به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چون قلم مد حیات من به قیل وقال رفت

هستی بی مغز من در وصف خط وخال رفت

حلقه دیگر به زنجیر جنون من فزود

ساق سیمین تو تا در هاله خلخال رفت

بال و پر در بزم وحدت پرده بیگانگی است

از میان عاشقان پروانه فارغبال رفت

بر مگس هرگز نرفت از دامگاه عنکبوت

بر دل من این ستم کز رشته آمال رفت

می کند خار علایق کاهلان را میخ دوز

وقت آن کس خوش کز این وادی به استعجال رفت

تنگ چشمی بس که در دوران ما گردید عام

آب نتواند برون از چشمه غربال رفت

در بساط من نخواهد جز کف افسوس ماند

باقی عمرم اگر خواهد به این منوال رفت

چون سکندر زنگ نومیدی گرفت آیینه اش

هر که در ظلمت به نور اختر اقبال رفت

گر ثبات عالم صورت به این آیین بود

خواهد از آیینه تصویر هم تمثال رفت

آه کز عارض، سیاهیهای موم من تمام

از سیه کاری به خرج نامه اعمال رفت

دل ز خال زیر زلف او گرفتن مشکل است

در شب تاریک نتوان دزد را دنبال رفت

از لب اظهار می گردد سبک درد گران

از بدن بیرون تب سوزان به یک تبخال رفت

این جواب آن غزل صائب که می گوید وحید

بود با یوسف دل یعقوب فارغبال رفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:30 PM

هر که عبرت حاصل از اوضاع دنیا کرد و رفت

یوسف خود را درین بازار پیدا کرد و رفت

توده خاکستر گردون مقام عیش نیست

همچو صبح آیینه را باید مصفا کرد و رفت

در قفس برگ اقامت ساختن بی حاصل است

شهپر پرواز می باید مهیا کرد و رفت

در جهان رنگ و بو ماندن نه از روشندلی است

یک نظر شبنم گلستان را تماشا کرد و رفت

در محیط آفرینش از حبابی کم مباش

کز نظر وا کردنی دل را به دریا کرد و رفت

در شکست آرزو زنهار کوتاهی مکن

تا توانی خاروخس در چشم دنیا کرد رفت

فقر گنج سر به مهر حق، جهان ویرانه است

احتیاج خود نمی باید هویدا کرد و رفت

هر که دل از دست داد و عشوه دنیا خرید

یوسف خود را به سیم قلب سودا کرد و رفت

هر که چون طفلان به فکر خانه آرایی فتاد

محضر غفلت به دست خویش انشا کرد و رفت

از کشاکش مرغ روح خویش را آزاد کرد

هر که زنار علایق ازمیان وا کرد و رفت

هر که نم بیرون نداد از بخل چون موج سراب

جلوه خشکی درین دامان صحرا کرد و رفت

روزگار آن سبکرو خوش که مانند شرار

روزنی زین خانه تاریک پیدا کرد و رفت

هر که چون موج سراب آمد به این وحشت سرا

صائب از طول امل طوماری انشا کرد و رفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:30 PM

گر چه از بیداد خسرو زین جهان فرهاد رفت

دولت او هم به اندک فرصتی بر باد رفت

خون عاشق مدعی از سنگ پیدا می کند

بیستون تیغ از کمر نگشود تا فرهاد رفت

صید من کز ناتوانی بر زمین بسته است نقش

حیرتی دارم که چون از خاطر صیاد رفت

داشت دلتنگی مرا چون غنچه در مهد امان

چون گل از بیهوده خندی خرمنم بر باد رفت

هر که چون قمری به طوق بندگی گردن نهاد

از ریاض آفرینش همچو سرو آزاد یافت

در نگاه اولین هر کس ز دنیا چشم بست

چون شرر خندان برون از عالم ایجاد رفت

نقش پای ماست بر عقل متین ما دلیل

می توان دانست هر جا خامه فولاد رفت

شکوه من چون حباب از انقلاب بحر نیست

کز هوای خود، سر بی مغز من بر باد رفت

از سهیل تربیت شد عاقبت کان عقیق

رنگ من یک چند اگر از سیلی استاد رفت

می شود پاک از گنه عاشق به هر صورت که هست

نقش شیرین خواهد از تردستی فرهاد رفت

هر که از سیل حوادث بیش شد زیر و زبر

با دل معمور صائب زین خراب آباد رفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:30 PM

آنچه از خط یار را بر غنچه مستور رفت

کی به تنگ شکر از تاراج خیل مور رفت؟

کوچه و بازار را سودای من پر شور داشت

یک جهان شد بی نمک تا از سر من شور رفت

از ادب با آنکه کردم دور گردی اختیار

عمر من در آرزوی یک نگاه دور رفت

از سیاهی نامه اعمال خود را پاک کرد

هر که زین ماتم سرا با موی چون کافور رفت

بر دل و بر دیده یعقوب از دوری نرفت

آنچه از قرب نکویان بر من مهجور رفت

من نگویم هیچ، انصاف است ای بیدادگر

کز چنین میخانه ای باید مرا مخمور رفت؟

دور باشی سالکان راه حق را لازم است

همچو موسی بی عصا نتوان به کوه طور رفت

می شود بازیچه باد صبا خاکسترش

در محافل هر که چون پروانه بی دستور رفت

وحشت من از گرانجانان تن پرور بجاست

چون به پای خود توان در زندگی در گور رفت؟

عالم پر شور با می می کند کار نمک

هر که مست آمد به این وحشت سرا، مخمور رفت

حرف حق را بر زمین انداختن بی حرمتی است

زین سبب بر منبر دار فنا منصور رفت

کار عشق از غیرت همکار می یابد کمال

قوت بازوی من از رفتن همزور رفت

زندگانی در میان خلق صائب مشکل است

ورنه عریان می توان در خانه زنبور رفت

این جواب آن غزل صائب که سید گفته است

خار می گردد نگه در دیده چون منظور رفت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:30 PM

تا به فکر خود فتادم روزگار از دست رفت

تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت

قوت سرپنجه مشکل گشای فکر من

در ورق گردانی لیل و نهار از دست رفت

تا کمر بستم غبار از کاروان بر جا نبود

از کمین تا سر برآوردم، شکار از دست رفت

داغهای ناامیدی یادگار خود گذاشت

خرده عمرم که چون نقد شرار از دست رفت

تا نفس را راست کردم ریخت اوراق حواس

دست تا بر دست سودم نوبهار از دست رفت

پی به عیب خود نبردم تا بصیرت داشتم

خویش را نشناختم آیینه دار از دست رفت

حاصل عمر پریشان روزگارم چون صدف

تا نهادم پا ز دریا بر کنار از دست رفت

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار

تا عنان آمد به دستم اختیار از دست رفت

عمر باقی مانده را صائب به غفلت مگذران

تا به کی گویی که روز و روزگار از دست رفت؟

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:30 PM

از جهان تلخ نتوان با درشتی کام یافت

کز زبان چرب، تشریف شکر بادام یافت

تنگدستی مایه امیدواری شد مرا

بهله با دست تهی تا از میانش کام یافت

بیقراری باعث آرامش دل شد مرا

آنچنان کز جنبش گهواره طفل آرام یافت

شانه را هرگز ز زلف پر شکن روزی نشد

این گشایشها که دل از حلقه های دام یافت

بود تا بر تن سر منصور بی آرام بود

آخر از دار فنا سر منزل آرام یافت

نقش شد در دیده ام ناساز چون موی زیاد

تا عقیق از رهگذار ساده لوحی نام یافت

کامجویان را نگردد روزی از بوس و کنار

شوق عاشق لذتی کز نامه و پیغام یافت

نام شاهان از اثر در دور می باشد مدام

جم بلند آوازگی صائب ز فیض جام یافت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:30 PM

لفظ معنی شد، در آن تنگ دهن مأوا نیافت

خرده گل آب شد، در غنچه او جا نیافت

خودنمایی شیوه ما نیست در راه طلب

گرد ما را هیچ کس در دامن صحرا نیافت

گشت از کوتاه دستی پر گهر جیب صدف

موج از طول امل گوهر درین دریا نیافت

تا نشد عالم سیه در چشم ساغر از خمار

صبح امید از بیاض گردن مینا نیافت

نیست معجز را اثر در طینت آهن دلان

چشم سوزن روشنی از صحبت عیسی نیافت

خیمه تا بیرون نزد صائب ازین بستانسرا

در حریم دیده خورشید، شبنم جا نیافت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:30 PM

هر که خود را یافت، دولت در کنار خویش یافت

حاصل روی زمین را در غبار خویش یافت

خاک در چشمش اگر آرد دو عالم را به چشم

هر که بتواند نهان و آشکار خویش یافت

چشم پوشید از جهان تا دل به فکر حق فتاد

بی نیاز از دام شد هر کس شکار خویش یافت

چون به دیوار تن آسانی تواند پشت داد؟

هر سبکسیری که گرد شهسوار خویش یافت

هر که از خود می تواند ساختن قالب تهی

ماه را چون هاله خواهد در کنار خویش یافت

چشم بینایی که شد در نقطه توحید محو

هفت پرگار فلک را بیقرار خویش یافت

حسن هیهات است رنج عشق را ضایع کند

کوهکن از کار شیرین مزد کار خویش یافت

در صحیحان صحبت عیسی کند انشای درد

غم فراوان گشت تا دل غمگسار خویش یافت

می شود درد طلب مطلوب، چون کامل شود

بلبل ما وصل گل از خارخار خویش یافت

دامن جمعیت دل را به دست باد داد

غنچه ما بهره ای کز نوبهار خویش یافت

هر سیه کاری که از کردار خود شد منفعل

ابر رحمت از جبین شرمسار خویش یافت

هر که چون صائب دل خود را به نومیدی نهاد

عیش عالم در دل امیدوار خویش یافت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:30 PM

آنچه من برتافتم از درد، مجنون برنتافت

این قدر کوه گران بر سینه هامون برنتافت

راز عشق از پرده دل عاقبت بیرون فتاد

خانه تنگ حباب اسباب جیحون برنتافت

بخیه ام بر روی کار افتاد از انکار عشق

شاهراه ساده لوحی نعل وارون برنتافت

ذره ناچیز ما بر گردن همت گرفت

بار سنگین امانت را که گردون برنتافت

غیرت فرهاد زور آورد و بر گردن گرفت

دستگاه حسن شیرین را که گلگون برنتافت

کوه و صحرا خون غرق از لاله سیراب کرد

بارشان و شوکت فرهاد و مجنون برنتافت

صورت شیرین نگردد در نظرها چون سبک؟

کوه تمکین ترا میزان گردون برنتافت

هر که چون صائب ز عشق لایزالی مست شد

منت کیف از شراب و بنگ و افیون برنتافت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:30 PM

هر که راه گفتگو در پرده اسرار یافت

چون کلیم از لن ترانی لذت دیدار یافت

آنچه می جست از درخت وادی ایمن کلیم

همت منصور بی زحمت ز چوب دار یافت

شوق اگر مشاطه گردد، بی تکلف می توان

لذت آغوش گل از رخنه دیوار یافت

از بلندوپست عالم شکوه کافر نعمتی است

تیغ، این همواری از سوهان ناهموار یافت

گر سبک سازی چو شبنم از علایق خویش را

می توان در پیشگاه خاطر گل بار یافت

گاه در آغوش گل، گه در کنار آفتاب

شبنمی بنگر چها از دیده بیدار یافت

رخنه ای چون خنده بیجا ندارد ملک حسن

گلفروش از خنده گل راه در گلزار یافت

دیده پوشیده می باید قماش حسن را

پیر کنعان بوی وصل از چشم چون دستار یافت

صیقل آیینه گردون صفای خاطرست

می شود تاریک عالم سینه چون زنگار یافت

هر چه از عمر گرامی صرف در غفلت شود

می توان یک صبحدم در ملک استغفار یافت

شبنم از شب زنده داری بر سر بالین یافت

صائب از خورشید شمع دولت بیدار یافت

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 3:30 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 394

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4513902
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث