به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

گر چنین شمشیر آن بیباک خواهد بر گرفت

موج خون زنگ از دل افلاک خواهد بر گرفت

خاکها در کاسه چشم غزالان کرده است

کی مرا از خاک آن فتراک خواهد بر گرفت؟

آن که از خود برندارد ناز از گردنکشی

کی غمم از خاطر غمناک خواهد برگرفت؟

هر غباری کز دلم اشک صراحی برنداشت

در بهاران آب چشم تاک خواهد بر گرفت

زود می گردد کباب آرزوها خامسوز

گر نقاب از روی آتشناک خواهد بر گرفت

سهل باشد کرد اگر عالم زبان بر من دراز

سیل اشک از راهم این خاشاک خواهد بر گرفت

روی آتشناک خود را می کند شمع مزار

گر به این تمکین مرا از خاک خواهد برگرفت

شاخ گل کرده است در گلزار خوش دستی بلند

تا بر و دوش که را از خاک خواهد برگرفت؟

هیچ زین به نیست صائب کز سر من وا شود

عقده ای گر از دلم افلاک خواهد برگرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

کام خود را کلک مشکین از سخن آخر گرفت

نافه از ناف غزالان ختن آخر گرفت

گر چه عمری کرد کلک تر زبان استادگی

گوش تا گوش زمین را از سخن آخر گرفت

گر چه از داغ غریبی روزگاری سوخت دل

مرهم کافوری از صبح وطن آخر گرفت

چشم مستش گر چه برد از کار دست و دل مرا

شکر لله دستم آن سیب ذقن آخر گرفت

چهره نتوانست شد با روی آتشناک یار

شمع از خجلت سر خود ز انجمن آخر گرفت

در به روی آشنایان بستن از انصاف نیست

سبزه بیگانه خواهد این چمن آخر گرفت

از خزان در روزگار میر عدل نوبهار

خون خود را لاله خونین کفن آخر گرفت

گر چه اول دیده را از پیرهن یعقوب باخت

خون چشم خود ز بوی پیرهن آخر گرفت

من به صد امید ازو چشم نوازش داشتم

خط مشکین کام ازان تنگ دهن آخر گرفت

گر چه از سنگین دلی ما را به یکدیگر شکست

داد ما را خط ز زلف پر شکن آخر گرفت

تیشه در تمثال شیرین گر چه سختیها کشید

جان شیرین مزد دست از کوهکن آخر گرفت

گر چه پیچ و تاب زد بسیار چون نال قلم

ملک معنی صائب شیرین سخن آخر گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

خط گل روی عرقناک ترا در بر گرفت

روی این دریای گوهرخیز را عنبر گرفت

تا چه با پروانه بی دست و پای ما کند

آتشین رویی کز او بال سمندر در گرفت

تا زمین شد جلوه گاه قامت او، آفتاب

خاک را از چهره زرین خود در زر گرفت

دست و پا گم می کند از دور باش ناز او

من که از جرأت توانم دامن محشر گرفت

عشرت روی زمین را برد با خود زیر خاک

از سر کوی تو خشتی هر که زیر سر گرفت

از تن خاکی اثر نگذاشت جان بی قرار

باده پر زور ما خشت از سر خم بر گرفت

می گدازد دولت دنیا دل آگاه را

در رگ جان شمع را آتش ز تاج زر گرفت

گر چه شیرین است کام عالم از گفتار من

از دهان مور می باید مرا شکر گرفت

چشم همراهی مدار از کس، که در روز سیاه

خضر نتواند به آبی دست اسکندر گرفت

نیست مردان را ز مهر مادر گیتی نصیب

زال را از بی کسی سیمرغ زیر پر گرفت

داد بر باد فنا صائب چو گل اوراق ما

بعد ایامی که چرخ از خاک ما را بر گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

وقت رندی خوش که کام از موسم گل برگرفت

دامن سجاده را داد از کف و ساغر گرفت

رهن می کردم ردایی را که ننگ دوش بود

وقت مشرب خوش که این بارم ز گردن برگرفت

می شود از همدگر روشن چراغ حسن و عشق

شمع گل از غنچه منقار بلبل در گرفت

با خموشی منع آه گرم از دل چون کنم؟

چون توان با موم راه روزن مجمر گرفت؟

دامن افشان از سر خاکم گذشتن سهل نیست

آتش این شکوه خواهد دامن محشر گرفت

تشنگان حشر، فکر چشمه دیگر کنید

کز لب تبخاله ریزم برق در کوثر گرفت

بیش ازین کاوش مکن با دل که چشم تشنه اشک

از برای گریه کردن آب از گوهر گرفت

شیشه با سنگ و قدح یا محتسب یکرنگ شد

کی ندانم صحبت ما و تو خواهد در گرفت

سهل باشد گل به جیب دوستداران ریختن

از ره دشمن به مژگان خار باید بر گر

گر نمی خواهد که در پای تو ریزد رنگ عشق

سرو از قمری به کف چون مشت خاکستر گرفت؟

صائب از مژگان او دعوای خون دل مکن

از شهیدان خونبهای رگ که از نشتر گرفت؟

کلک صائب جوهر خود گر چنین خواهد نمود

در دل یاقوت خواهد برق غیرت در گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

در خرابات مغان منزل نمی باید گرفت

چون گرفتی، کین کس در دل نمی باید گرفت

یا نمی باید ز آزادی زدن چون سرو لاف

یا گره از بی بری در دل نمی باید گرفت

سد راه عالم بالاست معشوق مجاز

دامن این سرو پا در گل نمی باید گرفت

تا توان سر پنجه دریا چو طوفان تاب داد

تیغ موج از قبضه ساحل نمی باید گرفت

خونبها بهتر ز حفظ آبروی عشق نیست

در قیامت دامن قاتل نمی باید گرفت

با وجود حسن معنی، خواهش صورت خطاست

پیش لیلی دامن محمل نمی باید گرفت

صاف چون آیینه می باید شدن با خوب و زشت

هیچ چیز از هیچ کس در دل نمی باید گرفت

طالب حق را چو تیری کز کمان بیرون جهد

هیچ جا آرام تا منزل نمی باید گرفت

چشم بد بسیار دارد در کمین آسودگی

چون سپند آرام در محفل نمی باید گرفت

آه افسوس است صائب حاصل موج سراب

دامن دنیایی بی حاصل نمی باید گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

 

زان دهن انگشتر زنهار می باید گرفت

بعد ازان مهر از لب اظهار می باید گرفت

نوبهار آمد، ره گلزار می باید گرفت

داد دل از ساغر سرشار می باید گرفت

در چنین فصلی که عریانی لباس صحت است

پنبه از مینا، ز سر دستار می باید گرفت

بر خود اوضاع جهان هموار کردن سهل نیست

خار بی گل را گل بی خار می باید گرفت

خون خود را لعل کردن کار هر بیدرد نیست

جا به زیر تیغ چون کهسار می باید گرفت

می کند از دوستان خصمی تراوش بیشتر

طوطیان را سبزه زنگار می باید گرفت

هیچ سایل را مبادا کار با سنگین دلان!

بوسه ای زان لب به چندین بار می باید گرفت

موشکافان کفر می دانند شید و زرق را

رشته تسبیح را زنار می باید گرفت

تا به کی شد دل از طول امل در پیچ و تاب؟

از فسون این مهره را از مار می باید گرفت

مشت خاکی را که سامان وصول بحر نیست

دامن سیل سبکرفتار می باید گرفت

تا نگردیده است صائب استخوانت توتیا

گوشه ای زین خلق ناهموار می باید گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

وقت خط کام از لب چون نوش می باید گرفت

درد این میخانه را سرجوش می باید گرفت

می شود جان تازه از آمیزش سیمین بران

تیغ را چون زخم در آغوش می باید گرفت

سرسری نتوان گذشت از آب جان بخش حیات

تیغ را چون زخم در آغوش می باید گرفت

تا نگردی بر گنه در خانه خالی دلیر

صورت دیوار را با هوش می باید گرفت

با سبک مغزی کلاه فقر بر سر پینه ای است

زین سر خوان تهی سرپوش می باید گرفت

در صلاح اهل ظاهر مکرها پوشیده است

دور خود را زین چه خس پوش می باید گرفت

ساز باشد پرده بیگانگی در بزم می

مطرب از گلبانگ نوشانوش می باید گرفت

محفل روشن ضمیران جای قیل وقال نیست

چون صدف در پیش دریا گوش می باید گرفت

تا بود ایمن ز سیلاب حوادث خانه ات

خانه خود چون کمان بر دوش می باید گرفت

دل ز شیرینی به تلخی می توان برداشتن

نیش این وحشت سرا را نوش می باید گرفت

مدتی سجاده تقوی به دوش انداختی

روزگاری هم سبو بر دوش می باید گرفت

تا بود در جوش صائب سینه گرم بهار

ساغری زین باده سرجوش می باید گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

مردم هموار را از خاک برباید گرفت

رشت های بی گره را در گهر باید گرفت

گر سرت چون آفتاب از قدر سایه بر فلک

خاک را از چهره زرین به زر باید گرفت

کشتی خودبین نمی آید سلامت بر کنار

جوهر آیینه را موج خطر باید گرفت

آه کز کودک مزاجیهای ابنای زمان

ابجد ایام طفلی را ز سر باید گرفت

بر امید نسیه نتوان تلخ کردن نقد را

خاک صحرای قناعت را شکر باید گرفت

اعتمادی نیست بر گردون و صلح و جنگ او

تیغ در دستی و در دستی سپر باید گرفت

در کمان از تیر فکر خانه آرایی خطاست

کار و بار این جهان را مختصر باید گرفت

دامن شب را ز غفلت گر نیاوردی به دست

در تلافی دامن آه سحر باید گرفت

تا مگر مرغ همایونی برآرد سر ز غیب

بیضه افلاک را در زیر پا باید گرفت

چشم مست و لعل میگون را زکاتی لازم است

از خمارآلودگان گاهی خبر باید گرفت

بی جگر خوردن نگردد قطع صائب راه عشق

توشه این راه از لخت جگر باید گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

حیف خود با آه گرم از آسمان باید گرفت

آتشی تا هست زور این کمان باید گرفت

از سخن بسیار گفتن، می شود کوته حیات

توسن عمر سبکرو را عنان باید گرفت

آبهای تیره روشن می شود ز استادگی

گوشه ای تا ممکن است از مردمان باید گرفت

طفل بدخو را نمی سازد ترشرویی خموش

تلخ گویان را به شیرینی دهان باید گرفت

گر چه دامان وسایل پرده بیگانگی است

دامن شب به زاری و فغان باید گرفت

مرگ تلخ از زندگی خوشتر بود در کشوری

کز دهان سگ هما را استخوان باید گرفت

تا به زردی آفتاب عمر ننهاده است روی

داد خود از باده چون ارغوان باید گرفت

ساغر لبریز می ریزد ز دست رعشه دار

در جوانی ها تمتع از جهان باید گرفت

پرده دام است خاک نرم این بستانسرا

بر سر شاخ بلندی آشیان باید گرفت

ظلم باشد در تماشا خرج کردن عمر را

تا نظر بازست عبرت از جهان باید گرفت

صید فربه بی گداز تن نمی آید به دست

مشق پیچ و تاب ازان موی میان باید گرفت

حفظ زر را نیست تدبیری به از بذل زکات

خون گلها را ز منع باغبان باید گرفت

دولت جاوید اگر صائب تمنا می کنی

ملک معنی را به شمشیر زبان باید گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

جای جام باده را تریاک نتواند گرفت

خاک جای آب آتشناک نتواند گرفت

کار مژگان نیست حفظ گریه بی اختیار

پیش این سیلاب را خاشاک نتواند گرفت

رخنه چون در ملک افزون شد گرفتن مشکل است

عافیت جا در دل صد چاک نتواند گرفت

رز به اندک روزگاری بر سر آمد از چنار

هر سبکدستی عنان تاک نتواند گرفت

در کمان سخت نتوان حفظ کردن تیر را

آه جا در خاطر غمناک نتواند گرفت

می شود در ناف آهو مشک هر خونی که خورد

دل کسی ان طره پیچاک نتواند گرفت

می برد خورشید تابان گرمی بیجا به کار

دل ز ماهرروی آتشناک نتواند گرفت

طعمه بیرون از دهان شیر کردن مشکل است

خون خود را کس ازان فتراک نتواند گرفت

غیر آه ما که از دامان مطلب کوته است

هیچ دستی دامن افلاک نتواند گرفت

می توان از پنجه شاهین گرفتن کبک را

دل کسی صائب ازان بی باک نتواند گرفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:36 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 394

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4513913
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث