عطر گل توحید پیچیده است
در کوچه های باورم امشب
شوق زلالِ آبی پرواز
افتاده در بال و پرم امشب
پر می کشد تا بی نهایتها
این دل، دلِ از عشق سرشارم
عطر خدا پیچیده در جانم
گل می چکد از چشم بیدارم
تا دور دستِ روشنِ مهتاب
آیینه های نور می بارد
دستی تمام وسعت شب را
گلهای سرخ لاله می کارد
شب، این شب زیبای مهتابی
از انتظاری سبز، لبریز است
امشب حریم خلوت دلها
از بوی گلها عطرآمیز است
این جا زلال عشق می جوشد
از ذرّه ذرّه باورِ صحرا
رازِ دل شب را که می داند؟
راز بزرگ صبح فردا را
فردا کنار برکه غوغایی است
از رویش گلهای صحرایی
تا انتهای دشت می پیچید
فردا طنینِ سبزِ آوایی
هر جای این سبزِ تماشایی
از خنده گلها چراغان است
این جا کسی در نور می خواند
فردا، غدیر آیینه باران است
فردا فراز منبری از نور
عطر ولایت می شود جاری
دل را به شور و شوق می آرد
گلنغمه های سبز بیداری
از باورِ آیینه و مهتاب
فردا و فرداهای ما زیباست
از خاک بوی عشق می آید
عید بزرگ عاشقان، فرداست!
نسترن قدرتی
عطر ولایت / 52
ادامه مطلب
عید و گهِ عشرت است و باده کشیدن
روز وصال و گل مراد تو چیدن
باده گسارا بیا به باده گساری
باده وحدت بنوش اگر که خماری
دوره هجران گذشت و روز وصال است
باده بده ساقیا مرا که حلال است
گاه نشاط است و روز عید غدیر است
فخر بشر مصطفی به خلق بشیر است
می دهد این مژده خلق را که خدا گفت
از طرف حق نبی به جمله ما گفت
آن که مقامش فزون ز حدّ و بیان است
وان که ولایش ولایت دو جهان است
مظهر جمله صفات خالق اکبر
قافله سالار خلق، حیدر صفدر
آن که به کنه وجود و ذات و صفاتش
کس نرسیده است در حیات و مماتش
آن که بُوَد مقتدای حضرت آدم
آن که بُوَد جان فزای عیسی مریم
آن که تبر در کف خلیل خدا شد
بر سر نمرودیان چو تیر بلا شد
ناجی نوح نبی به بحر و بر آمد
خضر نبی را دلیل و راهبر آمد
گاه، عصا شد به دست موسی عمران
گاه بر انگشتری نگین سلیمان
گاه شد او نور چشم بسته یعقوب
گاه شکیب دل شکسته ایوب
مرحمتییا علی، به خسته دلان کن
دوزخ ما را ز لطف، باغ جنان کن
رحمتی ای آن که جز تو دادرسی نیست
هر چه که باشد تویی و جز تو کسی نیست
میکدهها را تو پیر باده فروشی
می زدهها را تو نعرهای، تو خروشی
راحت جانهای زار و خسته تویی تو
مرهم زخم دل شکسته تویی تو
رند خرابات را بلوغ جمالی
اهل مناجات را نبوغ کمالی
هر چه قلندر بُوَد تو برگ و نباتی
هر که سکندر شود تو آب حیاتی
در دل نومید من تو نور امیدی
شام سیاه مرا تو صبح سپیدی
پیر خراباتیان خراب خرابم
ز آتش این پیر روزگار کبابم
تا به کی از کار ناصواب بسوزیم
تا به کی از جور شیخ و شاب بسوزیم
امیر برزگر
غدیریه / 19
ادامه مطلب