وارد که شد تمام تنم لرزید، نه از ترس، نه!
نمی دانم چه حسی بود ، اما ،جلال و جبروتش مرا گرفت !
ستبری شانه هایش ، قدرت دستها یش، قوت قدم هایش ، پیچش بازوانش ، صلابت وجودش و مهربانی نگاهش...
مجذوب او شدم !
با اینکه می دانستم از خویشان پیامبر اسلام است و فاتح خیبر، می دانستم در جنگ با ما یهودیان چه رشادتها کرده وحال که می دیدمش معنای تمام تعاریف برایم چون روز روشن می شد ، اما مجذوب او شدم ، مجذوب نگاه او...
انتظار داشتم برای امر مهمی به آنجا آمده باشد ، به حجره ی مردی یهودی . اما وقتی حاجتش را گفت ، دل درون سینه ام از تپش ایستاد !
چه می شنیدم !؟علی (علیه السلام) و احتیاج به قرض !؟ آنهم از یهودیان!؟ چه می کردند امت اسلام با جانشین پیامبرشان!؟
و دیدم علی (علیه السلام) ، خیبرشکنی که پشت تمام جنگجویان یهود از شنیدن نامش می لرزید، چادری پشمین به ودیعه نهاد و قدری جو گرفت ؛ چادر همسرش ، چادرفاطمه(سلام الله علیها).
و من با همه ی خشت و گلی بودن دلم فهمیدم که چقدر سخت بود برعلی (علیه السلام) ، دل کندن از چادر محبوبه اش ! او را بوئید و بوسید و به مرد یهودی سپرد...
ومرد یهودی ، چادر را کنج دل من رها کرد و رفت .
آن وقت من ماندم و چادر همسرعلی(علیه السلام) ، چادر بانویی که می گفتند : " بوی بهشت می دهد " ؛
می گفتند : "بهانه ی آفرینش است" ؛
می گفتند : "برترین مادر پدر است"؛
میگفتند : "بر ترین زنان عالم است".
چادری که در تار و پودش بوی فاطمه(سلام الله علیها). موج می زد والحق والانصاف که چنان عطری در فضای درونم پیچیده بود که مست شده بودم و بی اختیار دلم می خواست دیوارهایم دست داشتند تا برای لحظه ای آن چادر را لمس می کردم و به سینه می چسباندم.
و آن شب ، اولین و آخرین شبی بود که برای من روشنتر ازهر روزی گذشت و شعاع نور ساطعِ از چادرآن بانو از سقف دلم گذشت و تا آسمان هفتم تابید.
ادامه مطلب
هر لحظه می گذرد لحظه ای به فراق نزدیک ترم و لحظه ای از لذت دورتر !
اما،به خود نهیب می زنم که تا می توانم در همین لذت حال غوطه ور شوم؛
اگر امروز بگذرد باید تا سال دیگر همین موقع منتظر شوم تا خدای متعال دوباره عزم برگزاری جشن "عید معهود" کند.
****************************
از همان روز الست که خدایم برای ربوبیت خود و رسالت نبی و ولایت علی "قالو بلی" گرفت و آسمان هفتمی ها در میان آسمانیان سبقت گرفتند در قبول ولایت و به عرش الهی آراسته شدند و آن گاه آسمان چهارمی ها به لطف اشتیاق و حبّ علی مزیّن به بیت المأمور شدند وآسمان دنیا پس از آن ها به ستارگان زینت گرفت؛من ، در این تمنا می سوختم که خدای متعال مرا نیز به عنایت در امر ولایت سهیم کند!
و آرزو داشتم با قبول ولایت ،نقشی بیافرینم در چشاندن طعم خوش عشق علی به عالمیان و تا عشق هست ،همه چیز هست . . .
و خدای من ،صاحب تک تک ذرات عالم ،اراده کرد به ساخت بنایی عظیم در دل بهشت.
و من آن قطعه از زمین بهشت بودم که تاج سرم قصری شد برای جشن ولایت.
خشت روی خشت بود از طلا ونقره ،که بر بدنم نقش می زد و چنان درخشان شده بودم که بی گمان چشم بهشتیان را خیره می کردم.
اما خشت های زرّین و سیمین تنها ظاهر امر بود؛
خداوندگارم ولایت عهدی امیرش را با شکوه تر ازین می پسندید و این گونه شد که درون دلم صد هزار اتاق سرخ رنگ و صد هزار خیمه ی سبز رنگ بنا نهاد و خاکم را ،خاک وجود مرا به مشک و عنبر معطر نمود و حالا دیگر از عطر وجود من، کل بهشت عطرآگین شده بود و من ،به عقل ناقص خود فکر می کردم ازین باشکوه تر نمی شود و خدایم مرا با این افتخاری که نصیبم کرده ،چقدر گرامی نموده؛
در حالیکه او هنوز بر شکوه قصری که منسوب به علیش بود می افزود، و نهرهایی از شراب و آب و شیر و عسل درونم جاری شد،این نهرها رگ های وجودم شدند ومن همه ی عشقم را به همراهشان در گوشه وکنار پراکندم، گرچه هرچه درین قصر بود ،خودشیفته و واله ی این عشق عجیب بود؛
هنوز هم در عجبم ازین سرمایه ی محبت ،که بر خلاف دیگر سرمایه ها ،هر چه از آن برداشت می کنی ،به اصل سرمایه افزوده می شود!
در اطراف نهرهایم ،به اذن الهی درختانی پدیدار شد از انواع میوه و خدایم نعمت را تمام کرد بر آسمانیان!
و پرندگانی بر سرم به پرواز در آمدند که والله تا آن روز نه دیده بودم و نه شنیده بودم شبیه شان باشد، پرندگانی با بدن هایی از لؤلؤ و بال هایی از یاقوت و آوایی داوود وش . . .
*****************************
تا ،امروز . . .
امروز که به اشاره ای از سوی رب العالمین، گشودم درهای دلم را و خیل ملا ئک وارد شدند تا در این قصر ،در درون دل بی تاب من ،سرور ولایت علی را باهم تقسیم کنند.
وه ،چه شکوهی، از این همه تسبیح و تقدیس و تهلیل به وجد آمده بودم و گویی پرندگان دلم ،بیشتر از من هیجان زده بودند ،خود را به آب می زدند و در مشک وعنبر می غلطیدند و سپس بر سر ملائک چرخیده ، مشک و عنبر بر آنان می افشاندند.
و قلبم ،قلبم تندتر از همیشه می زد،چه مقامی ،چه مقامی داشتم !چه حبّی،چه محبّتی،چه مودّتی . . .
ملائکه به همراه خود نثار فاطمه آورده بودند،تعریفش را زیاد شنیده بودم، میوه های درخت طوبی که به امر الهی شب زفاف بی بی دو عالم در میان آسمانیان پخش شد و ملائکه به یادگار نزد خویش نگاه داشته و امروز برای هدیه دادن به یکدیگر همراه خود آورده بودند.
و اکنون ،هر لحظه که می گذرد،لحظه ای به فراق نزدیک ترم و لحظه ای از لذت دورتر ،چرا که غروب نزدیک است و آخرین ساعات روز فرارسیده و هم الآن است که ندا برسد:
"به مراتب ودرجات خود برگردید که به احترام محمد و علی تا سال آینده در چنین روزی ،از لغزش و خطا در امان خواهید بود."
لذت لحظات را با ثانیه ها درون سینه می کشم .گویی زمان خداحافظی رسیده،به خود می گویم:
"با خاطرات خوش باش تا سال دیگر ،همین موقع،فقط 365 روز زمینی باقی مانده . . ."
موضوع:دل نوشته
منبع" کانون انصار
ادامه مطلب