به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

در شب مهتاب می را آب و تاب دیگرست

باده و مهتاب با هم همچو شیر و شکرست

چون به شیرینی نگردد باده های تلخ صرف؟

کز فروغ ماه، شکر در دهان ساغرست

مطرب و می چون به دست افتاد، شاهد گو مباش

کز فروغ مه، زمین و آسمان سیمین برست

گر چه زور باده می آرد به جولان شیشه را

پرتو مهتاب این طاوس را بال و پرست

باده روشن گهر را نسبتی با ماه نیست

نیست مهتاب با می همچو کف با گوهرست

آسیای جام را آب از می روشن بود

موجه صهبا پریزاد قدح را شهپرست

از می لعلی، چراغ جام روشن می شود

چربی پهلوی ماه از آفتاب انورست

از طراوت می چکد هر چند آب از ماهتاب

از بیاض گردن مینا ز شادابی، ترست

از طلوع ماه، عالم گر چه روشن می شود

آفتاب نشأه می را طلوع دیگرست

فارغند از مهر تابان، تیره روزان خمار

می پرستان را دهان شیشه می خاورست

چون کف دریای رحمت، پرتو مهتاب را

شاهدان سیمبر، پوشیده زیر چادرست

در بلورین جام، می جولان دیگر می کند

در شب مهتاب، می را آب و تاب دیگرست

نور مهتاب پریشان در بساط باغ ها

آهوی مشکین شب را نافه های اذفرست

می گشاید عقده سر در گم افلاک را

میکشان را چون سبو دستی که در زیر سرست

یوسف سیمین بدن در نیل عریان گشته است؟

یا مه تابان نمایان بر سپهر اخضرست

این که صائب در کهنسالی جوانی می کند

از نسیم التفات شاه والا گوهرست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:23 PM

دل چنین زار و نزار از اختر بد گوهرست

شعله لاغر این چنین از چشم تنگ مجمرست

نیست غافل گلشن از احوال بیرون ماندگان

رخنه دیوار بهر مرغ بی بال و پرست

من که دارم تکیه بر شمشیر چون سازم، که چرخ

غوطه در خون می دهد آن را که از گل بسترست

بس که رم خورده است از معموره عالم دلم

دیده روزن به چشم من دهان اژدرست

می خورم چون موج حسرت غوطه در بحر سراب

آب حیوان از تغافل های خشک من ترست

ما که از دل خارخار جاه بیرون کرده ایم

بوته خاری به فرق ما به از صد افسرست

سبزه زنگار چار انگشت بر آیینه ام

بهتر از کوه گران منت روشنگرست

کرده ام قطع نظر از گرم و سرد روزگار

بی نیاز آیینه ام از صیقل و خاکسترست

آفتاب هر کسی از مشرقی آید برون

می پرستان را دهان شیشه می خاورست

چون نگردد هر سر مو مشرق آهی مرا؟

شعله جواله خونین دل مرا در مجمرست

چون لباس ارغوان رنگش نباشد داغ داغ؟

لاله را در پیرهن از رشک رویت اخگرست

می چکد شهد حلاوت صائب از گفتار تو

طوطی کلک ترا منقار گویا شکرست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:23 PM

حفظ دولت در پریشان کردن سیم و زرست

مد احسان رشته شیرازه این دفترست

رتبه ریزش بود بالاتر از اندوختن

پیش عارف برگریز از نوبهاران خوشترست

در سراب تشنگی، جوش طراوت می زنم

ساغر بتخانه ام لبریز آب کوثرست

کار ما را می کند گردون به نام خویشتن

سوختن از عود بی پروا و لاف از مجمرست

نیست پروای اجل فرهاد شیرین کار را

مور شهد افتاده را مرگ از شکر شیرین ترست

بعد عمری کز لباس زنگ بیرون آمدم

طشت آتش بر سرم از منت خاکسترست

از خیابان بهشتم خار در دل می خلد

کوچه باغ زلف را آب و هوای دیگرست

سهل باشد بردن داغ کلف از روی ماه

هر که زنگ از سینه ما می برد روشنگرست

از عملداران به قدر ظلم می ماند اثر

عاملی کز وی نمی ماند اثر عادلترست

غم نفهمیده است هر کس ساده لوح افتاده است

هر که این آیینه دارد در بغل اسکندرست

غنچه دل را به بوی یار در بر می کشیم

این گره در رشته ما جانشین گوهرست

از رباعی بیت آخر می زند ناخن به دل

خط پشت لب به چشم ما ز ابرو خوشترست

گر چه طوبی از جهان منشور رعنایی گرفت

رتبه افکار صائب را مقام دیگرست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:23 PM

نعمت الوان دنیا مایه دردسرست

خون فاسد در بدن آهن ربای نشترست

شکرستان با وجود حرص باشد شوره زار

با قناعت چشم تنگ مور، تنگ شکرست

صحبت نیکان حجاب زنگ غفلت می شود

ایمن است از سبز گشتن آب تا در گوهرست

بر دل روشن نباشد از سیه بختی غبار

آب حیوان اخگر دل زنده را خاکسترست

چشم ما را شد رگ خواب گران، موی سفید

بادبان بر کشتی دریایی ما لنگرست

آنچه در مینا مرا باقی است از صهبای عمر

خوردنش خون دل است و ماندنش دردسرست

علم رسمی می کند دلهای روشن را سیاه

دیده آیینه را خواب پریشان جوهرست

شد ید بیضا ز دامنگیری شب، دست صبح

دست کوتاه تو از غفلت همان زیر سرست

نیست شاه آن کس که دارد گنج گوهر بی شمار

هر که را سد رمق هست از جهان، اسکندرست

از می لعلی شود کان بدخشان سینه اش

چون سبو دست طلب آن را که در زیر سرست

روی در خلق است و بر زر پشت، صائب سکه را

آنچنان پشتی به چندین وجه از رو بهترست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:23 PM

عاشق پروانه مشرب را چه پروای سرست؟

رشته این شمع بی پروا کمند صرصرست

خلق خوش غم های عالم را پریشان می کند

چین ابروی غضب شیرازه دردسرست

خیره چشمان را نباشد در حریم حسن راه

از دو چشم شوخ، جای حلقه بیرون درست

روغن از چشم سمندر می کشد آن شعله خوی

ساده دل پروانه ما در غم بال و پرست

از سپند ماست بزم عشق را هنگامه گرم

ناله ما دور گردان را به آتش رهبرست

می کند جولان به بال عشق، شوخی های حسن

شمع بی پروانه چون گردید تیر بی پرست

می توان خورشید را در ابر دیدن بی حجاب

بی نقابی چهره او را نقاب دیگرست

از شکوه بحر ترسیده است چشمت چون حباب

ورنه هر آغوش موج او کنار مادرست

درد ما را پرسش رسمی زیادت می کند

التفات عام، بسیار از تغافل بدترست

هر که در دام قناعت تن نزد چون عنکبوت

هر دو دستش چون مگس از حرص دایم بر سرست

پنبه داغ دل مجروح، مهر خامشی است

گوشه امنی اگر دارد جهان، گوش کرست

علم رسمی سینه صافان را نمی آید به کار

چون شود آیینه آهن بی نیاز از جوهرست

روح بیجا از شکست جسم می لرزد به خویش

پسته چون از پوست می آید برون در شکرست

مرد هیهات است آمیزد به این ناشسته روی

تا به دامان قیامت دختر رز دخترست

صافی دل گوهر بحر وجود آدمی است

ساحل این بحر را خلق ملایم رهبرست

بال پرواز مرا بسته است موج آرزو

شعله آتش ز نقش بوریا در ششدرست

حسن بالادست را آرایشی چون عشق نیست

طوق قمری سرو را بهتر ز خلخال زرست

در دهانش خنده شادی سراسر می رود

هر که را چون سکه پشت بی نیازی بر زرست

این پریشانی دل از فکر پریشان می کشد

قطره ما خویش را گر جمع سازد گوهرست

گر چه یکدست است افکار جهان پیمای او

این غزل از جمله اشعار صائب بهترست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:23 PM

رزق ما روشندلان چون مه ز پهلوی خودست

گر نمی در ساغر ما هست از جوی خودست

دیده امیدش از خواب پریشان ایمن است

هر که را بالین آسایش ز زانوی خودست

عاشق از بار لباس عاریت آسوده است

بید مجنون را کلاه و جامه از موی خودست

بوی پیراهن نمی گیرند اهل دل به مفت

غنچه این بوستان دلداده بوی خودست

در دیار خودپسندان نور بینش توتیاست

دیو این خاک سیه دل واله روی خودست

در خیابان رعونت نیست رسم امتیاز

هر نهالی عاشق بالای دلجوی خودست

هیچ فردی در پی اصلاح خوی خویش نیست

هر که را دیدیم در آرایش روی خودست

تنگ خلقی هر که را انداخت در دام بلا

متصل در زیر تیغ از چین ابروی خودست

بی زبانی می گشاید بندهای سخت را

در قفس طوطی ز منقار سخنگوی خودست

تا نسیم نوبهار عشق در مشاطگی است

شبنم این بوستان محو گل روی خودست

خصم اگر چون بیستون بندد به خون ما کمر

پشت ما بر کوه از اقبال بازوی خودست

نیست صائب چشم ما بر ریزش ابر بهار

آبخورد سبزه ما از لب جوی خودست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:23 PM

هر که را دیدیم در عالم گرفتار خودست

کار حق بر طاق نسیان مانده، در کار خودست

خضر آسوده است از تعمیر دیوار یتیم

هر کسی را روی در تعمیر دیوار خودست

کیست از دوش کسی باری تواند برگرفت؟

گر همه عیسی است در فکر خر و بار خودست

پرتو حسن ازل افتاده بر دیوار و در

دیو چون یوسف در اینجا محو دیدار خودست

گریه شمع از برای ماتم پروانه نیست

صبح نزدیک است، در فکر شب تار خودست

چون تواند خار حسرت از دل بلبل کشید؟

غنچه بی دست و پا درمانده خار خودست

خرجها دخل است چون باشد به جای خویشتن

هر که می آید به کار خلق، در کار خودست

چشم صائب چون صدف برابر گوهر بار نیست

زیر بار منت طبع گهربار خودست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:23 PM

دوربین خونین جگر از نظم احوال خودست

روز و شب طاوس لرزان بر پر و بال خودست

شیشه ای کز طاق افتد بشکند، چون آسمان

از هزاران طاق دل افتاد و بر حال خودست؟

خاکساری شد حصار از دیده بدبین مرا

گوهر از گرد یتیمی پرده حال خودست

عقده حرص از مرور زندگی گردد زیاد

شاخ آهو پر گره از کثرت سال خودست

نیش باشد قسمت زنبور از دریای شهد

ممسک از قهر خدا بی بهره از مال خودست

می کند در راه خود دام گرفتاری به خاک

دیده هر کس که چون طاوس دنبال خودست

کاملان از عیب خود بیش از هنر یابند فیض

بهره طاوس از پا، بیش از بال خودست

از کنار آب حیوان باز گردد خشک لب

چون سکندر هر که مستظهر به اقبال خودست

نیست خصمی آدمی را غیر خود چون عنکبوت

دام راه هر کسی از تار آمال خودست

دولت پابوس بس باشد حنا را خونبها

بی سبب صائب به فکر خون پامال خودست

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:23 PM

اهل معنی را تماشا مانع جمعیت است

حلقه چشمی که شد حیران، کمند وحدت است

عالم بی انقلابی هست اگر زیر فلک

پیش ارباب نظر دارالامان حیرت است

از پریشان گردی نظاره دل صد پاره است

جمع چون گردد نگه، شیرازه جمعیت است

گوشه گیری می کند روشن دل تاریک را

حاصل بیهوده گردی ها غبار کلفت است

در شکارستان دنیا آنچه می باید گفت

شاهباز دیده روشندلان را، عبرت است

حلقه دامی که باشد خوردن دل دانه اش

پیش ارباب بصیرت حلقه جمعیت است

تیغ لنگردار باشد بر سر آزادگان

سایه بال هما هر چند چتر دولت است

نعمتی کز شکر عاجز می کند گفتار را

در جهان آفرینش، صحت و امنیت است

پیش ازان کز طبل رحلت دست و پا را گم کنی

زاد راهی جمع کن ای بی خبر تا فرصت است

از بهار نوجوانی آنچه بر جا مانده است

در بساط من همین خواب گران غفلت است

خانه بردوشی علاج سیل آفت می کند

وعده گاه مردم بیکار کنج عزلت است

ناخن و منقار شاهین از کجی گیرا بود

رشوت از مردم گرفتن بر کجی ها حجت است

کاروان را گر چه در دنبال می باشد غبار

گردخواری پیش خیز کاروان عزت است

شکوه هر کس می کند صائب ز درد و داغ عشق

مشت خاکی بر دهانش زن که کافر نعمت است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:23 PM

حیرت شبنم درین گلزار عین حکمت است

رتبه بینایی هر کس به قدر حیرت است

خودنمایی غافلان را در بلا می افکند

پای خواب آلود تا ساکن بود بی آفت است

موج در یکتایی دریا نیندازد خلل

چهره وحدت نهان در زیر زلف کثرت است

زود باشد کز ندامت سر به جای پا نهد

هر که در بزم جهان چون شمع، عاشق صحبت است

کف نگیرد دامن غواص گوهر جوی را

از تماشا مطلب عارف شکار عبرت است

یادبود ما فراموشی است از احوال ما

پیش عزلت دوستان تقصیر خدمت خدمت است

نیست صائب عاشقان را از غم دنیا ملال

ماهیان را موجه دریا کمند وحدت است

ادامه مطلب
پنج شنبه 20 خرداد 1395  - 7:23 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 394

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4513772
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث