تاريخ : چهارشنبه 1 آبان 1392  | 11:01 AM | نویسنده : محمد ب

*غدیر بود.رفتیم پیشانی اباذر را ببوسیم و بگوییم :"برادر !عیدت مبارک"پیشاپیش از آفتاب ربذه سوخته بود!!

به "ابن سکیت"گفتیم"علی".هیچ نگفت،نگاهمان کرد و گریست.زبانش را بریده بودند!!

خواستیم دست های میثم را بگیریم و بگوییم "سپاس خدای را که ما را از متمسکین به ولایت امیرالمؤمنین قرار داد"دست هایش را قطع کرده بودند!!

گفتیم :"یک سیّدی بیابیم و عیدی بگیریم "سیّدی!کسی از بنی هاشم.جسد هاشان درز لای دیوارها شده بود و چاه ها از حضور پیکرهای بی سرشان پر بود !زندانیِ دخمه های تاریک بودند و غل های گران بر پا،در کنج زندان ها نماز می خواندند.

*فقط همین نبود که میان بیابان بایستد ،رفتگان را بخواند که برگردند و صبر کند تا ماندگان برسند.فقط همین نبود که منبری از جهاز شتران بسازد و بالا رود ،صدایش کند و دستش را بالا بگیرد ،فقط گفتن جمله ی کوتاه "علی مولاست"نبود.کار اصلاًاینقدرها ساده نبود.فصل اتمام نعمت،فصل بلوغ رسالت.فصل سختی بود.

بیعت با "علی (ع)"مصافحه ای ساده نبود.مصافحه با همه ی رنج هایی بود که برای ایستادن پشت سر این واژه ی سه حرفی باید کشید .ایستادن پشت سر واژه ای سه حرفی که در حق،سخت گیر بود .این روزها ولی همه چیز آسان شده است.این روزها "علی مولاست"تکه کلامی معمولی و راحت است.

 

*اگر راحت می شود به همه ی تیرک های توی بزرگراه تراکت سال امیرالمؤمنین زد و روی تابلوهای تبلیغاتی با انواع خط ها نوشت "علی"!،اگر خیلی راحت و زیاد و پشت سر هم می شود این کلمه را تکرار کرد و تکرار،حتماًجایی از راه را اشتباه آمده ایم .شاید فقط با اسم یا خط بی جان مصافحه کرده ایم و گرنه با او ؟!...

کار حتماًسخت بود ،صبوری بی پایان بر حق،تاب آوردن عتاب هایش حتماًسخت بود.

 

*آن "مردِ ناشناس"که دیروز کوزه ی آب زنی را آورد،صورتش را روی آتش تنور گرفته "بچِِش!این عذاب کسی است که از حال بیوه زنان و یتیمان غافل شده".آن "مردِ ناشناس"سر بر دیوار نیمه خرابی در دل شب دارد می گرید :"آه از این ره توشه ی کم ،آه از راه دراز"و ما بی آنکه بشناسیمش،همین نزدیکی ها جایی نشسته ایم و تمرین می کنیم که با نامش شعر بگوییم ،خط بنویسیم،آواز بخوانیم و حتی دم بگیریم و از خود بیخود شویم.

عجیت است!مرد هنوز هم "مردِ ناشناس"است .

 

بر گرفته از کتابهای پرسمان،خدا خانه دارد.

 

موضوع:دل نوشته

منبع" کانون انصار


ادامه مطلب
نظرات 1
تاريخ : چهارشنبه 1 آبان 1392  | 11:00 AM | نویسنده : محمد ب

"فرشته" آمد،

همچون همیشه واله و شیدا ، مشتاق و بی پروا ؛

زَهیرِ حیاتش را سیر نگریست و امانت الهی را به او سپرد .

"پیامبرِمهربانی ها" ، بالهای پیام آورش را به نگاهی نوازشگر نواخت ،

چشم در چشمان تشنه ی "فرشته" دوخت و از چشمه ی محبتش ، سیراب نمود .

"فرشته" اما ، دل رفتن نداشت ، گرچه قرب شیرین بود اما قریب "پیامبرِمهربانی ها" بودن هم کم حلاوتی نداشت ... "فرشته" ، دل رفتن نداشت ...

"پیامبر" ، چشمان مهربانش را به آسمان دوخت و آرزومندی آسمانیان را به خود دید ، طره ی گیسویی شاید ، عرق مشک بویی شاید ، نگاه دلجویی شاید ، بدرقه ی راه "فرشته" کرد تا چشم روشنی "فرشته" باشد از دیدار "پیامبرِمهربانی ها" برای آسمانی ها...

پس "فرشته" پرباز کرد ...

"فرشته" پرواز کرد و خبر انجام ماموریتش را برای عرش نشینان برد...

                                              ***

"پیامبر" بسته ی حریر را گشود و لب به لبخندی آراست...

برادرش را به خود خواند...

"امیرِامنیت دهندگان" به ادب در حضور "پیامبر" نشست .

حریر عرشی از هم گشوده در میان برادران بود و انارهای سرخ ، رو می نمایاندند...

"پیامبرِمهربانی ها" انار اول را برداشت و خود یکسره ، دانه دانه اش را به کمال رساند...

"پیامبرِمهربانی ها" انار دوم را برداشت و دو قسم کرد ...

نیمی برای خود ، نیمی برای برادرش ...

دانه دانه ی انارهای سرخ در کام عزیزترین های آفرینش یاقوت شدند و بالیدند...

"پیامبر" تبسم شیرینش را شهد ِدانه های انار کرد و گفت :

برادرم ، از انار اولم تو را سهمی نبود که نبوت بود برای من ...

اما ، انار دومم را با من شریکی ، تو با من و من با تو ... و آن علم بود...

پس هر آنچه خدایم تعلیم کند ، تو را تعلیم می کنم حتی به حرفی...

"امیرِامنیت دهندگان" چشم در چشم "پیامبرِمهربانی ها" تبسم کرد ...

هر چه او را به برادرش می پیوست عین خیر بود و رشته ی پیوند بین او و پسرانش ...


ادامه مطلب
نظرات 0

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3