فاخته گون شد هوا ز گردش خورشید
جامهٔ جامه به نیک فاخته گونست
فاخته گون شد هوا ز گردش خورشید
جامهٔ جامه به نیک فاخته گونست
خوبان همه سپاهند، اوشان خدایگانست
مر نیک بختیم را بر روی او نشانست
بهارچین کن ازان روی بزم خانهٔ خویش
اگرچه خانهٔ تو نوبهار برهمنست
شب قدر وصلت ز فرخندگی
فرح بخشتر از فرسنا فدست
لاد را بر بنای محکم نه
که نگهدار لاد بنیادست
هیچ راحت مینبینم در سرود و رود تو
جز که از فریاد و زخمهات خلق را کاتوره خاست
همه نیوشهٔ خواجه به نیکویی و به صلحست
همه نیوشهٔ نادان به جنگ و فتنه و غوغاست
به باز کریزی بمانم همی
اگر کبک بگریزد از من رواست
خاک کف پای رودکی نسزی تو
هم بشوی گاو و هم بخایی برغست
ای زان چون چراغ پیشانی
ای زان زلفک شکست و مکست