به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

کوه را پای ادب در دامن تمکین ازوست

پله ناز بتان سنگدل سنگین ازوست

گر چه شکر خنده اش در پرده شرم و حیاست

در دل دریای تلخ آب گهر شیرین ازوست

با دل مجروح ما حاشا که کوتاهی کند

آن که خون در ناف آهوی ختا مشکین ازوست

تا چه خواهد کرد یارب با دل بی تاب ما

برق جولانی که کوه طور بی تمکین ازوست

نیست غافل آفتاب از حال دورافتادگان

ذره را شمع تجلی بر سر بالین ازوست

دامن پاکی که خونم را نمی گیرد به خود

دستها چون پنجه مرجان به خون رنگین ازوست

در حریمش دولت بیدار، خواب آلوده ای است

آن که خواب غفلت ما این چنین سنگین ازوست

آن که می دارد زبان گندمین از ما دریغ

تخم انجم، خرمن مه، خوشه پروین ازوست

آتشین رویی که شمع محفل ما گشته است

خار مژگان مهر عالمتاب را زرین ازوست

نیست صائب غیر کوه غم، که بادا پایدار

آن که گاهی این دل بی تاب را تسکین ازوست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

آبروی حسن از مژگان نمناک من است

صیقل آیینه رویان دیده پاک من است

از نگاه آشنایی می توان کشتن مرا

حلقه های چشم خونریز تو فتراک من است

داغ دارد پیچ و تاب جوهر من خصم را

خار در پیراهن آتش ز خاشاک من است

مدعای هر دو عالم قابل اقبال نیست

ورنه محراب اجابت سینه چاک من است

می چکد از سیلی هر برگ خون از چهره ام

گر چه آب زندگانی در رگ تاک من است

چون هدف تا خاکساری پیشه خود کرده ام

هر کجا تیر جگردوزی است در خاک من است

بر رخ دلدار صائب تا غبار خط نشست

کلفت روی زمین بر جان غمناک من است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

گریه مستانه من از خمار چشم توست

آه من از سرمه دنباله دار چشم توست

نه همین سرگشته دارد گردش چشمت مرا

چون صف مژگان دو عالم بی قرار چشم توست

شوخ چشمان از تو می گیرند تعلیم نگاه

گردن آهو بلند از انتظار چشم توست

گر چه شهباز نظر بسته است از شرم و حیا

هر کجا باشد نظربازی، شکار چشم توست

از سیاهی لشکر شاهان نمی دارد گزیر

ورنه چشم آهوان کی در شمار چشم توست؟

گر چه محتاج معلم نیست آن بیدادگر

فتنه با چندین زبان آموزگار چشم توست

در سیه دل در نمی گیرد فسون دوستی

دشمن خویش است هر کس دوستدار چشم توست

دل ز مردم بردن و خود را به خواب انداختن

شیوه مژگان عیار و شعار چشم توست

ناز با آن بی دماغی از پرستاران او

فتنه با آن بی قراری خانه دار چشم توست

از سیاهی از چه افکنده است بر عارض نقاب؟

گر نه آب زندگی در چشمه سار چشم توست

گر چه از شوخی نگیرد یک نفس یک جا قرار

ناز عالم را همان سر در کنار چشم توست

هر که را باشد دلی، می چیند از چشم تو درد

هر کجا نازی بود، بیماردار چشم توست

فتنه بیدار باشد سبزه خوابیده اش

سینه هر کس که صحرای شکار چشم توست

شادم از سرگشتگی کز کاکلت دارد نشان

خوشدل از بیماریم کان یادگار چشم توست

چون بود در لغزش مستانه ما را اختیار؟

سیر ما از گردش بی اختیار چشم توست

من نیم غماز، اما روز تاریک مرا

هر که بیند بی سخن داند که کار چشم توست

گر چه هست از دور گردان صائب بی اعتبار

مستی دنباله دارش از خمار چشم توست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

زلف شب عنبر فشان از نکهت گیسوی اوست

عطسه بی اختیار صبحدم از بوی اوست

می شمارد آسمان را سبزه خوابیده ای

دیده هر کس که محو قامت دلجوی اوست

آن که می سوزد فروغش خواب را در چشم من

آسمان یک شعله نیلوفری از روی اوست

بوی پیراهن گریبان چاک می آید به مصر

می توان دانست کز دیوانگان بوی اوست

یک سر ناخن ندارد عقل اینجا اختیار

عقده دل را گشاد از جنبش ابروی اوست

خانه دل را خیال یار می روبد ز غیر

آه دردآلود من آثار رفت و روی اوست

شیوه های حسن او صائب نیاید در شمار

دلبری یک چشمه کار از نرگس جادوی اوست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

آتش افروز شکر شیرینی پیغام توست

زخم پیرای ملاحت تلخی دشنام توست

سبزه ای کز آتش یاقوت فرسای کلیم

می زند جوش طراوت، خط عنبر فام توست

ابر سیرابی که بر خارا کند گوهر نثار

وز ندامت تر نگردد، التفات عام توست

ای تغافل پیشه بر پرواز ما دل بد مکن

خاک ما افتادگان در شهر بند دام توست

کار خود صائب به تأثیر محبت واگذار

این ندیدنها گناه شوخی ابرام توست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

خط عنبر بار گردی از بهار حسن اوست

خضر کمتر سبزه ای از جویبار حسن اوست

گل که از شبنم گذارد هر سحر عینک به چشم

در کمین مصحف خط غبار حسن اوست

از تماشای خط او چشم روشن می شود

سرمه چشم تماشایی غبار حسن اوست

آفتابی کز شفق رخسار در خون شسته است

داغ ناخن خورده ای از لاله زار حسن اوست

شب که هر تارش به آشوب دگر آبستن است

سایه زلف پریشان روزگار حسن اوست

صبح این خمیازه ها بر ساغر او می کشد

لرزه خورشید تابان از خمار حسن اوست

غنچه را فکر دهان او بهم پیچیده است

سینه گل چاک چاک از خار خار حسن اوست

دل که از شوخی جهانی را به تنگ آورده است

غنچه پژمرده ای از شاخسار حسن اوست

خاک راه اوست با آن لنگر تمکین زمین

آسمان با این تجمل پرده دار حسن اوست

گر چه حسن او نگنجد در زمین و آسمان

دیده هر ذره ای آیینه دار حسن اوست

سرو و گل را پرده عشق نهانی کرده اند

شور مرغان چمن از نوبهار حسن اوست

از بهار آفرینش آنچه می آید به کار

روزگار عشق ما و روزگار حسن اوست

یک نگاه آشنا هرگز ز چشم او ندید

گر چه صائب مدتی شد در دیار حسن اوست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

آفتاب آتشین رخسار، داغ حسن اوست

شمع یک پروانه پای چراغ حسن اوست

داروی بیهوشی ارباب بینش گشته است

گر چه خط عنبرین درد ایاغ حسن اوست

گر چه از خط آفتابش روی در زردی گذاشت

همچنان ناز بهاران در دماغ حسن اوست

هیچ پروایی ندارد از نسیم آه سرد

روغن خورشید گویا در چراغ حسن اوست

آن که مژگانش ترازو می شد از دل خلق را

این زمان خار سر دیوار باغ حسن اوست

همچو صائب بلبلی کز نغمه اش خون می چکد

روزگاری شد که در بیرون باغ حسن اوست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

چرخ را خون شفق در دل ز استغنای اوست

رنگ زرد آفتاب از آتش سودای اوست

از علم غافل نگردد لشکری در کارزار

فتنه روی زمین را چشم بر بالای اوست

آن که کوه صبر ما را سر به صحرا داده است

کوه طور از وحشیان دامن صحرای اوست

آرزو در دل، نگه در چشم سوزد خلق را

از حیا نوری که در آیینه سیمای اوست

هست دیوان قیامت را اگر بسم اللهی

پیش ارباب بصیرت، قامت رعنای اوست

آن که ما را سر به صحرا داده چون موج سراب

در لباس شبروان آب خضر جویای ماست

عشق هیهات است گردد جمع صائب با خرد

هر سری کز عقل خالی شد پر از سودای اوست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

 

نقطه خالش که نه پرگار سرگردان اوست

کیست کز فرمان او گردن کشد، دوران اوست

آفتابی را که شد چشم تر من پرده دار

صبح محشر سینه چاک خنجر مژگان اوست

برق جولانی که دارد در خم چوگان مرا

آسمان بی سر و پا، گویی از میدان اوست

نیست در مغز زمین موج طراوت از محیط

این سفال خشک، سیراب از خط ریحان اوست

آسمان چشمی که من بیمار او گردیده ام

چهره خورشید، زرد از درد بی درمان اوست

هاله غبغب که پهلو می زند با ماه عید

موج دور افتاده ای از چشمه حیوان اوست

نیست کار آسمان دل را مصفا ساختن

از دل هر کس غباری خیزد، از جولان اوست

از خرام او به عمر جاودان قانع مشو

کاین چنین صد مصرع برجسته در دیوان اوست

قلزم عشقی که من خاشاک او گردیده ام

چهره گردون کبود از سیلی طوفان است

آتشین رویی که نعل من ازو در آتش است

آسمان چون دیده قربانیان حیران اوست

نیست آسان در حریم وصل او ره یافتن

چرخ نیلی، یک گره از جبهه دربان اوست

عشق سلطانی است بی پروا که چندین ماه مصر

از فرامش گشتگان گوشه زندان اوست

گر چه دارد نعمت الوان فراوان خوان عشق

می خورد هر کس جگر بی گفتگو مهمان اوست

نیست صائب شکوه ای از گردش دوران مرا

درد روز افزون من از حسن بی پایان اوست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

دیده هر کس که حیران است در دنبال اوست

هر که از خود می دود بیرون به استقبال اوست

سرو سیمینی کز او مجنون بیابانی شده است

حلقه چشم غزالان حلقه خلخال اوست

از کمند عشق برق و باد نتوانست جست

وای بر صیدی که این صیاد در دنبال اوست

قهرمان عشق دلها را مسخر کرده است

هر کجا آهی که بینی رایت اقبال اوست

نیست ممکن دل به جا ماندن درین وحشت سرا

بیخودی تمهید پرواز و تپیدن بال اوست

تشنه تیغ شهادت را مذاق دیگرست

ورنه آب زندگی در پرده تبخال اوست

باشد از سرگشتگی دور نشاطش برقرار

چون فلک ها مرکز پرگار هر کس خال اوست

سرنمی آید به سامان تا ز سامان نگذرد

دل نمی گردد پریشان تا پریشان حال اوست

نیست صائب غیر شهباز سبک پرواز دل

لامکان سیری که این نه بیضه زیر بال اوست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 8:22 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 394

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4512470
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث