نمونه شعرهای زندانیان سیاسی دوران ستمشاهی
هوا تاریک
فضا دم کرده و سنگین
حصار از هر طرف پیچیده و در هم تنگ
سکوتی تلخ و وحشتزا فرا گسترده بال و پر
و من با پیکری رنجور
در این نفرت زده سلول
نشسته با خدای خویشتن تنها
فروغ چشمهایم بیرمق گشته
بر اندامم حکومت میکند لرزه
سرم میچرخد از سستی
و میآید صدا از بند بند استخوانهایم
ولی خرسند و خوشحالم
نمیگریم
نمینالم
که در راه خدا اینها و صد مانند اینها سهل و آسان است
شکنجه، زجر و زندان راحت جان است
از آن روزی که بر خود بر نهادم نام انسانی
وزان لحظه که پوشیدم ره و رسم مسلمانی
پذیرفتم همه هر چه رضای کردگارم بود
بریدم دل ز هر چه سد راهش بود
گذشتم از زن و اموال و فرزندان
فدا کردم به راه او جوانی و توان و جان
نخواهم جز رضای او
نپویم غیر راه او
خدایا عشق تو در هر رگ و خونم
به جز تو یار و محبوبی نمیخواهم نمیجویم
تو ای محبوب و معشوقم
تو ای مقصود و معبودم
ولی و آشنایم تو
انیس و رهنمایم تو
تنم تو، روح و جانم تو، رگم تو، استخوانم تو...
ادامه مطلب
دلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت ازین خون
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد
زهر خون دلی سروی قدافراشت
ز هر سروی تذروی نغمه برداشت
صدای خون در آواز تذرو است
دلا این یادگار خون سرو است
سایه (هوشنگ ابتهاج)
ادامه مطلب
ای عاشقان ، ای عاشقان پیمانه ها پرخون کنید
وز خون دل چون لاله ها رخساره ها گلگون کنید
آمد یکی آتش سوار، بیرون جهید از این حصار
تا بردمد خورشید نو ، شب را زخود بیرون کنید
آن یوسف چون ماه را از چاه غم بیرون کشید
در کلبه احزان چرا این ناله محزون کنید
از چشم ما آیینه ای در پیش آن مه رو نهید
آن فتنه فتانه را بر خویشتن مفتون کنید
دیوانه چون طغیان کند زنجیر و زندان بشکند
از زلف لیلی حلقه ای در گردن مجنون کنید
دیدم به خواب نیمه شب خورشید و مه را لب به لب
تعبیر این خواب عجب ، ای صبح خیزان ، چون کنید؟
نوری برای دوستان ، دودی به چشم دشمنان!
من دل بر آتش می نهم ، این هیمه را افزون کنید
زین تخت و تاج سرنگون ، تا کی رود سیلاب خون؟
این تخت را ویران کنید ، این تاج را وارون کنید
چندین که از خم در سبو خون دل ما می رود
ای شاهدان بزم کین ، پیمانه ها پر خون کنید
سایه ( هوشنگ ابتهاج )
ادامه مطلب

در سفره مرگ آمده است
صدای آمدن دندان بر قلم
همراه با صدای گلوله است
که پشت همین میدان
در ابتدای همین کوچه
بر سینه جوان تو می تازد
و باز میکند آنرا همچون سفره
و لقمه بغض می شود
گلوله می شود
گلوی مرا می بندد
گلوی من بسته است
در سفره مرگ آمده است
طاهره صفارزاده
ادامه مطلب

زمانه قرعه نو می زند به نام شما
خوشا شما که جهان می رود به کام شما
درین هوا چه نفسها پر آتشست و خوشست
که بوی عود دل ماست در مشام شما
تنور سینه ی سوزان ما به یاد آرید
کز آتش دل ما پخته گشت خام شما
فروغ گوهری از گنجخانه ی دل ماست
چراغ صبح که بر می دمد ز بام شماست
ز صدق آینه کردار صبح خیزان بود
که نقش طلعت خورشید یافت شام شما
زمان به دست شما می دهد زمام مراد
از آنکه هست به دست خرد زمام شما
همای اوج سعادت که می گریخت زخاک
شد از امان زمین دانه چین دام شما
به زیر ران طلب زین کنید اسب مراد
که چون سمند زمین شد سپهر رام شما
به شعر سایه در آن بزمگاه آزادی
طرب کنید که پرنوش باد جام شما
سایه ( هوشنگ ابتهاج )
ادامه مطلب
- آسیب وچالش های انقلاب
- دانستنی هایی درباره انقلاب
- وقایع پیروزی انقلاب
- دستاوردهای انقلاب
- دهه فجر در کلام ولایت
- معرفی کتاب
- پرسش وپاسخ درباره انقلاب
- آلبوم تصاویر انقلاب
- نمادهای انقلابی
- انقلاب اسلامی ونهضت بیداری اسلامی
- مطالب تولیدی خودم
- اشعار فجر
- مقالاتی پیرامون دهه فجر
- کلیپ های دهه فجر
- احادیث فجر
- عاقبت پهلوی
- کل بازديد : 79005
- تاريخ ايجاد وبلاگ: دوشنبه 21 بهمن 1392
- تعداد کل نظرات : 0
- تعداد کل پست ها : 176
- آخرين بروز رساني : دوشنبه 9 آذر 1394
![]() فلكه در ساختمان كميته مشترك، اتاقهاي بازجويي از همه طرف به يك حصار استوانه منتهي مي شد، كه با ميله هاي آهني مشبك، اتاقها را از فضاي رو به حياط جدا مي كرد، كه زنداني را به آن ميله ها مي بستند يا براي اينكه ورم كف پاها بخوابد و زنداني تحمل شلاق دوباره را داشته باشد، در آن فضا مي دواندند. هرگاه زنداني از حركت مي ايستاد بازجوها با زدن كابل به سر و روي زنداني، وي را وادار به حركت مي كردند.به اين دايره اطراف اتاقهاي بازجويي، اصطلاحا فلكه مي گفتند. ![]()
|















