به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

در چمن باغ چو گلبن شکفت

بلبلی با باز درآمد به گفت

کز همه مرغان تو خاموش ساز

گوی چرا برده‌ای آخر به باز

تا تو لب بسته گشادی نفس

یک سخن نغز نگفتی به کس

منزل تو دستگه سنجری

طعمه تو سینه کبک دری

من که به یک چشم زد از کان غیب

صد گهر نغز برآرم ز جیب

طعمه من کرم شکاری چراست

خانه من بر سر خاری چراست

باز بدو گفت همه گوش باش

خامشیم بنگر و خاموش باش

منکه شدم کارشناس اندکی

صد کنم و باز نگویم یکی

رو که توئی شیفته روزگار

زانکه یکی نکنی و گوئی هزار

منکه همه معنیم این صیدگاه

سینه کبکم دهد و دست شاه

چون تو همه زخم زبانی تمام

کرم خور و خار نشین والسلام

خطبه چو بر نام فریدون کنند

گوش بر آواز دهل چون کنند

صبح که با بانگ خروسست و بس

خنده‌ای از راه فسوست و بس

چرخ که در معرض فریاد نیست

هیچ سر از چنبرش آزاد نیست

بر مکش آوازه نظم بلند

تا چو نظامی نشوی شهر بند

ادامه مطلب
یک شنبه 22 مرداد 1396  - 3:47 PM

 

صبحک الله صباح ای دبیر

چون قلم از دست شدم دستگیر

کاین نمط از چرخ فزونی کند

با قلمم بوقلمونی کند

زین همه الماس که بگداختم

گزلکی از بهر ملک ساختم

کاهن شمشیرم در سنگ بود

کوره آهنگریم تنگ بود

دولت اگر همدمیئی ساختی

بخت بدین نیز نپرداختی

در دلم آید که گنه کرده‌ام

کین ورقی چند سیه کرده‌ام

آنچه درین حجله خرگاهیست

جلوه‌گری چند سحرگاهیست

زین بره میخور چه خوری دودها

آتش در زن به نمک سودها

بیش رو آهستگیی پیشه کن

گر کنی اندیشه به اندیشه کن

هر سخنی کز ادبش دوریست

دست بر او مال که دستوریست

و آنچه نه از علم برآرد علم

گر منم آن حرف درو کش قلم

گر نه درو داد سخن دادمی

شهر به شهرش نفرستادمی

این طرفم کرد سخن پای بست

جمله اطراف مرا زیردست

گفت زمانه نه زمینی بجنب

چون ز منان چند نشینی بجنب

بکر معانیم که همتاش نیست

جامه باندازه بالاش نیست

نیم تنی تا سر زانوش هست

از سر آن بر سر زانو نشست

بایدش از حله قد آراستن

تا ادبش باشد برخاستن

از نظر هر کهن و تازه‌ای

حاصل من چیست جز آوازه‌ای

گرمی هنگامه و زر هیچ نه

زحمت بازار و دگر هیچ نه

گنجه گره کرده گریبان من

بی گرهی گنج عراق آن من

بانگ برآورد جهان کای غلام

گنجه کدامست و نظامی کدام

شکر که این نامه به عنوان رسید

پیشتر از عمر به پایان رسید

کردنظامی ز پی زیورش

غرقه گوهر ز قدم تا سرش

باد مبارک گهر افشان او

بر ملکی کاین گهر است آن او

ادامه مطلب
یک شنبه 22 مرداد 1396  - 3:47 PM

 

دور خلافت چو به هارون رسید

رایت عباس به گردون رسید

نیم شبی پشت به همخوابه کرد

روی در آسایش گرمابه کرد

موی تراشی که سرش میسترد

موی به مویش به غمی میسپرد

کای شده آگاه ز استادیم

خاص کن امروز به دامادیم

خطبه تزویج پراکنده کن

دختر خود نامزد بنده کن

طبع خلیفه قدری گرم گشت

باز پذیرنده آزرم گشت

گفت حرارت جگرش تافتست

وحشتی از دهشت من یافتست

بیخودیش کرد چنین یافه‌گوی

ورنه نکردی ز من این جستجوی

روز دگر نیکترش آزمود

بر درم قلب همان سکه بود

تجربتش کرد چنین چند بار

قاعدهٔ مرد نگشت از قرار

کار چو بی رونقی از نور برد

قصه به دستوری دستور برد

کز قلم موی تراشی درست

بر سرم این آمد و این سر به تست

منصب دامادی من بایدش

ترک ادب بین که چه فرمایدش

هرگه کاید چو قضا بر سرم

سنگ دراندازد در گوهرم

در دهنش خنجر و در دست تیغ

سر به دو شمشیر سپارم دریغ

گفت وزیر ایمنی از رای او

بر سر گنجست مگر پای او

چونکه رسد بر سرت آن ساده مرد

گو ز قدمگاه نخستین بگرد

گر بچخد گردن گرابزن

ورنه قدمگاه نخستین بکن

میر مطیع از سر طوعی که بود

جای بدل کرد به نوعی که بود

چون قدم از منزل اول برید

گونه حلاق دگرگونه دید

کم سخنی دید دهن دوخته

چشم و زبانی ادب آموخته

تا قدمش بر سر گنجینه بود

صورت شاهیش در آیینه بود

چون قدم از گنج تهی ساز کرد

کلبه حلاقی خود باز کرد

زود قدمگاهش بشکافتند

گنج به زیر قدمش یافتند

هرکه قدم بر سر گنجی نهاد

چون به سخن آمد گنجی گشاد

گنج نظامی که طلسم افکنست

سینه صافی و دل روشنست

ادامه مطلب
یک شنبه 22 مرداد 1396  - 3:47 PM

 

ما که به خود دست برافشانده‌ایم

بر سر خاکی چه فرومانده‌ایم

صحبت این خاک ترا خار کرد

خاک چنین تعبیه بسیار کرد

عمر همه رفت و به پس گستریم

قافله از قافله واپس تریم

این دو فرشته شده در بند ما

دیو ز بدنامی پیوند ما

گرم رو سرد چو گلخن گریم

سرد پی گرم چو خاکستریم

نور دل و روشنی سینه کو

راحت و آسایش پارینه کو

صبح شباهنگ قیامت دمید

شد علم صبح روان ناپدید

خنده غفلت به دهان درشکست

آرزوی عمر به جان درشکست

از کف این خاک به افسونگری

چاره آن ساز که چون جان بری

بر پر ازین دام که خونخواره‌ایست

زیرکی از بهر چنین چاره‌ایست

گرگ ز روباه به دندان تراست

روبه از آن رست که به دان تراست

جهد بر آن کن که وفا را شوی

خود نپرستی و خدا را شوی

خاک دلی شو که وفائی دروست

وز گل انصاف گیائی دروست

هر هنری کان ز دل آموختند

بر زه منسوج وفا دوختند

گر هنری در تن مردم بود

چون نپسندی گهری گم بود

گر بپسندیش دگر سان شود

چشمه آن آب دو چندان شود

مردم پرورده به جان پرورند

گر هنری در طرفی بنگرند

خاک زمین جز به هنر پاک نیست

وین هنر امروز درین خاک نیست

گر هنری سر ز میان برزند

بی‌هنری دست بدان درزند

کار هنرمند به جان آورند

تا هنرش را به زبان آورند

حمل ریاضت به تماشا کنند

نسبت اندیشه به سودا کنند

نام کرم ساخته مشتی زیان

اسم وفا بندگی رایگان

گفته سخا را قدری ریشخند

خوانده سخن را طرفی لورکند

نقش وفا بر سر یخ می‌زنند

بر مه و خورشید زنخ میزنند

گر نفسی مرهم راحت بود

بر دل این قوم جراحت بود

گر ز لبی شربت شیرین چشند

دست به شیرینه به رویش کشند

بر جگر پخته انجیر فام

سرکه فروشند چو انگور خام

چشم هنر بین نه کسی را درست

جز خلل و عیب ندانند جست

حاصل دریا نه همه در بود

یک هنر از طبع کسی پر بود

دجله بود قطره‌ای از چشم کور

پای ملخ پر بود از دست مور

عیب خرند این دو سه ناموسگر

بی هنر و بر هنر افسوسگر

تیره‌تر از گوهر گل در گلند

تلخ‌تر از غصه دل بر دلند

دود شوند ار به دماغی رسند

باد شوند ار به چراغی رسند

حال جهان بین که سرانش که‌اند

نامزد و نامورانش که‌اند

این دو سه بدنام کهن مهد خویش

می‌شکنندم همه چون عهد خویش

من به صفت چون مه گردون شوم

نشکنم ار بشکنم افزون شوم

رنج گرفتم ز حد افزون برند

با فلک این رقعه به سر چون برند

بر سخن تازه‌تر از باغ روح

منکر دیرینه چو اصحاب نوح

ای علم خضر غزائی بکن

وی نفس نوح دعائی بکن

دل که ندارد سر بیدادشان

باد فرامش کند ار یادشان

با بدشان کان نه باندازه‌ایست

خامشی من قوی آوازه‌ایست

حقه پر آواز به یک در بود

گنگ شود چون شکمش پر بود

خنبره نیمه برآرد خروش

لیک چو پر گردد گردد خموش

گر پری از دانش خاموش باش

ترک زبان گوی و همه گوی باش

ادامه مطلب
یک شنبه 22 مرداد 1396  - 3:47 PM

 

مجلس خلوت نگر آراسته

روشن و خوش چون مه ناکاسته

شمع فروزان و شکر ریخته

تخت زده غالیه آمیخته

دشمن جانست ترا روزگار

خویشتن از دوستیش واگذار

بین که بزنجیر کیان را کشید

هرکه درو دید زبان را کشید

با تو دنیا طلب دین گذار

بانگ برآورده رقیبان بار

کز در بیدادگران باز گرد

گرد سراپرده این راز گرد

از تف این بادیه جوشیده‌ای

بر تو نپوشند که پوشیده‌ای

سرد نفس بود سگ گرم کین

روبه از آن دوخت مگر پوستین

دوزخ گوگرد شد این تیره دشت

ای خنک آنکس که سبکتر گذشت

آب دهانی به ادب گرد کن

در تف این چشمه گوگود کن

باز ده این وام فلک داده را

طرح کن این خاک زمین زاده را

جمله برانداز باستادیئی

تا تو فرو مانی و آزادیئی

هرکه درین راه منی میکند

بر من و تو راه‌زنی میکند

خصمی کژدم بتر از اژدهاست

کاین ز تو پنهان بود آن برملاست

خانه پر از دزد جواهر بپوش

بادیه پر غول به تسبیح کوش

غارتیانی که ره دل زنند

راه به نزدیکی منزل زنند

ترسم از آن شب که شبیخون کنند

خوارت ازین باده بیرون کنند

دشمن خردست بلائی بزرگ

غفلت ازو هست خطائی سترگ

با عدوی خرد مشو خرد کین

خرد شوی گر نشوی خرد بین

با همه خردی به قدر مایه زور

میل کش بچه شیر است مور

قافله برده به منزل رسید

کشتی پر گشته به ساحل رسید

تات نبینند نهان شو چو خواب

تات نرانند روان شو چو آب

پای درین صومعه ننهادنیست

چون بنهی واستده دادنیست

گر نروی در جگرت خون نهند

راتبت از صومعه بیرون نهند

گر سفر از خاک نبودی هنر

چرخ شب و روز نکردی سفر

تا ندرد دیو گریبانت خیز

دامن دین گیر و در ایمان گریز

شرع ترا خواند سماعش بکن

طبع ترا نیست وداعش بکن

شرع نسیمی است به جانش سپار

طبع غباری به جهانش گذار

شرع ترا ساخته ریحان به دست

طبع پرستی مکن او را پرست

بر در هر کس چو صبا درمتاز

با دم هر خس چو هوا درمساز

اینهمه چون سایه تو چون نور باش

گر همه داری ز همه دور باش

چنبر تست این فلک چنبری

تا تو ازین چنبر سر چون بری

گر به تو بر قصه کند حال خویش

یا خبری گویدت از سال خویش

تنگ بود غار تو با غور او

هیچ بود عمر تو با دور او

آخر گفتار تو خاموشیست

حاصل کار تو فراموشیست

تا بجهان در نفسی میزنی

به که در عشق کسی میزنی

کاین دو نفس با چو تو افتاده‌ای

خوش نبود جز به چنان باده‌ای

هیچ قبائی نبرید آسمان

تا دو کله وار نبرد از میان

هرچه کنی عالم کافر ستیز

بر تو نویسد به قلم‌های تیز

و آنچه گشائی ز در عز و ناز

بر تو همان در بگشایند باز

چشم تو گر پرده طنازیست

با تو درین پرده همان بازیست

نیک و بد آنان که بسی دیده‌اند

نیک بدان بد نپسندیده‌اند

هرکه رهی رفت نشانی بداد

هرکه بدی کرد ضمانی بداد

صورت اگر نیک و اگر بد بری

نام تو آنست که با خود بری

خار بود نام گل خارپوش

عنبر نام آمده عنبر فروش

قلب مشو تا نشوی وقت کار

هم ز خود و هم ز خدا شرمسار

بانگ بر این دور جگر تاب زن

سنگ بر این شیشه خوناب زن

رجم کن این لعبت شنگرف را

در قلم نسخ کش این حرف را

دست بر این قلعه قلعی برآر

پای درین ابلق ختلی درآر

تا فلک از منبر نه خرگهی

بر تو کند خطبه شاهنشهی

کار تو باشد علم انداختن

کار من است این علم افراختن

آدمیم رفع ملک میکنم

دعوی از آنسوی فلک میکنم

قیمتم از قامتم افزون‌ترست

دورم از این دایره بیرون‌ترست

آب نه و بحر شکوهی کنم

جغد نه و گنج پژوهی کنم

چون فلکم بر سر گنجست پای

لاجرممم سخت بلندست جای

ادامه مطلب
یک شنبه 22 مرداد 1396  - 3:47 PM

 

قلب زنی چند که برخاستند

قالبی از قلب نو آراستند

چون شکم از روی بکن پشتشان

حرف نگهدار ز انگشتشان

پیش تو از نور موافق‌ترند

وز پست از سایه منافق‌ترند

ساده‌تر از شمع و گره‌تر ز عود

ساده به دیدار و کره در وجود

جور پذیران عنایت گذار

عیب نویسان شکایت شمار

مهر، دهن در دهن آموخته

کینه، گره بر گره اندوخته

گرم ولیک از جگر افسرده‌تر

زنده ولی از دل خود مرده‌تر

صحبتشان بر محل در مزن

مست نه‌ای پای درین گل مزن

خازن کوهند مگو رازشان

غمز نخواهی مده آوازشان

لاف زنان کز تو عزیزی شوند

جهد کنان کز تو به چیزی شوند

چون بود آن صلح ز ناداشتی

خشم خدا باد بر آن آشتی

هر نفسی کان غرض‌آمیز شد

دوستیی دشمنی‌انگیز شد

دوستیی کان ز توئی و منیست

نسبت آن دوستی از دشمنیست

زهر ترا دوست چه خواند؟ شکر

عیب ترا دوست چه داند؟ هنر

دوست بود مرهم راحت رسان

گرنه رها کن سخن ناکسان

گربه بود کز سر هم پوستی

بچه خود را خورد از دوستی

دوست کدام؟ آنکه بود پرده‌دار

پرده‌درند اینهمه چون روزگار

جمله بر آن کز تو سبق چون برند

سکه کارت بچه افسون برند

با تو عنان بسته صورت شوند

وقت ضرورت به ضرورت شوند

دوستی هر که ترا روشنست

چون دلت انکار کند دشمنست

تن چه شناسد که ترا یار کیست

دل بود آگه که وفادار کیست

یکدل داری و غم دل هزار

یک گل پژمرده و صد نیش خار

ملک هزارست و فریدون یکی

غالیه بسیار و دماغ اندکی

پرده درد هر چه درین عالمست

راز ترا هم دل تو محرمست

چون دل تو بند ندارد بر آن

قفل چه خواهی ز دل دیگران

گرنه تنک دل شده‌ای وین خطاست

راز تو چون روز به صحرا چراست

گر دل تو نز تنکی راز گفت

شیشه که می خورد چرا باز گفت

چون بود از همنفسی ناگزیر

همنفسی را ز نفس وا مگیر

پای نهادی چو درین داوری

کوش که همدست به دست آوری

تا نشناسی گهر یار خویش

یاوه مکن گوهر اسرار خویش

ادامه مطلب
یک شنبه 22 مرداد 1396  - 3:46 PM

 

خاصگیی محرم جمشید بود

خاص‌تر از ماه به خورشید بود

کار جوانمرد بدان درکشید

کز همه عالم ملکش برکشید

چون به وثوق از دگران گوی برد

شاه خزینه به درونش سپرد

با همه نزدیکی شاه آن جوان

دورتری جست چو تیر از کمان

راز ملک جان جوانمرد سفت

با کسی آن راز نیارست گفت

پیرزنی ره به جوانمرد یافت

لاله او چون گل خود زرد یافت

گفت که سرو از چه خزان کرده‌ای

کاب ز جوی ملکان خورده‌ای

زرد چرائی نه جفا میکشی

تنگدلی چیست درین دلخوشی

بر تو جوان گونه پیری چراست

لاله خودروی تو خیری چراست

شاه جهانرا چو توئی رازدان

رخ بگشا چون دل شاه جهان

سرخ شود روی رعیت ز شاه

خاصه رخ خاصگیان سپاه

گفت جوان رای تو زین غافلست

بی‌خبری زان‌چه مرا در دلست

صبر مرا همنفس درد کرد

روی مرا صبر چنین زرد کرد

شاه نهادست به مقدار خویش

در دل من گوهر اسرار خویش

هست بزرگ آنچه درین دل نهاد

راز بزرگان نتوانم گشاد

در سخنش دل نه چنان بسته‌ام

کز سر کم کار زبان بسته‌ام

زان نکنم با تو سر خنده باز

تا به زبان بر بپرد مرغ راز

گر ز دل این راز نه بیرون شود

دل نهم آنرا که دلم خون شود

ور بکنم راز شهان آشکار

بخت خورد بر سر من زینهار

پیرزنش گفت مبر نام کس

همدم خود هم‌دم خود دان و بس

هیچ کسی محرم این دم مدان

سایه خود محرم خود هم مدان

زرد به این چهره دینارگون

زانکه شود سرخ به غرقاب خون

می‌شنوم من که شبی چند بار

پیش زبان گوید سر زینهار

سرطلبی تیغ زبانی مکن

روز نه‌ای راز فشانی مکن

مرد فرو بسته زبان خوش بود

آن سگ دیوانه زبان‌کش بود

مصلحت تست زبان زیر کام

تیغ پسندیده بود در نیام

راحت این پند بجانها درست

کافت سرها بزبانها درست

دار درین طشت زبانرا نگاه

تا سرت از طشت نگوید که آه

لب مگشای ارچه درو نوشهاست

کز پس دیوار بسی گوشهاست

تا چو بنفشه نفست نشنوند

هم به زبان تو سرت ندروند

بد مشنو وقت گران گوشیست

زشت مگو نوبت خاموشیست

چند نویسی قلم آهسته‌دار

بر تو نویسند زبان بسته‌دار

آب صفت هر چه شنیدی بشوی

آینه‌سان آنچه ببینی بگوی

آنچه ببینند غیوران به شب

باز نگویند به روز ای عجب

لاجرم این گنبد انجم فروز

آنچه به شب دید نگوید به روز

گر تو درین پرده ادب دیده‌ای

باز مگوی آنچه به شب دیده‌ای

شب که نهانخانه گنجینه‌هاست

در دل او گنج بسی سینه‌هاست

برق روانی که درون پرورند

آنچه ببینند بر او بگذرند

هرکه سر از عرش برون میبرد

گوی ز میدان درون میبرد

چشم و زبانی که برون دوستند

از سر مویند و ز تن پوستند

عشق که در پرده کرامات شد

چون بدر آمد به خرابات شد

این گره از رشته دین کرده‌اند

پنبه حلاج بدین کرده‌اند

غنچه که جان پرده اینراز کرد

چشمه خون شد چو دهن باز کرد

کی دهن اینمرتبه حاصل کند

قصه دل هم دهن دل کند

این خورش از کاسه دل خوش بود

چون به دهان آوری آتش بود

اینت فصاحت که زبان بستگیست

اینت شتابی که در آهستگیست

روشنی دل خبر آنرا دهد

کو دهن خود دگران را دهد

آن لغت دل که بیان دلست

ترجمتش هم به زبان دلست

گر دل خرسند نظامی تراست

ملک قناعت به تمامی تراست

ادامه مطلب
یک شنبه 22 مرداد 1396  - 3:46 PM

 

رهروی از جمله پیران کار

می‌شد و با پیر مریدی هزار

پیر در آن بادیه یک باد پاک

داد بضاعت به امینان خاک

هر یک از آن آستنی برفشاند

تا همه رفتند و یکی شخص ماند

پیر بدو گفت چه افتاد رای

کان همه رفتند و تو ماندی بجای

گفت مرید ای دل من جای تو

تاج سرم خاک کف پای تو

من نه بباد آمدم اول نفس

تا بهمان باد شوم باز پس

منتظر داد به دادی شود

و آمده باد به بادی شود

زود رو و زود نشین شد غبار

زان بیکی جای ندارد قرار

کوه به آهستگی آمد به جای

از سر آنست چنین دیر پای

پرده دری پیشه دوران بود

بارکشی کار صبوران بود

بارکش زهد شو ارتر نه

بار طبیعت مکش ار خر نه

تا خط زهد تو مزور نشد

دیده بدوتر شد و او تر نشد

زهد که در زرکش سلطان بود

قصه زنبیل و سلیمان بود

شمع که هر شب به زر افشانیست

زیر قبا زاهد پنهانیست

زهد غریبست به میخانه در

گنج عزیزاست به ویرانه در

زهد نظامی که طرازی خوشست

زیر نشین علم زر کشست

ادامه مطلب
یک شنبه 22 مرداد 1396  - 3:46 PM

 

ای ز خدا غافل و از خویشتن

در غم جان مانده و در رنج تن

این من و من گو که درین قالبست

هیچ مگو جنبش او تا لبست

چون خم گردون به جهان در مپیچ

آنچه نه آن تو به آن در مپیچ

زور جهان بیش ز بازوی تست

سنگ وی افزون ز ترازوی تست

قوت کوهی ز غباری مخواه

آتش دیگی ز شراری مخواه

هر کمری کان به رضا بسته شد

از کمر خدمت تن رسته شد

حرص رباخواره ز محرومیست

تاج رضا بر سر محکومیست

کیسه برانند درین رهگذر

هرکه تهی کیسه‌تر آسوده‌تر

محتشمی درد سری می‌پذیر

ورنه برو دامن افلاس گیر

کوسه کم ریش دلی داشت تنگ

ریش کشان دید دو کس را به جنگ

گفت رخم گرچه زبانی فشست

ایمنم از ریش کشان هم خوشست

مصلت کار در آن دیده‌اند

کز تو خر و بار تو ببریده‌اند

تا تو چو عیسی به در دل رسی

بی خر و بی بار به منزل رسی

ممنی اندیشه‌گیری مکن

در تنکی کوش و ستبری مکن

موج هلاکست سبکتر شتاب

جان ببر و بار درافکن به آب

به که تهی مغز و خراب ایستی

تا چو کدو بر سر آب ایستی

قدر به بی‌خوردی و خوابی درست

گنج بزرگی به خرابی درست

مرده مردار نه‌ای چون زغن

زاغ شو و پای به خون در مزن

گر تن بیخون شده‌ای چون نگار

ایمنی از زحمت مردار خوار

خون جگری دان بشرابی شده

آتشی از شرم به آبی شده

تا قدری قوت خون بشکنی

ضربت آهن خوری ار آهنی

خو مبر از خوردن بیکبارگی

خرده نگهدار بکم خوارگی

شیر ز کم خوردن خود سرکشست

خیره خوری قاعده آتشست

روز بیک قرصه چو خرسند گشت

روشنی چشم خردمند گشت

شب که صبوحی نه به هنگام کرد

خون ز یادش سیه‌اندام کرد

عقل ز بسیار خوری کم شود

دل چو سپر غم سپر غم شود

عقل تو جانیست که جسمش توئی

جان تو گنجی که طلسمش توئی

کی دهد این گنج ترا روشنی

تا تو طلسم در او نشکنی

خاک به نامعتمدی گشت فاش

صحبت نامعتمدی گو مباش

گر همه عمرت به غم آرد به سر

از پی تو غم نخورد غم مخور

گفت به زنگی پدر این خنده چیست

بر سیهی چون تو بباید گریست

گفت چو هستم ز جهان ناامید

روی سیه بهتر و دندان سفید

نیست عجب خنده ز روی سیاه

کابر سیه برق ندارد نگاه

چون تو نداری سر این شهر بند

برق شو و بر همه عالم بخند

خنده طوطی لب شکر شکست

قهقهه پر دهن کبک بست

خنده چو بیوقت گشاید گره

گریه از آن خنده بیوقت به

سوختن و خنده زدن برق‌وار

کوتهی عمر دهد چون شرار

بیطرب این خنده چون شمع چیست

بسکه بر این خنده بباید گریست

تا نزنی خنده دندان نمای

لب به گه خنده به دندان بخای

گریه پر مصلحت دیده نیست

خنده بسیار پسندیده نیست

گر کهنی بینی و گر تازه‌ای

بایدش از نیک و بد اندازه‌ای

خیز و غمی میخور و خوش مینشین

گاه چنان باید و گاهی چنین

در دل خوش ناله دلسوز هست

با شبه شب گهر روز هست

هیچ کس آبی ز هوائی نخورد

کز پس آن آب قفائی نخورد

هر بنه‌ای را جرسی داده‌اند

هر شکری را مگسی داده‌اند

دایه دانای تو شد روزگار

نیک و بد خویش بدو واگذار

گر دهدت سرکه چو شیره مجوش

خیز تو خواهد تو چه دانی خموش

ثابت این راه مقیمی بود

همسفر خضر کلیمی بود

ناز بزرگانت بباید کشید

تا به بزرگی بتوانی رسید

یار مساعد به گه ناخوشی

دام‌کشی کرد نه دامن‌کشی

ادامه مطلب
یک شنبه 22 مرداد 1396  - 3:46 PM

 

کودکی از جمله آزادگان

رفت برون با دو سه همزادگان

پایش ازان پویه درآمد ز دست

مهر دل و مهره پشتش شکست

شد نفس آن دو سه همسال او

تنگ‌تر از حادثه حال او

آنکه ورا دوسترین بود گفت

در بن چاهیش بباید نهفت

تا نشود راز چو روز آشکار

تا نشویم از پدرش شرمسار

عاقبت اندیش‌ترین کودکی

دشمن او بود در ایشان یکی

گفت همانا که در این همرهان

صورت این حال نماند نهان

چونکه مرا زین همه دشمن نهند

تهمت این واقعه بر من نهند

زی پدرش رفت وخبردار کرد

تا پدرش چاره آن کار کرد

هرکه در او جوهر دانایی است

بر همه چیزیش توانایی است

بند فلک را که تواند گشاد؟

آنکه بر او پای تواند نهاد

چون ز کم و بیش فلک درگذشت

کار نظامی ز فلک برگذشت

ادامه مطلب
یک شنبه 22 مرداد 1396  - 3:46 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 38

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 1280410
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث