یا محمد (ص)
لبیک یا رسول الله 
نقش اخلاق در سيره عملى پيامبر اسلام (ص)
نقش اخلاق در سيره عملى پيامبر اسلام (ص)

نويسنده:محمد محمدى اشتهاردى
يكى از شاخصه هاى پر اهميت در پيشرفت اسلام اخلاق نيك و كلام‏دلاويز و پرجاذبه پيامبر اكرم (ص) با انسان‏ها بود، اين خلق نيكوتا بدان حدى بود كه معروف شد سه چيز در پيشرفت اسلام نقش به‏سزايى داشت:
1- اخلاق پيامبر (ص)
2- شمشير و مجاهدات حضرت على (ع)
3- انفاق ثروت حضرت خديجه (س)

در قرآن مجيد، به نقش اخلاق پيامبر (ص) درپيشرفت اسلام و جذب ‏دل‏ها تصريح شده است، آن جا كه مى‏خوانيم: «فبما رحمة من الله‏لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم‏و استغفر لهم و شاورهم فى الامر; اى رسول ما! به خاطر لطف ورحمتى كه از جانب خدا، شامل حال تو شده، با مردم مهربان‏گشته‏اى، و اگر خشن و سنگدل بودى، مردم از دور تو پراكنده‏مى‏شدند، پس آن‏ها را ببخش، و براى آن‏ها طلب آمرزش كن، و دركارها با آن‏ها مشورت فرما.»
ازاين آيه استفاده مى‏شود كه : 1- نرمش و اخلاق نيك، يك هديه الهى است، كسانى كه نرمش ندارند،از اين موهبت الهى محرومند; 2- افراد سنگ‏دل و سخت‏گير نمى‏توانند مردم‏دارى كنند، و به جذب‏نيروهاى انسانى بپردازند; 3- رهبرى و مديريت صحيح با جذب و عطوفت همراه است; 4- بايد دست‏شكست‏خوردگان در جنگ و گنهكاران شرمنده را گرفت وجذب كرد (با توجه به اين كه شان نزول آيه مذكور در موردندامت فراريان مسلمان در جنگ احد نازل شده است); 5- مشورت با مردم از خصلت‏هاى نيك و پيوند دهنده است كه موجب‏انسجام مى‏گردد.
پيامبر اسلام (ص) علاوه بر اين كه ارزش‏هاى اخلاقى را بسيار ارج‏مى‏نهاد، خود در سيره عملى‏اش مجسمه فضايل اخلاقى و ارزش‏هاى والاى‏انسانى بود، او در همه ابعاد زندگى با چهره‏اى شادان و كلامى‏دلاويز با حوادث برخورد مى‏كرد.
به عنوان مثال، درتاريخ آمده‏است:در سال نهم هجرت هنگامى كه قبيله سركش طى بر اثر حمله‏قهرمانانه سپاه اسلام شكست ‏خوردند، عدى بن حاتم كه از سرشناسان‏اين قبيله بود به شام گريخت، ولى خواهر او كه «سفانه‏» نام‏داشت‏ به اسارت سپاه اسلام درآمد.
سفانه را همراه ساير اسيران به مدينه آوردند و آنان را درنزديك مسجد در خانه‏اى جاى دادند، روزى رسول خدا (ص) از آن‏اسيران ديدن كرد، سفانه از موقعيت استفاده كرده و گفت: «يا محمد هلك الوالد و غاب الوافد فان رايت ان تخلى عنى، و لا تشمت ‏بى احياء العرب، فان ابى كان يفك العانى، و يحفظ الجار، و يطعم‏الطعام، و يفشى السلام، و يعين على نوائب الدهر;
اى محمد!پدرم (حاتم) از دنيا رفت، و نگهبان و سرپرستم (عدى) ناپديد شدو فرار كرد، اگر صلاح بدانى مرا آزاد كن، و شماتت و بدگويى‏قبيله‏هاى عرب‏ها را از من دور ساز، همانا پدرم (حاتم) بردگان‏را آزاد مى‏ساخت، از همسايگان نگهبانى مى‏نمود، و به مردم غذامى‏رسانيد، و آشكارا سلام مى‏كرد، و در حوادث تلخ روزگار، مردم‏را يارى مى‏نمود.»
پيامبر اكرم (ص) كه به ارزش‏هاى اخلاقى، احترام شايان مى‏نمود، به‏سفانه فرمود: «يا جارية هذه صفة المؤمنين حقا، لو كان ابوك مسلما لترحمناعليه; اى دختر! اين ويژگى‏هايى كه برشمردى، از صفات مؤمنان‏راستين است، اگر پدرت مسلمان بود، ما او را مورد لطف و رحمت‏قرار مى‏داديم.» آنگاه پيامبر (ص) به مسؤولين امر فرمود:«خلوا عنها فان اباها كان يحب مكارم الاخلاق; اين دختر را به‏پاس احترامى كه پدرش به ارزش‏هاى اخلاقى مى‏نمود، آزاد سازيد.».
آن گاه پيامبر (ص) لباس نو به او پوشانيد، و هزينه سفر به شام‏را در اختيار او گذاشت، و او را همراه افراد مورد اطمينان به‏شام نزد برادرش رهسپار كرد.

نمونه‏هايى از اخلاق پيامبر (ص)

در سيره عملى پيامبر (ص) صدها نمونه از اخلاق نيك و زيبا وجوددارد كه هر كدام نشانگر قطره‏اى از اقيانوس عظيم حسن خلق آن‏حضرت است، همان گونه كه خداوند با تعبير «و انك لعلى خلق‏عظيم; و همانا تو اخلاق عظيم و برجسته‏اى دارى‏» به اين مطلب‏اشاره فرموده است.
نظر شما را به چند نمونه از آن‏ها جلب‏مى‏كنيم: 1- عدى بن حاتم مى‏گويد: «هنگامى كه خواهرم سفانه به اسارت‏سپاه اسلام درآمد و من به سوى شام گريختم، پس از مدتى خواهرم‏با كمال وقار و متانت ‏به شام آمد و مرا در مورد اين كه‏گريخته‏ام و او را تنها گذاشتم سرزنش كرد، عذرخواهى كردم، پس‏از چند روزى از او كه بانويى خردمند و هوشيار بود، پرسيدم:«اين مرد (پيامبر اسلام) را چگونه ديدى؟» گفت: «سوگند به‏خدا او را رادمردى شكوهمند يافتم، سزاوار است كه به اوبپيوندى كه در اين صورت به جهانى از عزت و عظمت پيوسته‏اى‏».
با خود گفتم به راستى كه نظريه صحيح همين است، به عنوان پذيرش‏اسلام، به مدينه سفر كردم، پيامبر (ص) در مسجد بود، در آن جا به‏محضرش رسيدم، سلام كردم، جواب سلامم را داد و پرسيد:كيستى؟ عرض كردم عدى بن حاتم هستم، آن حضرت برخاست و مرا به‏سوى خانه‏اش برد، در مسير راه با اين كه مرا به خانه مى‏برد،بانويى سالخورده و مستضعف با او ديدار كرد، اظهار نياز نمود،پيامبر (ص) به مدتى طولانى در آنجا توقف كرد و آن بانو را درمورد تامين نيازهايش راهنمايى فرمود. با خود گفتم:«سوگند به خدا اين شخص پادشاه نيست.»
سپس از آن جا گذشتيم وبه خانه رسول خدا (ص) وارد شدم، پيامبر (ص) از من استقبال وپذيرايى گرمى نمود، زيراندازى كه از ليف خرما بود، نزدم آوردو به من فرمود: بر روى آن بنشين. گفتم: بلكه شما بر آن‏بنشينيد. فرمود: نه، شما بر آن بنشين، خود آن حضرت بر روى‏زمين نشست، با خود گفتم: اين نيز نشانه ديگر كه آن حضرت،پادشاه نيست. سپس مطلبى از دينم را كه راز پوشيده بود بيان‏فرمود، دريافتم كه او بر رازها آگاهى دارد، و فهميدم كه‏پيامبر مرسل مى‏باشد، بيانات و پيشگوييها و مهربانى‏هايش مراشيفته‏اش كرده و همانجا مسلمان شدم.»
2- در جنگ خيبر كه با حضور شخص پيامبر (ص) در سال هفتم هجرت‏رخ داد، پس از پيروزى سپاه اسلام بر سپاه كفر، جمعى از يهوديان‏به اسارت سپاه اسلام درآمدند، يكى از اسيران، صفيه دختر حى بن‏اخطب (دانشمند سرشناس يهود) بود.بلال حبشى، صفيه را به همراه زنى ديگر به اسارت گرفت و آن‏ها رابه حضور پيامبر (ص) آورد، ولى هنگام آوردن آن‏ها اصول اخلاقى رارعايت نكرد، و آن‏ها را از كنار جنازه‏هاى كشته‏شدگان يهود حركت‏داد، صفيه وقتى كه پيكرهاى پاره پاره يهوديان را ديد بسيارناراحت‏شد و صورتش را خراشيد، و خاك بر سر خود ريخت، و سخت‏گريه كرد.
هنگامى كه بلال آنها را نزد پيامبر (ص) آورد،پيامبر (ص) از صفيه پرسيد: «چرا صورتت را خراشيده‏اى و اين‏گونه خاك‏آلود و افسرده هستى؟! » صفيه ماجراى عبورش از كنارجنازه‏ها را بيان كرد، رسول اكرم (ص) از رفتار غير انسانى و خلاف‏اخلاق اسلامى بلال حبشى ناراحت‏ شده و بلال را سرزنش كرده و فرمود: «ا نزعت منك الرحمة يا بلال حيث تمر بامراتين على قتلى‏رجالهما; اى بلال! آيا مهر و محبت و عاطفه از وجود تو رخت‏بربسته كه آن‏ها را از كنار كشته‏شدگانشان عبور مى‏دهى؟! چرابى‏رحمى كردى؟»
جالب اين كه پيامبر اكرم (ص) براى جبران رنج‏ها و ناراحتى‏هاى‏صفيه، با او ازدواج كرد، سپس او را آزاد، و بار ديگر باپيش ‏نهاد صفيه با او ازدواج نمود و به اين ترتيب، ناراحتى‏هاى اورا به طور كلى از قلبش زدود.
3- در ماجراى جنگ حنين كه در سال هشتم هجرت رخ داد، شيماءدختر حليمه كه خواهر رضاعى پيامبر (ص) بود، با جمعى از دودمانش‏به اسارت سپاه اسلام درآمدند، پيامبر (ص) هنگامى كه شيماء را درميان اسيران ديد، به ياد محبت‏هاى او و مادرش در دوران‏شيرخوارگى، احترام و محبت‏شايانى به شيماء كرد. پيش روى اوبرخاست و عباى خود را بر زمين گستراند، و شيماء را روى آن‏نشانيد، و با مهربانى مخصوصى از او احوال‏پرسى كرد، و به اوامر فرمود: «تو همان هستى كه در روزگار شيرخوارگى به من محبت‏كردى...» (با اين كه از آن زمان حدود شصت‏سال گذشته بود).
شيماء از پيامبر (ص) تقاضا كرد، تا اسيران طايفه‏اش را آزادسازد، يامبر (ص) به او فرمود:«من سهميه خودمرا بخشيدم،و در مورد سهميه ساير مسلمانان،به تو پيشنهاد مى‏كنم كه بعد از نماز ظهر برخيز و در حضورمسلمانان، بخشش مرا وسيله خود قرار بده تا آنها نيز سهميه خودرا ببخشند.
شيماء همين كار را انجام داد، مسلمانان گفتند: «ما نيز به‏پيروى از پيامبر (ص) سهميه خود را بخشيديم.»
سيره‏نويس معروف‏ابن هشام مى‏نويسد: «پيامبر (ص) به شيماء فرمود: اگر بخواهى باكمال محبت و احترام، در نزد ما بمان و زندگى كن، و اگر دوست‏دارى تو را از نعمت‏ها بهره‏مند مى‏سازم و به سلامتى به سوى قوم‏خود بازگرد؟» شيماء گفت: مى‏خواهم به سوى قوم خود بازگردم.پيامبر (ص) يك غلام و يك كنيز به او بخشيد و اين دو با هم‏ازدواج كردند، و به عنوان خدمتكار خانه شيماء به زندگى خودادامه دادند.
4- مهربانى و اخلاق نيكوى پيامبر (ص) در حدى بود كه امام صادق (ع)فرمود:روزى رسول خدا (ص) نماز ظهر را با جماعت‏خواند، مردم بسيارى به‏او اقتدا كردند، ولى آن‏ها ناگاه ديدند آن حضرت بر خلاف معمول‏دو ركعت آخر نماز را با شتاب تمام كرد (مردم از خودمى‏پرسيدند، به راستى چه حادثه مهمى رخ داده كه پيامبر (ص)نمازش را با شتاب تمام كرد؟!) پس از نماز از پيامبر (ص)پرسيدند: «مگر چه شده؟ كه شما اين گونه نماز را (با حذف‏مستحبات) به پايان بردى؟» پيامبر (ص) در پاسخ فرمود:«اما سمعتم صراخ الصبى; آيا شما صداى گريه كودك رانشنيديد؟» معلوم شد كه كودكى در چند قدمى محل نمازگزاران‏گريه مى‏كرده، و كسى نبود كه او را آرام كند، صداى گريه او دل‏مهربان پيامبر (ص) را به درد آورد، از اين رو نماز را با شتاب‏تمام كرد، تا كودك را از آن وضع بيرون آورده، و نوازش نمايد.
5- عبد الله بن سلام از يهوديان عصر پيامبر (ص) بود، عواملى ازجمله جاذبه‏هاى اخلاق پيامبر (ص) موجب شد كه اسلام را پذيرفت ورسما در صف مسلمانان قرار گرفت، او دوستى از يهوديان به نام‏«زيد بن شعبه‏» داشت، عبدالله پس از پذيرش اسلام همواره زيدرا به اسلام دعوت مى‏كرد، و عظمت محتواى اسلام را براى او شرح‏مى‏داد بلكه به اسلام گرويده شود، ولى زيد هم چنان بر يهودى‏بودن خود پافشارى مى‏كرد و مسلمان نمى‏شد.
عبدالله مى‏گويد: روزى‏به مسجدالنبى رفتم ناگاه ديدم، زيد در صف نماز مسلمانان نشسته‏و مسلمان شده است، بسيار خرسند شدم، نزدش رفتم و پرسيدم «علت‏مسلمان شدنت چه بوده است؟» زيد گفت: تنها در خانه‏ام نشسته‏بودم و كتاب آسمانى تورات را مى‏خواندم، وقتى كه به آياتى كه‏در مورد اوصاف محمد (ص) بود رسيدم، با ژرف‏انديشى آن را خواندم‏و ويژگى هاى محمد (ص) را كه در تورات آمده بود به خاطر سپردم،با خود گفتم بهتر آن است كه نزد محمد (ص) روم و او رابيازمايم، و بنگرم كه آيا او داراى آن ويژگى‏ها كه يكى از آنها«حلم و خويشتن‏دارى‏» بود هست‏يا نه؟ چند روز به محضرش رفتم،و همه حركات و رفتار و گفتارش را تحت نظارت دقيق خود قراردادم، همه آن ويژگى‏ها را در وجود او يافتم، با خود گفتم تنهايك ويژگى مانده است، بايد در اين مورد نيز به كند و كاو خودادامه دهم، آن ويژگى حلم و خويشتن‏دارى او بود، چرا كه درتورات خوانده بودم: «حلم محمد (ص) بر خشم او غالب است، جاهلان‏هرچه به او جفا كنند، از او جز حلم و خويشتن‏دارى نبينند.»
روزى براى يافتن اين نشانه از وجود آن حضرت، روانه مسجد شدم،ديدم عرب باديه‏نشينى سوار بر شتر به آنجا آمد، وقتى كه‏محمد (ص) را ديد، پياده شد و گفت: «من از ميان فلان قبيله به‏اينجا آمده‏ام، خشكسالى و قحطى باعث‏شده كه همه گرفتار فقر ونادارى شده‏ايم، مردم آن قبيله مسلمان هستند، و آهى در بساطندارند، وضع ناهنجار خود را به شما عرضه مى‏كنند، و اميد آن رادارند كه به آنها احسان كنى.»
محمد (ص) به حضرت على (ع)فرمود:آيا از فلان وجوه چيزى نزد تومانده است؟ حضرت على (ع) گفت: نه،پيامبر (ص) حيران و غمگين شد، همان دم من به محضرش رفتم عرض‏كردم اى رسول خدا! اگر بخواهى با تو خريد و فروش سلف كنم،اكنون فلان مبلغ به تو مى‏دهم تا هنگام فصل محصول، فلان مقدارخرما به من بدهى، آن حضرت پيشنهاد مرا پذيرفت، و معامله راانجام داد، پول را از من گرفت و به آن عرب باديه‏نشين داد.
من‏هم چنان در انتظار بودم تا اين كه هفت روز به فصل چيدن خرمامانده بود، در اين ايام روزى به صحرا رفتم، در آنجا محمد (ص)را ديدم كه در مراسم تشييع جنازه شخصى حركت مى‏كرد، سپس درسايه درختى نشست و هر كدام از يارانش در گوشه‏اى نشستند، من‏گستاخانه نزد آن حضرت رفتم، و گريبانش را گرفتم و گفتم:«اى پسر ابو طالب! من شما را خوب مى‏شناسم كه مال مردم رامى‏گيريد و در بازگرداندن آن كوتاهى و سستى مى‏كنيد، آيا مى‏دانى‏كه چند روزى به آخر مدت مهلت ‏بيشتر نمانده است؟»
من با كمال‏بى‏پروايى اين گونه جاهلانه با آن حضرت رفتار كردم (با اين كه‏چند روزى به آخر مدت مهلت‏باقىمانده بود) ناگاه از پشت‏سر آن‏حضرت، صداى خشنى شنيدم، عمر بن خطاب را ديدم كه شمشيرش را ازنيام بركشيده ، به من رو كرد و گفت: «اى سگ! دور باش.» عمرخواست ‏باشمشير به من حمله كند، محمد (ص) از او جلوگيرى كرد وفرمود:«نيازى به اين گونه پرخاش‏گرى نيست، بايد او (زيد) را به حلم‏و حوصله سفارش كرد، آن گاه به عمر فرمود:«برو از فلان خرمافلان مقدار به زيد بده.»
عمر مرا همراه خود برد و حق مرا داد،به علاوه بيست پيمانه ديگر اضافه بر حقم به من خرما داد. گفتم: اين زيادى چيست؟ گفت:چه كنم حلم محمد (ص) موجب آن شده است، چون تو از نهيب وفرياد خشن من آزرده شدى،محمد (ص) به من دستور داد اين زيادى‏را به تو دهم، تا از تو دلجويى شود، و خوشنودى تو به دست آيد.
هنگامى كه آن اخلاق نيك و حلم عظيم محمد (ص) را ديدم مجذوب اسلام‏و اخلاق زيباى محمد (ص) شدم، و گواهى به يكتايى خدا، و رسالت ‏محمد (ص) دادم و در صف مسلمانان درآمدم.
اين‏ها چند نمونه از سلوك اخلاقى پيامبر اسلام (ص) بود، كه هركدام چون آيينه اى شفاف ما را به تماشاى جمال زيباى اخلاق نيك‏آن حضرت دعوت مى‏كند، و يكى از راز و رمزهاى مهم پيشرفت اسلام‏در صدر اسلام را كه بسيار چشمگير بود، به ما نشان مى‏دهد. در فرازى از گفتار حضرت على (ع) در شان اخلاق پيامبر (ص) چنين‏آمده:«رفتار پيامبر (ص) با همنشينانش چنين بود كه دائما خوش‏رو،خندان، نرم و ملايم بود، هرگز خشن، سنگدل، پرخاشگر، بدزبان،عيبجو و مديحه‏گر نبود، هيچ كس از او مايوس نمى‏شد، و هر كس به‏در خانه او مى‏آمد، نوميد باز نمى‏گشت، سه چيز را از خود دوركرده بود; مجادله در سخن، پرگويى، و دخالت در كارى كه به اومربوط نبود، او كسى را مذمت نمى‏كرد، و از لغزش‏هاى پنهانى مردم‏جستجو نمى‏نمود، جز در مواردى كه ثواب الهى دارد سخن نمى‏گفت،در موقع سخن گفتن به قدرى گفتارش نفوذ داشت كه همه سكوت نموده‏و سراپا گوش مى‏شدند... .»
فرا رسيدن ماتم جانسوز رحلت كامل‏ترين انسان، حضرت ختمى مرتبت‏و شهادت سبط اكبرش حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام را در اين‏روز و هم چنين شهادت امام على بن موسى الرضا عليه السلام را درآخر اين ماه به فرزند دلبندش حضرت ولى الله الاعظم ارواحنافداه، مقام معظم رهبرى و به جهان بشريت، و مسلمانان دنيا وشيعيان و به ويژه امت پاسدار اسلام و پيروان اهل بيت عصمت وطهارت تسليت عرض مى‏كنيم به اين اميد كه ان شاء الله پيروى ازثقلين را سرلوحه اعمال خود قرار دهيم تا پيامبر و خداى پيامبراز ما خشنود و به شفاعت آن ذوات پاك در روز «وا نفسا» نايل‏آييم.
منبع: ماهنامه پاسدار اسلام

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه 28 بهمن 1393  ] [ 12:09 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
عدو شود سبب خير
عدو شود سبب خير

نويسنده: محمد محمدي اشتهاردي
پيامبر (ص) قبل از اينكه به پيامبري برسد، از نظر صداقت و امانت و راستي ، مورد اعتماد همگان بود و همه افراد مكه و اطراف او را دوست مي داشتند، ولي وقتي كه در سن چهل سالگي به مقام پيامبري رسيد و با بت پرستي و خرافات مبارزه كرد و مردم را به آيين يكتاپرستي دعوت نمود، با او دشمن شدند، و با انواع آزارها او را ناراحت مي كردند، تا آنجا كه تصميم گرفتند او را به قتل برسانند. ولي بني هاشم با اينكه همه آنها - جز چند نفر- كافر بودند، راضي نبودند تا او كشته شود، از جمله ابولهب عموي پيامبر (ص) از دشمنان سرسخت آن حضرت بود، ولي حاضر نبود كه برادرزاده اش را بكشند. سران قريش تصميم گرفتند تا آن حضرت را در غياب ابولهب بكشند، در اين مورد به گفتگو پرداختند ام جميل همسر ابولهب به آنها گفت : من با اجراي برنامه اي ، شوهر ابولهب را، فلان روز (مثلا روز شنبه) در خانه سرگرم عيش و نوش مي كنم و از همه جا بي خبر مي سازم ، شما همان روز، در غياب ابولهب محمد (ص) را بكشيد. روز شنبه فرا رسيد، ام جميل دروازه خانه را محكم بست ، و با شوهرش ‍ ابولهب در اطاقي ، نشست و از خوراكي ها و آشاميدني ها نزد او گذاشت ، و از هر دري با او سخن گفت و كاملا او را از بيرون خانه ، بيخبر نگه داشت ابوطالب پدر بزرگوار علي (ع) از توطئه باخبر شد، بي درنگ پسرش علي (ع) را (كه در آن روز حدود 11 يا 12 سال داشت) خواست و گفت : پسرم ! به خانه عمويت ابولهب برو، و در را بزن ، اگر باز كردند كه وارد خانه شو، و اگر باز نكردند، در را بشكن و خود را نزد عمويت برسان و به او بگو، پدرم گفت : ان امرء عينه في القوم فليس بذليل همانا مردي كه عمويش (مثل ابولهب) رئيس قوم باشد، آن مرد، ذليل نخواهد شد علي (ع) با شتاب به خانه ابولهب آمد، ديد در بسته است ، در زد، ولي در را باز نكردند، در را فشار داد و آن را شكست و وارد خانه شد و خود را نزد ابولهب رسانيد. ابولهب گفت : برادرزاده ، چه شده ؟
علي (ع) فرمود: پدرم گفت : كسي كه عمويش رئيس قوم باشد، ذليل نمي شود ابولهب گفت : پدرت راست مي گويد، مگر چه شده ؟
علي (ع) فرمود: برادرزاده ات در بيرون خانه كشته مي شود و تو مشغول عيش و نوش هستي احساسات ابولهب به جوش آمد، برجهيد و شمشير خود را بدست گرفت تا از خانه بيرون بيايد، هماندم ام جميل ، سر راه او را گرفت ، ابولهب كه عصباني شده بود سيلي محكمي به صورت ام جميل زد كه چشم او لوچ شد، و كنار رفت ، و در همان حال ابولهب از خانه بيرون دويد، وقتي كه قريشيان او را شمشير به دست با چهره خشمگين ديدند، پرسيدند: اي ابولهب !چه شده ؟ ابولهب گفت : من با شما پيمان بستم كه برادرزاده ام محمد را هر گونه مي خواهيد آزار برسانيد، ولي شما پا را فراتر نهاده مي خواهيد او را بكشيد، سوگند به دو بت لات و عزي ، تصميم گرفته ام مسلمان گردم ، آنگاه خواهيد فهميد كه با شما چه خواهم كرد قريشيان ديدند توطئه بر باد رفت (و اگر ابولهب مسلمان گردد، خيلي گران تمام مي شود) به دست و پاي ابولهب افتادند و از او عذر خواهي كردند، او نيز از تصميم خود برگشت. به اين ترتيب توطئه آنها خنثي گرديد، آري عدو شود سبب خير، گر خدا خواهد
منبع: داستان هاي شنيدني از چهارده معصوم(عليهم السلام)

ادامه مطلب
[ سه شنبه 28 بهمن 1393  ] [ 12:05 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
برقراري سه سنت
برقراري سه سنت

نويسنده:عبدالله صالحي
امام موسي كاظم صلوات اللّه عليه حكايت فرمايد:
چون ابراهيم فرزند حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله در سنين هيجده ماهگي در گذشت ، سه سُنّت و سيره براي مسلمان ها تحقّق يافت : هنگامي كه ابراهيم قبض روح شد؛ خورشيد، گرفتگي پيدا كرد و كُسوف شد، مردم گفتند: كسوفِ خورشيد به جهت مرگ ابراهيم پسر رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله مي باشد. حضرت رسول با شنيدن چنين سخني بالاي منبر رفت و پس از حمد و ثناي الهي ، فرمود: گرفتگي خورشيد و ماه ، دو نشانه از آيات الهي هستند كه به دستور خداوند متعال واقع مي شوند و ارتباطي با مرگ يا حيات كسي ندارند؛ پس هر زماني كه چنين علامت و حادثه اي رخ دهد نماز آيات بخوانيد. و چون از منبر فرود آمد، با جمعيت نماز كسوف به جا آوردند، بعد از آن خطاب به حضرت امير المؤ منين علي عليه السلام ، كرد و فرمود: فرزندم ابراهيم را غسل ده و كفن كن تا آماده دفن او گرديم .
پس هنگامي كه خواستند ابراهيم را دفن كنند، مردم گفتند: رسول خدا بجهت غم و اندوهي كه در مرگ فرزند خود دارد نماز ميت را فراموش كرده است ، وقتي سر و صداي مردم به گوش حضرت رسيد، از جاي خود بر خاست و ايستاد؛ سپس اظهار داشت : جبرئيل مرا بر گفتگوي شما آگاه نمود؛ ولي چون خداوند متعال بر شما پنج نماز، در پنج موقع واجب گردانده است ، به جاي هر نماز يك تكبير براي اموات گفته مي شود، آن امواتي كه نماز بر آن ها واجب بوده باشد يعني ؛ به حدّ بلوغ و تكليف رسيده باشند. پس از آن فرمود: يا علي! وارد قبر برو، و فرزندم ابراهيم را در لحد بگذار؛ چون علي عليه السلام ، ابراهيم را درون قبر نهاد، مردم گفتند: ديگر نبايد كسي فرزند خود را داخل قبر بگذارد؛ چون رسول خدا صلوات اللّه عليه چنين نكرد. در اين هنگام نيز حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله ، فرمود: اگر كسي فرزند مرده خود را داخل قبر بگذارد، حرام نيست ؛ مشروط بر آن كه مطمئن باشد كه شيطان ايمان او را نگيرد و جزع و بي تابي نكند و كلماتي كفرآميز بر زبان خود جاري ننمايد. امام كاظم عليه السلام در پايان افزود: پس از اين جريان مردم همه متفرّق شدند و رفتند.
منبع: چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا (ص)

ادامه مطلب
[ سه شنبه 28 بهمن 1393  ] [ 12:05 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
پيامبر(ص) در آينه فقه
پيامبر(ص) در آينه فقه

نويسنده:احمد مبلغى

بعثت، هجوم نور به قلب تاريكى است. عاشقان كوى محمد نقد دل را به پاى محبت او نثار مى‏كنند تا صفاى باطن به دست آورند. دل را به چشمه معرفت او مى‏سپارند تا با زلال احكام الهيش زنگار از درون بزدايند. كشتى‏نشين درياى اهل بيت(ع) محمد مى‏شوند تا سوار بر امواج فقه به ساحل سعادت راه يابند!
آنچه پيامبر(ص) بر اين مردم خواند يكسره مايه حيات است و وسيله نجات. راهى هموار در داغستان دنيا كه پاى انديشه بشر را از ريگ خطا مصون مى‏دارد. و احكامى سراسر حكمت كه ريشه در فطرت انسان دارد. او كه درهاى باغ سبز معرفت را بر پيروان مكتب خويش گشود، و پيام‏آور اين حكمت‏بود، به يقين شخصيتى بزرگ دارد و ستودنى. دل او آسمان معرفت الهى است و كلامش باران رحمت‏خداوند!
و حال كه چنين است‏بر پويندگان راه محمد است آن پيام‏آور مهر و صداقت را بشناسند و جان خويش را آينه روشنى از او گردانند و در راه احترامش بكوشند.
آنچه به فهرست مى‏كشانيم وظايفى است‏بر عهده همه ما كه راه حق شناسى و احترام گذارى به خاتم پيامبران را مى‏آموزد. او كه جرعه حيات به ما نوشاند بيش از هر كس سزاوار احترامى بى‏شايبه است، هر چند كه از عهده حق او برنياييم.
از طرف ديگر اين وظايف، آينه‏اى است كه ما را با چهره نورانى پيامبر(ص) آشنا مى‏سازد گرچه سيماى به حق پيوسته و از دنيا گسسته محمد(ص) هرگز در چشم دنيايى‏مان نمى‏گنجد; ولى
آب دريا را اگر نتوان كشيد                      هم بقدر تشنگى بايد چشيد
پس بر شيفتگان او است كه اين وظايف را بشناسند و بدانند كه هر يك از آنها انگشت اشاره به سيماى نورانيش دارند.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 28 بهمن 1393  ] [ 12:05 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
اهميت رضايت مظلوم
اهميت رضايت مظلوم

نويسنده:محمد محمدي اشتهاردي
امام باقر (عليه السلام) فرمود: رسول خدا (صلي الله عليه وآله) خالد بن وليد را (كه يكي از شجاعان بود) همراه جمعي به سوي طايفه اي از بني المصطلق بنام طايفه بني خزيمه كه تا آن زمان تسليم حكومت اسلامي نشده بودند (و از ناحيه آنها احساس خطر مي شد) فرستاد، با توجه به اينكه بين آنها و طايفه بني مخزوم (كه خالد از اين طايفه بود) كينه و عداوتي وجود داشت . هنگامي كه خالد با همراهان بر آن قوم وارد شدند، آنها اطاعت از رسول خدا(صلي الله عليه وآله) را پذيرفتند و در اين مورد نامه اي تنظيم نموده بودند (و در اين صورت نمي بايست به آنها حمله شود). خالد (كه آدم بي توجه و بي احتياطي بود) اعلام كرد كه مردم نماز صبح جمع شوند، پس از نماز دستور حمله به آنها را داد و خود نيز جلودار حمله بود، عده اي از طايفه بني خزيمه را كشتند و اموال آنها را به غارت بردند و نامه آنها را گرفته و به حضور پيامبر (صلي الله عليه وآله) باز گشتند. وقتي كه پيامبر (صلي الله عليه وآله) از ماجرا مطلع شد، رو به قبله ايستاد و گفت : خدايا من از آنچه كه خالد انجام داده است بيزارم . فورا علي (عليه السلام) را خواست و به او فرمود: برو نزد طايفه بني خزيمه ، و از آنها در مورد آنچه خالد با آنها رفتار (وحشيانه) كرده معذرت خواهي كن و رضايت آنها را جلب نما و برگرد، سپس پيامبر (صلي الله عليه وآله) پاي خود را بلند كرد و به زمين گذاشت و فرمود: قضاوت زمان جاهليت را زير دو پايت قرار بده . اميرالمؤ منين علي (عليه السلام) نزد طايفه بني خزيمه رفت و آنها را خشنود و راضي نمود و نزد پيامبر (صلي الله عليه وآله) برگشت .
پيامبر (صلي الله عليه وآله) به علي(عليه السلام) فرمود: آنچه كه انجام دادي به من خبر بده . علي (عليه السلام) عرض كرد: اي رسول خدا! رفتم و براي هر خوني كه از آنها ريخته شده بود، ديه (خونبها) قرار دادم و به صاحبانش پرداختم و حتي در مورد جنين آنها مالي دادم ، از اموالي كه برده بودم زياد آمد، از زيادي آن مال قيمت كاسه سگ آنها و ريسمان آبكشي آنها را كه شكسته و پاره شده بود نيز پرداختم ، و باز از مال زياد آمد، در برابر ترس و وحشتي كه به زنان و كودكان آن طايفه وارد شده بود، مبلغي پرداختم ، باز زياد آمد، زيادي را براي آنچه آشكار و پنهان (از نظرها) بود پرداختم ، باز ديدم هنوز اموالي دارم همه آنها را به آنها دادم تا از تو اي رسول خدا راضي گردند. پيامبر (صلي الله عليه وآله) فرمود: يا علي اعطيتهم ليرضو عني رضي الله عنك يا علي انما انت مني بمنزله هارون من موسي الا انه لانبي بعدي . اي علي به آنها آن قدر مال دادي تا از من راضي شدند، خداوند از تو راضي باشد، اي علي جز اين نيست كه نسبت توبه من همچون نسبت هارون به موسي بن عمران است ، جز اينكه بعد از من پيامبري نخواهد بود.
منبع: داستان صاحبدلان

ادامه مطلب
[ سه شنبه 28 بهمن 1393  ] [ 12:05 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات :  ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

درباره وبلاگ

با سلام این وبلاگ در جهت موج وبلاگی "لبیک دیا رسول الله تاسیس شده است
نويسندگان
لينک دوستان
آمار سايت
كل بازديدها : 50189 نفر
كل مطالب : 310 عدد
آخرين بروز رساني : دوشنبه 9 آذر 1394 
امکانات وب