به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

سخن در سینه زین بسیار دارم

نمی‌گویم که عمری کار دارم

چو در کار است با گفتار کردار

پی کردار کرد و ترک گفتار

نه گفتار است تنها جمله کارم

که از کردار دارم هرچه دارم

برای غیر این گفتار بوده است

وگرنه کار من کردار بوده است

بگویم چیست کارم ترک دنیا

بگویم چیست بارم میل عقبی

گرفتم ترک دنیا کارم این بود

ببستم بار عقبی بارم این بود

ز دنیا و ز عقبی گشتم آزاد

سر و کارم کنون با دوست افتاد

ازین پس کار من یکتاست با دوست

یکی باید دوئی آنجا نه نیکوست

بر این معنی سخن را ختم کردم

که ختم است این سخن بر من که مردم

چنان مردی که الحق مرد باشد

که از عقبی و دنیا فرد باشد

تو هم گر وارهی همدرد گردی

یقین دانم به معنی مرد گردی

اگر ار خلق بُرّی با خود آئی

ز خود بًرّی از آن پس با خدائی

برای دوست کم کن دشمنی را

به حق دوستی بفکن منی را

مجو از بهر نفس خود مرادش

که گردد از مراد افزون عنادش

ولی چون کم شود از دل مرادت

کند در نامرادی دوست شادت

مریدی هست میلش سوی دنیا

مریدی هست میلش سوی عقبی

ارادت بعد از این بر سوی حق کن

مریدی گر کنی بر این نسق کن

اگر مردی ز خود گردی تو بیزار

به مردی روی خود سوی خدا آر

چه می‌خواهی بری در معرفت گوی

خدا بین و خدا دان و خدا گوی

ادامه مطلب
دوشنبه 20 شهریور 1396  - 8:38 PM

 

گرت امروز سوی ظلم میل است

بدان کان میل فردا چاه ویل است

چو فردا نیک و بد اندر شمار است

جزای عدل نور و ظلم نار است

شنیدستی که خود بد ز مردم

بود فردا به صورت مار و کژدم

برو ای دوست ترک خوی بد کن

ز من بشنو دوای جان خود کن

خوی نیکو گزین کان دلپذیر است

که فردا شهد و خمر و آب و شیر است

بساز امروز نیکو کار خود را

بسوز ار می‌توانی تخم بد را

چو دانی مزرعه دنیاست انبار

چو دادت مزرعه تخم نکو کار

تو تخم نیک کاری بد نباشد

جزایش جز یکی هفتصد نباشد

اگر خار است اگر خرماست بارت

همان باشد قیامت در کنارت

درین معنی که گفتم نیست نقصان

حقیقت همچنین باشد یقین دان

ادامه مطلب
دوشنبه 20 شهریور 1396  - 8:37 PM

 

دلیل است ای اخی بر حشر و نشرت

چنان کت نشر باشد هست حشرت

چه می‌کاری ببین از خیر و از شر

همان خواهی درودن روز محشر

بدان گر پاکی است امروز کارت

یقین با او بود فردا شمارت

بدین صورت که اینجا مرده باشی

بدان خیزی گر اینجا برده باشی

در این معنی تفاوت نیست یک جو

کسی گوید تفاوت هست مشنو

ز خیر و شر ببین تا چیست کردت

که جز گردت نخواهد گشت کردت

یقین می‌دان چو کشتی کرده باشی

همان چیزی به دست آورده باشی

نگه دارند آن‌ها را تمامت

همان آرند پیشت در قیامت

در آن منزل یقین می‌دان ضرورت

نبندد جز عمل‌های تو صورت

اگر نیکوست آن صورت بهشت است

وگر نه دوزخی باشد که زشت است

چو دستت می‌دهد امروز کشتی

بکن کز وی به فردا در بهشتی

مجو افزون از آن فردا مزیدی

که نبود ای اخی هر روز عیدی

ادامه مطلب
دوشنبه 20 شهریور 1396  - 8:37 PM

 

چو بهتر در زمانه علم و جانست

بدان کین علم جان آخر زمان است

ز اول تا به آخر هرچه گفتم

چو دُر ناسفته بود اکنون بسُفتم

بدان این نفس و قلب اول که او کیست

بدان این روح و عقل آخر که او چیست

نزول وحدت است امروز کثرت

عروج کثرت مرد است وحدت

چو دریا قطره شد آبش نخوانند

چو باران سیل شد دریاش دانند

به صورت نام‌ها بسیار باشد

ولی معنی یکی ناچار باشد

شریعت با قیامت هر دو جفتند

سخن چون من درین معنی نگفتند

مرا زین هر دو جز اظهار حق نیست

بدان اظهار حق جز این نسق نیست

به دنیا حکم تن باشد شریعت

قیامت حکم جان باشد حقیقت

به تن علم شریعت کش که بار است

به حان علم قیامت کان به کار است

به تن کار شریعت کن تمامت

که نافع علم جان شد در قیامت

کسی کو علم جان و دل نداند

قیامت همچو خر در گل بماند

عمل با علم باید در شریعت

که نبود خوب صورت بی حقیقت

قیامت واحد و کوهست قهسار

به حکمت می‌کند در علم خود کار

قیامت کرد در حکم شریعت

قیامت خود بود حاکم حقیقت

نه سلطانی بود آنجا نه شاهی

نباشد هیچ امری جز الهی

سخن گرچه نکو گفتم به کامت

ولی کردم قیامت را تمامت

ادامه مطلب
دوشنبه 20 شهریور 1396  - 8:37 PM

ندانی چیست تحقیق ترازو

که می‌سنجد عمل بی دست و بازو

بگویم با تو یک یک سر میزان

ولی بشنو به شکل بی تمیزان

تو پنداری ترازوی قیامت

چنین باشد که در دنیا تمامت

بود شاهین آن عقل ای برادر

که پیدا می‌کند هم خیر و هم شر

بود یک کفه‌اش دنیا و کردار

دگر کفش بود عقبی و مقدار

اگر باشد تو را کردار نیکو

مقابل باشدت مقدار نیکو

اگر باشد سبک میزان به دنیا

به طاعت کی جزا یابی به عقبی

ز کس گر تو برنجی وز تو رنجند

بسوزی چون عمل‌های تو سنجند

هر آن چیزی که در آن کار تو باشد

یقین در پلهٔ بار تو باشد

اگر با خویش نیکی نیک می‌باش

چو خواهی کشت تخم نیک می‌پاش

که تا از یکی هفتصد بروید

وگر بد کاشتی هم بد بروید

بیان این ز من بشنو به تحقیق

که صدقست این سخن نزدیک صدیق

میان خیر و شر جز عقل هشیار

که داند فرق کرد اندر همه کار

همه کار نکو از عقل می‌دان

چو نبود عقل کم باشد ز حیوان

هر آن چیزی که باشد سخت دشوار

به میزان خرد سنجند هموار

بیان صورت و معنی میزان

بگفتم هان همینست ای عزیزان

ادامه مطلب
دوشنبه 20 شهریور 1396  - 8:37 PM

 

صراط اندر حقیقت چیست راهست

چو بگذشتی از آن جان را پناه است

صراطت گرچه ره سوی بهشتست

ولی دوزخ به زیرش سخت زشتست

به نادانی بر او نتوان گذشتن

به دانائی توان آسان گذشتن

بکن نفست برای حق ضحیه

که باشد بر صراطت آن مطیه

بیفتی گر نباشد مرکبت زیر

که هست آن تیزتر از تیر و شمشیر

کسی کاینجا دل از توحید آراست

به عقبی بر صراطش راه شد راست

وگر افتاد در تشبیه و تعطیل

در آن شد سوی دوزخ میل در میل

برو دنیا رباط منزلی دان

به دانائی از آن بگذر چو مردان

چو دانستی که دنیا چون رباط است

وجودت اندر او همچون صراط است

اگر جانت سلامت زو گذر کرد

برستی از عذاب دوزخ ای مرد

وگر از وی در افتادی به پستی

ندانم کی رسی آنجا که هستی

ازین صورت اگر بیرون نرفتی

بدان همواره در دوزخ بخفتی

اگر راهت صراط المستقیم است

روانت در بهشت حق مقیم است

برو جان پدر پندار بگذار

چو نادانان مشو مغرور در پندار

نکوئی می‌کن و ترک تبه گیر

پی مردان و دانایان ره گیر

به جان بشنو ز من تحقیق این کار

به اقرار و مکن زین بیش انکار

کسی کز جان و دل با حق مقیم است

حقیقت بر صراط مستقیم است

ادامه مطلب
دوشنبه 20 شهریور 1396  - 8:36 PM

 

بمیر ای بی‌خبر گر می‌توانی

به مرگی کان به است از زندگانی

بمیر از باطل و زنده به حق باش

چو هستی طالب حق زین نسق باش

در این روز دو سه کت داد حق مهل

بکن جهدی و دل خالی کن از جهل

به جای جهل پر علمش کن ای دوست

که چون مغز است علم و جهل چون پوست

خوشا وقت کسی کو پیش از مرگ

شود بیدار و سازد مرگ را برگ

اگر در جهل عمرت می‌شود فوت

کجا یابی امان از مالک الموت

مترس از مرگ صورت زانکه سهلست

بتر مرگ ای برادر مرگ جهلست

چو از دنیا بمیرد مرد دانا

به سوی آخرت راند توانا

بدانی گر بمیری اندرین تو

که موتوا این بود قبل ان تموتوا

ادامه مطلب
دوشنبه 20 شهریور 1396  - 8:36 PM

 

ببین چون بهترین مهتران اوست

به جان سر همه پیغمبران اوست

به نسل از نسل‌ها فاضل‌تر است او

بدان از عترت پیغمبر است او

نباشد آن زمان تکلیف باری

بجز عرفان نباشد هیچ کاری

چو یشناسی نصیب از گنج یابی

نه گنجی کز پی آن رنج یابی

چو از مغرب بود اول خروجش

چو شمسی باشد و مغرب بروجش

به صورت همچو خورشیدی در ایام

که روشن می‌شود زو جمله اجسام

به معنی نیز خورشیدی همین دان

که روشن می‌کند ارواح انسان

چو مهدی در جهان خورشید دین است

طلوع شمس از مغرب همین است

بکن تو صورتش بر عامه ایثار

اگر تو خاصه‌ای معنی نگه دار

کنون بشنو ز من مغز حکایت

ز روی معرفت نی از روایت

چو جمله خلق توبه کرده باشند

همه امری به جا آورده باشند

نماند هیچ کس آنجا گنهکار

همه توبه کنند آن دم به یک بار

به توبه چون درآیند خلق یکسر

نماند هیچ بیرون آن در

از آن باشد در توبه به زنجیر

که نبود هیچ کس را هیچ تقصیر

سعادت یابی ار چندان نمیری

به صورت کاینچنین معنی پذیری

وگر میری نباشد مرگ صورت

که باشد مرگ صورت را ضرورت

به مرگ اختیاری میر باری

که مرگ اضطراری نیست کاری

ادامه مطلب
دوشنبه 20 شهریور 1396  - 8:31 PM

 

دو چشمست آدمی را بی ضرورت

برای دیدن معنی و صورت

یکی چشم چپ است و آن دگر راست

ز هر دو بیند آن مردی که بیناست

دو چشمت در حقسقت هست یعنی

یکی در صورت و دیگر به معنی

نبیند چشم صورت جز هوا را

به چشم معنوی بیند خدا را

بدان کاین چشم صورت چشم دنیاست

ولیکن چشم معنی چشم عقبی است

کسی کز چشم معنی هست اعور

نبیند آخرت را ای برادر

که چشم چپ جز از دنیا نبیند

چو دنیا دید هم دنیا گزیند

کسی کش میل جمله سوی دنیی است

به چشم راست چون دجال اعمی است

مثال تن خر و عیسی است جانت

اگر عیسی صفت باشد روانت

چو جان نادان بود دجال باشد

چو دانا گشت عیسی حال باشد

ز نطق عیسوی گیرد نشان جان

شود از علم زنده جان نادان

خر و دجال و عیسی جز یکی نیست

یقین دان اندر این معنی شکی نیست

اگر دانا بود عیسی است بر خر

که نادان خر بود وز خر فروتر

چو دانستی یقین عیسی و دجال

ز راه علم معلومت شد این حال

ببین تا زین دو یک بر خر کدامست

بدان نامش بخوان اینت تمام است

به چشم راست چون دجال اعمی است

به چشم چپ نظر او را به دنیا است

کسی کش سوی دنیا میل باشد

یقین دجال را در خیل باشد

چو دانستی خروج خیل دجال

چو بینی خیل او بگریز در حال

ببُر زین خیل دجالی به مردی

مرو پیشان که زیشان نگردی

نبی گفته مرو آخر زمانه

به دنبال دف و چنگ و چغانه

مبادا کز پیش دجال باشد

که در مانی که او نیکال باشد

ادامه مطلب
دوشنبه 20 شهریور 1396  - 8:31 PM

 

بسی گفتند از عیسی و مهدی

مجرد شو تو هم عیسی عهدی

ز مهدی گرچه روزی چند پیشی

بکش دجال خود مهدی خویشی

نمی‌دانی که کفر و دین چه معنی است

حقیقت کفر و دین دجال و عیسی است

به حق گویا شو از باطل خمش باش

چو عیسی نبی و دجال‌کش باش

چو تو عیسی جان خود ندانی

چه دانی عیسی آخرزمانی

چو تو در معرفت چون طفل مهدی

چه دانی قدر علم و مهر مهدی

به علم عیسوی کن چشم روشن

که تا باشد که بتوانیش دیدن

که گر در جهل خود دایم نشینی

چو مهدی پیشت آید هم نبینی

نبی را گرچه قومٌ ینظرون بود

خطاب از جهلشان لایبصرون بود

کسی کو چشم معنی و بیان دید

یقین او روی پیغمبر عیان دید

چو عمر از جهل پایان کرده باشی

ز جهل از عهد مهدی مرده باشی

برو از علم مهدی نسبتی گیر

جوانمردی کن و بشنو ازین پیر

که تا مهدی تو را مکشوف گردد

چو در آخرزمان معروف گردد

ادامه مطلب
دوشنبه 20 شهریور 1396  - 8:31 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 11

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 1271114
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث