق هم اینجا

تا به نمیرم ز درد هجر همیدون

هستم آگه که نیستی آگه جانا

تا چه همی بینم از زمانه وارون

خار مغیلان مرا چو قالی رومی است

برگ درختان مرا چو دیبه مرقون

بسته میان تنگ و روز و شب بگشاده

به رغم عشق از دو دیده بسته دو جیحون

گر نبدی آتش دلم به حقیقت

راه من از آب دیده گشتی سیحون

از غم تو پیش این دو دیده گریان

هامون چون کوه گشت و کوه چو هامون

کارم انشاد کردن غزل و مدح

یارم شمشیر و نام ایدز بیچون

مونس من مدح های خسرو محمود

آنکه غلامش سزد به دانش مأمون

آنکه بدو تازه شد نهاد سکندر

وانکه بدو زنده گشت نام فریدون

همت او آسمان و رایش خورشید

دولتش از رای او چو ماه برافزون

ذکرش چون نام کردگار مبارک

فرش چون سایه همای همایون

رایش چرخی که نگردد هرگز

باشد با هر کسی به فعل دگرگون

تیغش ماری که زهر او نشود دفع

ز تف بدخواه او به دارو و افسون

دانی شاها که من به مجلس عالی

هرگز ناورده ام قصیده مدهون

دانی شاها که چند گاه شب و روز

بودم ز اندیشه همچو مردم مجنون

رفتم و غواص وار گوهر حکمت

از صدف بحر عقل کردم بیرون

تا که برو گردن عروس مدیحت

جمله بیاراستم به گوهر مخزون

لاجرم از پرده نشاط و سعادت

بیرون ماندم مشاطه کردار اکنون

رفتم تا در جهان ثنای تو گویم

دارم در خدمت تو شکر تو مضمون

نه غلطست این کجا توانم رفتن

زانکه به جود و سخات هستم مفتون

رحم کن ای شهریار عادل و مشنو

بر من مرحوم قول دشمن ملمون

منگر شاها به قول حاسد و غماز

مشنو بر من حدیث هر خس و هر دون

تا پس آبان بود همی مه آذر

تا پس تشرین رسد همی مه کانون

ملک تو پاینده باد و دولت باقی

ناصح تو شادمان و حاسد محزون

ملک باقیت را سعادت همبر

دولت عالیت را جلالت مقرون

روز تو فرخنده باد و عیش تو خرم

و آمدن عید بر تو فرخ و میمون

گاهی لشکرکشی به تبت و بلغار

گه سپه آری به سر سنی و بداوون

گاه بگیری دو زلف بچه خاقان

گاه ببوسی لبان زاده خاتون

بنده ز هر منزلی فرستد شعری

در وی هر نکته ای چو لؤلؤ مکنون

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:17 PM

 

دوش تا صبحدم همه شب من

عرضه می کرده ام سپاه سخن

بیشتر زان سپاه را دیدم

از لباس هنر برهنه بدن

امرای سخن بسی بودند

این تفحص نکرده بد یکتن

زین سپس کار هر یکی به سزا

سازم ار خواهد ایزد ذوالمن

بنخفتم چو شمع تا بنشست

زرد شمع اندرین سپید لگن

همه شب زین دو چشم تیره چو شب

پر کواکب مرا شده دامن

به عجب بر سر بنات النعش

جمع گشته بسان نجم پرن

دم من همچو باد در آذر

چشم من همچو ابر در بهمن

نرگس و گل شدم که نگشایم

جز به باد و به آب چشم و دهن

سخنم نیست بر زمانه روان

همچو بر روی سنگ سخت ارزن

ناروایی سخن همی ترسم

که زبان مرا کند الکن

خط موهوم شد ز باریکی

اندرین حبس فکرت روشن

یا ز مرمر شدست اندیشه

در دل همچو چشمه سوزن

بس شگفتی نباشد ار باشد

رنج و تیمار من ز دانش من

بخت من زیر فضل شد ناچیز

زانکه بسیار گشت در هر فن

خیزد از آهن آتشی که چو آب

می شود زو گداخته آهن

آهنم بی خلاف زانکه همی

در دل خویش پرورم دشمن

به حقیقت چراغ را بکشد

اگر از حد برون رود روغن

نشوم خاضع عدو هرگز

گر چه بر آسمان کند مسکن

باز گنجشک را برد فرمان

شیر روباه را نهد گردن

راست گردد سپهر کژ رفتار

رام گردد زمانه توسن

بکنم کار و کار فرمایم

هستم اندر دو جای تیغ و مسن

جوشنم گر شود منازع تیغ

تیغ گردم چو او شود جوشن

زان تن من بود همی به عنا

زان دل من بود همی به حزن

کاندر افتاد همی به طبع ملال

کاندر آید همی به عمر شکن

گر بخواهد خدایگان زمین

شاه محمود شهریار زمن

پادشاهی که زیبدش گاه بار

ماه و خورشید یاره و گرزن

نوبهارست کز سخاوت او

هست بر نیکخواه او گلشن

سایل بزم او سزد حاتم

کشته رزم او سزد بهمن

چون یلان در وغا برانگیزد

آتش رزمگاه روز فتن

ای به هنگام حلم صد احنف

وی به هنگام حرب صد بیژن

زیر آلای تست حزم خرد

دون اوصاف تست غایت ظن

باطن دشمنم چو ظاهر زشت

باطن من چو ظاهرم احسن

عود و چندن نه هر دو خوشبویند

بر زمین هر دو را یکیست وطن

چون به آتش رسند هر دو به هم

نبود فعل عود چون چندن

راستم همچو سرو در هر باب

زان برم نیست همچو سرو چمن

آتش شغل من نجسته هنوز

دود عزلم برآمد از روزن

تا چو باران رضای تو بچکد

بر من و تازه داردم چو سمن

به خدایی که آکند صنعش

مشک در ناف آهوان ختن

که اگر من شوم به دانش پیر

همچنان چون صدف به در عدن

چون صدف در همه جهان نکنم

جز به دریای مدح تو معدن

که جز از تو به هیچ خدمت و مدح

طمع دارم ز خلق پاداشن

بر وفات حفاظ و سوک خرد

پاره ام باد جیب و پیراهن

ور نباشد به معصیت راضی

به برم زانکه روبه است سمن

ای چو کعبه وحوش را همه امن

خلق را قصر و درگهت مأمن

نیت کعبه کرده بنده تو

بنده را زین مراد باز مزن

تا بخواهد ز ایزد آمرزش

پیش از آن کش شود لباس کفن

بندد اندر رضای یزدان دل

تن گشاید ز بند اهریمن

تا فروزند در مجوس آذر

تا پرستند در هنود وثن

چرخ ملک تو باد با خورشید

باغ لهو تو باد پر سوسن

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:17 PM

 

بگذشت ز پیش من نگار من

با موی سمور و باخز ادکن

تابنده ز موی روی چون ماهش

چونانکه مه از میانه خرمن

چون سرو و به سرو بر مه و زهره

چون ماه و به ماه بر گل و سوسن

آن روشن و تیره عارض و زلفش

چون روی پری و رای اهریمن

بر بسته میان و در زده ناوک

بگشاده عنان و در چده دامن

گفتم که بکش عنان مکن تندی

ای تند سوار کره توسن

ای جعد تو بر شکسته چون زلفت

چون جعد و چو زلف عهد من مشکن

ای سوخته بر تو خاصه و عامه

وی شیفته گشته بر تو مرد و زن

شایسته تری ز عقلم اندر سر

بایسته تری ز جانم اندر تن

بفشان سر آن دو زلف را از گرد

وان گرد درین دو دیده بپراکن

تا دیده تیره گشته از گریه

از گرد دو زلف تو شود روشن

گفتا که سر دو زلف نفشانم

مشک است و عبیر بر دو زلف من

گرد سپه شهنشه غازی

محمود شه یگانه در هر فن

آن بار خدای خاتم و خنجر

آن بار خدای یاره و گرزن

ای آنکه به گاه کوشش و بخشش

دشمن مالی و مال را دشمن

ببنند نبشته ناصح و حاسد

بر کلک و حسام دیده معدن

آن در مجلس بر آنکه لانیأس

وین در میدان بر اینکه لاتأمن

ای بیژن روزگار و از سهمت

بر دشمن تو جهان چه بیژن

آبستن شدن به فتح ها تیغت

پیداست نشان روی آبستن

آنک بنگر ز روی او یکسر

کارام نماندش گه زادن

تا دسته چتر و ناچخت شاها

از چندان کرده اند و از چندن

اینجا ز نهیب زرد چون شمشاد

آنجا ز نشاط سرخ چون روین

ای شاه جهان تو بندگان داری

چون رستم و طوس و بیژن و قارن

لشکر کش و قلعه گیر و دشمن کش

پیل افکن و شاه گیر و شیر اوژن

تا هر ساعت یکی تو را بنده

فتحی آرد تو را زهر معدن

آن کس که برون نهد ز خطت سر

وز امر و مثال تو کشد گردن

بندی گردد رکاب بر پایش

طوقی گرددش جیب پیراهن

چون آهن و سنگ سوخته بادا

دشمنت بر آتش غم و شیون

جفت تو همیشه دولت عالی

یار تو همیشه ایزد ذوالمن

این شعر بدان طریق گفتم من

«کای فتنه برزن آستین برزن »

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:17 PM

 

مقدمه چو درآمد ز لشگر نیسان

به باغ ساقه برون راند از سپاه خزان

به باغ رایت عالیش سرو آزادست

به کوه مطرد رنگینش لاله نعمان

کنار باغ ز نورسته شاخ پر تیرست

میان باغ ز نورسته غنچه پر پیکان

زمین بگسترد از سبزه هر زمان مفرش

سپهر بر کشد از ابر هر زمان ایوان

مشاطه گل پیوست لؤلؤ خوشاب

عروس گلبن بربست گوهر الوان

به مجمر گل از بوی عود ماند اثر

به جام لاله دراز رنگ باده مانده نشان

به باغ عرعر بی جان همی کند حرکت

به شاخ بلبل بی رود می زند دستان

بسان کاشان بی رنگ خامه نقاش

چگونه گشت همه باغ پرنگارستان

مگر که باغ به نیسان چو ملک مایه گرفت

ز طبع و خاطر خورشید خسرو ایران

امیر غازی محمود سیف دولت و دین

که هست نامش بر نامه شرف عنوان

سپهر قدری کو را متابع است سپهر

جهان ستانی کو را مسخر است جهان

سرای او را در بزم دولتست بساط

حسام او را در رزم نصرتست فسان

نه ملک زیبد بی او نه چرخ بی خورشید

نه خلق باشد بی او نه کشت بی باران

نه جور بینی ازو و نه تیرگی ز بهار

نه نقص یابی ازو و نه عیب در قرآن

کدام بند که او را نه نام اوست کلید

کدام دارد که او را نه ذکر او درمان

سرای و خانه نیکوسگال و بدخواهش

به تیغ تیزش آباد این و آن ویران

شگفت نیست که آبست تیغ او بی شک

به آب باشد ویران جهان و آبادان

در آن زمان که براندازدش به ابر شود

سنانش برق درخشنده و اجل باران

چو پشت ماهی و چون پشت سنگ پشت شود

ز روی جوشن و برگستوان همه میدان

چو سایه گردد تن از حسام چون خورشید

چو یخ شود دل در رزم همچو تابستان

ز هوا طعنه درافتد به نیزه ها لرزه

ز بیم ضرب درافتد به تیغ ها خفقان

حسام در دل هر کس چو نار در کوره

عمود بر سر هر یک چو پتک بر سندان

خدایگان زمین اندر آن زمان گویی

هزار دارد دل یا هزار دارد جان

ز زخم تیغش چون باد در قفس باشد

به پیش حمله او در تن عدوش روان

ز تیغ و حمله او چشم و روی دشمن او

چو لاله گردد از خون و چون زر اندر کان

به گرز بر سر و چشم و دهانش پست کند

به تیغ تیز کند تنش پر ز چشم و دهان

ز بهر دیدن و گفتار باشد از کف شاه

درین ز پیکان دیده در آن ز تیغ زبان

خدایگانا آنی که چون برآشفتی

نگه کنند به هر نوع برتری ز گمان

اگر ملوک بخوانند کارنامه ملک

نخست نام تو بینند بر سر عنوان

سپهر هشت شود چون کنند چتر تو باز

بهشت نه شود آنگاه که گسترندت خوان

تو خفجه پاشی و بیکار شد ز تو صراف

تو بدره بخشی و بی شغل شد زتو وران

ز بهر پاکی جود تو عدل تو نه شگفت

که از عیار زر و سیم بفکند حملان

ز تیغ تو نکند خسروی به معرکه سود

ز دست تو نکند مادحی به بزم زیان

زمین دو پیکر گردد ز بس که در حمله

ز سر دو نیمه کند خنجر تو تا به میان

خدنگ تیز تو چون از عقاب یابد پر

چرا که کرکس را در وغا کند مهمان

ز هیبت تو گمان افتد که جانوریست

بروز بار به پیش تو شیر شاد روان

اگر بداندی آهن که خنجر تو ازوست

به جای جوهر از طبع راندی مرجان

ز ترک بچه که زاید ز بهر خدمت تو

چو کلک زاید برجسته قد و بسته میان

تو را سعادت چون بندگان کند خدمت

تو را جلالت چون چاکران برد فرمان

چو ابر و باد به طاعت همی بکوشم من

به شکر مدح تو روز و شب آشکار و نهان

ز اهتزازم ماننده کشیده حسام

ز بار شکرم ماننده خمیده کمان

اگر نبودی دیدار و مدح تو بودی

دهان و چشمم بر دیده و زبان زندان

همیشه تا بود از مهر پر ز نور فلک

همیشه تا شود از ابر پر ز گل بستان

به دولت اندر همچون زمانه گیتی دار

به نعمت اندر همچون سپهر نهمت ران

هزار شهر بگیر و هزار شاه ببند

هزار قصر برآر و هزار سال بمان

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:17 PM

 

چرا نگرید چشم و چرا ننالد تن

کزین برفت نشاط و از آن برفت وسن

چنان بگریم کم دشمنان ببخشایند

چو یادم آید از دوستان و اهل وطن

سحر شوم ز غم و پیرهن همی بدرم

ز بهر آنکه نشان منست پیراهن

ز رنج و ضعف بدان جایگه رسید تنم

که راست ناید اگر در خطاب گویم من

صبور گشتم و دل در بر آهنین کردم

بخاست آتش ازین دل چو آتش از آهن

بسان بیژن در مانده ام به بند بلا

جهان به من بر تاریک چون چه بیژن

برم ز دستم چون سوزن آژده وشی

تنم چو سوزن و دل همچو چشمه سوزن

نبود یارم از شرم دوستان گریان

نکرد یارم از بیم دشمنان شیون

ز درد و انده هجران گذشت بر من دوش

شبی سیاه تر از روی و رأی اهریمن

نمی گشاد گریبان صبح را گردون

که شب دراز همی کرد بر هوا دامن

طلایه بر سپه روز کرد لشکر شب

ز راست خرقه شعری ز چپ سهیل یمن

مرا ملال گرفته ز دیر ماندن شب

تنی به رنج و عذاب و دلی به گرم حزن

در آن تفکر مانده دلم که فردا را

پگاه ازین شب تیره چه خواهدم زادن

از آنکه هست شب آبستن و نداند کس

که هاله چون سپری شد چه زاید آبستن

گذشت باد سحرگاه وز نهیب فراق

فرو نیارست آمد بر من از روزن

نخفته ام همه شب دوش و بوده ام نالان

خیال دوست گوای منست و نجم پرن

نشسته بودم کآمد خیال او ناگاه

چو ماه روی و چو گل عارض و چو سیم ذقن

مرا بیافت چو یک قطره خون جوشان دل

مرا بیافت چو یک تار موی نالان تن

ز بس که کندد و زلف و بس که راندم اشک

یکی چو در ثمین و یکی چو مشک ختن

مرا و او را از چشم و زلف گرد آمد

ز مشک و لؤلؤ یک آستین و یک دامن

به ناز گفت که از دیده بیش اشک مریز

به مهر گفتم کز زلف بیش مشک مکن

درین مناظره بودیم کز سپهر کبود

ز دوده طلعت بنمود چشمه روشن

چو رای خسرو محمود سیف دولت و دین

که پادشاه زمینست و شهریار زمن

جهانستانی شاهی مظفری ملکی

که رام گشت به عدلش زمانه توسن

نموده اند به ایوانش سروران طاعت

نهاده اند به فرمانش خسروان گردن

به نام و ذکرش پیراست منبر و خطبه

به فر و جاهش آراست یاره و گرزن

هزار گردون باشد به وقت باد افراه

هزار دریا باشد به روز پاداشن

خدایگانا هر بقعتی که جود تو یافت

وبا نیارد گشتنش زمانه ریمن

اگر زمین همه چون صبح پر ز تیغ شود

شود به پیشش رایت چو قرص مهر مجن

دو چشم دولت بی تیغ تو بود اعمی

زبان دولت بی مدح تو بود الکن

ز تو بنازد اقبال چون بدن به روان

به تو بماند تایید چون روان به بدن

به دشمنان بر روز سپید روشن را

سیاه کردی چون شب از آن بخفت فتن

چو روز رزم تو بر طاغیان خزان باشد

ز خون چگونه کند ذوالفقار تو گلشن

به رنگ تیغ تو شد آبهای دریا سبز

ز بهر آن را دارند ماهیان جوشن

حرام باشد خون برنده خنجر تو

حلال باشد در کارزار خون شمن

ز بیم تیغ تو دشمن نماند در گیتی

ز جود کف تو گوهر نماند در معدن

مگر که ذات تو جانست کش نداند وهم

مگر که وصف تو عقلست کش نیابد ظن

چگونه باشد دستت به جود بی گوهر

چگونه آید تیغت به رزم بی دشمن

سخن فرستم از اوصاف تو همی منثور

به مجلس تو رسانم چو نظرم کردم من

اگر ندادی اوصاف تو مرا یاری

چگونه یافتمی در خور ثنات سخن

همیشه تا دمد از روی ماه تابش مهر

همیشه تا دمد از کنج باغ روی سمن

خجسته مجلس تو بوستان خندان باد

درو کشیده صف دلبران چو سرو چمن

به خدمت تو همیشه فلک ببسته میان

به مدحت تو همیشه جهان گشاده دهن

سپهر ساخته از بهر دوستانت تاج

زمانه دوخته از بهر دشمنانت کفن

همیشه موکب تو سعد و فتح را مأوا

همیشه درگه تو عدل و ملک را مأمن

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:17 PM

 

شب آخر شد از جهان شب من

که نگرددش روز پیرامن

بست صورت مرا چو در پوشید

شب تیره سیاه پیراهن

که بر اطراف چرخ زنگاری

به کواکب بدوختش دامن

از سیاهی شب به رنگ و به شکل

بود چون ماه منخسف روزن

ریخته دهر قیر بر صحرا

بیخته چرخ دوده بر برزن

چرخ گردان چو خسروان بزرگ

در و گوهر نشانده بر گرزن

چون به نظاره در سپهر کبود

بنگرستم چنان فتادم ظن

کز شهاب و مجره بر گردون

زر و تیغ است بر محک و مسن

چون بدیدم که صبح باز گرفت

از چراغ ستارگان روغن

شاد گشتم بدانکه دانستم

که چو خورشید دید خواهم من

طلعت آنکه نور طلعت او

می فروزد چو آفتاب زمن

پادشا بوالمظفر ابراهیم

آسمان خوی و ابر پاداشن

آن ستوده چو فضل در هر باب

وآن گزیده چو فخر در هر فن

هیبتش گرنه دست داودست

موم چون گرددش همی آهن

ای تو از خلق چون خرد ز روان

تنت از دهر همچون سر ز بدن

نیست رای تو را ظلام خطا

نیست جود تو را غبار منن

مجلس تو ز تو به شب روز است

صفه تو ز تو شده گلشن

مسند از روی تو به نور چو چرخ

مجلس از لفظ تو به در چون عدن

مجلست جز خلاف را منبع

درگهت جز نیاز را مأمن

مشک شد خاک زیر پای ولیت

مار شد در کف عدوت رسن

دشمنت را نماند یک تن دوست

دوستت را نماند یک دشمن

باد و خاکی گه شتاب و درنگ

آب و ناری به رای و پاداشن

با رفیقان و پیش مهمانان

عید تو مورد گشت روی سمن

در مصاف تو از شهاب سهام

نتواند گریخت اهریمن

گر عدوی تو آفتاب شود

کندش خشم تو چو نجم پرن

با سر تیغ و گردن گرزت

سر سرخست و گردن گرزن

از نهیب شکستن و بستن

سر گردن بخست و گردن تن

ناچخ تیغ تو زر اندودست

هر دو روئین گذار و شیر اوژن

زانکه افسان تیغ و ناچخ تو

ترک خودست و غیبه جوشن

ای یلان پشت رزم می نمایید

کز پی رزم زنده شد بهمن

ای گرازان هلاجهان گیرید

که جهان را پدید شد بیژن

ای ضحی کرده عقل را ایام

ای برافکنده روزگار فتن

هر که هست از سخن گرفت شرف

باز از تو شرف گرفت سخن

از عطارد فصیح تر بودم

چو زحل کرده ای مرا الکن

گر بر آتش نهی مرا چون موم

ور در آب افکنیم چون چندن

در صفات توام به باغ ثنا

می سرایم چو فاخته به چمن

گر مرا دیده و زبان از تو

نیست امروز جاری و روشن

این و آن را به کوری و گنگی

باد نهزان تنگ چشم و دهن

تا همی گل دمد به فروردین

سوسن آید به بار در بهمن

شاد بادی به طبع همچون گل

تازه بادی به روی چون سوسن

در سلامت به مجلس میمونت

باز آورده ایزد ذوالمن

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:17 PM

 

نگاه کن به بزرگی و جاه این ایوان

که برگذشته به رفعت ز تارک کیوان

نشسته سلطان بر تخت با جمال و کمال

که دور بادا چشم کمال ازین سلطان

ابوالملوک ملک ارسلان بن مسعود

سپهر قدر و قدر رتبت و زمانه توان

به حلم کوه متین و به رأی بدر منیر

به طبع بحر محیط و به قدر چرخ کیان

زمانه دارا اندر زمانه شاهی نیست

که او نخواست ز تیغ تو زینهار و امان

حریم ملک چنان شد ز عدل تو ملکا

که بر رمه به چراگاه گرگ گشت شبان

به پادشاهی بر عدل سود کردی تو

نکرد هرگز بر عدل هیچ شاه زیان

نگاه کردم یک فخر عدل را آنست

که فخر کرد پیمبر به عصر نوشروان

کنون به عصر تو و یاد عصر تو جاوید

هزار فخر نماید همی زمین و زمان

تو پادشاه جهانی و چرخ و گیتی رام

تو شهریار جوانی و ملک و بخت جوان

بوی و بادی صاحبقران درین گیتی

ز خسروان چو تو صاحبقران ندید قران

ز حرص جود تو در کان همی بخندد زر

ز بیم دست تو بر زر همی بگرید کان

خدایگانا گستاخی است اندر شعر

که شاعر آن را نیکو کند به شعر بیان

ملوک فالی کز لفظ شاعران شنوند

خجسته دارند ای زینت ملوک جهان

درین قصیده ز مدحت کرانه کرد رهی

اگر چه مدح تو را طبع او ندید کران

هزار یک ز ثنای تو گفت نتواند

به حسب حال بخواهد همی گشاد زبان

اگر چه پویه غزوت بود چو جد و پدر

ز بهر تقویت دین و نصرت ایمان

نداشت باید در طبع و دل عزیمت هند

بسنده باشد یک ترک تو به هندستان

به بزم ساقی تو هست زاده خاتون

به رزم یاور تو هست بچه خاقان

تهی نباید کردن خزانه از زر و سیم

نباید آورد ای شاه در خزینه زیان

به زر و سیم نباید همی خریدن ترک

دریست سخت گشاده رهیست نیک آسان

چو بندگان همه ترکان چیره دستانند

کشید باید لشکر به غزو ترکستان

چو گشت ویران بوم و بر نتیجه رأی

بکند باید بوم و بر نبیره خان

بهر غنیمت چندان به دستت آید ترک

که بی کرانه سپاهی فرازت آید از آن

به کف گرفتی ملک و تمام داری مرد

یقین شمر که چنین است رسم این گیهان

به مرد ملک بجای و بمال مرد به پای

نگاه داشتن ملک جز چنین نتوان

تو مال داری چندان که هر چه خواهی مرد

به جان ببندد پیش تو روز جنگ میان

اگر که نهمت غزویت هست کار بساز

ز بهر غزو سپاهی چو ابر و باد بران

نه ممتنع بودت غزو اگر نباشد هند

به ترک و روم کش این لشکر و سپاه گران

ربیع ملک شد از عدل وجود تو خرم

چنانکه باغ ربیع از نسیم و از باران

یقین بود که ربیع است تازه ملک تو را

که هیچ وقت نبیند گزند باد خزان

دریغ ربیع نگر تا ربیع شیبانی

چگونه آید با چند خدمت الوان

به کینه بندد و آرد به حضرتت امسال

به رسم خدمت صد زنده پیل مست ژیان

زهدی ها که رسانید و مالها کاورد

یقین بدان که شود ده خزینه آبادان

به بارگه رمه زنده پیل مست آورد

که کوههای دمانند و حصن های روان

دویست مرکب دریا گذار دشت نورد

که گاه کوه رکابند و گاه باد عنان

زمانه پیش تو او را چو دید بسته کمر

چه گفت گفت زهی قدر گوهر شیبان

تو شهریارا کیخسروی به جاه و هنر

ربیع پیش تو مانند رستم دستان

نه هیچ شاه چنین بنده داشت اندر ملک

نه هیچ بنده چنین جاه داشت از اعیان

کنون که نوبت آسایش است و وقت نشاط

به شادکامی بنشین و مطربان بنشان

بنوش باده که بی باده شادکامی نیست

ز شادکامی بی باده کس نداد نشان

جمال دولت بین و بساط فخر سپر

سرای ملک فروز و نهال عدل نشان

به جان و طبع نبید و سماع خواه که هست

نبید قوت طبع و سماع راحت جان

درین مبارک قصر و بدین همایون تخت

هزار سال به پای و هزار سال بمان

زبان گشاده چو مسعود سعد پیش تو باد

هزار شکر سرای و هزار مدحت خوان

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:17 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 97

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5006620
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث