به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

از تو مهرم چو در نهاد بود

من کیم؟ تا مرا مراد بود ؟

جز مرادت مرا مرادی نیست

غیر ازین خاطری و یادی نیست

هرکه او در غم تو دل بنهاد

آرزوها به آرزوی تو داد

شوق دل‌ها ارادت تو بود

ذوق جان‌ها عبادت تو بود

تا که خاک درت پناه من است

آستان تو سجده‌گاه من است

من ز کویت بدر ندانم رفت

زانکه زین در کجا توانم رفت؟

زین سخن‌ها خلاصه دانی چیست؟

آنکه: دور از تو من ندانم زیست

گرچه داری چو من هزار هزار

ختم گشت این سخن برین گفتار

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:59 AM

 

دل چو در دام عشق منظور است

دیده را جرم نیست، معذور است

ناظرم بر رخت به دیدهٔ جان

گرچه از چشم ظاهرم دور است

از شراب الست روز وصال

جان مستم هنوز مخمور است

دست از عاشقی نمی‌دارد

دایم از یار اگرچه مهجور است

جان آشفته بر رخت فاش است

شعلهٔ نار پرتو نور است

چشم مستت بلای عشاق است

خاک پای تو تاج فغفور است

حکم داری به هرچه فرمایی

که عراقی مطیع و مامور است

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:59 AM

مرحبا! مرحبا! نسیم صبا

خبر از دوست چیست؟ باز نما

حال ما بین درین پریشانی

باز گو تا ازو چه می‌دانی؟

این چنینم هنوز بگذارد؟

یا عزیمت بدین طرف دارد؟

گوییا تخم مهر ما کارد

یا خود از ما فراغتی دارد

سخن بی‌دلان به یاد آرد؟

یا خود او این سرود نشمارد؟

باشدش هیچ میل و رغبت ما؟

یا فراموش کرده صحبت ما؟

گوییا در دلش وفا با ماست

یا هنوزش سر جفا با ماست

خاطرش هیچ سوی ما نگرد؟

یا دگر نام بی‌دلان نبرد؟

هیچ داند که حال ما چون است؟

یا ز ما خود دلش دگرگون است؟

دوری از ما هنوز می‌جوید؟

یا ز ما خود سخن نمی‌گوید؟

از جمالش اگرچه محرومم

هر چه خواهد کند، که مظلومم

جز مرادش مرا مرادی نیست

غیر او خاطری و یادی نیست

هست جانم چنان بدو مشغول

که ندانم فراق را ز وصول

خود ندانم که در چه کارم من؟

با وی از خود خبر ندارم من

در کمندش چنان گرفتارم

که خلاصی طمع نمی‌دارم

گرچه او خود نمی‌برد نامم

تا برفت او، برفت آرامم

هرکه جانش ز روی دوست بود

میل جانش به سوی دوست بود

دیده، کو طالب جمال تو شد

باعثش قوت خیال تو شد

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:58 AM

چون درآمد به شهر دوست فقیر

کرد اوصاف حسن او تقریر

اندر آمد به مسجد جامع

زو کرامات اولیا لامع

بعد از آن چون نماز جمعه بکرد

با جماعت، فقیر صاحب درد

از مصلی فراز منبر شد

مجلس عاشقان منور شد

بر زبان سری از حقیقت راند

که از آن فهم خلق عاجز ماند

گفت: کافهام اگرچه در ماند

آخر این چوب پاره می‌داند

منبر از جای خویشتن برخاست

وز زمین در هوا همی شد راست

شیخ گفتش: ادب نگه می‌دار

حرکت را به عاشقان بگذار

منبر، آنجا که بود، باز استاد

قریب پنجاه مجلسی جان داد

شیخ گفت: آنکه نور مجلس ماست

چون به مجلس نیامده است کجاست؟

مجلسم بی‌لقاش تاریک است

سخن عشق نیز باریک است

عذر دارد هرآنکه باریکی

در نیابد میان تاریکی

صحن جان را چراغ پیدا نیست

مگر آن دل شکار اینجا نیست؟

چون نیامد به مجلس عشاق

جان بدادند عاشقان ز فراق

یاد او بر زبان با برکت

چون نبخشد جماد را حرکت؟

داند آن کس کزو نشان دارد

که ز شوقش جماد جان دارد

عاشقانش چو در حدیث آیند

در و دیوار گوش بگشایند

عاشق از هجر او همی میرد

چوب منبر هوا همی گیرد

گر ندانی تو این سخن به یقین

رو سریرش به صحن مسجد بین

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:58 AM

 

جز حدیث تو من نمی‌دانم

خامشی از سخن نمی‌دانم

در کمند غم تو پا بستم

وز می اشتیاق تو مستم

دیدهٔ ما، اگر چه بی‌نور است

لیک نزدیک بین هر دور است

ساکن است او، مگر تو بشتابی

در نیابد، مگر تو دریابی

گرچه ما خود نه مرد عشق توایم

لیک جویان درد عشق توایم

طالبان را ره طلب بگشای

راه مقصود را به ما بنمای

دل و دنیای خویش در کویت

همه دادم به دیدن رویت

یارب، این دولتم میسر باد

که به دیدار دوست گردم شاد

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:58 AM

 

سهل گفتی به ترک جان گفتن

من بدیدم، نمی‌توان گفتن

جان فرهاد خسته شیرین است

کی تواند به ترک جان گفتن؟

دوست می‌دارمت به بانگ بلند

تا کی آهسته و نهان گفتن؟

وصف حسن جمال خود خود گو

حیف باشد به هر زبان گفتن

تا به حدی است شکر دهنت

که نشاید سخن در آن گفتن

گر نبودی کمر، میانت را

کی توانستمی نشان گفتن؟

ز آرزوی لبت عراقی را

شد مسلم حدیث جان گفتن

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:58 AM

 

اگر، ای آرزوی جان که تویی

باز بینم تو را چنان که تویی

شوم از قید جسم و جان فارغ

به تو مشغول وز جهان فارغ

گر تو روزی به گفتن سخنی

التفاتی کنی به مثل منی

چون حدیث تو بشنود گوشم

رود از حال خویشتن هوشم

دیده را دیدن تو می‌باید

دیدنت گرچه شوق افزاید

بستهٔ عقل و هوش را زین پس

چشم جادو و خال شوخ تو بس

هر نفس چشم شوخت، از پی ناز

شیوهٔ تازه می‌کند آغاز

لبت آب حیات جان من است

شوق پیدا غم نهان من است

با لبت، کو حیات شد جان را

قدر نبود خود آب حیوان را

مشکن دل، چنان که عادت توست

که دلم مخزن محبت توست

نه فراغت به حسب حال منت

نه مجالی که بشنوم سخنت

گر به سالیت نوبتی بینم

بود احیای جان مسکینم

با تو بینم رقیب و من گذران

دیده بر هم نهاده، دل نگران

جان ما را تعلقی که به توست

با خود آورده‌ایم، آن ز نخست

هر چه دل را بدان نباشد آز

دیده فارغ بود ز دیدن باز

دل بخواهد که دیده را بیند

دیده حیران، که تا کجا بیند؟

اندران ره کزو نشان جویند

سر فدا کرده، ترک جان گویند

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:58 AM

 

دل دیوانه باز بر در عشق

به دمی درکشید ساغر عشق

باز جانم به مهر دربند است

مهره گرد آمده به ششدر عشق

کرد بازم مشام جان خوشبو

نکهتی از بخور مجمر عشق

وه! که ناگه بسر برآید باز

دیگ سودای ما بر آذر عشق

نامهٔ دوست زیر پر دارد

در هوای دلم کبوتر عشق

حسن روی تو می‌رباید دل

ورنه دل را نبود خود سر عشق

گر عراقی بدی خریدارت

لایق وصل بود و در خور عشق

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:57 AM

 

شیخ السلام امام غزالی

آن صفا بخش حالی و قالی

واله حسن خوبرویان بود

در ره عشق دوست جویان بود

بود چشم صفای آن صادق

برنگاری، به جان، چنان عاشق

که همی شد سوار اندر ری

وز مریدان فزون ز صد در پی

دلبری دید همچو بدر تمام

که برون آمد از یکی حمام

کرده از لطف و صنع ربانی

تاب حسنش جهان نورانی

شیخ را چون نظر برو افتاد

صورت دوست دید، باز استاد

از دل و جان درو همی نگرید

هر نظر او به روی دیگر دید

شده مردم به شیخ در، نگران

شیخ در روی آن پری حیران

صوفیان جمله منفعل گشتند

همه بگذاشتند و بگذشتند

لیک پیری، که بود غاشیه‌دار

شیخ را گفت: بگذر و بگذار

تبع صورت از تو لایق نیست

شرمت ازین همه خلایق نیست؟

شیخ گفتش: مگوی هیچ سخن

«ریة الحسن راحة الاعین»

گر نیفتادمی به صورت زار

بودیم جیرئیل غاشیه‌دار

عاشقانی که مست و مدهوشند

باده از جام عشق می‌نوشند

ز اندرون غافل است بیرون بین

روی لیلی به چشم مجنون بین

حسن صورت چو آلت است تو را

پس به کاری حوالت است تو را

مغز خود ز اندرون پوست ببین

زان شعاعی ز نور دوست ببین

گر تو بی مغز نام دوست بری

باشی از عشق روی دوست بری

هر که از دوست دوست می‌خواهد

جوهرش را عرض نمی‌کاهد

اگرت هست قوت مردان

اینک اسب و سلاح و این میدان

هست آرام جان من مهرش

هست سود و زیان من مهرش

دلم از حسن او لقا خواهد

دیده‌ام دید، دل چرا خواهد؟

پای دل را به دام او بستم

وز می اشتیاق او مستم

فارغ است او ز ما و ما جویان

ز اشتیاق رخش غزل گویان:

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:57 AM

 

عکس هر مویت، ای بت رعنا

در دماغم رگی است از سودا

از وصال قد تو ای دلدار

نیست جز گیسوی تو برخوردار

فرق کردن به چشم سر نتوان

موی فرق تو را، ز موی میان

شد دلم، تا شدم گرفتارت

به طمع طره‌های طرارت

موی زلفت فراز عارض خوش

سوخت ما را، چو موی در آتش

ای ربوده دلم به پیشانی

الحق آن نیز هم به پیشانی

نور ماه است، یا شعاع جبین؟

شمع پروانه سوز؟ یا پروین؟

مانده زان غمزه در شگفتم من

هست بیمار و مست و مردافکن

رخ تو خسته جان تواند دید

چون بدین دیده آن تواند دید؟

لب لعلت، که روح بخش دل است

برگ گل از لطافتش خجل است

عاشقان تو پاکبازانند

صید عشق تو شاهبازانند

ادامه مطلب
یک شنبه 15 مرداد 1396  - 11:57 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 58

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 1278643
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث