به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ای دریغا که در زمانهٔ ما

هزل آید به کارخانهٔ ما

هزل را خواستگار بسیار است

زنخ و ریشخند در کار است

میل ایشان به هزل بیشتر است

هزل‌، آلحق زجد عزیزتر است

مرد را هزل زی گناه برد

جد سوی عالم اله برد

چون تو جد یافتی ببر از هزل

تا از آن مملکت نباشی عزل

من چو زین شیوه رخ بتافته‌ام

هر چه کردم طلب‌، بیافته‌ام

از ره هزل پا برون بردم

تختهٔ دل ز هزل بستردم

پس برو نقش جد نگاشته‌ام

علم عشق برفراشته‌ام

اندرین کارنامهٔ عصمت

بسته‌ام نقش خامهٔ عصمت

بس گهرشان فشاندم از سر کلک

در معنی کشیدم اندر سلک

این سخن تحفه‌ایست ربانی

رمز و اسرارهای روحانی

سخن از آسمان بلندتر است

تانگویی که نظم مختصر است

لفظ او شرح رمز و اسرار است

معنی‌اش‌ شمع روی ابرار است

نظم نغزش زنکته و امثال

سحر مطلق ولی مباح و حلال

بوستانی است پر گل و نسرین

آسمانی است پرمه و پروین

مونس عارفان حضرت حق

قائد طالبان قدرت حق

اهل دل کاین سخن فرو خوانند

آستین از جهان برافشانند

خاطر ناقصم چو کامل شد

به سخنهای بکر حامل شد

هر نفس شاهدی دگر زاید

هر یک از یک شگرفتر زاید

شاهدانی به چهره همچو هلال

در حجاب حروف زهره جمال

اینکه بینی که من ترش رثم

کز عنا پر زچین شد ابرویم

سخنم بین چه نغز و شیرین است

منتظم همچو عقد پروین است

صورت من اگر چه مختصرست

صفتم بین که عالم هنرست

مهر و مه بندهٔ ضمیر منند

عاشق خاطر منیر منند

من چو شمعم‌که مجلس افروزم

رشتهٔ جان خود همی سوزم

شمع کردار بر لگن سوزان

روشن از من جهان و من سوزان

این سخنهاکه مغز جان من است

گر بد ارنیک شد زبان من است

نیستم در سخن عیال کسی

نپرم من به پر و بال کسی

تو چه دانی چه خون دل خوردم

تامن این را به نظم آوردم

فکرم القصه حق گزاری کرد

اندرین نظم جان سپاری کرد

پانصد و بیست و هشت آخر سال

بود کاین نظم نغز یافت کمال

در جهان زین سخن بدین آیین

کامل و نغز و شاهد و شیرین‌،

جز سنایی دگر نگفت کسی

اینچنین گوهری نسفت کسی

هست معنیش اندرون حجاب

چون عروس زمشک بسته نقاب

نخچوان راکه فخر هر طرفست

در جهانش بدین سخن شرفست

در مقامی که این سخن خوانند

عقل و جان سحر مطلقش دانند

خاکیان جان نثار او سازند

قدسیان خرقه‌ها در اندازند

این زمان بهر عزت و تمکین

جبرئیل از فلک کند تحسین

ختم این نظم بر سعادت باد

هر نفس‌ دم به دم زیادت باد

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 11:01 AM

عدل شمعی بود جهان افروز

ظلم شه آتشی ممالک سوز

رخنه در ملک شاهی آرد ظلم

در ممالک تباهی آرد ظلم

شه چو ظالم بود نپاید دیر

زود گردد برو مخالف چیر

ظلم تا در جهان نهاد قدم

عافیت شد در آرزوی عدم

عدل تا سایه از جهان برداشت

خوشدلی رخت از این مکان برداشت

مادر خرمی عقیم بماند

غصه در سینه‌ها مقیم بماند

جگر اهل دل پر از خون شد

دل ارباب فضل محزون شد

در جهانی که هست کون و فساد

در کشیدند رخ‌، صلاح و سداد

دورگردون نگرکه جون دون شد

جنبش اختران دگرگون شد

برکشید آسمان لئیمان را

تیره کرد اختر کریمان را

خاک بر تارک ضعیفان بیخت

آبروی همه شریفان ریخت

این لئیمان که سر برآوردند

عادت و رسم دیگر آوردند

همه از دانش است دعویشان

لیک بی دانشی است معنیشان

علمشان بهر فتنه انگیزی است

فضلشان از برای خونریزی است

بوی گند آید از فضایلشان

دیو بگریزد از شمایلشا ن

خویشتن ناشناس و بی‌ادبند

همه آزار خلق را سببند

آنچه بینی که مشتری نظرند

گه زکیوان نحس‌، نحس‌ترند

هم زبانشان زفحش آموده

هم درونشان به خبث آلوده

عالمی پر زدیو و دد بینی

جمله مست شراب خود بینی

هر یکی همچو دیو درنگ و پوی

همه دور از خدا و دنیا جوی

تو چه کوبی چنانکه ایشانند؟

بکن اندیشه نامسلمانند

این گروه دگر که مظلومند

اندرین روزگار محرومند

همه سرکشته و پریشانند

خسته تیغ ظلم ایشانند

آهشان سوخت سقف گردون را

اشکشان دجله ساخت‌ هامون را

عجب ارآهشان اثر نکند

درود دلشان جهان سقر نکند

هست آن را که هست نادانتر

کار او از همه به سامانتر

وآنکه داند که کار دنیا چیست

یکنفس خوش نمی‌تواند پست

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 11:01 AM

بازدیدم که ظالمان بودند

در جهان هفته‌ای نیاسودند

زانکه او ظالم و مسلمان بود

خلق‌، عاجز، خدای ناخشنود

چشم دل بازکن زروی یقین

ظلم حجاج (‌و) عدل کسری بین

این یکی کافر و پسندیده

وین مسلمان ولی نکوهیده

ظلم از هرکه هست نیک‌،‌بد است

وانکه ار ظالم است نیک بد است

هر کجا عدل روی بنمودست

نعمت اندر جهان بیفزودست

هر کجا ظلم رخت افکنده است

مملکت را زبیخ پرکنده است

عدل بازوی شه قوی دارد

قامت ملک مستوی دارد

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 11:00 AM

بود در عهد ما شهی کافر

نام او در جهان به عدل شمر

سایهٔ عدل بر جهان گسترد

خلق را در خط امان آورد

ملک خود را به عدل‌کرد آباد

کآفرین بر شهان عادل باد!

مهربان بود بر رعیت خود

از برای صلاح دولت خود

در پناهش رعیت آسوده

ده به داد و دهش بیفزوده

ایزدش عز این جهانی داد

مدتی دیر زندگانی داد

روزگاری جهانگشایی کرد

کامرانی و پادشایی کرد

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 11:00 AM

در جهان هرکه بینی ازکه و مه

همه در بند آنکه فردا به

همه را بر امید بوک و مگر

عمر بگذشت و روز روز بتر

کار بر خاص و عام شد مشکل

غصه دارند این و آن حاصل

رفت کار جهانیان زنسق

گشت یکباره ملک بی رونق

کرد بنیاد ملک‌، ظلم‌، خراب

رفت خورشید عدل زبرسحاب

چرخ منسوخ کرد آیت عدل

سرنگون گشت باز رایت عدل

معدلت اندرین زمانهٔ شوم

شد چو سیمرغ وکیمیا معدوم

نیست انصاف در ولایت ما

دل ما خون شد از حکایت ما

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 11:00 AM

ای مسلم‌ترا سحر خیزی

هر سحر چون زخواب برخیزی

سر زبالین شرق برداری

دامن وجیب پر ز زرداری

پس کنی در جهان زرافشانی

بر فقیر و توانگر افشانی

چون زنی بر فلک سراپرده

بندی از نور در هوا پرده

در هوا ذره را کنی تعریف

بدن خاک را دهی تشریف

چون در آیی به بارگاه حمل

بنمایی هزار گوه عمل

پور حسن بر جهان بندی

نقش دیبای گلستان بندی

برقع از روی غنچه بگشایی

چهرهٔ یاسمن‌ بیارایی

در چمن سبزه تازه روی شود

گلستان پر ز رنگ و بوی شود

قدح لاله پر شراب کنی

عارض ارغوان خضاب کنی

چون‌کنی یک نظر سوی معدن

خاک گردد به گوهر آبستن

در رحم جنبش جنین از توست

ماه را پرتو جبین از توست

تو رسانی همی به هفت اقلیم

از هزاران هزار گونه نعیم

در نظر شاهد ملیح تویی

بر فلک همدم مسیح تویی

یوسف مصر آسمانی‌، تو

کدخدای همه جهانی تو

ایتت عزف که صانع عالم

بر وجود تو یاد کرد قسم‌!

مردم چشم عالمی به درست

که جهان سر به سر منیراز توست

با وجود تو ای جهان آرای

از چه رو اندرین سپنج سرای‌،

روز من‌، خسته تیره فام بود

صبح بر چشم من حرام بود

چیست جرمم چه کرده‌ام باری‌؟

که نهی هر دمم زنوخاری

مژهٔ من زموج خون جگر

همچو دامان ابر داری‌تر

چون منی را چنین حزین داری

با غم و غصه همنشین داری

عادت چون تویی چنین باشد

جگرم خون کنی همین باشد

نه‌، خطا گفتم‌، از تو این ناید

چون تو مهری‌، زمهرکین ناید

این همه جور دور گردون است

اوکند اینکه اینچنین دون است

نه منم اینچنین بدین آیین

خسته و مستمند و زار و حزین‌،

عالمی را همه چنین بینی

همه را با عنا قرین بینی

گشته از حادثات دور فلک

سینه‌شان پرزخون زجور فلک

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 11:00 AM

ای خطاب تو نیر اعظم

ای خضر کسوف مسیحا دم

ای فریدون خطهٔ اعلی

بی نصیب از تو دیدهٔ اعمی

چون نمایی به صبح رایت نور

خیل ضحاک شب شود مقهور

در حجاب تو اختران یکسر

اندرین هفت منظر اخضر

دو وشاقند بسته دردو وثاق

بر میان بهر بندگیت نطاق

هم قمر پرده‌دار ایوانت

هم عطارد دبیر دیوانت

از پی بزم توست خنیاگر

در سیم قصر، زهره ازهر

بسته پیشت کمر به سرهنگی

والی عقرب آن یل جنگی

سعد اکبر عیال‌ انعامت

راهب دیر حارس بامت

توکه در هفت‌کشوری خسرو

شهسواری و لیک تنها رو

دار ملک تو کشور چارم

بام قصر تو پنجمین طارم

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:59 AM

 

در کلام مجید ایزد فرد

«‌امر» گفت آن چنانکه یادش کرد

تو به حرص و حسد میالایش

به خصال حمیده آرایش

با سگ وخوک همنشین مکنش

با رفیقان بد قرین مکنش

چون کند مرگ از همه دورت

وافکند پشت در کو گورت

بود او محرم حصور ابد

در نیاید به تنگنای لحد

هست اینجا برای قوت و قوت

بازگشتش به عالم ملکوت

چار عنصر چو در شمار آید

تن مرکب از این چهار آید

جان چو از تن مفارقت جوید

هر یکی سوی اصل خود پوید

آنچه از هستی اش نشان ماند

جان بود جان، که جاودان ماند

قفس پنج حس را بشکن

مرغ جان را ازو برون افکن

باز را در قفس چه کار بود؟

جای او دست شهریار بود

زین نشیمنگهش برون انداز

تاکند در هوای او پرواز

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:59 AM

آنکه جان آفرید روزی داد

شور بختی و نیک روزی داد

روزی از وی طلب نه از مکسب

از فلک جوی مه نه از نخشب

غم روزی مخورکه خود برسد

به خردمند و بیخرد برسد

روزی خود به پر چرخ‌کبود

نتواند کسی به جهد افزود

پیش هر ناکس و خسیس و بخیل

از یی نان مباش خوار و ذلیل

خویش را زآفتاب سایه نمای

همچو کیوان بلند پایه نمای

تن مپرور که جای او گورست

خورش کرم و روزی مور است

روح پرور اگر خرد داری

هان و هان ضایعش بنگذاری

چون که آن دم به وقت‌کار آید

روح باشد که در شمار آید

روح نوریست زان ولایت پاک

که تعلق گرفت با این خاک

پرتو نور فیض ر‌بانی است

گر چه محبوس جسم ظلمانی است

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:59 AM

ازپی لقمه‌ای چه ترش و چه شور

تاکی این گفت وگوی شیرین شور

بر در این و آن چو سگ چه دوی‌؟

گرنه‌ای سگ چنین به تک چه چه دوی‌

بیش خوردن قوی کند گردن

لیک زبرک شوی زکم خوردن

آفت علم و حکمتست شکم

هرکه را خورد بیش‌، دانش کم

مرد باید که کم خورش باشد

تا درونش به پرورش باشد

هر چه پرسی ازو نکو داند

سرهای حقیقت او داند

فرخ آن کاختیار او همه سال

عمل صالحست و اکل حلال

هست به نزد من در این ایام

بینوا زیستن زکسب حرام

چونکه جان را زعشق قوت بود

قوت از حی لایموت بود

ای عزیز این همه ذلیلی چیست‌؟

وی سبک روح، این ثقیلی چیست‌

شکم از لوت چار سو چه کنی‌؟

خویش را بندهٔ گلو چه کنی‌؟

لقمه‌ای کم خوری زکسب حلال

به بود از عبادت ده سال

مرد باید که قوت جان جوید

هر چه گوید همه زجان گوید

نظر از کام و از گلو بگسل

هر چه آن نیست حق‌، ازو بگسل

تا تو در بند آرزو باشی

پر بار خسان دوتو باشی

چون تو از آرزو بتابی روی

آرزو در پی‌ات کند تک و پوی

به حقیقت بدان که ایزد فرد

در ازل روزی‌ات مقدر کرد

ادامه مطلب
سه شنبه 10 اسفند 1395  - 10:59 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 135

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 1280398
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث