به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

باز هر چند که در دست شهان دارد جای

نیست در سایه‌اش آن یمن که در پر همای

هر که زین گنبد گردنده کناری نگرفت

چون مه نو بهمه شهر شد انگشت نمای

ایکه امروز ممالک بتو آراسته است

ملک را چون تو بیادست بسی ملک آرای

هر کفی خاک که بر عرصهٔ دشتی بینی

رخ ماهی بود و فرق شهی عالی رای

بشد و ملکت باقی به خدا باز گذاشت

آنکه می‌گفت منم بر ملکان بار خدای

گر تو خواهی که شهان تاج سرت گردانند

کار درویش چو خلخال میفکن در پای

تا مقیمان فلک شادی روی تو خورند

از می مهر جهان همچو قمر سیر برآی

پنجهٔ نفس ببازوی ریاضت بشکن

گوی مقصود بچوگان قناعت بربای

چنگ از آنروی نوازندش و در بر گیرند

که بهر باد هوائی نخروشد چون نای

بوی عود از دم جان پرور خواجو بشنو

زانکه باشد نفس سوختگان روح افزای

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 5:10 PM

 

پرواز کن ای مرغ و بگلزار فرود آی

ور اهل دلی بر در دلدار فرود آی

ور می‌طلبی خون دل خستهٔ فرهاد

چون کبک هوا گیر و بکهسار فرود آی

ای باد صبا بهر دل خستهٔ یاران

یاری کن و در بندگی یار فرود آی

در سایهٔ ایوانش اگر راه نیابی

خورشید صفت بر در و دیوار فرود آی

ور پرتو خورشید رخش تاب نیاری

در سایهٔ آن زلف سیه کار فرود آی

چون بر سر آبست ترا منزل مالوف

بر چشمهٔ چشم من خونخوار فرود آی

از کفر سر زلف بتان گر خبرت هست

مؤمنشو و در حلقهٔ کفار فرود آی

از صومعه بیرون شو و از زوایه بگذر

وانگاه بیا بر در خمار فرود آی

خواهی که رسانی بفلک رایت منصور

با سر انا الحق بسر دار فرود آی

ای آنکه طبیب دل پر حسرت مائی

از بهر خدا بر سر بیمار فرود آی

خواجو اگر از بهر دوای دل مجروح

دارو طلبی بر در عطار فرود آی

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 5:10 PM

 

دی آن بت کافر بچه با چنگ و چغانه

می‌رفت بسر وقت حریفان شبانه

بر لاله ز نیلش اثر داغ صبوحی

بر ماه ز مشکش گره جعد مغانه

یاقوت بمی شسته و آراسته خورشید

مرغول گره کرده و کاکل زده شانه

زلف سیهش را دل شوریده گرفتار

تیر مژه‌اش را جگر خسته نشانه

بگشوده نظر خلق جهانی ز کناره

بربوده میانش دل خلقی ز میانه

من کرده دل صدر نشین را سوی بحرین

با قافلهٔ خون ز ره دیده روانه

جامی می دوشینه به من داد و مرا گفت

خوش باش زمانی و مکن یاد زمانه

دوران همه در دست و تو در حسرت درمان

عالم همه دامست و تو در فکرت دانه

حیفست تو در بادیه وز بیم حرامی

بی وصل حرم مرده و حج بر در خانه

خواجو سخن از کعبه و بتخانه چه گوئی

خاموش که این جمله فسونست و فسانه

رو عارف خود باش که در عالم معنی

مقصود توئی کعبه و بتخانه بهانه

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 5:10 PM

 

ای خوشه چین سنبل پرچینت سنبله

وی بر قمر ز عنبر تر بسته سلسله

وی تیر چشم مست تو پیوسته در کمان

وی آفتاب روی تو طالع ز سنبله

بازار لاله بشکن و مقدار گل ببر

برلاله زن گلاله و برگل فکن کله

در ده شراب روشن و در تیره شب مرا

از عکس جام باده برافروز مشعله

فصل بهار و موسم نوروز خوش بود

در سر نوای بلبل و در دست بلبله

گل جامه چاک کرده و نرگس فتاده مست

وز عندلیب در چمن افتاده غلغله

در وادی فراق چو خواجو قدم زند

از خون دل گیاش بروید ز مرحله

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 5:10 PM

 

ای از گل رخسار تو خون در دل لاله

بر لاله ز مشک سیه افکنده گلاله

بازآی که چشم و رخت ایماه غزل گوی

این عین غزال آمد و آن رشک غزاله

از خاک درت برنتوان گشت که کردند

ما را بحوالی سرای تو حواله

آورده بخونم رخ زیبای تو خطی

چون بنده مقرست چه حاجت بقباله

آن جان که ز لعلت بگه بوسه گرفتم

دینیست ترا بر من دلسوخته حاله

برخیز و بر افروز رخ از جام دلفروز

کز عشق لبت جان بلب آورد پیاله

از آتش می بین رخ گلرنگ نگارین

همچون ورق لاله پر از قطرهٔ ژاله

چشمم بمه چارده هرگز نشود باز

الا به بتی ماه رخ چارده ساله

تا گشت گرفتار سر زلف تو خواجو

چون موی شد از مویه و چون نال ز ناله

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 5:10 PM

 

پری رخا منه از دست یکزمان شیشه

قرابه پر کن و در گردش آر آن شیشه

کنونکه پرد، سرا زهره است و ساقی ماه

شراب چشمهٔ خورشید و آسمان شیشه

خوشا میان گلستان و جام می بر کف

کنار پر گل و نسرین و در میان شیشه

مرا چو شیشهٔ می دستگیر خواهد بود

بده بدست من ای ماه دلستان شیشه

روان خسته‌ام از آتش خمار بسوخت

بیا و پر کن از آن آتش روان شیشه

شدم سبکدل و گردد ز تیزی و گرمی

برین سبک دل دیوانه سرگران شیشه

بیا که این دل مجروح ممتحن زده است

بیاد لعل تو بر سنگ امتحان شیشه

دل شکسته برم تحفه پیش چشم خوشت

اگر چه کس نبرد پیش ناتوان شیشه

ز شوق آن لب چون ناردان کنم هر دم

ز خون دیده پر از آب ناردان شیشه

براستان که بسی خستگان نازک دل

شکسته‌اند برین خاک آستان شیشه

لب تو آب شد و جان بیدلان آتش

غم تو کوه و دل تنگ عاشقان شیشه

مطیه سست و همه راه سنگ و صاعقه سخت

کریوه بر گذر و بار کاروان شیشه

ترا که شیشهٔ می داد و می‌دهد خواجو

برو بمجلس مستان و میستان شیشه

چو شیشه گرلبت از تاب سینه جوشیدست

مدار بی لب جوشیده یکزمان شیشه

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 5:10 PM

 

پری رخا منه از دست یکزمان شیشه

قرابه پر کن و در گردش آر آن شیشه

کنونکه پرد، سرا زهره است و ساقی ماه

شراب چشمهٔ خورشید و آسمان شیشه

خوشا میان گلستان و جام می بر کف

کنار پر گل و نسرین و در میان شیشه

مرا چو شیشهٔ می دستگیر خواهد بود

بده بدست من ای ماه دلستان شیشه

روان خسته‌ام از آتش خمار بسوخت

بیا و پر کن از آن آتش روان شیشه

شدم سبکدل و گردد ز تیزی و گرمی

برین سبک دل دیوانه سرگران شیشه

بیا که این دل مجروح ممتحن زده است

بیاد لعل تو بر سنگ امتحان شیشه

دل شکسته برم تحفه پیش چشم خوشت

اگر چه کس نبرد پیش ناتوان شیشه

ز شوق آن لب چون ناردان کنم هر دم

ز خون دیده پر از آب ناردان شیشه

براستان که بسی خستگان نازک دل

شکسته‌اند برین خاک آستان شیشه

لب تو آب شد و جان بیدلان آتش

غم تو کوه و دل تنگ عاشقان شیشه

مطیه سست و همه راه سنگ و صاعقه سخت

کریوه بر گذر و بار کاروان شیشه

ترا که شیشهٔ می داد و می‌دهد خواجو

برو بمجلس مستان و میستان شیشه

چو شیشه گرلبت از تاب سینه جوشیدست

مدار بی لب جوشیده یکزمان شیشه

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 5:10 PM

 

ترک من هر لحظه گیرد با من از سر خرخشه

زلف کج طبعش کشد هر ساعتم در خرخشه

می‌کشد هر لحظه ابرویش کمان برآفتاب

کی کند هر حاجبی با شاه خاور خرخشه

ای مسلمانان اگر چشمش خورد خون دلم

چون توانم کرد با آن ترک کافر خرخشه

هر دم آن جادوی تیرانداز شوخ ترکتاز

گیرد از سر با من دلخسته دیگر خرخشه

هر چه افزون تر کنم با آن صنم بیچارگی

او ز بی مهری کند با من فزونتر خرخشه

راستی را در چمن هر دم به پشتی‌قدش

می‌کند باد صبا با شاخ عرعر خرخشه

عیب نبود چون مدام از بادهٔ دورم خراب

گر کنم یک روز با چرخ بد اختر خرخشه

چشمم از بهر چه ریزد خون دل بر بوی اشک

کی کند دریا ز بهر لؤلؤی تر خرخشه

همچو خواجو بندهٔ هندوی او گشتم ولیک

دارد آن ترک ختا با بنده در سر خرخشه

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 5:10 PM

 

برآمد ماهم از میدان سواره

ز عنبر طوق و از زر کرده یاره

گرفته از میان ماکناری

ولی ما غرقهٔ خون بر کناره

شود در گردن جانم سلاسل

خیال زلف او شبهای تاره

برویم گر بخندد چرخ گوید

مگر در روز می‌بینیم ستاره

چو در خاکم نهند از گوشهٔ چشم

کنم در گوشهٔ چشمش نظاره

تعالی‌الله چنان زیبا نگاری

برش چون سیم و دل چون سنگ خاره

چو در طرف کمر بند تو بینم

ز چشم من بیفتد لعل پاره

وضو سازم به آب چشم و هر دم

کنم برخاک کویت استخاره

اگر عشقت بریزد خون خواجو

بجز بیچارگی با او چه چاره

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 5:10 PM

 

بساز چارهٔ این دردمند بیچاره

که دارد از غم هجرت دلی بصد پاره

چگونه تاب تجلی عشقت آرد دل

چو تاب مهر تحمل نمی‌کند خاره

دلم چوخیل خیال تو در رسد با خون

ببام دیده برآید روان بنظاره

مرا جگر مخور اکنون که سوختی جگرم

که بی تو هست مرا خود دلی جگرخواره

حجاب روز مکن زلف را چو می‌دانی

که هست جعد تو هر تار ازو شبی تاره

بجای گوهر وصل تو وجه سیم و زرم

سرشک مردم چشمست و رنگ رخساره

دلم ببوی تو بر باد رفت و می‌بینم

که در هوا طیران می کند چو طیاره

ضرورتست ببیچارگی رضا دادن

چو نیست از رخ آنماه مهربان چاره

مراد خواجو ازو اتصال روحانیست

نه همچو بیخبران حظ نفس اماره

ادامه مطلب
چهارشنبه 28 تیر 1396  - 5:10 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 715

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4511992
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث