به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

گرت چو مورچه گرد شکر برآمده است

تو خوش برآی که با جان برابر آمده است

بنوش لعل روان چون زمرد سبزت

نگین خاتم یاقوت احمر آمده است

بگرد چشمهٔ نوش تو سبزه گر بدمید

ترش مشو که نبات از شکر برآمده است

ز خط سبز تو نسخم خوش آمدی و کنون

خط غبار تو خود زان نکوتر آمده است

تو خوش درآ و مشو در خط از من مسکین

که خط بگرد عذار تو خوش درآمده است

شه حبش که ز سرحد شام بیرون راند

کنون بتاختن ملک خاور آمده است

ز سهم ناوک ترکان غمزه‌ات گوئی

که هندوئیست که نزد زره گر آمده است

کند بسنبل گردنکشت زمانه خطاب

که خادمی تو در شان عنبرآمده است

میان مشک و خطت فرق نیست یک سر موی

ولیک موی تو از مشک برسرآمده است

گمان مبر که برفت آب لعلت از خط سبز

که لعل را خط پیروزه زیور آمده است

بیا بدیدهٔ خواجو نگر که خط سیاه

بگرد روی چو ماهت چه در خور آمده است

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 2:28 PM

 

چو سرچشمهٔ چشم من دیده است

لب غنچه برچشمه خندیده است

بدان وجهم از دیده خون می‌رود

که از روی خوب تو ببریده است

چرا کینه‌ورزی کنون با کسی

که مهر تو پیش از تو ورزیده است

نهان کی کند خامه رازم که او

تراشیدهٔ ناتراشیده است

مرا غیرت آید که مکتوب تو

چنین در حدیث تو پیچیده است

اگر جور برما پسندی رواست

پسند تو ما را پسندیده است

از آن از لب خویشتن در خطم

که خطت بحکم که بوسیده است

قلم را قدم زان قلم کرده‌ام

که بر گرد نام تو گردیده است

دریغ از خیالت که شب تا بروز

مرا مونس مردم دیده است

چو نام تو در نامه بیند دبیر

بچشم بصیرت ترا دیده است

از آن چشم خواجو گهربار شد

که خط تو بر دیده مالیده است

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 2:28 PM

 

چو سرچشمهٔ چشم من دیده است

لب غنچه برچشمه خندیده است

بدان وجهم از دیده خون می‌رود

که از روی خوب تو ببریده است

چرا کینه‌ورزی کنون با کسی

که مهر تو پیش از تو ورزیده است

نهان کی کند خامه رازم که او

تراشیدهٔ ناتراشیده است

مرا غیرت آید که مکتوب تو

چنین در حدیث تو پیچیده است

اگر جور برما پسندی رواست

پسند تو ما را پسندیده است

از آن از لب خویشتن در خطم

که خطت بحکم که بوسیده است

قلم را قدم زان قلم کرده‌ام

که بر گرد نام تو گردیده است

دریغ از خیالت که شب تا بروز

مرا مونس مردم دیده است

چو نام تو در نامه بیند دبیر

بچشم بصیرت ترا دیده است

از آن چشم خواجو گهربار شد

که خط تو بر دیده مالیده است

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 2:28 PM

 

هیچ می‌دانی چرا اشکم ز چشم افتاده است

زانک پیش هرکسی راز دلم بگشاده است

کارم از دست سر زلف تو در پای اوفتاد

چاره کارم بساز اکنون که کار افتاده است

هر زمان از اشک میگون ساغرم پر می‌شود

خون دل نوشم تو پنداری مگر کان باده است

بیوفائی چون جهان دل بر تو نتوانم نهاد

ای خوشا آنکس که او دل بر جهان ننهاده است

حیرت اندر خامهٔ نقاش بیچونست کو

راستی در نقش رویت داد خوبی داده است

از سرشکت آب رویم پیش هر کس زان سبب

بر دو چشمش جای می‌سازم که مردم زاده است

دست کوته کن چو خواجو از جهان آزاده‌وار

سرو تا کوتاه دستی پیشه کرد آزاده است

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 2:28 PM

 

شوریده‌ئیست زلف تو کز بند جسته است

خط تو آن نبات که از قند رسته است

آن هندوی سیه که تواش بند کرده‌ئی

بسیار قلب صف‌شکنان کو شکسته است

گر زانک روی و موی تو آشوب عالمست

ما را شبی مبارک و روزی خجسته است

هر چند نیست با کمرت هیچ در میان

خود را به زر نگر که چنان بر تو بسته است

با من مکن به پستهٔ شیرین مضایقت

آخر نه شهر جمله پر از قند و پسته است

دانی که برعذار تو خال سیاه چیست

زاغی که بر کنارهٔ باغی نشسته است

من چون ز دام عشق رهائی طلب کنم

کانکس که خسته است بتیغ تو رسته است

گفتم که چشم مست تو خونم بریخت گفت

یک لحظه تن بزن که بخسبد که خسته است

خواجو چنین که اشک تو بینم ز تاب مهر

گوئی مگر که رشتهٔ پروین گسسته است

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 2:28 PM

 

روی زمین و خون دلم نم گرفته است

پشت فلک ز بار غمم خم گرفته است

اشکم چه دیده است که مانند خونیان

پیوسته دامن من پرغم گرفته است

مسکین دلم که حلقهٔ آن زلف تابدار

بگرفت و غافلست که ارقم گرفته است

انفاس روح می‌دمد از باد صبحدم

گوئی که بوی عیسی مریم گرفته است

چون جام می‌گرفت نگارم زمانه گفت

خورشید بین که ماه محرم گرفته است

همدم به جز صراحی و جام شراب نیست

خرم کسی که دامن همدم گرفته است

هر کو ز دست یار گرفتست جام می

روشن بدان که مملکت جم گرفته است

ملک دلم گرفت و بجورش خراب کرد

آری غریب نیست مگر کم گرفته است

خواجو ز پا درآمد و هیچش بدست نیست

جز دامن امید که محکم گرفته است

از وی متاب روی که مانند آفتاب

تیغ زبان کشیده و عالم گرفته است

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 2:28 PM

گر از جور جانان ننالی رواست

که دردی که از دوست باشد دواست

چه بویست کارام دل می‌برد

مگر بوی زلف دلارام ماست

عجب دارم از جعد مشکین او

که با اوست دایم پریشان چراست

نه تنها بدامش نهم پای بند

بهر تار مویش دلی مبتلاست

تو گوئی که صد فتنه بیدار شد

چو جادویش از خواب مستی بخاست

بتابیش ازین قصد آزار من

مکن زانک هر نیک و بد را جزاست

گدائی چو خواجو چه قدرش بود

که درخیل خوبان سلیمان گداست

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 2:28 PM

شامش از صبح فروزنده درآویخته است

شبش از چشمهٔ خورشید برانگیخته است

گوئیا آنک گلستان رخش می‌آراست

سنبل افشانده و بر برگ سمن ریخته است

یا نه مشاطه ز بیخویشتنی گرد عبیر

گرد آئینه چینش بخطا بیخته است

تا چه دیدست که آن سنبل گل‌فرسا را

دستها بسته و از سرو درآویخته است

نتوان در خم ابروی سیاهش پیوست

آنک پیوند من سوخته بگسیخته است

تا زدی در دل من خیمه باقبال غمت

شادی از جان من غمزده بگریخته است

جان خواجو ز غبار قدمت خالی نیست

زانک با خاک سر کوت برآمیخته است

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 2:28 PM

 

رنج از کسی بریم که دردش دوای ماست

زخم از کسی خوریم که رنجش شفای ماست

جائی سرای تست که جای سرای نیست

وانگه در سرای تو خلوتسرای ماست

گر ما خطا کنیم عطای تو بیحدست

نومیدی از عطای تو حد خطای ماست

روزی گدای کوی خودم خوان که بنده را

این سلطنت بسست که گوئی گدای ماست

حاجت بخونبها نبود چون تو می‌کشی

مقتول خنجر تو شدن خونبهای ماست

ما را بدست خویش بکش کان نوازشست

دشنام اگر ز لفظ تو باشد دعای ماست

گر می‌کشی رهینم وگر می‌کشی رهی

هر ناسزا که آن ز تو آید سزای ماست

زهر ار چنانکه دوست دهد نوش دارو است

درد ار چنانک یار فرستد دوای ماست

گفتم که ره برد به سرا پردهٔ تو گفت

خواجو که محرم حرم کبریای ماست

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 2:28 PM

 

منزل پیر مغان کوی خرابات فناست

آخر ای مغبچگان راه خرابات کجاست

دست در دامن رندان قلندر زده‌ایم

زانک رندی و قلندر صفتی پیشه ماست

هر که در صبحت آن شاخ صنوبر بنشست

همچوباد سحری از سر بستان برخاست

پیش آنکس که چو نرگس نبود اهل بصر

صفت سرو به تقریر کجا آید راست

گر نمی‌خواست که آرد دل مجنون در قید

لیلی آن زلف مسلسل به چه رو می‌پیراست

هر چه در عالم تحقیق صفاتش خوانند

چو نکو درنگری آینهٔ ذات خداست

گر چه صورت نتوان‌بست که جان را نقشیست

نقش جانست که در آینه دل پیداست

تلخ از آن منطق شیرین چو شکر نوش کنم

زانک دشنام که محبوب دهد عین دعاست

طلب از یار به جز یار نمی‌باید کرد

حاجت از دوست به جز دوست نمی‌شاید خواست

آنک نقش رخ خورشید عذاران می‌بست

چون نظر کرد رخ مهوش خود می‌آراست

گر توان حور پریچهره جدائی خواجو

تو مپندار که او یک سر موی از تو جداست

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 2:28 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 715

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4512179
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث