به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

گوش گیران قفس را نکهت گلشن بس است

دیده کنعانیان را بوی پیراهن بس است

ظلمت شب های غم را لشکری در کار نیست

این سیاهی را فروغ باده روشن بس است

عقل بیجا می کند پا از گلیم خود دراز

ذره را میدان جولان دیده روزن بس است

از تنزل می توان دادن فلک را خاکمال

خاکساری سد راه جرأت دشمن بس است

سیلیی خاموش سازد طفل بازیگوش را

عقل دعوی دار را یک رطل مرد افکن بس است

چون نباشد دل به جای خود، زره دام بلاست

اهل جرأت را لباس جنگ، پیراهن بس است

نیست صائب دیده ما بر فروغ عاریت

بی کسان را شمع بالین دیده روشن بس است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:56 PM

در دل هر کس بود درد طلب در منزل است

آب در گوهر ز بی تابی به دریا واصل است

مرکب آزاد مردان می شود دنیای پوچ

از سبکروحی خس و خاشاک را کف ساحل است

مردم آزاده دست از تن پرستی شسته اند

در کنار آب، پای سرو دایم در گل است

آتش و پنبه است با هم صحبت سنگین دلان

با گرانان پله میزان گردون مایل است

اهل همت را ز گوهر آنچه باید حفظ کرد

در محیط آفرینش آبروی سایل است

ماه را خورشید عالمتاب می سازد تمام

سالک از نقصان نیندیشد چو مرشد کامل است

نیست تسخیر دل ما کار آتش طلعتان

این سپند شوخ در مجمر برون محفل است

این جواب آن غزل صائب که ملا گفته است

دل ز راه ذوق داند کاین کدامین منزل است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:56 PM

این ز همت خالی و آن از طبع پر می شود

دست عالی زین سبب بهتر ز دست سافل است

چون بود انگور شیرین، باده گردد تلخ تر

می شود دیوانگی کامل، خرد چون کامل است

خرمن بی حاصلان از خوشه پروین گذشت

دانه امید صائب همچنان زیر گل است

هر که بر دوش است بارش در تلاش منزل است

راحت منزل ندارد هر که بارش بر دل است

بس که دلها از تماشای تو گردیده است آب

از سر کوی تو بی کشتی گذشتن مشکل است!

پنجه فولاد می تابد نگاه عجز ما

گر ببندد چشم ما را، حق به دست قاتل است

آهوی مشکین به آسانی نمی آید به دام

در کمند آوردن خوبان نوخط مشکل است

خاطر لیلی غبارآلود غیرت می شود

ورنه پیش چشم مجنون هر سیاهی محمل است

در کنار جسم جان را از کدورت چاره نیست

خاک می لیسد زبان موج تا در ساحل است

حسن را خودداری از اظهار مانع می شود

ورنه بهر عندلیبان غنچه هم خونین دل است

در زمین پاک ما ریگ روان حرص نیست

از رگ ابری مراد مزرع ما حاصل است

هیچ چشمی در غبار سرمه حیرت مباد!

زنده از دریاست ماهی و ز دریا غافل است

این که دست علو را از سفل بهتر گفته اند

این کرامت تا نپنداری غنا را حاصل است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:56 PM

هر که شد با درد قانع از مداوا فارغ است

نرگس بیمار از ناز مسیحا فارغ است

طفل طبعان را دل از بهر تماشا می دود

خو به عزلت کرده از سیر و تماشا فارغ است

خارخار آرزو در سینه عشاق نیست

هر که واصل شد به مطلب، از تمنا فارغ است

نیست با خورشید تابان حاجت شمع و چراغ

هر که را دل روشن است، از چشم بینا فارغ است

سیرچشمی می کند دل را ز دنیا بی نیاز

گوهر قانع ز روی تلخ دریا فارغ است

نسبت عارف به خاک و مسند دولت یکی است

از تکلف آفتاب عالم آرا فارغ است

نیست از خواب پریشان چشم بسمل را خبر

محو عشق، از دیدن اوضاع دنیا فارغ است

عالم سرگشتگی دارالامان رهروست

گردباد از سنگ راه و خار صحرا فارغ است

ذوق کار عشق، دارد جنگ با آسودگی

کوهکن از اهتمام کارفرما فارغ است

سنگ بر دریا زدن، بازوی خود رنجاندن است

از غم عالم دل خوش مشرب ما فارغ است

ما به خود صائب ز نادانی بساطی چیده ایم

ورنه عشق از نیستی و هستی ما فارغ است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:56 PM

از پریشان خاطری دلهای حیران فارغ است

دیده قربانی از خواب پریشان فارغ است

می گزد اوضاع دنیا مردم آگاه را

پای خواب آلوده از خار مغیلان فارغ است

نیست در دلهای روشن آرزو را راه حرف

خانه پاک از فضولی های مهمان فارغ است

ناامیدی سخت در دل ریشه امید را

تخم آتش دیده از ناز بهاران فارغ است

هر که بر روی زمین چون مور فرمانش رواست

از بساط تنگ میدان سلیمان فارغ است

نیست جز تسلیم درمان درد و داغ عشق را

نور ماه و آفتاب از منع دربان فارغ است

حرص افزونی ندارد در دل خرسند راه

گوهر شاداب از دریای عمان فارغ است

همچو چشم از خود برآرد آب، گوهر خانه ام

این صدف از انتظار ابر نیسان فارغ است

در جهان بیخودی، هر خار نبض گلشنی است

عندلیب مست از فکر گلستان فارغ است

طفل را دام تماشا مهد آسایش بود

دل زیاد ما در آن زلف پریشان فارغ است

در تن خاکی نمی گیرد دل روشن قرار

اخگر از فکر اقامت در گریبان فارغ است

پاک گوهر را نیفزاید غرور از مال و جاه

آتش یاقوت از امداد دامان فارغ است

مغز چون کامل شود، از پوست گردد بی نیاز

از دو عالم خاطر آزاد مردان فارغ است

از جنون هر دل که تشریف برومندی نیافت

چون درخت بی ثمر از سنگ طفلان فارغ است

کی ز قتل ما شود دلگیر صائب آن نگار؟

از غم خون شهیدان عید قربان فارغ است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:56 PM

شاخ گل را از سراپا چهره تنها نازک است

نازک اندامی که من دارم سراپا نازک است

آرزوی بوسه در دل خون شود عشاق را

گر بگویم چهره او تا کجاها نازک است

از بیاض گردنش پیداست خون عاشقان

می شود بی پرده می، چندان که مینا نازک است

می توان صد رنگ گل در هر نگاهی دسته بست

بس که رنگ چهره آن ماه سیما نازک است

جلوه پا در رکاب خط دو روزی بیش نیست

غافل از فرصت مشو، وقت تماشا نازک است

می توانستم به خون خود لبش در خون کشید

وقت تنگ است و حیا مهر لب و جا نازک است

سخت می لرزم بر این زنجیر ازین دیوانه ها

رشته زلف تو نازک، خوی دلها نازک است

در دل سنگین شیرین رخنه کردن مشکل است

ورنه پیش تیشه فرهاد، خارا نازک است

چون به دست خود نریزد خون خود را کوهکن؟

کار دشوار است و طبع کارفرما نازک است

در گذر ای عقل از همراهی دیوانگان

خار این صحرا است الماس و تو را پا نازک است

دامن پر سنگ می داند حباب باده را

بس که از روشن روانی شیشه ما نازک است

رو به صحرا کرد اگر مجنون ز حی عذرش بجاست

سایه لیلی گران و طبع سودا نازک است

موشکافان را سراسر موی آتش دیده کرد

گوشه ابروی او را بس که ایما نازک است

بر نمی دارد دو رنگی مشرب یکرنگ عشق

چون حباب از آب کشتی کن که دریا نازک است

نیست صائب موشکافی در بساط روزگار

ورنه چون موی کمر اندیشه ما نازک است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:56 PM

از زمین آرامش و از آسمان جولان خوش است

نقطه پا بر جا خوش و پرگار سرگردان خوش است

یوسف بی عیب را پیراهنی در کار نیست

سرو سیمین از لباس عاریت عریان خوش است

از تریهای فلک بی حاصلان خون می خورند

هر که را در خاک تخمی هست با باران خوش است

غافلان را تنگنای خاک باغ دلگشاست

پای خواب آلود را با گوشه دامان خوش است

دیده آیینه از خواب پریشان فارغ است

عالم پرشور در چشم و دل حیران خوش است

نیست بزم باده را بی گریه مستی نمک

چهره گلزار خندان و هوا گریان خوش است

تلخی از دریای بی گوهر کشیدن مشکل است

گر امید وصل باشد محنت هجران خوش است

نیست صائب عاشقان را شکوه از زخم زبان

خال با خط خوشنما و چشم با مژگان خوش است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:56 PM

 

عاجزی از عاشق، از معشوق طنازی خوش است

از سپند افتادن، از آتش سرافرازی خوش است

کوهکن حیف است فارغبال دارد تیشه را

ناخنی تا هست در کف، سینه پردازی خوش است

خون دل در ساغر روشندلان زیبنده است

باده شیراز در مینای شیرازی خوش است

خانه آرایی گرانجانی است با موی سفید

صبح چون روشن شود، از شمع سربازی خوش است

سر به پیش انداختن در زندگانی خوشنماست

زیر شمشیر شهادت گردن افرازی خوش است

خانه سازی، در به روی دل برآوردن بود

از عمارت، در جهان خاک، خودسازی خوش است

تا نسوزد آرزو، پرداز دل بی حاصل است

چون به خاکستر رسی، آیینه پردازی خوش است

گفتگو با دل سیاهان می کند دل را سیاه

شمع اگر باشد طرف صائب زبان بازی خوش است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:56 PM

شهپر پروانه ما را جلا در آتش است

صیقل آیینه تاریک ما در آتش است

گرم رفتاران نمی بینند زیر پای خویش

گر به آب خضر افتد راه ما در آتش است

عارفان از قهر بیش از لطف می یابند فیض

بر خلیل الله باغ دلگشا در آتش است

وای بر من کز فروغ گوهر یکتای او

نعل هر موجی درین دریا جدا در آتش است

خون گرم ما شهیدان را چسان پامال ساخت؟

پای سیمینی که از رنگ حنا در آتش است

شد نهان از دیده ها تا گوشه ابرو نمود

نعل ماه نو نمی دانم کجا در آتش است

برنیاید خارخار از طینت ماهی به فلس

غوطه گر در زر زند، حرص گدا در آتش است

آتش و پنبه است با هم صحبت آهن دلان

نعل تیغ کج ازان گلگون قبا در آتش است

بس که از خوبی گلوسوزست سر تا پای او

دل ز حیران نمی داند کجا در آتش است

آرزوها در کهنسالی دو بالا می شود

نعل حرص پیر از قد دو تا در آتش است

می پرد چشم سبک مغزان پی دنیای پوچ

از برای برگ کاهی کهربا در آتش است

شوق، صائب می شود افتادگان را بال و پر

در بیابان طلب هر نقش پا در آتش است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:56 PM

با کمال احتیاج از خلق استغنا خوش است

با دهان خشک مردن بر لب دریا خوش است

نیست پروا تلخکامان را ز تلخی های عشق

آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است

کوه طاقت برنمی آید به موج حادثات

لنگر از رطل گران کردن درین دریا خوش است

بادبان کشتی می نعره مستانه است

های هوی میکشان در مجلس صهبا خوش است

خرقه تزویر از باد غرور آبستن است

حق پرستی در لباس اطلس و دیبا خوش است

ماه در ابر تنک جولان دیگر می کند

چهره طاعت نهان در پرده شبها خوش است

هر چه رفت از عمر، یاد آن به نیکی می کنند

چهره امروز در آیینه فردا خوش است

فکر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال را

عشرت امروز بی اندیشه فرداخوش است

برق را در خرمن مردم تماشا کرده است

آن که پندارد که حال مردم دنیا خوش است

زور بر راه آورد چون راهرو تنها شو

از دو عالم، دشت پیمای طلب تنها خوش است

ناقصان در پرده ظلمت نمی بینند نور

ورنه پیش کاملان طاوس سر تا پا خوش است

هیچ کاری بی تأمل گر چه صائب خوب نیست

بی تأمل آستین افشاندن از دنیا خوش است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:56 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 394

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4513778
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث