به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

تا ز رخ زلف آن بهشتی روی دور انداخته است

دست رضوان پرده بر رخسار حور انداخته است

پنجه مومین حریف پنجه خورشید نیست

عقل بیجا پنجه با عشق غیور انداخته است

می برد خواهی نخواهی دل ز دست مردمان

کار خود را آن کمان ابرو به زور انداخته است

ساعد او بارها در معرض عرض صفا

رعشه غیرت بر اندام بلور انداخته است

در حریم عشق، خواهش ناامیدی بردهد

زان تجلی پرتو خود را به طور انداخته است

راه نزدیک است اگر بر گرد دل گردد کسی

دوربینی ها مرا از کعبه دور انداخته است

ابر تر دامن چه باشد، کز حجاب اشک من

خویش را طوفان مکرر در تنور انداخته است

تیره بختی های ما از پستی اقبال نیست

از بلندی شمع ما پرتو به دور انداخته است

نه همین در شهر اصفاهان قیامت می کند

فکر صائب در همه آفاق شور انداخته است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

در بهاران بزم عیش میکشان آماده است

جوش گل هم شاهد و هم مطرب و هم باده است

می زند موج قیامت گلشن از الوان حسن

هم لب جو نوخط و هم روی گلها ساده است

گل ز مستی بوسه بر منقار بلبل می زند

سرو در آغوش طوق قمریان افتاده است

هر طرف گوش افکنی آواز بلبل می رسد

رو به هر جانب کنی رخسار گل آماده است

هیچ خار تنگدستی بی برات عیش نیست

از شکوفه دفتر احسان چمن بگشاده است

غنچه را مینا ز زور باده بر سنگ آمده است

از سیه مستی ز دست لاله جام افتاده است

قمریان را گر چه طوق بندگی بر گردن است

سرو با آزادگی چون بندگان افتاده است

غنچه چون عیسی به گفتار آماده است از مهد شاخ

گل چو مریم مهر خاموشی به لب بنهاده است

صائب از گلشن مرو بیرون که در فصل بهار

هر چه می خواهی ز اسباب نشاط آماده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

بی تزلزل نیست هرکس چون علم استاده است

عشرت روی زمین از مردم افتاده است

تشنه چشمان بحر را سازند در یک دم سراب

حسن محجوب تو چون آیینه را رو داده است؟

با تهیدستان ندارد سختی ایام کار

سرو بی حاصل ز سنگ کودکان آزاده است

پای موران بند بر آیینه نتوان شدن

از قبول نقش، لوح سینه ما ساده است

گر چه می دانند دامان وسایل زاهدان

بیش عارف پرده بیگانگی سجاده است

آه مظلومان کند اولاد ظالم را کباب

پله این ناوک دلدوز دور افتاده است

حرص، صائب در بهاران است بی برگ و نوا

برگ عیش قانعان در برگریز آماده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

لعل نسبت با لب یاقوت او بیجاده است

صبح با آن چهره خندان در نگشاده است

دشت از چشم غزالان سینه پر داغ اوست

آن که ما دیوانگان را سر به صحرا داده است

حاصل عمر از حضور دوستان گل چیدن است

ورنه آب و دانه در کنج قفس آماده است

عشق محتاج دلیل و رهنما چون عقل نیست

خضر در قطع بیابان بی نیاز از جاده است

می کند در خانه خود سیر صحرای بهشت

سینه هر کس که از خار تمنا ساده است

هر که گردانید از دنیا رهزن روی خویش

بی تردد پشت بر دیوار منزل داده است

گرد ظلمت شسته است از روی آب زندگی

هر سری کز سایه بال هما آزاده است

سردی دوران به ما دست و دلی نگذاشته است

در خزان اشجار را برگ سفر آماده است

اختر بی طالع ما در بساط آسمان

خال موزونی است بر رخسار زشت افتاده است

سینه ما صائب از خود می دهد بیرون گهر

پیش نیسان این صدف هرگز دهن نگشاده است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

عالمی را از عمارت پای در گل رفته است

وسعت از دست و دل مردم به منزل رفته است

می شود زنجیر پا عقل فلک پرواز را

کوچه راهی را که مجنون با سلاسل رفته است

آتش سوزنده و خاک فراموشان یکی است

تا سپند بی قرار من ز محفل رفته است

می کشد میدان که دریا را در آغوش آورد

موج ما گاهی گر از دریا به ساحل رفته است

صید من کز ناتوانی بر زمین بسته است نقش

حیرتی دارم که چون از یاد قاتل رفته است

باعث امیدواری شد من افتاده را

تا ره خوابیده را دیدم به منزل رفته است

بس که چشمش محو در نظاره قاتل شده است

پرفشانی زیر تیغ از یاد بسمل رفته است

پیش بینا نور حق روشنترست از آفتاب

بی بصیرت آن که دنبال دلایل رفته است

هر چه جز آزادگی، بارست بر آزادگان

چون صنوبر زیر بار یک جهان دل رفته است؟

صد بیابان از حریم کعبه افتاده است دور

هر که در راه طلب یک گام غافل رفته است

بر مطالب، بی طلب فرمانروا گردیده ام

تا مرا از دست، دامان وسایل رفته است

تیشه فرهاد گردیده است هر مو بر تنم

تا ز چشمم صائب آن شیرین شمایل رفته است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

نامه از قاصد دل مغرور ما نگرفته است

غیرت ما بوی یوسف از صبا نگرفته است

سرکشی از ترکتاز عشق بر ما تهمت است

گرد ما افتادگان هرگز هوا نگرفته است

با دل روشن زمین و آسمان غمخانه ای است

صورتی دارد جهان تا دل جلا نگرفته است

می رسد آخر به جایی گریه خونین ما

خون ناحق را کسی پا در حنا نگرفته است

روز ما را گر سیه کردند این مه طلعتان

دامن شب را کسی از دست ما نگرفته است

هر چه هر کس یافته است از دامن شب یافته است

دل عبث دامان آن زلف دو تا نگرفته است

آه را در سینه سوزان من آرام نیست

دود از آتش این چنین صائب هوا نگرفته است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

هر که از تن پروری در کار کاهل گشته است

دفتر ایجاد را چون فرد باطل گشته است

دست ناقابل و بال گردن و بار سرست

زحمت سر کم دهد دستی که قابل گشته است

از قساوت قابل تلقین چو خون مرده نیست

دل سیاهی کز نسیم صبح غافل گشته است

در سبکباری بود باد مراد این بحر را

کف خس و خاشاک را بسیار ساحل گشته است

قامت خم گشته را اصلاح کردن مشکل است

راست نتوان کرد دیواری که مایل گشته است

از حضور عاشقان دارد خبر در زیر تیغ

آیه رحمت به شان هر که نازل گشته است

رهنورد شوق را استادگی سنگ ره است

از سبکسیری به دریا سیل واصل گشته است

از عبادت سجده شکرست صائب طاعتم

چشم من تا آشنا با کعبه دل گشته است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

چشم ما پوشیده از خواب پریشان گشته است

از هجوم سنبل این سرچشمه پنهان گشته است

تا چه باشد نوشخند آن عقیق آبدار

کز جواب خشک بر من آب حیوان گشته است

گر گشایندش رگ جوهر، نگردد با خبر

بس که بر رخسار او آیینه حیران گشته است

از نشاط دردمندی، درمندان ترا

استخوان چون بسته زیر پوست خندان گشته است

گر چه باشد لیلة القدر آن خط مشکین مرا

صبح رخسار ترا شام غریبان گشته است

گر زند با چشم شوخش لاف همچشمی غزال

می توان بخشید، مسکین در بیابان گشته است!

در مذاقش خون دل خوردن گوارا می شود

بر سر خوان فلک هر کس که مهسان گشته است

گوشه دلتنگیی دارم که چشم تنگ مور

پیش چشمم عرصه ملک سلیمان گشته است

گوی زرین سعادت در خم چوگان اوست

قامت هر کس ز بار درد چوگان گشته است

نوخط ما گر ندارد رحم در دل، دور نیست

چند روزی شد که این کافر مسلمان گشته است

نیست صائب پاکدامانی به جز آب روان

شبنم من بارها بر این گلستان گشته است

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

دور باش از خط رخ دلدار هم می داشته است؟

باغ جنت گرد خود دیوار هم می داشته است؟

از هجوم شرم نتوان دید در رخسار یار

چوب منع از جوش گل گلزار هم می داشته است؟

از خط پشت لبش شد تازه جان عالمی

آب حیوان ابر گوهر بار هم می داشته است؟

یافتم از بیخودی ره در حریم وصل یار

خواب سنگین دولت بیدار هم می داشته است؟

بیستون بتخانه چین شد ز سعی کوهکن

اینقدر عاشق دماغ کار هم می داشته است؟

ناله از جا در نیارد کوه تمکین ترا

در جواب، استادگی کهسار هم می داشته است؟

تا دلم سرد از جهان شد، از ثمر شد کامیاب

نخل سرما برده برگ و بار هم می داشته است؟

خامشان هم نیستند آسوده از زخم زبان

خار بی گل این گل بی خار هم می داشته است؟

دل دو نیم است از خموشیهای من غماز را

بی زبانی تیغ لنگردار هم می داشته است؟

بر سویدای دل ما می کند افلاک سیر

نقطه ای در دور نه پرگار هم می داشته است؟

سنبلستان شد زمین از نقش پای کلک من

پای چوبین اینقدر رفتار هم می داشته است؟

برده صائب سبزه خط زنگ غم از دل مرا

دست در پرداز دل زنگار هم می داشته است؟

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

چهره روشن خط شبرنگ هم می داشته است؟

تیغ خورشید درخشان زنگ هم می داشته است؟

چون صف مژگان رگ خواب جهان در دست اوست

چشم تنگی این قدر نیرنگ هم می داشته است؟

با در و دیوار در جنگ است چشم شوخ او

آدمی چندین دماغ جنگ هم می داشته است؟

از دهان تنگ او در تنگنای حیرتم

باغ جنت غنچه دلتنگ هم می داشته است؟

این قدر طاقت به دل هرگز گمان من نبود

شیشه بی ظرف جان سنگ هم می داشته است؟

دیده هر قطره ای آیینه دریانماست

این قدر کس عاشق یکرنگ هم می داشته است؟

عندلیب از پرده عشاق پا بیرون نهشت

ناله های بیخودان آهنگ هم می داشته است؟

ز اتفاق چار عنصر در بلا افتاد جان

در عقب یک صلح چندین جنگ هم می داشته است؟

نیست در فکر برون شد دل ز قید آسمان

این قدر آیینه تاب زندگی هم می داشته است؟

تنگ شکر شد جهان صائب ز شکر خنده اش

این قدر شکر دهان تنگ هم می داشته است؟

ادامه مطلب
جمعه 21 خرداد 1395  - 1:30 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 394

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4511905
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث