به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

الا! ای هوشمند خوب کردار

بگویم با تو رمزی چند ز اسرار

چو دانش داری و هستی خردمند

بیاموز از فتوت نکتهای چند

که تادر راه مردان ره دهندت

کلاه سروری بر سر نهندت

اگر خواهی شنیدن گوش کن باز

زمانی باش با ما محرم راز

چنین گفتند پیران مقدم

که از مردی زدندی در میان دم

که: هفتاد و دو شد شرط فتوت

یکی زان شرطها باشد مروت

بگویم با تو یک یک جملهٔ راز

که تا چشمت بدین معنی شود باز

نخستین، راستی را پیشه کردن

چو نیکان از بدی اندیشه کردن

همه کس را بیاری داشتن دوست

نگفتن: آن یکی مغز و دگر پوست

ز بند نفس بد، آزاد بودن

همیشه پاک باید چشم و دامن

اگر اهل فتوت را وفا نیست

همه کارش به جز روی و ریا نیست

کسی،کو را جوانمردیست در تن

ببخشاید دلش بر دوست و دشمن

بهر کس خواستی میباید آنت

اگر خواهی بخود، نبود زیانت

مکن بدبا کسی کو باتو بدکرد

تو نیکی کن، اگر هستی جوانمرد

زبان را در بدی گفتن میآموز

پشیمانی خوری تو هم یکی روز

ترا آنگه به آید مردی و زور

که بینی خویشتن را کمتر ازمور

مگو هرگز که: خواهم کردن اینکار

اگر دستت دهد میکن بکردار

کسی کو را بخشم اندر رضانیست

فتوت درجهان او را روا نیست

فتوت دار چون باشد دلازار

نباشد در جهانش هیچ کس یار

درین ره خویشتن بینی نگنجد

بجز خاکی و مسکینی نگنجد

فتوت ای برادر، بردباریست

نه گرمی ستیزه، بلکه زاریست

بده نان، تا برآید نامت،ای دوست

چو خوشتر درجهان ازنام نیکوست؟

زبان ودل یکی کن با همه کس

چنان کز پیش باشی، باش از پس

مکن چیزی،که دیدن را نشاید

اگر گویی شنیدن را نشاید

چو اندر طبع بسیاری نداری

مزن دم از طریق بردباری

طریق پارسایی ورز مادام

که نیکو نیست فاسق را سرانجام

مکن با هیچکس تزویر و دستان

که حیلت نیست کار زیردستان

درون را پاک دار از کین مردم

که کین داری نشد آیین مردم

چو خواندندت برو، زنهار میپیچ

ورت هم بیم جان باشد،مگو هیچ

بجان گر با زمانی اندرین راه

نباشد از فتوت جانت آگاه

دماغ از کبر خالی دار پیوست

ز شیطانی چه گیری عذر بردست؟

تواضع کن، تواضع، برخلایق

تکبر جز خدا را نیست لایق

تکبر خیرگی خود را مرنجان

که افزونی جسمست کاهش جان

سخن نرم و لطیف و تازه میگوی

نه بیرون از حد و اندازه میگوی

مگو راز دلت با هر کسی باز

که در دنیا نیابی محرم راز

حسد را بر فتوت ره نباشد

حسود از راه حق آگه نباشد

اخی را چون طمع باشد بفرزند؟

ببر، زنهار، از وی مهر و پیوند

اگر گفتی ز روی، آنرا بجا آر

وگر خود میرود سر بر سردار

بخود هرگز مرو راه فتوت

بخود رفتن کجا باشد مروت؟

ریاضت کش، که مرد نفس پرور

بود از گاو و خر بسیار کمتر

مرو ناخوانده، تا خواری نبینی

چو رفتی جز جگر خواری نبینی

بچشم شهوت اندر دوست منگر

که دشمن کام گردی، ای برادر

ز کج بینان فتوت راست ناید

که کج بینی فتوت را نشاید

بکام خود منه زنهار! یک گام

که ایمن نیست دایم مرد خودکام

مروت کن تو با اهل زمانه

که تا نامت بماند جاودانه

هزاران تربیت گر هست اخی را

ندارد دوست زیشان جز سخی را

مدارا کن تو با پیران مسکین

ببخشا بر جوانان بد آیین

مزن لاف ای پسر، بادوست و دشمن

که باشد مرد لافی کمتر از زن

فتوت چیست؟ داد خلق دادن

بپای دستگیری ایستادن

هر آن کس، کو بخود مغرور باشد

بفرسنگ از مروت دور باشد

ادب را گوش دار اندر همه جای

مکن بابی ادب هرگز محابای

بخدمت میتوان این ره بریدن

بدین چوگان توان گویی ربودن

بعزت باش، تا خواری نبینی

چو یاری کردی اغیاری نبینی

گر آید از درت سیلاب خون باز

بپوشانش درون پرده راز

مبر نام کسی جز با نکویی

اگر اندر فتوت نام جویی

بعصیان در میفکن خویشتن را

مجو آخر بلای جان و تن را

هوای نفس خودبشکن، خدا را

مده ره پیش خود صاحب هوارا

چنان کن تربیت پیرو جوان را

که خجلت برنیفتد این و آن را

نصیحت در نهانی بهتر آید

گره از جان و بند ازدل گشاید

لباس خود مده هر ناسزا را

بگوش جان شنو این ماجرا را

میان تربیت زان روی میبند

که باشد در کنارت همچو فرزند

فتوت جوی، گر دارد قناعت

همه عالم برند ازوی بضاعت

بطاعت کوش، تا دیندارگردی

که بی دین را نزیبد لاف مردی

پرستش کن خدای جاودان را

مطیع امر کن تن را و جان را

قدم اندر طریق نیستی زن

که هستی بر نمیآیی ازین فن

چوسختی پیشت آید کن صبوری

در آن حالت مکن از صبر دوری

بنعمت در،همی کن شکر یزدان

چو محنت در رسد صبرست درمان

چو مهمان در رسد شیرین زبان شو

بصد الطاف پیش میهمان شو

تکلف از میان بردار و از پیش

بیاور آنچه داری از کم و بیش

باحسان و کرم دلها بدست آر

کزین بهتر نباشد در جهان کار

چو احسان از تو خواهد مرد هشیار

چو مردان راه خود چالاک بسپار

اگر شکرانهای گوید مگو: کی؟

بباید گشتنت تسلیم دروی

فتوت دار چون شمعست در جمع

از آن سوزد میان جمع چون شمع

ترا با عشق باید صبر همراه

که تاگردی از این احوال آگاه

بگفتار این سخنها راست ناید

ترا گفتار با کردار باید

چو چشمت روی آن هستی ببیند

سخنهای منت، در جان نشیند

مکن زنهار! ازین معنی فراموش

همی کن پند من چون حلقه در گوش

گر این معنی بجا آری، ترا به

بشرط این راه بسپاری، ترا به

اگر خواهی که این معنی بدانی

فتوت نامهٔ عطار خوانی

خدا یار تو باشد در دو عالم

چه مردانه درین ره میزنی دم

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 11:22 AM

سالک ره کرده چون ره کرد و رفت

همچنان چون برق تازان می برفت

در رسید او پردهٔ هفتم تمام

دید آنجا گه مقام بی مقام

خویشتن بالای اشیا یافت او

وان نهانی راز پیدا یافت او

پرده در آنجا عجایب مینمود

بود آنجا لیک دربود و نبود

پرده رفته ذات بی وصف و صفت

در کمال قل هواللّه معرفت

جایگاهی دید او برتر ز جسم

هرکه آن جا رفت بیرون شد ز اسم

جایگاهی دید راز راز دار

بود آن جا ایستاده پرده دار

جایگاهی دید مرد معنوی

در نهاد کل عجایب او قوی

جایگاهی بود چون بحری لذیذ

لازمان و لامکان و لاجدید

جایگاهی یافت بیرون از خیال

رفعت او برتر از ذات کمال

چون در آن کون پر از عزّت رسید

یک تنی از ذات پاک او بدید

صورتی اما نه صورت بود آن

نور تحقیق و عیان اندر عیان

پای تا سر جمله از نور اله

ایستاده بود اندر پیشگاه

بر صفت مانندهٔ نوری بد او

گوییا خود نیز چون حوری بداو

بر صفت او را نه سر بود ونه پای

ایستاده بود لیکن نه بجای

جای او از حد گذشته بی صفت

چون کنم این را کمالی بر صفت

بود پیری لیک بدهم جفت نور

با کمال معرفت اندر حضور

دفتری در دست و معنی پر عدد

اندر آنجا قل هواللّه احد

جوهری در دست چپ با دفتری

جوهری چه جوهری چه گوهری

چوهری کان از دو عالم بیش بود

سر ز هیبت درفکنده پیش بود

عکس آن جوهر به از نور یقین

سالکان را پیش رو او راه بین

عکس آن جوهر فروغ ذات داشت

روی با آن دفتر و آیات داشت

یک ستونی پیش او استاده بود

نورها ازعکس آن بگشاده بود

عکس جوهر بر ستون افتاده بود

بر ستون کون و مکان بگشاده بود

عکس جوهر ماورای عقل تافت

آنکه این دریافت نه از نقل یافت

عکس جوهر لامکان بگرفته کل

نور آن کون و مکان بگرفته کل

عکس را بر ذات ذات اندر یقین

کس ندیدش جز که مرد راه بین

سالک ره کردهٔ بی خویشتن

اندر آنجا بود نه جان و نه تن

سالک ره کرده اندر نیستی

دیده خود رادر مقام نیستی

سالک ره کردهٔ واصل شده

اندر آنجا دید کلی دل شده

سالک ره کردهٔ راه یقین

دید آنجا راستی در آستین

سالک ره کردهٔ بی جسم و جان

خود بدیده برتر از کون و مکان

سالک آنگه سوی آن تن باز شد

با رموز راز او دمساز شد

کرد بروی از ارادت یک سلام

داد وی در هر سلامی بی کلام

روی سوی سالک بیهوش کرد

بعد از آن گفتار سالک گوش کرد

گفت سالک ای کمال نور قدس

یک نفس بامن زمانی گیر انس

ای سلاطینان عالم پیش تو

سرفکنده همچو گوئی پیش تو

ای نمود تو نمود بی نمود

عکس نور تو مرا اینجا نمود

پرتو نور تو نور آسمان

صد جهان اندر زمان اندر مکان

پرتو نور تو اینجا راه یافت

تا دو چشم جان من ناگاه یافت

پرتو نور تو آمد کارگر

تا مرا از زیر افکندش ببر

پرتو نور تو زد ناگه علم

پیش خود هم با وجودت در عدم

این چه جای است این رموز لم یزل

راز بر گو تا کنم جان بر بدل

پرتو تو آسمانست و زمین

پرتو تو هم مکان و هم مکین

راست برگوی و مرا راهی نمای

راه ما را تو برمزی برگشای

کز کجا اینجا فتادم ناگهان

نور دایم کن پیاپی در بیان

از کجا اینجا فتادم بی قرار

کین قراراین جا ندارد خود کنار

از کجا اینجا دگر راهی برم

تادگر راز دگر من بنگرم

نیست چیزی عکس نورست این زمان

با من این راز حقیقت کن عیان

نیست پیدا هیچکس هیچی نمود

این همه بر هیچ باشد بی وجود

نیست پیدا آسمان و هم زمین

نیست پیدا هم مکان و هم مکین

نیست پیدا آتش بادست و باد

آب و خاک آنجا کجا آید بباد

نیست تحتی فوق آخر در که رفت

نیست پیدا هست باری در چه رفت

نیست پیدا نیست اشیا نقشها

نیست پیدا چون کنم این نقشها

با من سرگشته اکنون راز گوی

آنچه تو دانی ابا من باز گوی

راه کردم بی حد و بی منتها

تا رسیدم اندرین جای صفا

دهشتی دارد ولی ذوقی رسید

این زمانم دم بدم شوقی رسید

راه بی حد کردم اندر پرده من

تا برون بردم ازآنجا خویشتن

دیدم و دیدم ز دیده شد نهان

بس که جائی نی مکانست و زمان

دیدم آنجا محو محو اندر یکی

کی رسد آن جای هرگز آدمی

این چنین جائی که اینجا آمدم

چون در این جا گاه پیدا آمدم

من عجایب در عجب دیدم کنون

مر مرا راهی نما ای رهنمون

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 11:22 AM

 

این بگفت و بعد از آن خاموش شد

وندران عین خودی بیهوش شد

این بگفت آن واصل عرفان شده

بر تمامت سالکان سلطان شده

هرکه را بویی رسد از بیخودی

جمله حق گردد نباشد او خودی

خود مبین و تو فنا شو هم ز خود

تاتو خودبینی توی در نیک و بد

حق طلب میباش تا تو حق شوی

در کمال عشق مستغرق شوی

صورت تو بت بود باطل بکن

این سخن گر ره بری رازکهن

صورت تو در خودی خود بین شده

زانک بیخود گشته و ره بین شده

چون برافتد صورتت از روی کار

نه بود پرده نباشد هم دیار

چون برافتد صورت حسّی ترا

تو فنا گردی در آن عزّ بقا

چون برافتد صورتت زنده شوی

آنگهی گفتار کلی بشنوی

چون برافتد صورتت از شش جهت

آنگهی روشن شود این معرفت

چون برافتد صورتت آنگه یقین

تو بدانی آفرینش در یقین

چون برافتد صورتت از روی کل

عین ذاتت گشته پیدا بی سبل

چون برافتد صورتت عاشق شوی

در کمال او زجان لایق شوی

چون برافتد صورتت یکسر تویی

صورتت نبود نباشد این دویی

محو گردد صورت اشیا همه

مینماید لیک این پیدا همه

بیخودی باشد همیشه با خودی

آنگهی دانی که کلی هم خودی

چون به بینی خود تو عاشق تر شوی

آنگهی در عشق لایقتر شوی

چون به بینی اول وآخر همه

خود توباشی باطن و ظاهر همه

پرده گر برگیردت از روی کار

تو همی نه دار بینی نه دیار

پرده گر برگیردت فانی شوی

آن زمان تو عین روحانی شوی

پرده گر برگیردت از راز تو

آنگهی بینی بکل اعزاز تو

چون نباشی تو نه بیرون نه درون

اول تو آخر آید رهنمون

راه تودر تو همی یکی بود

اندر اینجا مر کرا شکی بود

پرده گر برگیردت او است و بس

نه وجود عقل ماند نه نفس

نه چو نقش صورتی باشدترا

با که گویم راز تو از ماجرا

ماجرا هم با تو بتوانم بگفت

درّ این اسرار هم با تو بسفت

با تو گویم چون تویی محبوب کل

هم تو جویم چون توئی مطلوب کل

با تو راز تو عیان گردد یقین

پردهها آنگه بماند بر یقین

پردهها فانی شود با پرده دار

پرده را برگیر زود از روی کار

پرده را کلی بسوزد پرده دار

راز خود با راز دل کن آشکار

پرده از رخ برفکن تو بر عیان

تا شوی کلی نهان جاودان

پرده را بردار تا راهم دهی

هر دو عالم را بیک آهم دهی

پرده را بردار بر من بیخبر

تا نماند ازمن و پرده اثر

پرده را بردار ای گم کرده راه

تا کنم بیرون این پرده نگاه

پرده را بردار جان من بسوز

آتش عشقت ز ناگه برفروز

پرده را بردار و پرده بر مدر

بیش ازینم تو مده خون جگر

پرده را بردار تا بینم ترا

از میان پرده بگزینم ترا

پرده را بردار تا آگه شوم

گرچه راهت کردهام همره شوم

پرده را بر عاشقان خود مدر

آب روی عاشقان خود مبر

پرده بردار ومرا مشتاق کن

بعد از آنم سیر آن آفاق کن

پرده بردار و عیانم وانمای

جانم از بند ضلالت برگشای

پرده بردار و دلم کلّی ببر

تا شوم از شوق رویت بیخبر

پرده بردار ای حقیقت جسم و جان

تا ببینم روی خوبت در نهان

پرده بردار ای نموده جزو کل

بیش ازینم تو مکن در عین ذل

پرده را بردار و زین پرده چه سود

چون ترا گم کردنست این خود نبود

پرده بردار از صفات لم یزل

تا به ببینم من ترا اندر ازل

پرده بردار ای ورای جان و دل

تا کجا باشدترا مأوای دل

پرده بردار ای ز پرده گم شده

کام خود از پردهها تو بستده

پرده بردار ای کمالت بی صفت

تا برون افتد ز پرده شش جهت

پرده را بردار تا فاشم شود

گوش جان راز خود از خود بشنود

پرده را بردار و کن فانی دلم

زانک در پرده عجایب مشکلم

پرده را بردار و بیداری بده

از وجود جان تو هشیاری بده

پرده بردار ای تمامت کاینات

گشته بر تو بی تو این نقش صفات

پرده بردار ای نموده انبیا

راه فانی کلی از عز و بقا

پرده بردار ای ترا آدم ز خود

کرده پیدا بر تمامت نیک و بد

پرده بردار ای تو نوح نوحه گر

کرده در طوفان عشقت بیخبر

پرده بردار ای تو ابراهیم را

کردهٔ بر خیر تو تعلیم را

پرده بردار ای ز موسی راز تو

کرده اندر طور دل اعزاز تو

پرده بردار ای ز اسحاق وفا

جان خود بر خویشتن کرده فدا

پرده بردار ای ز عیسی روح روح

داده عالم را بکلی این فتوح

پرده بردار ای ز ایوب ضعیف

کرده رنجور و ز عشقت تن نحیف

پرده بردار ای محمد راز دار

سرّ جمله کن تو بر ما آشکار

پرده بردار ای محمد را وجود

جسم و جانش افکنیده در سجود

پرده بردار ای کمالش داده تو

هرچه بودش جملگی بنهاده تو

راز دار تست این پیر ضعیف

هم فدایت کرده این جان نحیف

چون ترا دیدم تویی وهم ز تو

میکنم کلی تمامت هم ز تو

چون ترا دیدم تو بودی بی صفت

میزنم دستان راز معرفت

چون ترا دیدم توئی در پرده تو

راز خود بر جزو و کل گم کرده تو

چون تو دیدم روی خود بر ما نمای

جام جم چه بود تویی کلی نمای

چون ترا دیدم ترا خواهم مدام

هم ز تو کلی ترا خواهم تمام

سالک ره بین چو در حالت شده

هر زمان بر حالتی فالت شده

گاه اندر خوف و گاهی در خطر

گاه استاده گهی اندر گذر

اندرون پرده تازان راند او

گاه اندر پرده هم وامانده او

گاه محبوس خدا گشته یقین

گاه گشته در گمانی راه بین

راه بیحد کرد اندر دهشتش

دیده اندر راه حق مر قربتش

گاه بیخود گشته در رمز صفات

گاه حیران گشته اندر وصف ذات

گاه در نزدیکی سالک شده

دیده کوران در صفتها لک شده

راه بی حد کرده در وصف و صفت

راز خود دیده ز صاحب معرفت

راز خود بشنید و هم خود خواند باز

او ز عشق رمز کرده جان بناز

راز را از راز دان بشنیده هم

هم ز دیده دیده دیده دیده هم

بر رموز عشق سرگردان شده

در درون پردهها حیران شده

عاشقی بر وصف عاشق آمده

صادقی بر عشق صادق آمده

در گمان و در یقین افتاده پست

زیر پایش پردهها هم کرده پست

واصلان عشق را در پرده راز

دیده راز خود بکرده پرده باز

آنچنان راز نهانی یافته

آنچنان عین عیانی یافته

آنچنان جانها بداده کل بباد

جان خود بر باد داده بی نهاد

عاشق آسا رمزها گفتند باز

تا برون رفتند کل از پرده باز

رازهای خویش با معشوقه کل

گفته با او لیک بی او گفته کل

هرچه ازمعشوق بشنفته براز

جمله با معشوقه خود گفت باز

راز با معشوقه گفته در نهان

تا نهانشان گشت بر صورت عیان

راز خود را گفت کلی پیش دوست

مغز گشته لیک نه مغز ونه پوست

راز خود گفته بدانای جهان

بر گذشته از زمین و از زمان

راز خود با راز او آورده خود

بیخودی اندر یقین بی نیک و بد

راز خود با عشق گفته در نهان

گشته معشوق حقیقی در نهان

راز خود با راز حق آمد یقین

راز باید گفت مرد راه بین

ای دل آغاز یقین آغاز کن

پرده از روی حقیقت باز کن

ای دل آخر چند در راهی کنون

مانده اندر پردهٔ بی رهنمون

ای دل آخر چند خواهی تاختن

جان خود در راه جانان تافتن

ای دل آخر چند سودایی کنی

اندر این ره چند شیدایی کنی

ای دل آخر چند این سوداپزی

اندر این پرده تو این سوداپزی

ای دل آخر راز تو از پرده گم

گشته است و کردهای تو راه گم

ای دل آخر تو درون پردهای

خویشتن درخویشتن گم کردهای

ای دل آخر چند بی سازی کنی

در هوی عشق طنّازی کنی

ای دل آخر جان خود درباز تو

پرده را افکن ز رویت باز تو

ای دل آخر پرتوی از وی ببین

چند خواهی گشت اکنون راه بین

ای دل آخر خون جان از جام ساز

راه بی آغاز را انجام ساز

ای دل آخر چند خاموشی کنی

خویش را در عین مدهوش کنی

ای دل آخر پرده باز افکن زروی

بیش ازین تا چند باشی راه جوی

ای دل آخر از یقین آگاه شو

یک زمان در قربت اللّه شو

ای دل آخر دیدهٔ این سالکان

در فنای عشق گشته صادقان

ای دل آخر چند خواهی ایستاد

هم بباید رفت پیش اوستاد

ای دل آخر تن بنه ره پیش گیر

آنگهی از ره مراد خویش گیر

ای دل آخر خون خود تا کی خوری

هر زمان وامانده و حیران تری

ای دل آخر برق واری در گذر

تا بیابی روی آن صاحب نظر

ای دل آخر عین جان ایثار کن

هرچه داری در جهان ایثار کن

ای دل آخر ساز تن کن اختیار

تا تو گردی اختیار اختیار

ای دل آخر تا نگردی سوخته

کی شود سرّ سویدا توخته

ای دل آخردر فنای او مترس

چند باشی بازمانده باز پس

ای دل آخر چند نازی جان بباز

در نشینی چند می جوئی فراز

ای دل آخر پند من بپذیر تو

تا شوی کل خویشتن کم گیرتو

چند باشی در درون ودر برون

چند باشی غافل آسا در جنون

ره روان رفتند و تو در پردهٔ

همچنان میجویی و گم کردهٔ

ره روان رفتند سوی یار خود

تو چنین مانده ببین اغیار خود

ره روان کردند جان خود نثار

همچنان ماندی تو اندر پرده خوار

ره روان رفتند و تو درمانده خود

همچنان در گفتن خودمانده خود

آخر این چندین سخن برگفت و گفت

هم تو گفتن و کس دیگر نگفت

آخر این چندین سخن گفتی تو باز

بازماندی اندرین ره مانده باز

آخر این چندین سخن تو گفتهٔ

یا نگفتی وز کسی بشنفتهٔ

آخر این چندین ملامت بردهٔ

همچنان مانده درون پردهٔ

آخر این چندین ملامت تا بکی

برکسی ماندی که گم کردی توپی

آخر از این گفتنت مقصود چیست

عاقبت بررفتنت مقصود کیست

آخر این چندین بگفتی نیک و بد

تو کسی مانی بمانده بی خرد

راه رو یا اندرین پرده بسوز

همچو این واصل در آنجا برفروز

ره رو آخر یاز خود بگذر بکل

یک زمان در سوی خود بنگر بذل

راه کن تا ره بری بر سوی او

تا همانجا گه ببینی روی او

راه کن تو تا مگر واصل شوی

در مراد خود مگر حاصل شوی

چون بدست تست دادن جان خویش

جان بده یا راه کلی گیر پیش

چون بدست تست خود را سوختن

کار از ایشان بایدت آموختن

چون بدست تست جان بازی چنین

نیست آسان کار جان بازان چنین

چون بدست تست هم جانت بباز

پردهٔ از روی خود انداز باز

چون بدست تست با چندین گمان

میپزی آخر زمان اندر نهان

جان خود ایثار کن در وصل دوست

تا ببینی یک زمان تو وصل دوست

جان خود ایثار کن ای بی خبر

تا بسوزی وانماند هیچ اثر

همچو ایشان اندرین واصل شوی

هم ز حق گویی و از حق بشنوی

گر بخواهی ماند آنجاگاه باز

درنشیبی کی ببینی عین راز

گر بخواهی ماند اندر پرده تو

چند گوئی کردهٔ گم کرده تو

این همه گفتم ترا ای دل ببین

بگذر از خود تا گمان گردد یقین

این همه گفتم ترا ای جان من

بردهٔ چندین زبانها در سخن

این همه گفتم نمردی یک دمی

یک نفس فرمان نبردی یکدمی

این همه گفتم چنین با تو براز

همچنان ماندی تو اندر پرده باز

این همه گفتم ببر فرمان دلا

تا زمانی جمله ما گردیم ما

چون شویم آنجایگه خود جزو کل

کل شویم و وارهیم از بند ذل

چون شوی فانی تو اینجا در صفت

آنگهی یابی کمال معرفت

هرکه فانی شد بقای کل بیافت

بعد از آن در سوی آن حضرت شتافت

هر که فانی شد خرد با او چکار

در بقای کل شود کل رستگار

هر که فانی شد برست از خویشتن

کل شد و وارست او از خویشتن

هر که فانی شد بقا اندر بقا است

از همه فانی صفا اندر صفاست

هرکه فانی شد ز دید او دید دید

هم زحق گفت وز حق رازی شنید

هرکه فانی شد بپرده بیند اوی

پرده برافتد بپرده بیند اوی

چون تو را فانی بخواهی بد تنت

چند خواهی گفت مایی و منت

چون ترا فانی بخواهد شد عقول

چند خواهی بد در اینجا بی اصول

چون تو فانی میشوی از هرچه هست

بازدار از هرچه داری نیز دست

چون تو فانی میشوی از خود بمیر

بعد از آن تو حلقهٔ آن در بگیر

چون تو فانی میشوی زین زندگی

این زمان تو پیش گیر افکندگی

چون تو فانی میشوی بگذر ز خود

تا نماند جملگی نیکت نه بد

چون تو فانی میشوی در چند و چون

گشتهٔ تو در میان پرده خون

چون تو فانی میشوی بردار گام

هر زمانی در مکانی دار کام

چون تو فانی میشوی اینجایگاه

هم در آنجا گرد فانی پیش شاه

چون تو فانی میشوی باری درین

پیش راهش میربرعین یقین

چون تو فانی میشوی بر ذات او

هم بکن خود را زمانی گفت و گو

چون تو فانی میشوی نزدیک او

بگذر از این راه پر باریک او

چون تو فانی میشوی چندین مگوی

گرد فانی گرد و دیگر هم مجوی

چون تو فانی میشوی زنده شوی

از مقام عرش افکنده شوی

بگذر از خود تاکمالی آیدت

بعد از آن وصل وصالی آیدت

بگذر از خود سوی حق اشتاب کن

خویش را در عین فتح الباب کن

بگذر از خود از یک زمان ایمن مشو

هرچه پیش آید در آن ساکن مشو

بگذر از خود راه الااللّه گیر

گر ببینی راه جمله راه گیر

بگذر از خود واصل درگاه شو

فانی اندر سرّ الااللّه شو

بگذر از خود تا وصال آید پدید

بگذر از خود تا کمال آید پدید

بگذر از خود حق شو وباطل مگوی

بیش از این باطل در این حاصل مجوی

بگذر از خود عقل را آواره کن

بعد از آن این راه را یکباره کن

بگذر از خود عشق شو گر عاشقی

بگذر از جان گر تو مرد صادقی

بگذر از خود ای بمانده بر دو راه

پرده را برگیر ای گم کرده راه

بازجوی از خود گذر کن در گذر

تا کمالی باشدت اندر نظر

چون گذشتی از خود آنگه کل شوی

جان ببخشی آن زمان تو کل شوی

بگذر و بگذار وبگذر از همه

چند خواهی بود عین دمدمه

هرکه آمد از عدم اندر وجود

بود او اندر یقین بود و نبود

هر که آمد اندر آنجا بی خلاف

راه باید کرد او را بی گزاف

هرکه آمد اندر آنجا باز ماند

لیک اینجا هم ازو او راز خواند

هرکه آمد راز را با او بگفت

چون ندانی سرّ اسرارش نهفت

هرکه آمد محرم اسرار گشت

از خودی در بیخودی بیزار گشت

هرکه آمد جان ودل تسلیم کرد

هرچه گفت از جان جان تعلیم کرد

هرکه آمد پای اندر ره نهاد

گرنه آگه بود آگه گشت و شاد

هر که آمد راه جانان باز یافت

لیک این راز جهان شهباز یافت

هرکه آمد راز او هم بدهمو

کام خود از کام خود بستد همو

هرکه آمد رنج را دید و بلا

اندر این رنج و بلا شد در فنا

چون همی خواهی شدن باری ز پیش

راه حق گیر ای مرادت دیده پیش

نوش اندر نیش باشد کارگر

نوش کن نیش آر داری این خبر

هرکه این ره را مسلّم کرد او

اندرین ره جان معظّم کرد او

ای بسا تنها کزین حسرت بریخت

آسمان بر فرق ایشان خاک بیخت

ای بسا جانها کزین حسرت برفت

عاقبت پر درد و پر حسرت برفت

ای بسا دیده که نادیده شد او

گرچه نادیده بوددیده شد او

ای بسا عالم که او راهی سپرد

اند راین ره ماند وناکامی بمرد

ای بسا عاقل که کام اینجا بیافت

ای بسا مسکین که ناگه سر بیافت

ای بسا سالک که هالک شد ازین

گرچه در ره بود مرد راه بین

ای بسا قوّت که از قوّت برفت

بعد از آن او را ثباتی برگرفت

ای بسا عاشق که جان در باختند

تا کمال عشق خود بشناختند

ای بسا مؤمن که با توحید رفت

عاقبت در منزل تفرید رفت

ای بسا صاحب که بی صاحب بماند

ای بسا راحت که کام دل براند

ای بسا ساکن که اندر ره فتاد

در ره جانان ز دل ناگه فتاد

ای بسا عاقل که اندر عاقبت

بازدید او عاقبت در عافیت

ای بسا ناطق که الکن گشت و رفت

تخم اینجا ناگهان افکند و رفت

ای بسا ره رو که اینجا باز ماند

در مقام عزّ هم در راز ماند

ای بسا مفلس که بگرفتند گنج

گنج را دید آن چنان بیدرد و رنج

ای بسا نادان که دانایی بیافت

عاقبت عین توانایی بیافت

ای بسا معنی که بردعوی بماند

عاقبت در رمز بی معنی بماند

ای بسا معنی که بر تقوی فتاد

راز خود بر عین تقوی برگشاد

ای بسا صورت بمعنی ره نبرد

عاقبت چون یافت با حسرت بمرد

ای بسا صاحب جنون ذوفنون

کامدندی از پس پرده برون

ای بسا شاهان که کمتر از گدا

آمدند آخر در این عین بلا

ای بسا درویش گشته پادشاه

کام خود دریافته در پیشگاه

ای بسا گردن که بی گردن بماند

عاقبت خود را برسوایی نشاند

ای بسا شیرین که بیخسرو نشست

کرد شیرین خسروی را پای بست

ای بساوامق که بی عذرا شده

اندرین ره هر زمان عذرا شده

ای بسا لیلی که مجنون گشتهاند

همچو مجنون عین مفتون گشتهاند

ای بسا رامین که ویسش رام کرد

راه را بر راه او انجام کرد

ای بسا عاشق که بیدل گشته باز

اندرین ره بیدل و جان گشته باز

ای بسا بردرد و سودای فراق

داده جان خویشتن در اشتیاق

ای بسا صادق که در کار آمدند

از وجود و جان که بیزار آمدند

ای بسا ره بین که راه خود نیافت

گرچه بسیاری درین ره میشتافت

ای بسا واصل که او از وصل شاد

اوفتادند و نیامد هیچ یاد

ای بسا کاهل که ناگاهی براه

اوفتادند و شدند آن جایگاه

ای بسادر ره بماند عاقبت

راه بردند اندر آن کل عاقبت

ای بسا مؤمن که تن داده بباد

هیچشان یادی نیامد هم زیاد

ای بسا عزّت که در دل اوفتاد

از نهیب عزّت کل اوفتاد

ای بسا قربت که در فرقت بماند

بعد از آن در سوی آن قربت بماند

ای بسا هیبت که اندر ره فتاد

زان همه هیبت بکل ناگه فتاد

ای بسا زینت که بی زینت بماند

تا چو اینجا رفت اینجا گه بماند

ای بسا وحدت که پنهان گشت باز

آشکارا شد که اعیان بود باز

ای بسا کثرت که در وحدت فتاد

ناگهان در قربت عزّت فتاد

ای بسا شوکت که در رتبت شده

کام خود در کام جانها بستده

ای بسا راهی که بی رهبان بماند

زانک بی رهبان در آن رهبان بماند

ای بسا جاهی که اندرچه فتاد

کس دگر آن را نیاوردش بیاد

ای بسا کل گشت آنجا منتظر

شد میان در آب و در گل مشتهر

ای بسا شوریدهٔ عشق ازل

جان و تن کرده براه او بدل

ای بسا جان ها که ایثار رهست

تانپنداری که راهی کوتهست

ای بسا معشوق عاشق گشتهاند

اندرین ره چون فلک سرگشتهاند

تا ندانی حیرت ذات و صفات

چون توانی یافت تو معنی ذات

چند گویم راه باید کرد راه

تا رهی در عزّ و قرب پادشاه

چند گویم بگذرم بر گفتنش

چند جویم اندرین در سفتنش

تا زجان خود نبرم مردوار

کی توانم بود در ره مرد کار

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 11:22 AM

 

راه بین گفتا که ای جان جهان

ای مرا تو آمده عین عیان

چون ندانی واصلی آنجایگاه

هم تویی و نه تویی اینجایگاه

راز تو دریافتم چون گفتهٔ

درّ معنی اندرین ره سفتهٔ

راز خود اکنون تو پنهان میکنی

بر من مسکین چه تاوان میکنی

چون تو آوردی مرا اینجایگاه

هم مرا بنمای اکنون کل راه

تامراد خود دمی حاصل کنم

همچو تو من نیز خود واصل کنم

گفت آن هاتف تو خود دیدی همی

کی کجا یابی وصالم یک دمی

خود مبین حق بین که تا تو حق شوی

پس ندایی کن ندایی بشنوی

در نگر کاین سرهم از خود رفته است

تو چنان دانی که از خود رفته است

این زمان هم باخود وهم بیخودست

در مقام کل فتاده بی خودست

سالها اینجا مقیم راز ماست

اندر آنجاگاه او دمساز ماست

این درخت و مرغ و صندوق و گهر

رازها دارد درین ره راهبر

راز ما میداند او اینجایگاه

بازمانده در درون پرده گاه

این زمان مقصود او حاصل کنم

این زمانش دمبدم واصل کنم

راز ما میداند و از خود شدست

یک نظر دیدست و او بیخود شدست

همچنان ناپخته است اینجایگاه

عاقبت دریافت وصل پادشاه

صبر کن تا راز او را بنگری

تا تو نیز از راز او هم برخوری

صبر کن تا راز بنمائیم ما

راز خود بر راز بگشائیم ما

آنچه ما دانیم آن پیدا کنیم

راز پنهانی بدو پیدا کنیم

این زمان اندر نظر او بیهش است

در چنان بیهوشی او خوش خوشست

این زمان اندر وجودست و عدم

میزند اینجایگه کلی قدم

یک نظر کردیم سوی پیر ما

این چنین گشتست حیران پیر ما

از کمال خود نظر کلّی کنیم

جزو او را این زمان کلّی کنیم

از کمال این پیر ره واصل کنم

عاقبت مقصود او حاصل کنم

یک زمان واایست اینجا و مترس

تا بدانی کاین چه رازست و مترس

برق استغنا چنان آید ز دور

آتشی گردد در آنجا همچو نور

خودببینی آنچه اینجا دیدنیست

بازدانی آنچه اینجا کرد نیست

عشق ما اینست هم در عاقبت

ره ندانی تا که جویی عافیت

عشق ما اینست و ما پیداکنیم

آنچه پنهانست ما پیدا کنیم

عشق ما هرگز نداند عقل بین

در گمان هرگز کجا باشد یقین

تا نسازی و نسوزی پاک تو

کی توانی گشت نور پاک تو

این زمان ما یک نظر خواهیم کرد

از جلال خود نظر خواهیم کرد

تا شود فانی وباقی گردد او

این زمان کلّی تمامت گفت و گو

بشنو این اسرار جان گر آگهی

بشنوی از جان گر مرد رهی

رمز من نه عقل داند اندرین

در گمانت عقل کی یابد یقین

رمز من شوریدگان دانند و بس

رمز من سرّیست از اللّه و بس

رمز من کلّی حقیقت آمدست

اوّلت این عقل باید کرد پست

تا کمال لامکان حاصل شود

جان تو از این سخن واصل شود

بوی این گر هیچ بتوانی شنود

گوی از کونین بتوانی ربود

این رموز از لامکانست ای عزیز

سرّ این دریاب ناگردی عزیز

ناگهی از حضرت عزت ز ذات

ناگهانی یک علم زد نور ذات

پیر در ساعت در آنجا گه بسوخت

اندر آن آتش بکلی برفروخت

آتشش از پای تا سر در گرفت

خوش همی سوزید و خاکستر گرفت

تا تمامت گشت خاکستر وجود

گوییا این پیر خود هرگز نبود

همچنان آواز میآمد یقین

این رموزم هم بدان ای راه بین

همچنان از شوق بودی نعره زن

همچنان از ذوق بود اندر سخن

همچنان در عشق پا تا سر ببود

بودآوازش ولی صورت نبود

همچنان میگفت ای کلّی شده

کام خود در عاقبت تو بستده

هم گمان من یقین گشته ز تو

پای تا سر راه بین گشته ز تو

نیستم هستم کنون در نیستی

هستی تو شد یقینم نیستی

هست گشتم نیستم در پرده من

پردهها کرده همی برگرد من

نیست گشتم هست گشتم جاودان

هست وخواهم بود و هستم جاودان

وارهیدم من ازین رنج و الم

بی وجودم روح پاکم در عدم

نیست در هستم یقین اندر عیان

هم جهانی نه جهانم در جهان

نه عیانم هم عیانم شد که من

نیستم اما توی کلی و من

درتو گم گشتم تویی اکنون مرا

در درون تو شدم بیرون مرا

راز من کلّی تو میدانی تویی

هرچه گفتم بر زبان کلّی تویی

بود من بود تو بُد چندین که بود

گوییا اکنون نمودم بود بود

آینه گشتم بکلی آینه است

روی من با روی تو هر آینه است

کان قلبی کالغوادی من فتوح

انت قلبی انت عینی انت روح

الصباحی فی منامی حالتی

ثم ضعت فی فوادی ضالتی

حالتی مجلی فوادی ظاهری

این زمان در باطنی و ظاهری

جزو گشتی کل بدیدی جاودان

چون نهان گشتی عیان دیدی نهان

من توم راهت تمامت پردهام

نه چو پرده اولین گم کردهام

واصلم کلی بکن اکنون تمام

تا نمانم من تو مانی والسّلام

واصلم گردان خودی خودنمای

جان جانی تو مرا جانم نمای

اول و آخر یقینم کن یقین

تا شود عین عیان عین یقین

در تن و بی تن چو تنها گشتهام

این زمان بی تن بخون آغشتهام

واصلم کن عین گردانم عیان

جان کنون و جسم رفتم ازمیان

این دگر خواهم که داری حاصلم

هم ز فضلت تو بگردان واصلم

واصلم گردان ازین ما و منی

تا یکی گردم درین سر بی تنی

راز دیدم هم بگویم مر ترا

چون تو من گشتی شنو کل ماجرا

در تو گم گشتم چو تنها آمدم

بی تنم اما چو شیدا آمدم

نه محیطم هم محیطم بر همه

نه شبانم هم شبانم بر رمه

نه دلم اما یقین دل گشتهام

اندرین ی خود خودی دل گشتهام

ره شدم نه ره شدم همره شدم

با توام نه بی توام آگه شدم

عاشقم تا روی تو دیدم عیان

عشق شد معشوقه گشتم جاودان

پردهام نه پردهام در پردهام

نه چو سالک این زمان ره کردهام

بی تنم هم بی تنم هم با تنم

روشنم نه روشنم هم روشنم

صورتم نه صورتم نه سیرتم

نه بمعنی ن ه بتقوی سیرتم

عاقلم نه عاقلم هم عاقلم

صادقم در عاشقی هم صادقم

من توام یا تو منی هم من توام

هر دو یکی گشته و نه من دوام

در وجودم در سجودم در خودم

در مقام عشق اکنون بی خودم

راز دارم ازتو امّا در نهان

بی خودم اما حقیقت بر عیان

راز تو هم باتو خواهم گفت باز

رازدار من تویی ای بی نیاز

راز تو بر من عیان شد بی وجود

بود من کلی هم از بود توبود

راز دانی راز دانی رازدان

هم عیانی هم عیانی هم عیان

در عیان تو نهانی آمدست

در نهان تو عیانی آمدست

این نهان تو عیان را آشکار

کس نهان هرگز ندیده آشکار

در نهانی من عیان میبینمت

در عیانی جان جان میبینمت

راز هر دو کون گشته از تو فاش

هر دو کون از ذات نوشد جمله فاش

واصلم در ذات توفانی شده

از برون پرده اعیانی شده

واصلم در ذات تو افتاده من

سر بسوی حکم تو بنهاده من

واصلم در ذات تو مستغرقم

در جلال تو عیان مطلقم

ذات تو باقی و بنده فانیست

عین دانائی من نادانیست

راز تو بشناختم بر شش جهت

جمله یکی گشتم از روی صفت

بی صفت گشتم صفت بگذاشتم

از صفات تو دمی پنداشتم

من صفات تو کجا دانم صفت

کز صفت مستغنی و از معرفت

عقل و جان ایثار کردم زین مقام

تا شدم در ذات تو فانی تمام

عقل بیرون ماند و شد در پرده او

همچو تو، من خویشتن گم کرده او

عقل پنهان گشت و او را پرده است

در میان پردهها خو کرده است

بر سلوک خود هوسها میپزد

هرچه میخواهد زسودا میپزد

آخر الامرم وصولی راست شد

گرچه افزون بود علمم کاست شد

کل رازم فهم شد در جای خود

نیست چیزی دیگرم همتای خود

هیچ دیگر در خیالم راه نیست

هیچکس از وقت من آگاه نیست

این زمان از عشق ذاتت سوختم

هرچه بودم جمله کلّی سوختم

در وجود ودرعدم کلی شدم

این زمانه بی عدد کلی شدم

سوختم از آتش عشق تو من

سوخته کی گوید آخر این سخن

تو منی و من ترا خواهم ز تو

گشته افزونم نکاهم من ز تو

بر جمال لایزالت عاشقم

میزنم یک دم که صبح صادقم

صبح گشتم شب شدم هم روز من

از وصال تو شدم فیروز من

این دلم شد محو ازکل نهان

دل بدل شد جان بجان ای جان جان

جان جانی هم عیانی در نظر

باخبر هستم ز عشقت بی خبر

مفلسم لیکن همه زان منست

نقش اشیا جملگی زان منست

هیچ در دستم ولی در دست من

از فراق بیخودی هم مست من

آفتابم نور او هم از منست

آفتاب از نور رویم روشن است

ماهم و افتاده اندر تف و تاب

همچنان مستغرقم در فتح باب

آسمان لیکن نیم گردان شده

کوکبم اما نیم حیران شده

گردش اشیا همه ذات منست

مصحف کل نقش آیات منست

آتشم وز آتش غم سوختم

این چنین نور یقین افروختم

زادم و بر باد دادم زندگی

زنده گشتم من زروی مردگی

آب لطف تو بدم گشته روان

این زمان بر باد دادم آن مکان

حال آن خاکستر اکنون گشته گل

عین کل گشتیم اندر عین ذل

بحرم از شوق تو این ساعت بجوش

تا ابد هرگز نخواهم شد خموش

کوهم امّا کوه غم بگذاشتم

بهره از روی یقین برداشتم

جبرئیلم نه ز جبریل آمدم

کام دل از جبرئیلم بستدم

هستم اسرافیل و صورم در دمست

افکننده صورتم در دم دمست

من ز میکائیل عزت یافتم

از وجود رزق حرمت یافتم

هم ز عزرائیل جان دارم کنون

از غم صورت که آزادم کنون

نه شبم نه روز هم روز و شبم

بی تو اکنون در میان ماتمم

ابرم و از رعد غرّان گشتهام

برقم و از تف سوزان گشتهام

در وجودم از عدم دارم الم

در دلم دارم کرم اما عدم

در نهانم آشکارم از همه

این زمان چون بردبارم از همه

حاصلم شد واصلی بی حاصلم

ازکمال شوق گفتن واصلم

با تومیگویم همه من خود توام

من نخواهم این زمان چون من توام

بی تو کی باشد تمامت جزو و کل

پردههای بی صفت با عین ذل

رفت عقل و رفت صبر و کل شدم

این زمان معشوقهٔ بی دل شدم

کل و جزوم جزو و کل دریافتم

تا که ذاتت بی صفت بشناختم

ذات خواهم گشت در ذات تو من

تا شود منزلگه ذات تو من

من نمانم من نمانم من توام

بی توام اما یقین اندر توام

در زمانم بی زمانم بی مکان

هم زمان بی مکان اندر عیان

هرچهار آمد برون از هر چهار

صد هزار آمد فزون از صد هزار

بحر گردون موج گردم لاجرم

عرش گشتم در درون فرش هم

فرشم و عرش تو گشتم پایدار

این زمان در عرش هستم گوشوار

فرشم و الارض کل مایدون

فرش را دادی شرف از مایدون

گشته کلی راز تو اعیان کنم

تا تو مانی تو برین بر جان کنم

در مقامات تو کلّم بی خلاف

این زمان گفتم حدیث بی گزاف

عارفم مستغنی از کل شده

اولم در آخر تو گم بُده

بودم و هرگز نبودم بی خلاف

این زمان گفتم حدیث بی گزاف

گرچه بسیاری بخواهم گفت باز

هم دُر اسرار خواهم سفت باز

از توجستم وز تو گفتم هرچه هست

هم تو گشتم هم تو هستم هرچه هست

غیر نیست اندر درون ذات تو

غیر هم نبود صفات ذات تو

هیچ غیری نیست کل سیر تو بود

دیدهام این جملگی دیر توبود

چون یقینی پس چرا اندر گمان

داشتی در پرده خویشم نهان

چون یقینی پس چرا بگذاشتی

هم مرا اندر جفا میداشتی

از وفای تو جفا آمد برم

عاقبت محو تمام آمد برم

از تو دارم درد درمانم تویی

آشکارا این زمان دانم تویی

آشکارایی ولی گشته نهان

بگذرم من از نهانت بر عیان

از نهان و از عیان هر دو یکم

در تمامت جزو و کل مستغرقم

کاشکی اول چو آخر بودمی

یعنی از باطن بظاهر بودمی

کاشکی اول مرا من همچنین

بودمی اندر عیان او یقین

چون تو بودی من که بودم لاجرم

این کمال از تو شدم پیدا عدم

چون تو بودی و تو باشی جاودان

هم تو خواهی بود آنجا کاروان

جاودانی جاودانی جان شده

گشته پیدا وز نظر پنهان شده

دیدهٔ سر مر ترا هرگز ندید

یدرک الابصار خود هرگز ندید

نحن اقرب راستی را بر حضور

پای تا سر گر شده نور تو نور

نحن اقرب نی صفا تست و نه ذات

میکنی کلی صفات بی صفات

نحن اقرب سخت نزدیک گلی

آتشی و باد نه آب و گلی

جمله و از جمله فارغ آمدی

بر همه عالم تو عاشق آمدی

نحن اقرب خویشتن بشناختی

هم کمال خود زعشقت باختی

چون تو بودی این همه اشیا چه بود

چون نهانی این همه پیدا چه بود

هم نهانی و تو پیدا آمدی

آشکارا آشکارا آمدی

آشکارا بودی وپنهان شده

هم ز پیدائی خود یکسان شده

چون نبودم من تو بودی در جهان

هم نبودی محدث ودر جان نهان

کی مکان تو شود پیدا چنین

بی مکان هرگز مکان گردد یقین

این مکان و این زمان چون باشدت

در برون و در درون چون باشدت

فهم کن تو و هومعکم زین سخن

کی گمانی بود بر تو این سخن

و هومعکم ذات پاک تو بود

هرچه هست کلی چو خاک تو بود

اصلی اما فرع را بگذاشته

فرع فرع تو همه بگماشته

آب با برف آمده بسته شده

هر دو یکی گشته و پشته شده

آب چون در گل شود نبود خراب

فهم از این سان باشدت فهم کلاب

آب چون با گل شود در یک جهت

رنگ وبوی گل شود در معرفت

رنگ گل با بوی تو شد همنشین

آب چون گل گشت از روی یقین

بوی او دارد همیشه بوی تو

زانکه خو کرده است او باخوی تو

هر دو یکسان گشت بر کل گوهری

هردو یک بویست چون بوی آوری

هر دو یک بویست از آثار کل

علو کلی میشود آنجای کل

چون یکی گردد یکی به بی صفت

چون توانم کرد کلی معرفت

چون یکی گشتم همه یکی شویم

از دو بینی آن زمان کلی شویم

کل کل گشتیم و در ذات آمدیم

کل کل هستیم و کُلات آمدیم

جزو بودیم این زمان کل گشتهام

گرچه بسیاری ابر ذل گشتهایم

بر صفت گشتم چنین من بی صفت

هم خودی خود بدیدم بی صفت

در صفات خود صفت بگذاشتم

هر چه فانی بد بکل بگذاشتم

من نهانیام نهانی بر عیان

بر عیانم بر عیانم بر عیان

در عیان گشتم نهانی زین غرض

تا نداند راز و حالم بد غرض

واقفم بر جملهٔ اسرار کل

این زمان بگذاشتم من عین ذل

ذات خواهم گشت اندر نور تو

تا شوم کلی تمامت نور تو

آن زمان یکی بود هم بیشکی

کی بود شکی گمان اندر یکی

چون یکی گشتم نه بینم من دویی

هرچه میگفتم تویی وهم تویی

این همه از تو بگفتم هم بتو

از تو میگویم عیان هم من بتو

با تو خواهم گفت یکی گشتهام

گرچه راهت کل بدو کل گشتهام

من یکی خوانم یکی دانم ترا

هم یکی خواهم شدن بی ماجرا

من یکی ام قل هواللّه احد

چو عدد یکی شود کل عدد

چون یکی گشتم نماندستم دویی

من نمانم این زمان جمله تویی

در ره توحید فانی گشتهام

غرق آب زندگانی گشتهام

جمله یکی گشتهام من بی صفت

جملگی چون اوست نیستم معرفت

معرفت شد جمله در یکی تمام

این زمان یکی ترا بینم مدام

جمله یک چیزست اما من نیم

پای تا سر محو گشتم من نیم

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 11:21 AM

 

عاقبت آن سالک اندر پردهها

بود و میشد از یقین در پردهها

تا ششم پرده رسید آنگاه او

بعد از آن چون شد دگر آگاه او

دید ناگه پرده سبز و لطیف

در پس پرده یکی پیر شریف

ایستاده در بر آن پرده او

دم بدم میکرد در خود پرده او

پرده را در گرد او زین نور بود

گرچه آن پرده تمامت نور بود

پردهٔ بد سبز اما چون بهار

روی های او بمانند نگار

نورها از پردهها تابان شده

عکس آن بگرفته و تابان شده

نور او اسفید رنگ و رنگ رنگ

گرد خود پیچیده بود آن پرده تنگ

برکف دستش نهاده مهرهٔ

جوهری بی حد عجایب شهرهٔ

اندران مهره بسی خط داشته

برصفت آن لمعهها بفراشته

جوهری بد عکس آنجا خطها

گشته پیدا بر مثال استوا

گرد آن جوهر فراوان مرغ بود

عکس آن بر چشم ره بین مینمود

جملگی بر زنده بر روی افق

از برون پرده کرده یک تتق

یک تتق مانندهٔ خورشید بود

روشنی مانندهٔ ناهید بود

آنچنان پیر عزیز کامکار

جوهر اندر دست گشته نامدار

هر زمان آن جوهر پر عکس نور

از کف خود افکنیدی دور دور

بازگشتی جوهر اندر جای خود

پس طلب کردی همی مأوای خود

بازجای خود شدی جوهر همی

روشنی دادی در آنجا عالمی

پردهای بر عکس جوهر تابدار

گشته بود از پرتو خود پرنگار

روی پیرش بر مثل چون ماه بود

در درون پرده در آگاه بود

جوهر اندر دست کردی سرنگون

آمدی از روی جوهر نقش خون

درچکیدی خون ز جوهر ناگهان

محو گشتی خون جوهر در زمان

جوهر اندر خون برنگ خون شدی

عکس او نه خون ولی چون خون شدی

مرغکان چون آن بکردندی نگاه

آمدندی پیش آن جوهر براه

هرتنی زان مرغکان خون داشتند

گرچه یکسر دل پر از خون داشتند

خون گرفتندی زجوهر در زمان

درچکیدی هر زمان خون از دهان

پیر ناپیدا شدی در عکس آن

راه بین چون دید حیران گشت از آن

برفراز پیردید او یک شجر

برگشاده بود آنجا بال و پر

پهن بودش هر ورق چون آفتاب

جملهٔ رنگش چو نور ماهتاب

میوه او بود سر آویخته

اندر آن اشجارها بگسیخته

بود رنگ ساق او مانند خون

بال او رفته از آن پرده برون

گرچه زان سر دید اوآوازها

بانگ میکردند پر از رازها

بانگ میکردند بر آواز مرد

خود همی بودند اندر راز خود

راه بین آواز ایشان میشنود

لیک از گفتارشان آگه نبود

او نمیدانست تا چه گفتشان

بود ایشان را از آن کام و دهان

بود صندوقی نهاده پیش پیر

پر زجوهر عکس آن چون مه منیر

بس منوّر بود همچون آفتاب

خوش همی تابید از وی نور و تاب

نور آن صندوق اندر پرده را

اوفتاده بود روشن کرده را

نور آن بالای اشجار آمده

پیر اندر آن بتکرار آمده

هر زمانی یکسری ز آنجا بزار

اوفتادی پیر را اندر کنار

در کنارش چون سر افتاده شدی

پیر آن را ناگهان خود بستدی

بر سر صندوق کرده باز رو

پس نهادی سر در آنجا باز او

خوش نظر کردی بسوی آن درخت

اندر آن حیران بماندی مرد سخت

بار دیگر چون که بگذشتی از آن

یکسر دیگر در افتادی از آن

پیر بار دیگر آن صندوق را

در نهادی و فرو بستی ورا

آن سر از صندوق خاموش آمدی

چون کسی درخواب بیهوش آمدی

تن زدندی آن سران در پیش او

بار دیگرشان نبودی گفت و گو

مرغکان درگرد سرها بی خلاف

میپریدند اندر آنجا بی مصاف

روی سرها پیش پیر نامدار

بود هر یک بیقرار و زار زار

هر زمان آن پیر خوش بگریستی

اندر آن سرها همی نگریستی

زار میگفتی که ای دانای حال

تو همی دانی مرا راز از سئوال

تو همی دانی و بس من چون کنم

تا ازین احوال سر بیرون کنم

سالها شد تا مرا اینجایگاه

داشتی اندر میان پرده گاه

من چه دانستم که این پیش آیدم

این چنین احوال ها پیش آیدم

سرّ این گرچه نکردم آشکار

بی قرارم بی قرارم بی قرار

بی قراری میکنم این جایگاه

باز ماندم در درون پرده گاه

بیقراری میکنم اینجا دژم

بازمانده اندرین راه عدم

تو مرا اینجایگه آوردهٔ

چون نمیدانم کدامین پردهٔ

از برون پردهٔ یا از درون

هم درون و هم برونی هر دو چون

چون تویی در اول و آخر همی

بر دل ریشم بنه یک مرهمی

سوختم زانگه که دیدم راز تو

هم نگه دارم نگویم راز تو

هم مرا اینجایگه بنشاندهٔ

عاقبت از جایگاهم راندهٔ

این رموزم آشکارا کردهٔ

این دلم را پر ز سودا کردهٔ

این چنین رمزی کرا گویم ز تو

هم ترا و هم ترا جویم ز تو

تا کی این سر را ز اسرار آوری

مر مرا اینجا نه تنها بنگری

خون دلها اندر اینجا ریختم

ای بسا سرها که از تن ریختم

حکم حکم تست تو دانی همه

می بکن تو آنچه بتوانی همه

هم امیدی دارم اندر پردهات

هم مرا اینجا رسانی از رهت

من چنین ز اندوه دیدت سالها

این چنین زار ونحیف از حالها

گفت امید ترا حاصل کنم

عاقبت آنجایگه واصل کنم

آنچه گفتی راز من کن آشکار

تا کنم جان خود اندر ره نثار

اینک آمد آنچه تو فرمودهٔ

راست گفتی هرچه تو فرمودهٔ

پیک راه آمد مرا آگاه کرد

یک زمانم جان ز تن بیراه کرد

سوی تو خواهم کنون من آمدن

بی من آنجا خواهم آنجا من شدن

من نمانم تو بمان کلّی مرا

تا کنم تسلیم جان و تن فدا

این رموز تو یقین گردیده کل

بازدارم زین همه هستی و ذل

مر مرا زین پردهها بیرون فکن

همچو این سرها میان خون فکن

پیک آمد اینک آمد در حجاب

بی خلاف آمد برون او از حساب

راست کارم من کنون در باختم

چون بسی بازار نو برساختم

رازدار تو منم در پرده راز

پرده را از روی خود برگیر باز

من ترا خواهم ترا جویم ترا

سهل گردان هم مرا این ماجرا

سهل کن کارم بکلّی وارهان

ای مرا تو نور دیده هم عیان

جان خود ایثار راه تو کنم

خویشتن را در پناه تو کنم

راز منرا خود تومیدانی و بس

باز بستان این نفس را هم نفس

وارهان ما را ازین پرده تو کل

چون گرفتارم میان عزّ و ذل

جان خود در راه خواهم باختن

تا برون پرده خواهم تاختن

پرده از رویم تو بردارو یقین

روی خود بنما بنزد راه بین

این زمان جان من حیران ببر

کار من آسان کن ای میر بشر

این زمان کل تو گشتم چون کنم

تا که این پرده ز خود بیرون کنم

پردهام در ره حجابست و زوال

زان نمییابم وصال آن جمال

پرده بر در وارهان ای پرده در

پرده از کارم برافکن بی خبر

تا شوم مستغرق عزّ و جلال

لم یزالی لم یزالی لایزال

مرد سالک راه بین اندر زمان

چون بدیده راز او را بر عیان

در عجب اینجا بماند و لال شد

همچون آن پیر دگر بی حال شد

شد زبانش لال از آن گفت سؤال

در تفکّر مانده بود و در خیال

او بمانده زار و حیران در جنون

تا چه آید از پس پرده برون

بشنو این اسرار دیگر بی خلاف

محو شو تا وارهی از این گزاف

هرکه این اسرار دیگر بشنود

رازدان صانع اکبر شود

در زمان آن سالک صاحب نظر

ایستاده کرده بد بر وی نظر

در نظر آنجا بماند او ای عجب

تن ضعیف و زار مانده در تعب

آتشی آمد برون از آن درخت

شاخ او را پس بسوزانید سخت

جمله شاخ آن درخت و سر بسوخت

بار دیگر آتشی را بر فروخت

آتشی در کل آن پرده فتاد

بعد از آن روی خودآنجا گه نهاد

راه رو در حیرت آنجا گشت گم

خویش را در خویشتن میکرد گم

دهشت آتش چنان شد خوفناک

تا بنای راه بین گردد هلاک

گشت گرد آن شجر تا پاک گشت

همچو خاکستر شد و چون خاک گشت

سوی آن صندوق آتش در گرفت

هرچه بود آنجا بخشک و تر گرفت

آنچنان سرها که در صندوق بود

آتشی افتاد وبانگی میشنود

بانگ میکردند از صندوق راز

مرد ره بین گشت از آن اسرار باز

هر زمان از دهشت اسرار آن

میچمید از هر سویی آن رازدان

آمد از صندوق آوازی دگر

گفت خوش میباش تو ای بیخبر

چند باشی نیز سرگردان شده

اندرین اسرار تو حیران شده

خوش بایست اینجا و از آتش مترس

زین چنین رمز و معانی خوش مترس

چند خواهی بود از آتش رمان

گر بجوشد هم بیابی تو امان

لیک اسرار دگر در راه هست

گر نمیدانی زمانی کن نشست

تا ببینی سرّ اسرار قدم

هیچکس آگاه نبود لاجرم

چون تو میبینی زمانی صبر کن

تا شود پیدا مرین راز کهن

صبر کن یک دم مترس ای ناتوان

تا ببینی راز پرده بر عیان

آنچه تو دیدی رموز دیگرست

آنچه من دانم که از آن آگهست

من ترا این جایگاه آوردهام

لیک این ساعت ترا گم کردهام

عاقبت هم باز آن جایت برم

در مقام و جایو ماوایت برم

تو بدین دهشت کجا بینی مرا

تو کجا یابی مرا بی جان فدا

راز منهم من بدانم در نهان

کی ترا گردد چنین رازی عیان

گرچه بسیاری کشیدی رنج راه

صبر کن یکدم تو نیز این جایگاه

تاترا رازی دگر حاصل کنم

مر ترا از یک جهت واصل کنم

هرکسی را از ره دیگر برم

گه بپای آرم گهی از سر برم

آنچه من دانم نداند هر کسی

تا شود اسرار من برتر بسی

آنچه گفتی آنچه دیدی من بدم

من ترا آوردم و من تو بدم

صبر کن تا تو بمقصودی رسی

زانکه اندر پرده مانده درپسی

عاقبت از پرده بیرونت آورم

در میان صحن گردونت آورم

چند و چند آخر بخود میبنگری

تا تو خود بینی کجا این ره بری

تاترا اینجا ندیدم مرد کار

بر تو این سر کی بگشتی آشکار

تا ترا یک ذرّه خودبینی بود

آنچه میجوئی کجا حاصل شود

تا ترا این صورتست اندر برت

کی توانی یافت سرّ رهبرت

من ترا گشتم باول خواستار

عاقبت گردانمت سرّ آشکار

لیک حال صبر باید اندرین

راه کن تا خود رسی اندر یقین

آنچه دیدی بیشکی در راه تو

کی شوی از رمز من آگاه تو

آنچه تو دیدی درون پردهها

من بدم امّا کجا بینی مرا

آنچه من دیدم ترا از صادقی

در کمال عشق ما تو لایقی

من ترا گشتم باول خواستار

سرّ خود کردم ترا من آشکار

آخرین هم من ترا واصل کنم

عاقبت مقصود تو حاصل کنم

چون تو در پرده فروماندی کنون

پیش آرم مر ترا یک رهنمون

تا تماشای صفات ماکنی

آنگهی آهنگ ذات ما کنی

چون صفات من ترا معلوم گشت

هر چه جوئی مر ترا مفهوم گشت

در صفات من شوی تو بی صفات

ذات من گردی اگر گردی تو ذات

عاشق آسا آمدی در سوی من

هم بدیدی رمزهای کوی من

آنچه در مفهوم تو آمد یقین

همچنان راهست توهم راه بین

آن کمال از این نهانی آمدست

کان کمال آن جهانی آمدست

آن کمال دیگرست اندر جهان

در میان پردهها گشته نهان

هرچه دیدی پرتویست از آن کمال

هرچه گویی لامحالست آن محال

واصلم آنجا ندانم راز خود

گفتهام با تو بدان ای بی تو خود

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 11:21 AM

 

چونکه ابراهیم در آتش فتاد

در میان آتش او بس خوش فتاد

آتش صورت بمعنی گشت باز

آنگهی بررای دیگر کرد ساز

بود صورت آتشی بس سهمناک

شعله او گشت آنجا تفت ناک

چونکه ابراهیم اندر وی فتاد

راز خود بر لمعه آتش گشاد

هرکه او تسلیم شد در آتشش

گشت ریحان و گل آنجا آتشش

چونکه آتش آتش او را بدید

آتش صورت شد او را ناپدید

آتش روحانی از عزّت بتافت

آتش دیگر ز روحانی بیافت

آتش معنی عشق آمد پدید

معنی دیگر ز عشق آمد پدید

کل آتش چون خلیل کل پدید

بعد از آن گلها در آنجا بشکفید

آتش آنجا گاه یکسر کشت گل

چون نظر کرد و بدید او عکس کل

نقش کل هرجا که او حاصل شود

گر بود آتش از آن واصل شود

گفت حق یا نار کونی شو تو برد

آتش آنجا گاه کلّی گشت سرد

چون ندا آمد که آتش سرد شو

چون شنید آتش که ما را بردشو

گشت ریحان و گل آنجا آشکار

گشت ابراهیم آتش را نگار

هرکه او در آتش مطلق شود

در زمان آواز از آنجا بشنود

چون به بینی آتش عشقش دمی

چون توانی بود آنجا یک دمی

چونکه آتش گشت واصل از ندا

چون ندا آید تو جانت کن فدا

ازندا تو جان خود ایثار کن

هر دوعالم را پر از انوار کن

آتشی واصل شد از عشق ندا

چون نداند کرد آتش جان فدا

آتشی چون میشود واصل ازو

چون نگردی یک دمی واصل ازو

آتش ابراهیم را چون روح گشت

تا که ابراهیم از وی برگذشت

تن فدا مانند ابراهیم کن

جان خود در راه او تسلیم کن

تن فدا کن هر زمان در راه حق

تا شود این جان توآگاه حق

آتش طبعی تو چون گل شود

آنگهی ذات تو تو کلّی کلّ شود

آتش طبع تو چون ریحان شود

جان تو خوش بوی و مشک افشان شود

آتش طبعی ز ره بردار تو

دیده عشق یقین بگمار تو

آتش طبعی بکش ای بی خبر

تا از آئینه بیابی تو اثر

هست آیینه دل و تو صورتی

تو بمثل بلغمی با قوتی

زود ناقورت ز صورت دور کن

آنگهی آئینه دل نور کن

دل ترا آئینه کون و مکان

این زمان در صورت حسی نهان

زنگ شرک آوردهٔ در وی بسی

کی نماید مر ترا زین سر بسی

آینه چون زنگ دارد پاک کن

بعد از آن آهنگ روح پاک کن

تا بدین آئینه تو راهی بری

در زمانی هر دو عالم بنگری

زود این کل را بکلی برزدای

تا شود پیدا دلیل و رهنمای

زود این آئینه از پرده برآر

تا شود کلّی ترا آن آشکار

زود آئینه برون کن از غلاف

تا شود پیداترا کل بی خلاف

زود آئینه بده بر صیقلی

تاکند صافی ترا بر مصقلی

زود آئینه برآور پیش خود

اندرو بنگر زمانی بی خرد

در درون پردهٔ ناموس بین

خویش را آئینه افسوس بین

چون دو آئینه که گردد روبهم

روشنی باشد ترا از بیش و کم

این رموز از آن بزرگ راه بین

یافتم اندر عیان عین الیقین

شرح این آیینه بسیاری بگفت

درّ این معنی عجایب او بسفت

عشق این آیینه را او آب داد

بعد از آن ترتیب این آئین نهاد

روی جانان اندر و پیدا شده

ای بسا کس کاندرین سودا شده

عقل هر دم بر خلاف آینه

میکند او مکرها هر آینه

گر تو این آینه داری صاف را

سرّ این آئینه گردد قاف را را

گر تو آئینه کنی دو روی را

جمله یک باشد ولی دو روی را

ثمّ وجه اللّه را از دیده دید

نقشها گردد ازو کل ناپدید

هست این آئینه آئین دو کون

مینماید رازهای لون لون

هست این آئینه کل معرفت

کی کند آئینه را آن جا صفت

پر صفت کردند این آئینه را

ره نبردند اندرین آئینه را

هرکسی عکسی ازین آئینه یافت

لیک هرگز هیچکس آئینه یافت؟

جز محمد سرّ این کس را نگشت

او بدانست این رموز هفت و هشت

لیک خود را کل کل در کل بیافت

گرچه در پرده بسی او ذل بیافت

سعی باید برد اگر میبشنوی

تو بدین گفتار کلّی بگروی

چون شود آئینه پیدا پیش تو

بد مبین و جمله نیک اندیش تو

چون ببینی روی خود آن جایگاه

یک زمانی تو نظر کن پیش گاه

تا ببینی آنچه با خود کردهٔ

زانکه هم آئینه و هم پردهٔ

هرچه کردی پیشت آید عاقبت

ای دریغا راه تو بر عاقبت

خیز تا رازی مگر بنمایدت

بی ره صورت رهی بگشایدت

چند سرگردان این پرده شوی

چند خود را راه گم کرده شوی

راه نزدیکست از تو دور شد

بود نزدیک ارچه از ره دور شد

نور عقشت گر رهی بنمایدت

در زمانی راز دل بگشایدت

نور عشق از عالم جان برترست

ذاتش از کون و مکان هم برترست

نور عشق از عالم تحقیق شد

لیک هر کس را نه این توفیق شد

گر ترا توفیق در کار افکند

راه این پرده تمامت بر درد

گر نباشد عشق تو بی رهبری

تو همی خواهی که برخود ره بری

گر نباشد عشق در کون و مکان

کی شود هرگز ترا عین عیان

گر نباشد عشق تو خود کی شوی

اندرین منزل کجا هرگز شوی

آینه است این عشق و دل شیدا نمود

هرچه بد در آینه پیدا نمود

آینه چون در درون پرده است

نور خود کلّی در آن گم کرده است

چون برون آید ز پرده آینه

رخ نماید هرچه هست هر آینه

چون به بینی کل تو آیینه است

خویشتن را بین که کل یک آینه است

چون ترا آئین نباشد زین سخن

کی توانی یافت این راز کهن

زود در آئین خود در ساز شو

یک دمی با آینه همراز شو

صیقل عشق از دلت پاکی کند

کی ترا آئینه اش خاکی کند

آینه اول بآتش در کنند

بعد از آن آن را بخاکستر کنند

صیقلی چون آینه دارد بدست

پس کند او رادر آن حالی بدست

اولش خاکستری ریزد درو

بعد از آن رویش دراندازد ازو

چند روز از یکدگر خالی کند

تا ورا روشن تن و صافی کند

چون شود صافی و بنماید جمال

همچنان خاکسترش ریزد ببال

تاکه او نیکو و صافی تر شود

روشنی او از آن خوشتر شود

عکس خود اول ببیند اندرو

بار دیگر در نهد صیقل درو

چند بارش هم چنین از روی رنگ

جمله بردارد از آنجا بی درنگ

سعی بی حد میبرد آن جایگاه

تاکه پیدا میشود آن جایگاه

روی عکس و هرچه پیش آید ورا

همچنان آن عکس بنماید ورا

آینه در پرده گر باشد مدام

کی ترا بنمایدت عکسی تمام

آینه چون زنگ باشد روی را

تف زنگ آرد در آنجا موی را

موی درآئینه تو هرگز مکن

تانگردد کم ترا سرّ سخن

این دل تو آینه است اندر نهان

لیکن اندر آن نهان عین عیان

هست این آئینه دل با هر کسی

اوفتاده در ره این گل بسی

آینه چون در گل و تاریک هست

لاجرم رخ را نه بینی درنشست

آینه چون از غلاف آید برون

در نمودن باشد اوعین فنون

آینه عشقست اندر دل نهان

در میان جان جمال حق عیان

آینه چون این زمان در پرده است

از تف آن راه جان گم کرده است

چون در آیی از درون پرده را

راه یابی بر معانی پرده را

هست این آیینه بر عکس خیال

هرچه بینی هست از عین محال

زنگ شرک از دل بکن خالی همی

اندرین آئینه بنگر یک دمی

روی دل صافی بکن تو بی خیال

معنی جان را ببین تو لامحال

معنی آئینه را تو باز بین

در درون دل تو صاحب راز بین

تن ترا از هر رهی برده خلاف

هست بگرفته در آئینه غلاف

پاک کن آئینه را در هر نفس

پیش او شو تا نمانی باز پس

هرکه او در راه استادست باز

همچنان کز راه افتادست باز

هرکه اندر پرده ره باز ماند

تاابد او بی دل و بی ساز ماند

راه بینا این بدان گفتم همی

تانهی بر این جراحت مرهمی

گر کسی در راه خواهد رفتن او

هم سخن در راه خواهد گفتن او

تاکه آن را نیز نزدیکش شود

راه بروی زود و آسان بسپرد

آن سخنها راه باشد راهبر

چند خواهی گفت اکنون راهبر

چند گویم راه تو بر پرده است

سالک دل راه خود گم کرده است

راه اونزدیک خواهد شد همی

اندرین ره پیر خواهدشد همی

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 11:21 AM

 

راه میبرید تا جائی رسید

خود در آنجا گاه ناگه پرده دید

پردهٔ دید او عجب آراسته

پر ز زینت نقش او پیراسته

پردهٔ بد سرخ رنگ و نیلگون

اندران پرده عجایب موج خون

موج میزد از درون پرده هم

دید اندر فوق ناگه یک علم

یک علم از نور برافراشته

بر سر پرده عجب بفراشته

پردهٔ دید او عجایب سرخ رنگ

بد فراخ امّا درونش گشته تنگ

رفعت او از بلندی ساز داشت

در درون پرده یک آواز داشت

بود‌آوازی درون پرده در

بی خود آواز آمدی ز آنجا بدر

بر سر آن خیمه در زیر علم

دید پیری ترک روی دل دژم

ابرویش پرچین و نورانی ولی

پیش او استاده بودی یک تنی

نور رویش شعله در زیر علم

میزدی چون برق هر دم دم بدم

سایه نورش چنان گسترده بود

اوفتاده در تمامت پرده بود

بر سیاست سهمگن بدرای او

زیر پرده بد ستاده جای او

از کمال و رفعت او آنجا یگاه

داشت تیغی تیز در دستش نگاه

هر زمان کردی بهر سوئی نظر

هیچ بالاتر نبد زو یکدگر

یک تنی افتاده سر در پیش او

تن شده بی جان ز زخم نیش او

آن تن افتاده بخون در زار زار

اوفتاده پیش پرده تن نزار

هر زمان در خون طپیدی تن برش

سر نهان گشتی هم از پیش سرش

نور روی او بگرد تن شدی

تادر آن ساعت وجودش بستدی

محو گشتی و دگر باز آمدی

پیر آنجا گه بخود شیدا شدی

تیغ لرزان در کف او همچو آب

بوده سبز و آبدار و چون سذاب

هرکه این رمز و معانی بر گشاد

گشت بی سر تن به پیش سر نهاد

هرکه زین اسرار ما آگاه شد

در درون پرده مرد راه شد

هرکه زین اسرار بی سر شد ز تن

او بیابد کل و جزو خویشتن

گر کلاه عشق خواهی سر ببر

وز خود و هر دو جهان یکسر ببر

وین عجب چون سر بگشتی هر زمان

زندهٔ میگشتی به پیشش ناگهان

گرد سر در تیغ او گردان شدی

پرده از هیبت برو لرزان شدی

طول و عرض آن نبد پیدا سرش

لیک تن پنداشتی هر دم برش

سر به پیش تیغ گردان آمدی

تن درافتادی و بی جان آمدی

راه بین از پیش و پس کردی نگاه

هیچ چیزی می ندید آنجایگاه

نور رویش خیره کرده چشم او

پر سیاست پر نهیب از خشم او

او بچشم خود نگاهی کرد باز

دید او یک تن درون پرده باز

دید شخصی تن ضعیف و ناتوان

ایستاده بدنه تن نه دل نه جان

دید شخصی جسم و دل بگداخته

جان خود در راه حیرت باخته

ترسناک از خوف او استاده بود

چشم سوی روی او بنهاده بود

روی سوی او بکردی هر زمان

حالتی پیدا شدی اندر نهان

این همیشه ترسناک استاده زار

تن ضعیف ودل نحیف و جان نزار

چون نظر در روی او افکند او

سستیی بر حال او افکند او

رفت از ترس و سلامی کرد وی

پس جوابی داد ترک نیک پی

گفت ای شیخ از کجائی هان بگو

از برای چه شدی در جست و جو

جست و جوی تو بگو از بهر چیست

کل مقصودت بگو از بهر کیست

از برای چه در اینجا آمدی

در نبود و بود پیدا آمدی

چه طلب داری تو در این جایگاه

چه همی جویی تو اندر پرده گاه

با من این راز نهانی باز گوی

آنچه هست و آنچه میجویی بجوی

ترسناک استاده بد آن راه بین

گفت خاموش و سخن شد زویقین

تاب هوش آمد از آن بد ترسناک

گفت پیر او را مدار از هیچ باک

تو چرا ترسانی از من تو مترس

آنچه خواهی گفت بر گوی و مترس

من ندارم کار با تو از عزیز

راز خود بر گوی با من تا چه چیز

تو چه خواهی زین مقام خوفناک

از برای چیستی تو ترسناک

رأی خود برگوی تا من بشنوم

بعد از آن مقصود تو حاصل کنم

پس زبان بگشاد مرد راه بین

گفت ای نور عیان عین الیقین

من چه گویم با تو در این جایگاه

این زمانم هست این جا عزم راه

راه بسیاری که اینجا کردهام

همچنان مانده درون پردهام

اوستاد اینجا مرا آورده است

لیک راه عشق ما گم کرده است

من طلب کارم که بینم روی او

راه کردم بی حد اندر کوی او

منزلی بی حد درین ره کردهام

همچنان استاده پیش پردهام

سوی استادم کنون راهی نمای

این گره از بند جانم برگشای

گفت ای پرسنده این اسرار تو

زین سخن گفتی و در گفتار تو

من بدانستم یقینت این زمان

تا چه افتادت در این دور زمان

دور چرخ اکنون چو در کارت فکند

بر برون پرده یکبارت فکند

آمدی این جایگاه ای راه بین

از من این اسرار دل آگاه بین

راه بسیاری بکردی در نهان

در درون پرده گشتی ناتوان

این ره بی حدّ و غایت آمدست

پردههایش بی نهایت آمدست

اوستادم چرخ اینجا ساختست

پردهها از عزّ خود پرداختست

پرده درانیم و ما در پردهایم

همچو تو ما نیز ره گم کردهایم

ما طلب کاریم سوی اوستاد

آنکه این بنیاد کلی اونهاد

هیچکس در پرده او ره نبود

هیچکس از وقت او آگه نبود

کس ندیدم من طلب کار یقین

این زمان دیدم ترا ای راه بین

بس کسازین راه آمد در گذشت

لیک زین راه دراز آگه نگشت

نیست از فرسنگ او آگاه کس

نیست اندر راه او همراه کس

گر نکواستی تو در این جایگاه

بو که ناگاهی بری در پرده راه

راه تو بالای پرده اوفتاد

این چنین راز تو کی بتوان گشاد

من بسی دیدم درین راه دراز

کامدند و درگذشتند از فراز

چون برفتند عاقبت گشتند پس

چون نبدشان بر سر اودست رس

راه میدیدند پایان ناپدید

درد میبردند درمان ناپدید

چون برفتند و بدیدند روی او

بی دل آنگه بازگشتند سوی او

ای بسا جانها کزین راه یقین

اوفتاده در چه حسرت ببین

تو کجا خواهی شدن رو باز گرد

هم بسوی کوی خود پر ساز گرد

باز گرد و تو مروزان جایگاه

تا که گردی همچو ایشان بازراه

باز گرد و سوی دلبر کن قرار

تا مگر افتد ترا مه درکنار

ای بسا روزا که من شب کردهام

همچو تو مانده درون پردهام

در درون پرده دستم بست بست

اوفتاده اندرین پرده زدست

اندرین پرده عجایب بی حدست

تانپینداری که راهی بیخود است

حدندارد راه تو روباز شو

گرچه گنجشکی کنون شهباز شو

راه خود رو ره سلامت پیش گیر

که ترا گفتست این ره پیش گیر

روی سوی راز خود کن این زمان

تا نباشی بازمانده در جهان

در جهان سفل کن کلّی قرار

تانگردی اندرین ره سوکوار

روی سوی پیر نورانی کنی

تو که این رجعت بویرانی کنی

بازگرد و راز من بپذیر و رو

نفقهٔ از ذات من برگیر و رو

ورنه اینجا گاه همچون من بباش

ره رو و در راه بس ایمن بباش

گفت من خواهم شدن در راه باز

لیک ز آنجا هم بخواهم گشت باز

من بدین امید در راه آمدم

خود ندانستم ز ناگاه آمدم

هرکه سوی یار شد او بازگشت

تو یقین دان کوزره ناساز گشت

میروم گر راه بی حد باشدم

هرچه باشد بر تن خود باشدم

خوف چه بود بازگشتن از وجود

تخم ما اینجای کشتن از چه بود

من نخواهم گشتن از اینجای باز

میروم اینک عزیزان برفراز

تا دگر چه پیش آید مرمرا

زین خوشم چون بیش آید مرمرا

هرچه آن استاد داند او کند

هرچه نه استاد خواهد بشکند

کار من با اوستادست از یقین

من ناندیشم کنون از کفر و دین

راه خواهم کرد تا استا شوم

گر هزاران سال اندر ره بوم

عاقبت هم بوی از آنجا در رسد

عاقبت حال مرا هم بنگرد

پیر گفتش بر امیدی این زمان

کام خود یابی زمانها در زمان

چون امید تو باستاد آمدست

پای بست تو به بنیاد آمدست

چون امیدی آمدی پیشش کنون

می نه اندیشی تو از بیشش کنون

هرکه او صبری کند در عاقبت

پیشش آید عاقبت هم عافیت

همچو ما گر تو چنین جان میدهی

جان خود در راه تاوان مینهی

اوستاد این دوست دارد بی خلاف

تا نه پنداری که این کاری گزاف

کشتهٔ او زنده گردد جاودان

گردد آسوده بکلی در جهان

زنده است این کشته در آنجایگاه

همچو تو او نیز بودست او براه

کشته او شو تو تا زنده شوی

از برش با روح پاینده شوی

زنده است این کشته در آنجایگاه

بر مثال تو همی برند راه

اندرین ره همچو تورازش فتاد

در مقام عشق او سازش فتاد

اندرین ره آمد و بر میگذشت

راه استاد حقیقی مینوشت

سالها در ناله و درد رد بود

بی کس و بی جفت و در حق فرد بود

نزد ما دل سالها بر راز داشت

عاقبت استاد او را باز داشت

راز او گر تو نمیدانی مپرس

گرچه استاد جهان دانی مپرس

راز تو چون راز او اندر یقین

در گمانی مانده مرد راه بین

راه کن بی حد تو اندر کوی یار

داشت اسرار نهانی بی شمار

هیچکس از راه او آگه نبد

عاقبت بر باد داد او جان خود

خال خودبرگفت و تن بر باد داد

هرچه خرمن بد همه بر باد داد

خرمن اعزاز کل درباخت او

قیمت این سرّ دل بشناخت او

جان خود درباخت اسرارش چه سود

من ندانم تا که انوارش چه بود

راز او من در نبردم در جهان

تاکه خود چه بود در آنجا گه عیان

چه عیانی بود پیدائی او

از چه بُد آن راز سودایی او

ناگهان یک روز همچون تو براه

در رسید از دور در آنجایگاه

سست بود از عشق نه هشیار بود

همچو تو داننده اسرار بود

نه چو تو خاموش بود و ترسناک

نه چو تو آنجای آمد خوفناک

نه چو تو بر جان خود ترسید او

نه چو تو برجسم خود لرزید او

نه چو تو گفتار با من ساز کرد

نه چو تو این رفعت و اعزاز کرد

بود سوزی در نهادش بلعجب

من ازین درماندهام اندر تعب

او یقین اندر گمان آورده بود

گرچه همچون تو درون پرده بود

پرده او بر درید آنجایگاه

گرچه بی حد کرد اندر پرده راه

چون رسید آنجای مستی ساز کرد

بال و پر مرغ هستی باز کرد

گفت ای دردی که درمان منی

اندرین ره کفر و ایمان منی

ای درون پردهام اندر برون

من برونم هم مقیم اندر درون

من درین پرده ترا پرده درم

چند داری اندرین پرده درم

چندسازی پرده پرده باز کن

یک دمم در پرده هم آواز کن

راز من از پرده در بیرون فکن

زار بکشم آنگهی در خون فکن

پردهٔ ما را تو بیش از حد مدر

کار ما را بیش از این از حد مبر

چند باشم من ترا حیران شده

در میان پرده سرگردان شده

چون ترا آنجایگه بشناختم

این همه راهت بهرزه ساختم

مر مرا مقصود دل روی تو بود

زانکه اندر پرده ره سوی تو بود

مر مرا در پرده راز جان توئی

کلّ مقصود من از دوجهان توئی

پردهٔ تو پرده ما میدرد

چشم تو خود سوی جانم ننگرد

راز تو من دانم و تو راز من

این زمان دانی توکلّی ساز من

راز من در پرده از رازت گشاد

عاقبت مقصود من آن جا بداد

چون درون پرده هم در پردهٔ

از چه ما را اندرین ره کردهٔ

چون درون پردهٔ هم از برون

چند آیم از چنین پرده برون

پرده ما زان تست و تو ز من

من ز تو پیدا شده هم پرده من

چون منم پرده تو برقع برفکن

پیش جان من مگر دان سر زتن

بفکن و کلی بمقصودم رسان

چو تو مقصودی بمعبودم رسان

چون دوی نبود نباشد پرده هم

تو یقین و من گمان گم کردهام

گم بشد اینجا چو جویان آمدم

در زبان تو چو گویان‌ آمدم

تو منی و پرده در ره حاجبست

پرده عجزم درینجا کاذبست

پرده بردار و تو در پرده مشو

همچو دیگر بارگم کرده مشو

پرده رازم در اینجا فاش کن

روی سوی بی دل غمهاش کن

کام من اینجایگه کلّی برآر

یاد من از جان من کلّی برآر

تا شوم فانی بتو واصل شوم

تا قیامت بی تن و بی دل شوم

من نباشم پردهٔ تویی خلاف

گفت و گویم کم شود نبود گزاف

من نباشم من تو باشی جزو و کل

پرده عزّت تو داری بی حبل

پرده کلی من بر هم در ان

مرمر ازین کار کلّی وارهان

چون مرا اینجا یقین شد روی تو

بی خود و بی دل دویدم سوی تو

چند باشی پرده باز و پرده در

پرده بردار و مرا درخود نگر

من نباشم چون تو باشی بی شکی

چون یقین باشد کجا باشد شکی

چون یقین باشد گمانی نبودم

اندرین پرده نهانی نبودم

چون تو با من هر دو یکسانی کنیم

این همه تعجیل آسانی کنیم

وارهان و وارهان و وارهان

پردهام در پردهام پرده دران

تو پس پرده منم خونخوار دل

این چنین گشتم چنان از کاردل

دل حجاب پرده اندر ره عتاب

راه تو اینجا ندارد جز حساب

چون ترا راهست بی پایان شده

هم در آنجا بایدم جویان شده

جان خود ایثار سازم در رهت

تا شود آسان مرادر درگهت

راه خود آسان کنم در نزد خود

کز تو نیکی دیدهام از خویش بد

راه خود بر من کنون آسان بکن

پرده بازی بیش از این چندین مکن

راه خود برمن مکن چندین دراز

تا مرا پیداشود آنجای راز

راه خود گرچه نهانی ساختی

هرچه خود کردی گمانی ساختی

راز خود هم خود بخود پوشیدهٔ

روی خود بر پردهها پوشیدهٔ

پرده از رویت بر افکن رخ نمای

رنگ از آئینه دل برزدای

پرده از رخ یک زمانی باز کن

یک نفس در پردهام همراز کن

از رخت پرده بکلّی بر گسل

بیش ازینم زار و سرگردان مهل

پرده از جان برگشای ای جان و دل

روی خود اینجا مرابنما بدل

پردهٔ جان من اینجا چاک کن

زنگ وحشت ازدل من پاک کن

راه اینجا نیک محکم کردهٔ

خویش را در پردهها گم کردهٔ

در درون پرده راز جسم و جان

در نهان اندر نهان و در عیان

ای عیان تو نهان در پردهها

روی خود کرده عیان در پردهها

راه خود گم کرده و در پردهٔ

پرده دل را کنون ره بردهٔ

مستی رمز حقیقی باز کن

این زمان رمز رموزم راز کن

چند گویم چند جویم چون توئی

در درون پرده میبینم دوی

این دویی از احولی من شدست

بند را هم در دوئی پرده بدست

زود بردار از بر من این دویی

چون همی دانم که یکسان کل تویی

راز تو من دانم از عین الیقین

اندرین ره چون شدم من پیش بین

پیش بینم این زمان در پیشگاه

مر مرا این پیشگاه آمد پناه

پیش ایشان دیدم آن روی ترا

راز بشنید ستم آن موی ترا

های و هویی میزنم در هر نفس

تامگر حاصل شود کلّی نفس

های و هوئی میزنم در پردهات

لیک رازت بی برو گم کرده است

های و هوئی میزنم از شوق تو

راز اعیان میکنم در ذوق تو

های تو با هوی من شد پرده را

برفکن از روی این گم کرده را

چون شناسای خودش آنجا کنی

راز پنهانی من پیدا کنی

راز من با ساز کل کن آشکار

این زمان این از تو کردم اختیار

اختیار عشق من از راز تست

این همه آهنگ من از ساز تست

این زمان اعیان عشقت حاصلم

گشت پیدا راز پنهان واصلم

حاصلت این بُد که من حاصل شوم

زین همه برهان دمی واصل شوم

راه هردم میکنی گم مر مرا

من ترا میبینم اکنون مر ترا

راه من تو گم مکن چون ره شدم

از کمال صنع خود آگه شدم

ای کمال لایزالت بی صفت

یافتم از راه صنعت معرفت

راز خود باتو نهادم در میان

ای مرا پرده شده راز عیان

زهره آنم کجاباشدهمی

تابگویم پردهٔ درجان دمی

گوی از این پرده داران میبرم

در فضای بار عزّت میپرم

میبرم من پردهٔ عشق ترا

وارهان جانم ز اندوه و جفا

چون ز پرده اول و آخر تویی

چون ز پرده باطن و ظاهر تویی

خلق کلی در تو حیران ماندهاند

در درون پرده پنهان ماندهاند

کیست تا او نیست در پرده ترا

راه کلّی جمله گم کرده ترا

کیست تا او نه گرفتار تو است

کیست تانه نقش اسرار تو است

کیست تا نه پرده دار راز تست

کیست تا نه در نهان بیمار تست

کیست تا او نه ز جان شد بندهات

کیست تا آنکس نبد افکندهات

کیست تا او نه طلب کار تو است

اندرین ره در نهان یار تو است

کیست تا نه دم ز حکمت میزند

کیست تا نه رأی حکمت میکند

کیست تا نه سر ترا درباختست

کیست تانه مر ترا نشناختست

کیست تا نه بستهٔ دیدار تست

تا نه سنگ و چوب غرق کار تست

کیست تا نه جان دهد در کار تو

چون شود از جان ودل در کار تو

کیست تا نه پرده داری میکند

کیست تا نه پایداری میکند

کیست تا نه وی چو خود دربازد او

در مقام عشق خود در بازد او

کیست تا نه با تو است و تو باو

میکنی هر لحظهٔ صد گفت و گو

گفت و گوی تو درین دامم فکند

در برون نقش خرگاهم فکند

پرده بازی تو دیدم سالها

تا از آن معلوم کردم حالها

حال من آنست کاندر پردهات

سرنهادم آمده اندر رهت

من زگفت تو درین پرده شدم

گرچه اول راز گم کرده شدم

من ز گفت تو بدیدم روی تو

این زمان هستیم رویا روی تو

اب روی من مریز اینجایگاه

مرمرا تو سر مبر اینجایگاه

راز تو اینک درین لوح دلم

گشت پیدا گرچه بُد این مشکلم

مشکلم از لوح برخواند کنون

نیک از روی تو دیدم کن فکون

مشکلم چون حل شد اکنون بیش ازین

در گمان مفکن مرا از ره یقین

مشکلم حل کن بکلی بی صفت

تابگویم بیش از این در معرفت

این زمان جمله همی دانم تویی

آشکارا پردهها پنهان تویی

آشکارایی و پنهان چون کنم

چون عیان اندر عیانی چون کنم

آشکارا چون شود پنهان من

چون کنم او را بپنهان زین سخن

هستی تو گشت پیدا در دلم

راز مشکل گشت اینجا حاصلم

واصلم گردان در آنجا مرمرا

چند گردانم زبان بر ماجرا

اولی در ظاهر و در باطنی

لیک اینجا ظاهری و باطنی

نور تست اینجا رفیع پردهها

لیک برهانت بدیع پردهها

رفعت و اعزاز از آن کردم تمام

تامرادر دین بیفزاید مقام

گر نمایی رخ تمامم بی حجاب

گفت و گوی من شود اندر حساب

گر تمام این کار آید راست را

راز من گردد بکلی خواست را

خواست دارم تا مرادر روی خود

راز پیدایی کند در سوی خود

راز پنهانی من پیدا بکن

این همه پرده بکل پیدا بکن

تا حجاب از پیش برداری مرا

در میان پرده نگذاری مرا

هاتفی غیبی ز ناگاهان مرا

داد آوازی که تا کی ماجرا

جان خود در باز و بیش از این مگو

راز ما در پرده چندینی مجو

چون تو واصل گشتهٔ اینجایگاه

بیش را در بیشتر چندین مخواه

چون ترا کردیم در اینجا نظر

هم نباشد مر ترا زینجا گذر

چون ترا آگاه کردیم از نخست

کار تو زانجا برآید زود چست

کار تو اینجا تمامت ما کنیم

هرچه باید این زمان پیدا کنیم

تو که جان در راه ما بازی تمام

پرده عزّت برافتد از مقام

وصل ما اینجایگه واصل شود

آنچه میجوئی ترا حاصل شود

تا بکلّی راه بگشایم ترا

آنگهی من روی بنمایم ترا

تا بکلّی گم شوی در اسم من

این چنین است اندر اینجا قسم من

هرچه کردم و آنچه خواهم آن کنم

لیک آنگاهی ترا تاوان کنم

برتر آئی از مقام پردهها

کم شود آنگاه این سودا ترا

آنگهی گفت آن بزرگ پاک رای

هرچه میخواهی بکن راهم نمای

چون شوم قربان و هم جان باز تو

بعد از آن آگه شوم از راز تو

هرچه خواهی کن که من زان توام

این زمان در عشق حیران توام

هرچه خواهی کن که اکنون بندهام

سر بپای عزّ کل افکندهام

هرچه خواهی کن که من خواهم ترا

سرفکنده پیش، کم کن ماجرا

هرچه خواهی کن که ما را این حیات

هست بی تو در درون همچون ممات

این زمان فانی بکن قربان مرا

ای یقین تو شده چون جان مرا

این زمان فانی بکن کلی مرا

ای فنای تو بکل عین بقا

این زمان از خود گذشتم بی حجاب

هرچه خواهی کن تو از روی حساب

این بگفت و جان خود ایثار کرد

خویش را در راه کل بردار کرد

من عجب ماندم درین گفتار او

حیرتم آمد عجب در کار او

ناگهان آمد خطاب از روی کون

کین بزن شمشیر خود را لون لون

این سر او را بکلی در فکن

پره از کارش بکلی بر فکن

زود باش و زخم شمشیری بزن

من چو بشنیدم خطاب این سخن

از خطاب بیخودی حیران شدم

اندرین احوال سرگردان شدم

پس زدم شمشیر اندر گرندش

سرفکندم در زمانی از تنش

این چنین سالک بشد هالک بکل

اوفتاده این چنین در عین ذل

پیش من افتاده است این بی خبر

هر زمان برخود بجنبد بی اثر

من نمیدانم یقین احوال او

تاکه چون باشد بکلی حال او

حال این بودم که از بر کردهام

پیش تو معلوم یکسر کردهام

من نمیدانم رموز این کمال

من نمیدانم گه چون بودست حال

حال او این بود من گفتم ترا

بیش دیگر نیست زینسان ماجرا

حال او این بود و این سر زان او

اوفتاده اندر آنجا گفت و گو

راه بین از گفت او خیره بماند

بعد از آن زانجا فرس تازان براند

در گمان و در یقین افتاده بود

سر بسوی راه کل بنهاده بود

ای دل آخر جان خود ایثار کن

چند خواهی بود اینجا کار کن

چند خواهی بود جان در باز تو

دروصال جان جان میناز تو

چند سازی قصه راه دراز

چند باشی در نشیب و در فراز

چندخواهی بود برجان ترسناک

چند خواهی بود آخر خوفناک

جان خود ایثار کن در راه او

بیش ازین تا چند سازی گفت و گو

عاشقان جانهای خود ردرباختند

سوی یار خویشتن بشتافتند

مطبخ عشقست اینجا سر ببر

از همه خلق جهان یکسر ببر

تا دمی واصل شوی در خاک و خون

چند خواهی ماند از پرده برون

از درون پرده کس آگاه نیست

زانک کس را اندرآنجا راه نیست

راه کل پایان ندارد در نظر

چون برفتی از صور یابی خبر

چون برون آیی ز صورت در زمان

روی یار خویشتن بینی عیان

راه کل راهیست دشوار و دراز

گرچه در پیشی تو چندینی مناز

ترک خود گیر و برون شو از صور

من مگو تا وقت آید کارگر

تو همه حق بین و جز حق را مبین

چون گذشتی بر ره حق شو یقین

چون که حق بینی نگهدار این کمال

تا نیفتی در سلوک بی زوال

این سلوک راه کی باطل شود

راه باید کردتا تن دل شود

چون دل تو محو گردد در صفات

تافتن گیرد ز حضرت نورذات

دیده چون از اشک پرنم باشدت

هرچه میخواهی در آن دم باشدت

درگذر از کون و اندر ره مایست

زانکه اول تا باخر هم یکیست

چون یکی باشد زبانت تا بسر

کی تواند یافت این نقش بشر

نقش برگیر از میان آزاد کن

بس یقین رادر میان بنیاد کن

در میان عشق کل میناز تو

جان خود در راه او در باز تو

پختگی حاصل شود آنجا ترا

ورنه تا تو زندهٔ چون و چرا

راه پرسی از کسی کوره ندید

یک تنی زین راه دل آگه ندید

راه کی از کور بینا گرددت

گر بود دل کار شیدا گرددت

راه را از راه دان باید شنود

تا شود این کار یکباره نمود

آنکه ره را دید باشد ذوفنون

او شود در راه عشقت رهنمون

راه تو از راه دیده کل شود

گر ندانی کار راهت ذل شود

راه بینان جهان اندر رهند

دایما زین راه کلّی آگهند

جمله ذرّات در راهند کل

اوفتاده جملگی در عین ذلّ

راه بینانی که صادق آمدند

عاشق و پیر و موافق آمدند

جان خود در راه عشقش باختند

هرچه شان بد جملگی درباختند

جمله ذرّات گردان آمدند

اندرین ره راز جویان آمدند

گرچه تو چون ذرّه اندره پردهٔ

راه رفتی راه خود گم کردهٔ

ره نبردی همچنان ای بی خبر

از وجود کل نمییابی اثر

اندرین ره هر که آمد مرد شد

سالک ره مرد صاحب درد شد

هرکه دردی داشت او آمد براه

درد باید تارسی آنجایگاه

هر کرا دردیست درمانش مباد

هرکه درمان خواهد او جانش مباد

درد باید درد بی حد از فراق

هر زمان در راه او پر اشتیاق

درد باید تا که درمان باشدت

جان دهی امید جانان باشدت

درد باید تا ببینی تو دوا

درد درمانست در عین جفا

ای بسا دردی که آمد جمله را

بو که بتوان گفت کلّی ماجرا

درد عشقست از کمال شوق او

هست درمان دایما در ذوق او

درد باید تا ترا درمان رسد

ناگهان امید از جانان رسد

راه عشق از درد پیدا گشت کل

راه پردردست اندر عین ذل

بی حدست آنجا تو راز خود بپوش

راز با تست و کجا باشد خموش

تو چنین راهی ببازی کردهٔ

خویش را عین مجازی کردهٔ

تو کجایی یار توآخر کجاست

ره روان این راه را رفتند راست

تو ببازی کی رسی در یار خود

چونکه هستی بی خبر از کار خود

تو کجا ز اسرار عشقش ره بری

هر زمان از راه او واپس تری

راه دورست و پر آفت راه کن

لی مع اللْه دل زوقت آگاه کن

سر ما با اوفتادست این سخن

تا همه اسرار گردد سر به بن

این رموز ما کجا داند کسی

فهم دارد گر بخواند او بسی

این رموز من معانی آمدست

سرّ این راز آن جهانی آمدست

تو کجا دریابی این اسرار من

لیک اکنون گوش کن گفتار من

رمز ما از این سخنها باز دان

آنگهی اندر رموزم راز دان

نفس این اسرار نتواند شنود

بی نصیی گوی نتواند ربود

این یقین بر جان ودل باید شنود

نه بنقش آب و گل باید شنود

هرکه این برخواند او آگه شود

عاشق آسا آنگهی در ره شود

هرکه این را فهم دارد بی حجاب

بی حساب خواندن روی کتاب

هر که این اسرار کلّی فهم کرد

هر چه گفتم راز با وی فهم کرد

سرّ من ز اسرار آمد آن ز نور

پای تا سر جمله آمد غرق نور

از رموز ما تو چون آگه شوی

آنگهی دستار خوان ره شوی

ترک خور کین چشمهٔ روشن شدست

از رموز پارسی من شدست

گر بسی خوانی تو هر بار این سخن

بازدانی رمز و اسرار کهن

هرکه این اسرار روحانی بخواند

هر زمانی سرّ این تکرار راند

این سخن معنی نه طامات آمدست

نه ز هر فصلی مقامات آمدست

جمله یک رازست اما در نهان

هر زمانی میشود عین عیان

گر تو عمری در جهان باشی دمی

این کتاب من بخوانی هر دمی

رمز کل ز اینجایگه حاصل کنی

جان خود هم زین سبب واصل کنی

معنی و ترکیب این گفتار بین

هر دم از نوعی دگر اسرار بین

هست اسرار نهانی همچو گنج

زانکه مخفی ماند بردم سعی و رنج

ای بسی شب کاندرین پرده براز

گفتم اسرار نهانی جمله باز

خود بخود این رازها کردم عیان

کی تواند بود هرگز این نهان

این رموز عاشقانست از یقین

نه گمان باشد نه اینجا کفر و دین

این رموز از عالم پاک آمدست

در میان زهر تریاک آمدست

گر بسی خواندن میسّر باشدت

بی شکی هر بار خوشتر باشدت

هرکه این برخواند ره را پیش کرد

هر زمانی رونق دل بیش کرد

هرکه این معنی ما را رخ نمود

کفر را ازدل بزودی بر زدود

عاشق آن باشد که بی درمان بود

درد او هر لحظه دیگر سان بود

درد او را تو چه دانی اندرین

ای گمان دیده کجا دانی یقین

درد او خوشتر ز درمان نوش کن

هر زمان در درد جان بیهوش کن

خون صدیقان ازین حسرت بریخت

آسمان بر فرق ایشان خاک بیخت

جملهٔ جانها از آن آید بکار

تا بریزد خون جانها زار زار

گر تو از کشتن همی ترسی مرو

زین سخن تا چند میپرسی برو

کشتن او دان حیات جاودان

بگذری تو زین جهان و آن جهان

گرچه اکنون در درون پردهٔ

پای تا سر در درون پردهٔ

عاقبت زین پرده بیرون اوفتی

تا ندانی تو که خود چون اوفتی

پرده رازت در آنجا برگشای

تاترا مر عشق باشد رهنمای

چون رهت در عشق آمد پایدار

راه عشق اینست ازمن گوش دار

راه بین چون راه عشق آید بوی

کام او خود زود بردارد زوی

راز را انجام نیست آغاز هم

لیک باید بود با همراز هم

چون ترا همراز نبود زین میان

تاترا باشد در آنجا ترجمان

ترجمان عشق ره برد اندرین

تا رساند مر ترا در ره یقین

این زمان در راه بسیاری شدند

گرچه اندر راه بسیاری بدند

راه خود چون خود روی ره گم کنی

قطره هرگز در کجا قلزم کنی

هر که قلزم قطرهٔ وحدت کند

او کجا آهنگ هر کثرت کند

راه استغناست تو مردانه باش

در جنون عشق کل دیوانه باش

گر ترا مر شاه بنماید نظر

ازکمال او بیابی تو خبر

گر کمال او بکل حاصل کنی

اول از پندار دل باطل کنی

اولت این عقل برباید فکند

طیلسان از روی برباید فکند

اندرین پرده عجایب رهنمون

آید از پرده بهر پرده برون

همچو تو در پرده ایشان راز جوی

سرّ خود با این کسان دیگر مگوی

چون کسی در خویشتن مانده بود

راز تو زو کی همی خوانده بود

چون طبیبی را بخود هرگز دوا

می نداند کردن او زین ماجرا

کی ترا درمان کند هم خود بگوی

بیش ازین درمان خود ازوی مجوی

درد خود با یار خود نه در میان

تاترا بکند دوا اندر زمان

درد تو او هم مداوایی کند

هم زحکمت مرترا دانی کند

ای بسا کس کاندرین ره باز ماند

دایماً سرگشتهٔ این راز ماند

ای بسا کس کاندرین سودا برفت

گرچه بسیاری بره تنها برفت

نیست کس را از حقیقت آگهی

جمله میمیرند با دست تهی

هیچکس اندر پس این پرده نیست

کو بزاری راه دل گم کرده نیست

هیچکس این راه را منزل نکرد

کو درین ره خون خود چندین نخورد

راه ما پایان ندارد بی خلاف

تا نپنداری که دامست از گزاف

سالها زین راه معبودم که بود

زین مقالت کل مقصودم چه بود

تا یقین حاصل شود بی شک مرا

این بُده مقصود من بی ماجرا

عاقبت چون راه آمد در سلوک

شمس را این ره بسی کرد آن دلوک

هیچ سالک اندرین ره نامدست

کو بنومیدی ازین ره بازگشت

سالکان این پرده از هم بردرند

در یقین افتند و از شک بگذرند

تا یقین هرگز نگردد حاصلت

کی توانی یافت بویی از دلت

تا یقین رخ هر دمی ننمایدت

از کجا این راز دربگشایدت

تا یقین باشد گمان نبود ترا

قد چون سروت کمان نبود ترا

چون یقین گردد یکی باشد همه

آنچه اندیشی شکی باشد همه

گر یقین ناگاه افتد در نظر

هر دو عالم رخ نماید سر بسر

گر یقین بر روی دل ننمایدت

از کجا این راز دل بگشایدت

معرفت را گر بسی حاصل کنی

زین همه تو خویش کی واصل کنی

معرفت ره در سلوکت آورد

تامگر ره در دلوکت آورد

معرفت راهیست در آشیانهاش

تو مگرد از وی نظر کن خانهاش

معرفت راهیست بی پایان همه

معرفت هم راز بگشاید همه

معرفت بسیار لیکن معرفت

کی تواند بود در شرح و صفت

معرفت بسیار و شرح او بسی

کی تواند گفت این راهر کسی

معرفت راهی بحکمت یافتست

زان بهر جانب همی بشتافتست

گر نبودی معرفت در کاینات

کی شدی هرگز عیان این صفات

گر نبودی معرفت هرگز کجا

راه گر دیدی سلوک انبیا

گر نبودی معرفت در جزو و کل

عزّها کلی بدل گشتی بذلّ

گر نبودی معرفت ز آغاز کار

کی بُدی هرگز عددها در شمار

گر نبودی معرفت در روی دهر

نوش بودی نزد مردم همچو زهر

گر نبودی معرفت آدم همی

کی فتادی در مقام خرمی

گر نبودی معرفت ابلیس را

کی بکردی این همه تلبیس را

گر نبودی معرفت مر نوح را

کی بکردی کشتی او فتوح را

گر نبودی معرفت با شیث هم

کی زدی در راه بی منزل قدم

گر نبودی معرفت هم با خلیل

کی بکردی جان و دل در ره سبیل

گر نبودی معرفت ایوب را

این همه زحمت کجا بودی ورا

گر نبودی معرفت اسحق را

کی بُدی کشتن بجان مشتاق را

گر نبودی معرفت با زکریا

جان کجا کردی در آن دم او فدا

گر نبودی معرفت موسی یقین

کی شدی نور تجلّی راه بین

گر نبودی معرفت عیسی کجا

یافتی در آسمان چندین بقا

گر نبودی معرفت با مصطفی

کی شدی هرگز بدین نور و صفا

اوست سلطان تمامت انبیا

اوست اول تا بآخر مقتدا

شرح این ره ازوجودش شد پدید

ذات پاکش از سجودش شد پدید

شرح این ره او تمامت باز یافت

شرح این ره اول از شه باز یافت

او اگر این ره نکردی در بیان

کی بدانستی مرین ره را عیان

گر نبودی راه کل و عقل کل

جملگی بودی یقین خود عین ذل

گر نبودی نور پاکش رهنما

خود نبودی انبیا و اولیا

گر نه او کردی صفت در هر صفت

کی بدی هر ذرّهٔ را معرفت

گرنه او بودی که کردی شرح راه

جملگی ماندی اسیر آنجایگاه

عقل از نقل این سخنها آورد

لیک هرگز کی کند کی آورد

عقل کل باشد نمودار یقین

تا شود در پیش مرد راه بین

راه بینی همچو او دیگر نزاد

همچو او دیگر کسی دادی نداد

اوست داننده درین پرده شده

اولین و آخرین پرده بده

آنچه از اسرار دانست او یقین

مرتضی دانست دیگر راه بین

آنچه از اسرار دانست ازکمال

نیست راه دین وی هرگز زوال

آنچه او از راه شرح کل بگفت

در رموز او کجا داند نهفت

آنچه او را داد هرگز کس نداد

داد این اسرار او آنجا بداد

هرکسی فهمی کند از راز او

کی بداند هر کسی این ساز او

انبیا این ره نبردند از نخست

راه و شرح راه از وی شد درست

انبیا زین راه بسیاری شدند

عاقبت از ما عرفنا دم زدند

او رموز کل بگفت و راز گفت

آن رموز او با علی خود باز گفت

آنچه او را بود آن، کس را نبود

زانکه او بود و ازو بد هرچه بود

بود او باشد نداری فهم دان

تا رموز او کند شرح و بیان

او رموز اندر رموز آورده است

زانکه او را در درون پرده است

رمز او هرگز کجا آید ز نقل

زانکه کان نقل باشد هم ز عقل

نقل را با عقل باشد هم صفت

لیک اشیا برترست و معرفت

عقل بر اشیا محیطست اندکی

راز دان او را بداند بی شکی

عقل کل شرح صفات او نیافت

راز کل رمز و رموز او نیافت

لی مع اللّه او مقام کل شناخت

هر صفت را از کمال ذل شناخت

گر ریاضت نبودت کی ره بری

کی بگو تو ره بدین درگه بری

عقل از راهت بیندازد همی

کی نهد بر جان ریشت مرهمی

عقل اگر از معرفت بویی برد

کی ازین دانش بگو بویی برد

عقل تحقیقی رموز اینجا نیافت

گرچه بسیاری درین معنی شناخت

در سلوک خود بسی هم راز کرد

خویشتن با خویشتن دمساز کرد

شرح بسیاری بگفت از هر صفت

از کمال عقل خود بر معرفت

شرح بسیاری بگفت از کائنات

عاقبت ره را نبرد او سوی ذات

شرح بسیار بگفت و بر طپید

هر دم او اندر مقامی بر جهید

چون نبد راهی کجا او ره برد

گرچه بسیاری از آنجا ره برد

گرچه بسیاری بگشت از پیش و پس

هم نکرد از اشتیاقش هیچ بس

عشق از وی زاد گر چه ره نبرد

درکمال خویشتن راهی سپرد

آنچنان مشتاق آمد در وجود

بود اما در صور پنهان ببود

آنچنان محبوب بود از عشق دوست

کورها دیگر نکرده مغز و پوست

آنچنان احوال خود معلوم کرد

آنچنان کلی خود مفهوم کرد

جوهری آمد عجایب در عجیب

او بدی از کاینات جان حسیب

او همه تصویر وحدت راست کرد

هم ز معشوق عیان درخواست کرد

او گره از کار کلی برگشاد

او اساس وحدت و عرفان نهاد

هر زمانی رای دیگر ساز کرد

هر دمی اسرار جان آغاز کرد

در درون جان بجانان راه یافت

این کمال از شوق الااللّه یافت

او کمال خود برتبت پیش کرد

راه خود ز اندازه هر دم بیش کرد

او کمال خود بدانست از یقین

زانکه بد او راه بین و پیش بین

تو مباش اصلا کمال این باشدت

چون شوی کم پس وصالت باشدت

این کمال لایزال از خود طلب

عشق بنماید ترا کلی سبب

عشق بد مغز تمامت کاینات

راه برده در صفات نورذات

عشق بد مر عقل را آموزگار

او برفت و این بماند از روزگار

این بماند و او برفت آنجایگاه

او بدید و این بماند اینجا ز شاه

عقل اندر پرده دل بازماند

عشق هر دم بر کمالی ساز راند

عشق خود میبیند او از هر صفت

زانکه او ماندست اندر معرفت

عشق جز حق را ندید آنجایگاه

جست او اندر عیان حق پناه

او عیان خود تمامی بازدید

عقل چون گنجشک آن شهباز دید

راز خود با عاشقان خود بگفت

هرکسی برگونهٔ این در بسفت

درّ دریای حقیقی باز یافت

همچو او دیگر کسی هرگز نیافت

هرکسی بر عکس یاران گشتهاند

هر یکی تخمی ازینسان کشتهاند

گر همی کاری تو تخمی را بکار

کان بود پیوسته باتو پایدار

گر همی کاری تو تخمی راست کن

کان مراد تو بود هم بی سخن

چند با هر کس تو راز خود نهی

چند اینجا دام و ساز تن نهی

راز را با ساز اگر یکسان شود

جان ذاتت رهبر جانان شود

هر کسی بر عقل نقلی کردهاند

لیک همچون عقل اندر پردهاند

راه بر خود میروی کی پی بری

تو نمیدانی که هر دم پس تری

راه بر خود میروی پر ره زن است

جان تو اینجایگه چون ایمنست

ره زنان بر راه تو بس خفتهاند

راه را هرگز نه زینسان رفتهاند

راه آنکس یافت کو با آه شد

عشق با وی اندرین همراه شد

عشق راهت مینماید بر قبول

تو نمیدانی مرین ره را اصول

تو بخود هرگز کجا این ره کنی

کی تو خود را زین سخن آگه کنی

عشق مغزی مینماید سوی دوست

تو بماندی در میانه جمله پوست

عشق بنماید ترا اسرار تو

عقل بنماید ترا گفتار تو

عشق اول مشتق از عقل آمدست

گرچه اینجاگاه بر نقل آمدست

زینت عقلست دنیا سر بسر

لیک از راه حقیقی بی خبر

آمدست اینجا فضولی میکند

آنچه از وی شد اصولی میکند

گر ترا خود عقل و جان باشد قبول

کی شوی درعشق تو صاحب وصول

ای ز عشق لایزالی گم شده

از جمادی نفس تو مردم شده

صورت عقلست در نقلی از آن

کی خبر یابی ز سرّ بی نشان

بس کتب کز عقل باشد پایدار

کی بود هرگز ترا آن پایدار

بس کتب کز عقل صورت ساختند

هرچه آن میخواستند آن ساختند

راحت جان عقل کی بویی رسد

چون ترا زانحال آهویی رسد

چون بماندی در مقام عقل تو

گوش کن از هر کسی هر نقل تو

چند گردی گرد عقل ای بی خبر

زان نمییابی تو زین بوئی اثر

عقل کل چون مر ترا صورت بدید

در مقام جمع حشمت آرمید

چون تو بر عقل این ره کل میروی

پای بسته در بن ذل میروی

ای ترا هر دم ز عقلت پردهٔ

کی ترا باشد یقین از کردهٔ

کرد. تو پیش چشم تو خوشست

راه تو دورست و هم بر آتشست

آتشی در پیش و راهی سخت دور

تن ضعیف ودل شده از وی نفور

آتش طبعی بکش اینجایگاه

تا نسوزد آتشت آنجایگاه

هر که زین آتش بسوزد بی خبر

هم از آن آتش شود او کارگر

آتش طبعیت پر از مشعله

در دل تو اوفکنده ولوله

آتش طبعیت پر مکر و حیل

هر زمانت میکند برجان خلل

آتش طبعیت بارای و هوس

زان بماندی در پس پرده ز پس

آتش طبعیت دشمن مر ترا

چند داری دشمنت را بر قفا

آتش طبعیت تلبیس جهان

خویش از دست طبیعت وارهان

آتش طبعیت رهزن مر ترا

کی توانی بود ازو بی ماجرا

آتش طبعیت ابلیس دژم

هر زمان مکری بسازد لاجرم

آتش طبعیت بر عکس دلت

زان شده راز حقیقی مشکلت

آتش طبعیت ره زن تن شده

در میان جسم در هر فن شده

آتش طبعیت آنجا برفسوس

میکند بر معنی دل پرفسوس

آتش طبعی برادر کین تو

میکند آنجا خراب آئین تو

آتش طبعی فسرده کن دمی

تا نماید آینه اینجا دمی

یک دمی از آتش تن دور باش

بعد از آن اندر میان نور باش

اندر آتش هیچکس چون خوش بود

زآنکه آتش در زمستان خوش بود

این نه آن آتش که او سرما کشد

عاشقان کشته و شیدا کشد

هست این آتش عجب افروخته

هر زمانی عالمی را سوخته

هر زمانی عالمی میسوزد او

هر زمانی راه سر آموزد او

هست ابلیس از تف آن آتشست

جسم تو آنجا بگو تا چون خوشست

خوش تو اندر راستی خوش خوشی

پای تا سر در درون آتشی

خواب در آتش کنی هر لحظه تو

کی توانی کرد راه پرده تو

ای دریغا آتشت در راه شد

همرهی ناخوش ترا همراه شد

ای دریغا آتشت در بسترست

جای تو در آتش و خاکسترست

عاشقان در آتش معنی شدند

نه چو تو در آتش دعوی شدند

آتش معنی نوزد عاشقان

لیک عاشق خویش را سوزد در آن

آتش معنی طلب کن از یقین

تف اور ا کن قبول ازدل یقین

انبیا را آتش معنی بدست

لیک ایشان را درآن دعوی بدست

آتش معنی چو ابراهیم یافت

خویش را آنجایگه تسلیم یافت

آتش عشقست آنجا معنوی

هست روحانی و دل زو شد قوی

آتش عشقست بی وصف وصفت

آن نیاید هرگز اندر معرفت

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 11:15 AM

 

برگذشت و پرده دیگر بدید

گشت پیدا درد چشم او پدید

پردهٔ بس بی نهایت بی حجاب

پردهٔ کانرا نباشد خود حساب

بود خرگاهی ز نور آن را طناب

از طناب او جهان پر آفتاب

خرگه نوری که پرنور آمدست

لیک گه نزدیک و گه دور آمدست

هر دم از نورش نظر بگداختی

بار دیگر نور هم بر ساختی

نور آن پرده عجب چون روح بود

نه کسی هرگز ز کس آن را شنود

کرد زان نور معظّم نورها

داده جلوه زان میان طنبورها

جملگی در روشنی او شده

کام نور از کام کامش بستده

کرد از استاد اودیگر سؤال

گفت ای استاد دیگر گوی حال

راز این نور دگر تو باز گوی

با من مسکین دگر این راز گوی

گفت استادش که این خرمن گه است

روشنی راه را این در رهست

روشنی پرده زین نور آمدست

گر نداند عقل معذور آمدست

بگذر از این نور و بگذار و برو

نور او بر او تو بسپار و برو

نور نور از نور این آمد پدید

از گمان اینجا یقین آمد پدید

برگذشت و شد بسوی پرده باز

تا چه بیند بار دیگر پرده باز

میگذشت و راه را در مینوشت

هرچه پیش آمد از آنجا میگذشت

راز پرده مرو را حاصل نشد

رنج برد او و در آن واصل نشد

میگذشت او تا بپیری در رسید

روی آن مرد دگر در راه دید

دید پیری روی او مانند نور

دختری در پیش و گشته با حضور

بود پیری صاحب رأی و خرد

بر همه دانا و واقف از خرد

آنچه او را از کتب حاصل شده

بر کمال عشق او واصل شده

سالها در خواندن او بیقرار

با همه در کار لیکن بردبار

سالها دانست اسرار مرا

خوش همی خندید پیر نیک را

رفت پیش پیر پس کردش سلام

تا که پیرش کرد آنجا احترام

پیش پیر آمد بلب خاموش شد

در صفای پیر او مدهوش شد

پیر گفتش این رموز و راز ما

کرده آهنگ یقین از جابجا

از چه مدهوش آمدی نزدیک من

پیش آی اکنون تو در ره یک ز من

پخته باش و اندرین پرده مترس

گرچه هستی راه گم کرده مترس

پرده رازست و استادان زمن

کرده هر یک بر صفت بشنو ز من

گرچه ترسان گشتهٔ زین پرده تو

زود باشد تا شوی گم کرده تو

خود مکن گم لیک پرده گم بکن

هرچه بینی بشنو از من این سخن

میگذر میبین و میرو پیشتر

زانکه این راهیست بیش از بیشتر

بنگر و بگذر بپرس از اوستاد

کاین همه اسرار ما را او نهاد

چون ترا استاد زین آگه کند

هر چه بینی با تو آن همره کند

گفت ای پیر نکو رأی لطیف

باز ده ما را جوابی تو ظریف

من ندانستم درین ره این چنین

کز کجا گردد ترا این سر یقین

این چه دفتر باشد و این از چه چیز

هست رمز این رموزت ای عزیز

رمز حال خود بگو با ما تو باز

تا ببینم رمز تو بازاز نیاز

گفت ای پرسنده حال من بدان

بگذر و بگذار ما را زین جهان

راز من هرگز کجا داند کسی

راز من استاد داند بی شکی

گر تو خواهی مرد راز و راز دان

رو ز استاد این حقیقت باز دان

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 11:15 AM

 

در گذشت از وی بساعت برق وار

جان خود در راه کرده او نثار

تا بسیم پرده او اندر رسید

ناگهان یک ماه روی نغز دید

دید او یک صورتی بس با کمال

رأی و دانش ذات او صافی جمال

خرمن نورش طنابی کرده بود

ز آب چشمش چشمه آبی کرده بود

صورتاو معنی روح و حیات

روشنی او ز صنع کاینات

پرنشاط و خنده لب با رأی و هوش

درّها آویخته بر روی و گوش

رفت پیش او سلامی کرد خوش

ماه روی او را جوابی داد خوش

ایستاد و پس زبانی برگشاد

سرّ او با خود دگر رمزی نهاد

چون شنود احوال او آن ماه روی

از سر عشق آمد او در گفت و گوی

گفت ای داننده اسرار بین

هم بنور طلعت ما راه بین

راه میبین وروان شو مردوار

جهد کن تادل نماند در غبار

اوستاد ما در آنجا راز بین

آنگهی اسرار کلی باز بین

راز تو از پیر آمد پای دار

گر تو اکنون مرد عقلی پای دار

درگذر از پرده و او را نگر

کز پس پرده بسی راز دگر

میشود پیدا و خود بینی براه

جهد کن تا بازآیی با پناه

گفت اکنون تو چه کس باشی بگوی

با من بیچاره اکنون راست گوی

گفت ای بیچاره کامی گیرو دو

این سخن از گفت من بپذیر ورو

سعی خود این جایگه باطل مکن

زود بگذر خویشتن واصل مکن

برگذشتم زو شدم در پرده باز

پرده دیگر دریدم هم بناز

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 11:15 AM

 

چارمین پرده عجایب پرده بود

پردههای دیگران گم کرده بود

پردهٔ در پردهٔ در پردهٔ

بی صفت دید او عجایب پردهٔ

در میان پردهٔ خضرا صفت

برتر از ادراک و وهم و معرفت

بود نوری ساطع و آتش نهاد

نور او بر سالک حیران فتاد

شعلههای تیغ گون بر هر صفت

میزدندی هر زمانی یک صفت

برق استغنای او افروخته

جملهٔ عالم ازو افروخته

نور او بودی ز تحقیق و یقین

کی شود این سر بر هرکس یقین

بود نوری نه سرش پیدا نه بن

کی درآید وصف او اندر سخن

از کمال صنع و از تف نظر

راه او شد در زمان نزدیک تر

بود نوری رنگ رنگ از هم شده

جملهٔ‌عالم ازو معظم شده

بود نوری از تجلّی در وصول

این مگر فهمی کند صاحب قبول

بود نوری زینت عالم شده

پرتوش تمکینی آدم شده

نور تحقیقی و یقین تر زان ندید

لال شد سالک چو آن هیبت بدید

رفت پیش پیر چون راهش بُد آن

تا شود نور یقین او را عیان

در میان نور پیری زنده دید

ذات او اندر یقین پاینده دید

بود پیری در میان نور در

زو نباشد در جهان مشهور تر

صاحب اسرار کلّی گشته او

لیک هم در پرده بد در جست و جو

سالها گردیده در شیب و فراز

لیک هم مانده درون پرده باز

اوستاد او را بکلی کرده کل

او یقین خود بُده در راه کل

هم بنور او منور پردهها

هم بطرح او مدوّر پرده ها

هم یقین او گمان برداشته

شعلههای نور را بفراشته

هم منیت در هویت باخته

سرمدی در سر مدیت تاخته

راز اشیا را شده او پایدار

هر دم از پرده شد و آشکار

جملهٔ پرده ازو پر نور بود

بود نزدیک و بمعنی دور بود

سبز خنگی زیر ران او بدید

چشم عالم همچو او دیگر ندید

سبز خنگی بر نهاده لاجورد

در جهان بسیار دیده گرم و سرد

نور پرده تابداری کرده بود

از نهیب او خماری کرده بود

خیمه نوری طناب اندر طناب

پردههای او حباب اندر حباب

پس سلامی کرد اندر روی او

آنگهی آمد روان بر سوی او

دید رویش را تمامی همچو ماه

از تف رویش نمیکرد او نگاه

چشم ره بین اندران حیران شده

هم ز دیده روی او تیره شده

ذات او هر دم کمالی بیش داشت

هر دم از نوعی جمالی مینگاشت

یک قلم در دست و لوحی پیش او

اندر آن جا آمده در جست و جو

هر زمان آن پیر میکردی نظر

در نظر کردن شده در رهگذر

ذات عیسی را درینجا گه بیان

گر نمیدانی درین منزل نشان

در صفت هر دم فروتر آمدی

از سوی بالا فرو تر آمدی

هر نشیبی را بود ذاتی فراز

هر فرازی را بود در عین راز

مرد ره بین چون چنان راهی بدید

همچنان میرفت تا او آرمید

گفت ای معنی و صورت جمله تو

در برونی و درونی جمله تو

عکس نور تو شده هر دوجهان

از تو پیدا گشته این راز نهان

ای تمامت پرده ازتو روشنی

عکس نعلت داده مه را روشنی

نور تو بگرفته در کون و مکان

این زمان هستی تو درعین عیان

ذات تو آمد صفات راهبر

مر مرا راهی نما ای راهبر

عکس تو بر جان من شوقی نهاد

این زمانم گوییا ذوقی نهاد

راه من بنمای در این جایگاه

زانکه استادم بود در ره پناه

گفت ای پرسنده مجنون صفت

اوستاد آنجا بداند معرفت

راه از من برتر آمد پیش او

راه پیدا میشود در نور او

راه میرو هر زمان واپس ممان

تا مگر یابی امان اندر امان

راه دورست اندرین ره دار پای

چون درین ره آمدی میدار پای

راه دورست و پر آفت ای عزیز

هست اندر راه تو بسیار چیز

راه دورست وهمی بین و مترس

اندرین ره آی و میبین و مترس

چست رو تا روی استاد جهان

باز بینی راه جویی این زمان

تو اگر از راز من داری خبر

بازگویی راز با من سر بسر

سیرت استاد با من بازگوی

آنچه دیدی بر یقین پر راز گوی

کام این مسکین بیچاره برآر

زانکه اندر راه گشتم سوگوار

اوستادم این زمان خودتم ز دست

ذات من گویی در آنجا گم بدست

هم تو آخر رمزی از استاد گوی

تا بدانم حال خود در جست و جوی

گفت ای پرسنده بشنو تو جواب

انقلاب پرده میکن انقلاب

این زمان بسیار سالست ای عزیز

تا بدانستم درین بسیار چیز

صنعت استاد دیدم سالها

هم ازو معلوم کردم حالها

راز استادم عیانی چند شد

گرچه پای من کنون در بند شد

راز استادم عیان چندی نمود

عاقبت آنجایگه بندی نمود

پرده را از سوی بالا مینگر

آن زمان از سوی پرده درگذر

تا شوی واقف ز راز اوستاد

کاین همه ترتیب کلی اونهاد

تو تماشای برون کن راه بین

راه میبین آنگهی شو راه بین

آنچه اول دیدهٔ در پرده باز

تو چه دیدی اولین پرده باز

حال ایشان جملگی با او بگفت

راز راز ودر زمان اندر نهفت

گفت ایشان بازمانده در رهند

جملگی خدمت گزار در گهند

ماندهاند حیران درین پرده عجب

بازمانده گشتهاند از این سبب

نورافشان جمله از نور منست

راه کلّی هم ز نورم روشنست

هم ز بالا نور از من میرود

کار گاه نور از من میرود

لیک من هم نیز ازین حیران ترم

در میان پرده سرگردان ترم

هر زمان از منزلی آیم بره

نیست مارا هیچ منزل از بنه

گاه در شیبم گهی اندر فراز

باز میجویم ز استاد این نیاز

باز میجویم همی استاد خود

تا مگر او را به بینم تا ابد

گر مرا در گردش آید در نهاد

من نخواهم این همه بی اوستاد

سالها مقصود من او بوده است

تا مرا استاد خود کی بوده است

اوستادم اوستاد جمله است

از خودی خود همه ترتیب بست

این همه ترتیب پرده اوستاد

از برای دیدن خود او نهاد

اوست جمله لیک ناپیدا بمن

زان شدستم این چنین شیدا بمن

اوست جمله لیک میآید خطاب

هر دم از استاد کلی این جواب

نور خود را راز پنهانی مکن

جز براه من تو گردانی مکن

جز براهم پرده دیگر مگرد

آنچه من گویم رهی دیگر مگرد

در ره و در پرده سرگردان شدم

من چو تو در پردهها حیران شدم

معنیء داری ز من بالاتری

این زمان در آب تو تشنهتری

گرهمی خواهی که بینی اوستاد

اندرین راهت قدم باید نهاد

در چنین پرده ممان هر جای باز

ورنه مانی از برون پرده باز

من بسی این راه را طی کردهام

لیک اکنون بازمانده بر درم

هرکه این پرده بکلی راه برد

بعد از آن این پرده را از ره سپرد

در زمان زان پرده بیند اوستاد

کاین همه ترتیب و قانون اونهاد

جهد کن ای رهبر پاکیزه رای

تا نمانی همچو من اینجا بجای

راه رو در ره ممان ای پرده باز

تا نگردد در عقوبت ره دراز

زود بگذر رو درآنجا راه جوی

گر تو هستی مرد راهش راه جوی

گفت ای پیر مبارک روی من

یک زمان دیگر نگه کن سوی من

بازگوی احوال را هم بر تمام

تا که چندین پرده دارد احترام

چند پرده بایدم زینجا گذشت

تا مرا گردد ازین اسرار گشت

چند دیگر پردهها اندر رهست

کاین نه راهی خرد و رای کوتهست

گفت چارت پرده دیگر برو

هم چنین میرو تو راه و میشنو

غلغل و تسبیح پیران اندران

تا به بینی آن زمان عین عیان

جایگاهی خوفناک اندر رهست

ره گذارت این زمان آنجاگهست

تا نه پنداری که راهی خرد شد

ای بسا کس کاندرین ره مرد شد

همچو تو بسیار کس من دیدهام

در مقام عشق صاحب دیدهام

آنچه تو دیدی و هم بشنیدهای

تو کجا همچون من اینجا دیدهای

راه تو بر سقف این پرده درست

در پس این پرده یک پرده درست

جهد کن تا خود ازو داری نگاه

تا نگردد رنج برد تو تباه

جهد کن تا تو ازو میبگذری

ور بمانی باز ازو غافل تری

زانکه سهمی با سیاست در رهت

تا نه پنداری که راهی کوتهست

این سخن حقا که از تهدید نیست

این ز دیده میرود تقلید نیست

هر کسی را زین سخن بویی دهند

هرکسی از معنیش شویی دهند

کی بیابد بوی این عقل فضول

زانکه اسرایست بی فصل و فضول

راه بینا این ره از ایشان بپرس

هر که دیده باشدش آسان بپرس

بگذر از این پرده و کبر منی

گر تو مرد راه بین روشنی

بگذر و بگذار استاد ازل

تو طلب کن تا بیابی بی حیل

گر تو استاد ازل بشناختی

از همه کردارها پرداختی

ای دریغا درد مردانت نبود

روزی مردانت میدانت نبود

ای دریغا قدر خود نشناختی

عمر هرزه در صور در باختی

ای دریغا رنج تو ضایع شده

اندر اینجا کار تو ضایع شده

اوستاد چرخ آنجا باز جوی

آنچه گم کردی هم از خود باز جوی

اوستادت برد اندر پرده باز

آمدی اندر درون پرده باز

پرده خود بر دریدی بی خبر

هم ز استادت ندیدی هیچ اثر

پرده برداری باستادت رسی

تو چنین در پرده مانده واپسی

ای دریغا در درون پردهٔ

لیک خود را این زمان گم کردهٔ

ای دریغا ای دریغا ای دریغ

همچو ماهی این زمان در زیر میغ

ای دریغا گر از این بیرون شوی

خرقه پوش گنبد گردون شوی

زود بگذر هیچ آرامی مگیر

اندرین ره هیچ انجامی مگیر

بگذر ای دل تا نمانی باز پس

زود بنگر راه و منگر باز پس

بگذر ای دل پرده از خود باز کن

اوستاد خرقه را آواز کن

تا مگر رویش ببینی در گذار

تا شود اسرار کلی آشکار

بگذر این ره تو ممان در پرده باز

گرنه بازیها کند این پرده باز

هرچه دیدی آن خیالی بود و بس

هرچه گفتی آن محالی بود و بس

بازجوی استاد و بگذر شادوار

چند باشی خوار و سرگردان نزار

چند مانی در نهاد خویشتن

بگذر از این پردههای جان و تن

چون شنید این راز از استاد پیر

هم نظر آمد مرو را دستگیر

پس قدم در راه بنهاد و برفت

برق وار اندر ره افتاد و برفت

میشد اندر ره عیان اندر نهان

باز میگردید او در هر زمان

راه را میدید و میبرّید راه

تا مگر جایی رسد زان جایگاه

خود بخود میگفت این راز او براه

میگذشت و مینوشت آنگاه راه

زار و حیران ناتوان و مستمند

بازمانده دل نزار و تن به بند

بند راه او همین صورت شده

راه کرده بی حد و ماتم زده

گفت این خود کردهام اندر عیان

این چنین هرگز که کرد اندر جهان

من چنین حیران در این راه دراز

تن ضعیف و دل نزار وجان گداز

این که من کردم که کردست او بخود

دور افتادم دریغا از خرد

دور افتادم چنین بیچاره من

زار و محروم وزخان آواره من

ای دریغا راه من دور اوفتاد

از چه سر تا پای مهجور اوفتاد

من چه دانستم درین راه دراز

تا مرا باشد قرین کار ساز

من نه تنها زار اندر ره شدم

من کجا اینجای مرد ره شدم

ای دریغا رنج برد و سعی من

صرف شد اندر چنین راه فتن

ای دریغا هیچکس آگه نشد

هیچکس با من کنون همره نشد

آن بلا را هم بخود برداشتم

خلق بدگو را بخود بگماشتم

این بلای خلق بر من جور کرد

این چنین از پردهام در دور کرد

من ندانم تادگر ره باز من

باز بینم روی خویشان ووطن

کی بیاران دگر من در رسم

این چنین حیران بمانده در پسم

کی شود دیدار استادم یقین

تا گمان من شود کلّی یقین

کی سپارم راه کلّی را تمام

تا شود زان حضرتم حاصل تمام

این مرادم حاصل آید یا نه خود

بازماندم این چنین حیران بخود

کار من در عاقبت پیدا شود

تا درین راهم رهی پیدا شود

این همه سعی تو گردد ناپدید

کی در آن حضرت همی خواهی رسید

برتر از عقلست راه پیچ پیچ

راه دور و چون به بینی هیچ هیچ

در کمال عزّ هرگز کی رسم

من ندانم تا در آنجا کی رسم

حاصلم گردد ز راز بی نشان

ترجمان من شود این ترجمان

حاصلم گردد ندانم تا که چون

مر مرا آنجا که باشد رهنمون

رهنمایم کیست در راه یقین

تا مگر بیرون شوم از کفر و دین

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 11:15 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 1278909
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث