به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دست ما در بند چین آستین افتاده است

ورنه آن زلف از رسایی بر زمین افتاده است

تکمه پیراهن خورشید تابان می شود

همچو شبنم چشم هر کس پاک بین افتاده است

می زند بر آتش لب تشنگان آب حیات

گر چه در ظاهر عقیقش آتشین افتاده است

در گرانجانی گناهی نیست درد و داغ را

گوشه ویرانه من دلنشین افتاده است

عقده آن زلف می خواهد دل مشکل پسند

ورنه چندین نافه در صحرای چین افتاده است

می شمارد صورت چین را کم از موج سراب

دیده هر کس بر آن چین جبین افتاده است

دستگاه حسن او دارد مرا بی دست و پا

رعشه از خرمن به دست خوشه چین افتاده است

از دل آتش زیر پا دارد سویدا چون سپند

بس که خال دلربایش دلنشین افتاده است

چون نگین دان نگین افتاده می آید به چشم

تا ز چشمم اشک لعلی بر زمین افتاده است

نیست امروز از لب او قسمت ما حرف تلخ

نقش ما چپ از ازل با این نگین افتاده است

می توان خواند از جبین خاک احوال مرا

بس که پیش یار حرفم بر زمین افتاده است

سحر را در طبع آن جادوزبان تأثیر نیست

ورنه صائب کلک ما سحرآفرین افتاده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

روزگارم تیره و بختم سیاه افتاده است

گل به چشم روزنم از مهر و ماه افتاده است

صبح محشر سر زد و تخم امیدم سر نزد

در چه ساعت یارب این یوسف به چاه افتاده است؟

فرصت خاریدن سر نیست مژگان مرا

تا سر و کارم به آن عاشق نگاه افتاده است

از خط الماسی آن چهره لعلی مپرس

برق در جانم ازین زرین گیاه افتاده است

در شکست بال و پر معذور می دارد مرا

دیده هر کس بر آن طرف کلاه افتاده است

آگه است از بی قراری های ما در دور خط

کار هر کس با چراغ صبحگاه افتاده است

هر سر موی حواس من به راهی می رود

تا به آن زلف پریشانم نگاه افتاده است

دزد را دنبال رفتن، جان به غارت دادن است

دل عبث دنبال آن زلف سیاه افتاده است

تا نظر وا کرده ام چون شمع در بزم وجود

گریه ای از هر سر مویم به راه افتاده است

نیست جام باده را در گردش خود اختیار

چشم او در بردن دل بیگناه افتاده است

در پناه دست دارم زنده شمع آه را

چون کنم، ویرانه دل بی پناه افتاده است

از زنخدان تو دل را نیست امید نجات

دلو ما در ساعت سنگین به چاه افتاده است

نیست صائب خاکیان را ظرف جرم بیکران

ورنه عفو ایزدی عاشق گناه افتاده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

هر که عاشق نیست خون در پیکرش افسرده ست

گفتگو با زاهدان تلقین خون مرده است

پشت سر بسیار خواهد دید عمر خضر را

از دم تیغ شهادت هر که آبی خورده است

در غم عاشق بود هر چند بی پرواست حسن

فکر بلبل غنچه را سر در گریبان برده است

بوی خون می آید امروز از لب میگون یار

تا به یاد او که دندان بر جگر افشرده است؟

در غریبی وا شود صائب دل ارباب درد

غنچه ما تا بود در بوستان پژمرده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

داغ می گلگل به طرف دامنم افتاده است

همچو مینا میکشی بر گردنم افتاده است

چون پلاس شکوه بر گردن نیندازم ز بخت؟

گل به چشم از نکهت پیراهنم افتاده است

تا گذشتی گرم چون خورشید از ویرانه ام

از گرستن گل به چشم روزنم افتاده است

گر چه خاکستر شدم، ایمن نیم از سوختن

شعله سنگین دلی در خرمنم افتاده است

در حصار آهنین دارد تن و جان مرا

شکر زنجیر جنون بر گردنم افتاده است

طفل اشک شوخ چشم از بس در او آویخته است

چاکها چون گل به طرف دامنم افتاده است

صائب از تکلیف سیر بوستانم در گذر

صحبت گرمی به کنج گلخنم افتاده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

تاب در ناف غزالان ختن افتاده است

زان گره کز زلف او در کار من افتاده است

هر که دارد فکر یوسف، گر چه در کنعان بود

مست در آغوش بوی پیرهن افتاده است

دست گستاخی ندارد خار شرم آلود من

گل مکرر مست در آغوش من افتاده است

از نوای بلبلان امروز آتش می چکد

چشم گستاخ که بر روی چمن افتاده است؟

آب می گردد به چشم حلقه بیرون در

زان فروغی کز رخش در انجمن افتاده است

غیرت آن لعل میگون و عقیق آبدار

همچو اخگر در گریبان یمن افتاده است

زیر تیغش جای باشد چون ز بند آزاد شد

چون قلم هر کس که او عاشق سخن افتاده است

از نواهای غریب صائب آتش نفس

می توان دانست در فکر وطن افتاده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

ساقی ما از می گلگون به دور افتاده است

همچو ساغر آن لب میگون به دور افتاده است

در دل شب عاشقان را حلقه بر در می زند

گرد رویش تا خط شبگون به دور افتاده است

شمع در پیراهن فانوس گردیده است آب

تا ز رقص آن قامت موزون به دور افتاده است

می کشد خط بر زمین از شرمساری گردباد

در بیابانی که این مجنون به دور افتاده است

تا که دیگر در خمار افتاده، کز هر لاله ای

هر طرف پیمانه ای پر خون به دور افتاده است

می نشیند گردباد از پا به اندک جلوه ای

تا غبار کیست در هامون به دور افتاده است؟

جای حیرت نیست گر من پایکوبان گشته ام

خم به زور باده چون گردون به دور افتاده است

تا به آب غیب، ایمان تازه سازی هر نفس

بنگر این نه آسیا را چون به دور افتاده است

صائب از وحدت نیفتد نوبهار از جوش گل

در هزاران لفظ یک مضمون به دور افتاده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

دل به دست آن نگار شوخ و شنگ افتاده است

طفل بازیگوش را آتش به چنگ افتاده است

یک جهان کام از دهان نوخطی دارم طمع

وقت من در عاشقی بسیار تنگ افتاده است

جامه در نیل مصیبت زن که آن چشم کبود

چون بلای آسمان، فیروز جنگ افتاده است

در میان دارد دل تنگ مرا آسودگی

این شرر در ساعت سنگین به سنگ افتاده است

حال دل در حلقه آن زلف می داند که چیست

هر مسلمانی که در قید فرنگ افتاده است

از حضور دل مرا در دامن صحرا مپرس

دامن معشوق عاشق را به چنگ افتاده است

در صدف دارد خبر از اضطراب گوهرم

بحرپیمایی که در کام نهنگ افتاده است

تنگدستی نفس را در حلقه فرمان کشید

راست سازد مار را راهی که تنگ افتاده است

جبهه واکرده زنهار از تهیدستان مجو

سفره دارد از بغل، دستی که تنگ افتاده است

خانه آرایی نگردد سنگ راه اهل دل

سیل در قطع منازل بی درنگ افتاده است

در ته یک پیرهن محشور باشد با پلنگ

هر که را صائب ز قسمت خلق تنگ افتاده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

سیل در بنیاد تقوی از بهار افتاده است

توبه را آتش به جان از لاله زار افتاده است

تا ز سیر گلشن آن سرو خرامان پا کشید

بلبلان را گل به چشم از انتظار افتاده است

حال زخم من جدا از تیغ او داند که چیست

موجه ای کز بحر رحمت بر کنار افتاده است

جلوه فانوس دارد پرده چشم حباب

عکس رخسار تو تا در جویبار افتاده است

از رخش هر حلقه را نعل دگر در آتش است

بس که دام زلف او عاشق شکار افتاده است

می توان از هر دو عالم رشته الفت برید

دل دو نیم از درد اگر چون ذوالفقار افتاده است

سرنوشت چرخ باشد ابجد طفلانه اش

هر که را آیینه دل بی غبار افتاده است

حرص پیران را به جمع مال سازد گرمتر

آتشی کز دست خالی در چنار افتاده است

اندکی دارد خبر از حال ما افتادگان

مرغ بی بال و پری کز شاخسار افتاده است

هست امید زیستن از بام چرخ افتاده را

وای بر آن کس کز اوج اعتبار افتاده است

بی سخن می شوید از دل، دیدنش گرد ملال

بس که یاقوت لب او آبدار افتاده است

داغهای عاریت بر سینه دلمردگان

چون گل پژمرده بر روی مزار افتاده است

قدر خواب امن ومهد عافیت داند که چیست

هر که چون منصور در آغوش دار افتاده است

در کف آیینه سیماب از تپیدن باز ماند

بی قراری های ما بر یک قرار افتاده است

خواب راحت می کند کار نمک در دیده ام

دانه بی حاصلم در شوره زار افتاده است

گوهر از گرد یتیمی ساحل انشا می کند

ورنه آن دریای رحمت بیکنار افتاده است

شوید از دل دعوی خون، کشتگان خویش را

تیغ او از بس که صائب آبدار افتاده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

تا به فکر گوشوار آن سیمبر افتاده است

پیچ و تاب رشت در جان گهر افتاده است

رشته سر در گم جان را به دست آورده است

دیده هر کس بر آن موی کمر افتاده است

هست چون تسبیح در هر رشته اش صددل گره

بس که در زلف تو دل بر یکدگر افتاده است

گر چه پیش افتاده در ظاهر، ولی رو بر قفاست

راه پیمایی که پیش از راهبر افتاده است

پرده خوابش کند در چشم کار بادبان

هر که را بر ساحل از دریا نظر افتاده است

می کشم چون بید مجنون خجلت از بی حاصلی

من که پیش از سایه بر خاکم ثمر افتاده است

کشتی مغرور من از منت خشک کنار

در کمند وحدت از موج خطر افتاده است

گوهر شهوار می آید به غواصی به دست

پا به دامن چون کشم، کارم به سر افتاده است

برق عالمسوز باشد لازم ابر سیاه

آتشم در خرمن از دامان تر افتاده است

همچنان غافل ز مرگم، گرچه از موی سفید

در رگ جان رعشه چون شمع سحر افتاده است

گر چه باشد در ضمیر خاک صائب مسکنش

از قناعت مور در تنگ شکر افتاده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

تا ز روی آتشین او نقاب افتاده است

رعشه غیرت به جان آفتاب افتاده است

خون عرق کرده است از شرم عذارش آفتاب؟

یا ز رویش عکس در جام شراب افتاده است

دیدن جان نیست کار دیده صورت پرست

ورنه رخسار لطیفش بی نقاب افتاده است

می کشد خجلت ز پیچ و تاب آن موی کمر

گر چه زلف عنبرین پر پیچ و تاب افتاده است

خون به جای آب می گردد به چشمش از شفق

تا به رخسار که چشم آفتاب افتاده است؟

سرمه گفتار عاشق می شود پیش از سؤال

بس که چشم شوخ او حاضر جواب افتاده است

آب گرداند به چشم چاه سیمین ذقن

بس که یاقوت لبش خوب آب و تاب افتاده است

گیرد از دست تماشایی عنان اختیار

گر چه از خط حسن او پا در رکاب افتاده است

حال دل در پنجه مژگان او داند که چیست

سینه کبکی که در چنگ عقاب افتاده است

آگه است از پیچ و تاب عاشقان در عین وصل

موجه خشکی که در بحر سراب افتاده است

نیست خالی دل ز آه سرد در دلهای شب

کلبه ویران ما خوش ماهتاب افتاده است

از دل صد پاره ام هر پاره دارد ناله ای

تا که را از دست مینای شراب افتاده است؟

گوهر شهوار گردیده است در مهد صدف

قطره ما گر چه از چشم سحاب افتاده است

گر چه در دریای وحدت نیست موج انقلاب

در سر هر کس هوایی چون حباب افتاده است

برنمی آرد نفس نشمرده صائب از جگر

هر که در اندیشه روز حساب افتاده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:34 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 394

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4511908
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث