به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

طمع مدار که دوری گزینم از رخ خوب

که نیست شرط محبت جدائی از محبوب

چو هست در ره مقصود قرب روحانی

چه احتیاج بارسال قاصد و مکتوب

چو اتصال حقیقی بود میان دو دوست

کجا ز یوسف مصری جدا بود یعقوب

توقعست که از عاشقان بیدل و دین

نظر دریغ ندارند مالکان قلوب

چگونه گوش توان کرد بر خردمندان

گهی که عشق شود غالب و خرد مغلوب

ز صورت تو کند نور معنوی حاصل

دل شکسته که هم سالکست و هم مجذوب

ترا بتیغ چه حاجت که قتل جانبازان

کنی بساعد سیمین و پنجهٔ مخضوب

بیار جام و مکن نسبتم به زهد و ورع

که من به ساغر و پیمانه گشته‌ام منصوب

ببخش بر من مسکین که از خداوندان

همیشه عفو شود صادر و ز بنده ذنوب

دلا در ابروی خوبان نظر مکن پیوست

ز روی دوست بحاجب چرا شوی محجوب

گهی که جان بلب آرد درین طلب خواجو

کند بدیدهٔ طالب نگاه در مطلوب

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 2:21 PM

 

گوئیا عزم ندارد که شود روز امشب

یا درآید ز در آن شمع شب افروز امشب

گر بمیرم به جز از شمع کسی نیست که او

برمن خسته بگرید ز سر سوز امشب

مرغ شب خوان که دم از پردهٔ عشاق زند

گو نوا از من شب‌خیز بیاموز امشب

چون شدم کشتهٔ پیکان خدنک غم عشق

بردلم چند زنی ناوک دلدوز امشب

همچو زنگی بچهٔ خال تو گردم مقبل

گرشوم بر لب یاقوت تو پیروز امشب

هر که در شب رخ چون ماه تو بیند گوید

روز عیدست مگر یا شب نوروز امشب

بی لب لعل و رخت خادم خلوتگه انس

گو صراحی منه و شمع میفروز امشب

تا که آموختت از کوی وفا برگشتن

خیز و باز آی علی‌رغم بداموز امشب

بنشان شمع جگر سوخته را گر چه کسی

منشیناد بروز من بد روز امشب

اگر آن عهدشکن با تو نسازد خواجو

خون دل میخور و جان میده و میسوز امشب

تا مگر صبح تو سر برزند از مطلع مهر

دیده بر چرخ چو مسمار فرود و ز امشب

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 2:21 PM

 

گوئیا عزم ندارد که شود روز امشب

یا درآید ز در آن شمع شب افروز امشب

گر بمیرم به جز از شمع کسی نیست که او

برمن خسته بگرید ز سر سوز امشب

مرغ شب خوان که دم از پردهٔ عشاق زند

گو نوا از من شب‌خیز بیاموز امشب

چون شدم کشتهٔ پیکان خدنک غم عشق

بردلم چند زنی ناوک دلدوز امشب

همچو زنگی بچهٔ خال تو گردم مقبل

گرشوم بر لب یاقوت تو پیروز امشب

هر که در شب رخ چون ماه تو بیند گوید

روز عیدست مگر یا شب نوروز امشب

بی لب لعل و رخت خادم خلوتگه انس

گو صراحی منه و شمع میفروز امشب

تا که آموختت از کوی وفا برگشتن

خیز و باز آی علی‌رغم بداموز امشب

بنشان شمع جگر سوخته را گر چه کسی

منشیناد بروز من بد روز امشب

اگر آن عهدشکن با تو نسازد خواجو

خون دل میخور و جان میده و میسوز امشب

تا مگر صبح تو سر برزند از مطلع مهر

دیده بر چرخ چو مسمار فرود و ز امشب

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 2:21 PM

 

چند سوزیم من و شمع شبستان همه شب

چند سازیم چنین بی سر و سامان همه شب

تا به شب بر سر بازار معلق همه روز

تا دم صبح سرافکنده و گریان همه شب

سوختم ز آتش هجران و دلم بریان شد

ور نسازم چکنم با دل بریان همه شب

رشتهٔ جان من سوخته بگسیخته باد

گر ز عشق سر زلفت ندهم جان همه شب

هر شبی کز خم گیسوی توام یاد آید

در خیالم گذرد خواب پریشان همه شب

تا تودر چشم منی از نظرم دور نشد

ذره‌ئی چشمه خورشید درخشان همه شب

خبرت هست که در بادیهٔ هجر تو نیست

تکیه گاهم به جز از خار مغیلان همه شب

بخیال رخ و زلف تو بود تا دم صبح

بستر خواب من از لاله و ریحان همه شب

در هوای گل روی تو بود خواجو را

همنفس بلبل شب خیز خوش الحان همه شب

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 2:21 PM

 

ای چشم نیم‌خواب تو از من ربوده خواب

وی زلف تابدار تو بر مه فکنده تاب

بر مه فکنده برقع شبرنگ روز پوش

مه را که دید ساخته از تیره شب نقاب

روزم شبست بیتو و چون روز روشنست

کان لحظه شب بود که نهان باشد آفتاب

خورشید را بروی تو تشبیه چون کنم

کو همچو بندگان دهدت بوسه بر جناب

بر روی چون مه ار چه بتابی کمند زلف

باری به هیچ روی ز من روی بر متاب

گفتم مگر بخواب توان دیدنت ولیک

دانم که خواب را نتوان دید جز بخواب

یک ساعتم از آن لب میگون شکیب نیست

سرمست را شکیب کجا باشد از شراب

چشمم بقصد ریختن خون دل مقیم

افکنده است چون سر زلفت سپر بر آب

در آرزوی روی تو خواجو چو بیدلان

هر شب بخون دیده کند آستین خضاب

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 2:21 PM

 

ای لب لعلت ز آب زندگانی برده آب

ما ز چشم می پرستت مست و چشمت مست خواب

گر کنم یک شمه در وصف خط سبزت سواد

روی دفتر گردد از نوک قلم پر مشک ناب

در بهشت ار زانکه برقع برنیندازی ز رخ

روضهٔ رضوان جهنم باشد و راحت عذاب

وقت رفتن گر روم با آتش عشقت بخاک

روز محشر در برم بینی دل خونین کباب

صبحدم چون آسمان در گردش آرد جام زر

در گمان افتم که خورشیدست یا جام شراب

جان سرمستم برقص آید ز شادی ذره‌وار

هر نفس کز مشرق ساغر برآید آفتاب

کی به آواز مؤذن بر توانم خاستن

زانکه می‌باشم سحرگه بیخود از بانگ رباب

در خرابات مغان از می خراب افتاده‌ام

گر چه کارم بی می و میخانه می باشد خراب

هر دمی روی از من مسکین بتابی از چه روی

هر زمان از درگه خویشم برانی از چه باب

گر دلی داری دل از رندان بیدل برمگیر

ور سری داری سر از مستان بیخود برمتاب

از تو خواجو غایبست اما تو با او در حضور

عالمی در حسرت آبی و عالم غرق آب

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 2:21 PM

 

ای ز چشمت رفته خواب از چشم خواب

وآب رویت برده آب از روی آب

از شکنج زلف و مهر طلعتت

تاب بر خورشید و در خورشید تاب

بینی ار بینی در آب و آینه

آفتاب روی و روی آفتاب

بر نیندازی بنای عقل و دین

تا ز عارض برنیندازی نقاب

تشنگان وادی عشقت ز چشم

بر سر آبند و از دل بر سراب

پیکرم در مهر ماه روی تو

گشته چون تار قصب بر ماهتاب

زلف و رخسارت شبستانست و شمع

شکر و بادام تو نقل و شراب

خواب را در دور چشم مست تو

ای دریغ ار دیدمی یک شب بخواب

بسکه خواجو سیل می‌بارد ز چشم

خانه صبرش شد از باران خراب

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 2:16 PM

 

رفت دوشم نفسی دیدهٔ گریان در خواب

دیدم آن نرگس پرفتنهٔ فتان در خواب

خیمه برصحن چمن زن که کنون در بستان

نتوان رفت ز بوی گل و ریحان در خواب

بود آیا که شود بخت من خسته بلند

کایدم قامت آن سرو خرامان درخواب

ای خوشا با تو صبوحی و ز جام سحری

پاسبان بیخبر افتاده و دربان در خواب

فتنه برخاسته و باده پرستان در شور

شمع بنشسته و چشم خوش مستان درخواب

آیدم زلف تو درخواب و پریشانم ازین

که بود شور و بلا دیدن ثعبان درخواب

صبر ایوب بباید که شبی دست دهد

که رود چشمم از اندیشهٔ کرمان در خواب

بلبل دلشده چون در کف صیاد افتاد

باز بیند چمن و طرف گلستان درخواب

دوش خواجو چو حریفان همه در خواب شدند

نشد از زمزمهٔ مرغ سحرخوان در خواب

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 2:16 PM

 

برقع از رخ برفکن ای لعبت مشکین نقاب

در دم صبح از شب تاریک بنمای آفتاب

عالم از لعل تو پر شورست و لعلت پرشکر

فتنه از چشم تو بیدارست و چشمت مست خواب

هر سؤالی کن ز دریا میکنم در باب موج

دیده میبینم که میگوید یکایک را جواب

هم عفی الله مردم چشمم که با این ضعف دل

می فشاند دمبدم بر چهره زردم گلاب

چون بیاد نرگس مستت روم در زیر خاک

روز محشر سر بر آرم از لحد مست و خراب

هر چه نتوان یافت در ظلمت ز آب زندگی

من همان در تیره شب می‌یابم از جام شراب

هیچکس بر تربت مستان نگرید جز قدح

هیچکس درماتم رندان ننالد جز رباب

پیش ازین کیخسرو ار شبرنگ بر جیحون دواند

اشک ما راند بقطره دم بدم گلگون برآب

هر که آرد شرح آب چشم خواجو در قلم

از سر کلکش بریزد رستهٔ در خوشاب

ادامه مطلب
سه شنبه 27 تیر 1396  - 2:16 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 715

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4513044
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث