به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

چو فیاض دریا درآمد به موج

ز کام صدف در درآرد به اوج

از آن ابر کاتش در آب افکند

زمین سایه بر آفتاب افکند

دگر باره دولت درآمد به کار

دل دولتی با سخن گشت بار

فرو رفت شب روز روشن رسید

شباهنگ را صبح صادق دمید

دگر باره بختم سبک خیز شد

نشاط دلم بر سخن تیز شد

چو دولت دهد بر گشایش کلید

ز سنگ سیه گوهر آید پدید

همه روز را روزگارست نام

یکی روزدانه‌ست و یک‌روز دام

چو فرمان ده نقش پرگار کن

به فرمان من کرد ملک سخن

برانداختی کردم از رای چست

که این مملکت بر که آید درست

در این شهر کاقبال یاری کند

که باشد که او شهریاری کند

خرد گفت که آنکس بود شهریار

که باشد پسندیده در هر دیار

به داد و دهش چیره بازو بود

جهان بخش بی هم ترازو بود

به مور آن دهد کو بود مورخوار

دهد پیل را طعمهٔ پیل‌وار

نه چون خام کاری که مستی کند

به خامه زدن خام دستی کند

رهاورد موری فرستد به پیل

دهد پشه را راتب جبرئیل

همه کار شاهان شوریده آب

از اندازه نشناختن شد خراب

که یک ره سر از نیره نشناختند

به مستی کلاهی برانداختند

بزرگ اندک و خرد بسیار برد

شکوه بزرگان ازین گشت خرد

سخائی که بی‌دانش آید به جوش

ز طبل دریده برآرد خروش

مراتب نگهدار تا وقت کار

شمردن توانی یکی از هزار

کم و بیش کالا چنان برمسنج

که حمال هر ساعت آید به رنج

مکش بر کهن شاخ نو خیز را

کز این کشت شیرویه پرویز را

مزن اره بر سالخورده درخت

که ضحاک ازین گشت بی‌تاج و تخت

جهاندار چون ابر و چون آفتاب

به اندازه بخشد هم آتش هم آب

به دریا رسد در فشاند ز دست

کند گردهٔ کوه را لعل بست

به هرجا که رایت برآرد بلند

سر کیسه را بر گشاید ز بند

به حمدالله این شاه بسیار هوش

که نازش خرست و نوازش فروش

زبر سختن کوه تا برک گاه

شناسد همه چیز را پایگاه

به اندازهٔ هر که را مایه‌ای

دها و دهش را دهد پایه‌ای

از آن شد براو آفرین جای گیر

که در آفرینش ندارد نظیر

ز من هر کس این نامه را باز جست

به عنوان او نامه آمد درست

جز او هر که را دیدم از خسروان

ندیدم در او جای خلوت روان

سری دیدم از مغز پرداخته

بسی سر به ناپاکی انداخته

دری پر ز دعوی و خوانی تهی

همه لاغریهای بی فربهی

همه صیرفی طبع بازارگان

جگرخوارهٔ جامگی خوارگان

همین رشته را دیدم از لعل پر

ضمیری چو دریا و لفظی چو در

خریداری الحق چنین ارجمند

سخنهای من چون نباشد بلند

ادامه مطلب
یک شنبه 22 مرداد 1396  - 3:26 PM

 

شنیدم که بالای این سبز فرش

خروسی سپیداست در زیر عرش

چو او برزند طبل خود را دوال

خروسان دیگر بکوبند بال

همانا که آن مرغ عرشی منم

که هر بامدادی نوائی زنم

برآواز من جمله مرغان شهر

برارند بانگ اینت گویای دهر

نظامی ز گنجینه بگشای بند

گرفتاری گنجه تا چند چند

برون آر اگر صیدی افکنده‌ای

روان کن اگر گنجی آکنده‌ای

چنین نزلی ار بخت روزی بود

سزاوار گیتی فروزی بود

چو بر سکه شاه بستی زرش

همان خطبه خوان باز بر منبرش

شهی که آنچه در دور ایام اوست

بر او خطبه و سکه نام اوست

سر سرفرازان و گردنکشان

ملک نصرت الدین سلطان نشان

طرف دار موصل به فرزانگی

قدر خان شاهان به مردانگی

چو محمود با فرو فرهنگ و شرم

چو داود ازو گشته پولاد نرم

به طغرای دولت ز محمودیان

به توقیع نسبت ز داودیان

بهاریست هم میوه هم گل براو

سراینده قمری و بلبل بر او

نبینی که در بزم چون نوبهار

درم ریزد و در نماید نثار

چو در جام ریزد می سالخورد

شبیخون برد لعل بر لاجورد

چو شمشیرش آتش برآرد ز آب

میانجی کند ابر بر آفتاب

کجا گشت شاهین او صیدگیر

ز شاهین گردون بر آرد نفیر

عقابش چو پر برزند بر سپهر

شکارش نباشد مگر ماه و مهر

که باشد کسی تا به دوران او

کند دزدی سیرت و سان او

سر و روی آن دزد گردد خراب

که خود را رسن سازد از ماهتاب

سراب از سر آب نشناختن

کشد تشنه را در تک و تاختن

کلیچه گمان بردن از قرص ماه

فکندست بسیار کس را به چاه

دهد دیو عکس فرشته ز دور

ولیک آن ز ظلمت بود این زنور

درین مهربان شاه ایزد پرست

ز مهر و وفا هر چه خواهند هست

نه من مانده‌ام خیره در کار او

که گفت: آفرینی سزاوار او

چرا بیشکین خواند او را سپهر

که هست از چنان خسروان بیش مهر

اگر بیشکین بر نویسنده راست

بود کی پشین حرف بروی گواست

سزد گر بود نام او کی پشین

که هم کی نشانست و هم کی نشین

به احیای او زنده شد ملک دهر

گواه من آن کس که او راست بهر

ازان زلزله کاسمان را درید

شد آن شهرها در زمین ناپدید

چنان لرزه افتاد بر کوه و دشت

که گرد از گریبان گردون گذشت

زمین گشته چون آسمان بیقرار

معلق زن از بازی روزگار

برآمد یکی صدمه از نفخ سور

که ماهی شد از کوهه گاو دور

فلک را سلاسل زهم بر گسست

زمین را مفاصل بهم در شکست

در اعضای خاک آب را بسته کرد

ز بس کوفتن کوه را خسته کرد

رخ یوسفان را برآمود میل

در مصریان را براندود نیل

نمانده یکی دیده بر جای خویش

جهان در جهان سرمه ز اندازه بیش

زمین را چنان درهم افشرد سخت

کز افشردگی کوه شد لخت لخت

نه یک رشته را مهره بر کار ماند

نه یک مهره در هیچ دیوار ماند

ز بس گنج که آنروز بر باد رفت

شب شنبه را گنجه از یاد رفت

ز چندان زن و مرد و برنا و پیر

برون نامد آوازه‌ای جز نفیر

چو ماند این یکی رشته گوهر بجای

دگر ره شد آن رشته گوهر گرای

به اقبال این گوهر گوهری

از آن دایره دور شد داوری

به کم مدت آن مرز ویرانه بوم

به فر وی آبادتر شد ز روم

در آن رخنه منگر که از پیچ و تاب

شد از مملکت دور اکنون خراب

نگر تا بدین شاه گردون سریر

دگر باره چون شد عمارت پذیر

گلین بارویش را زبس برگ و ساز

به دیوار زرین بدل کرد باز

برآراست ویرانه‌ای را به گنج

به تیماری از مملکت برد رنج

ز هر گنجی انگیخت صد گونه باغ

برافروخت بر خامه‌ای صد چراغ

چو ز آبادی آن ملک را نور داد

خرابی ز درگاه او دور باد

ادامه مطلب
یک شنبه 22 مرداد 1396  - 3:26 PM

 

محمد که بی‌دعوی تخت و تاج

ز شاهان به شمشیر بستد خراج

غلط گفتم آن شاه سدره سریر

که هم تاجور بود و هم تخت گیر

تنش محرم تخت افلاک بود

سرش صاحب تاج لولاک بود

فرشته نمودار ایزد شناس

که مارا بدو هست از ایزد سپاس

رساننده ما را به خرم بهشت

رهاننده از دوزخ تنگ زشت

سپیده دمی در شب کاینات

سیاهی نشینی چو آب حیات

گر او بر نکردی سر از طاق عرش

که برقع دریدی برین سبز فرش

ره انجام روحانی او دادمان

ره آورد عرش او فرستادمان

نیرزد به خاک سر کوی او

سر ما همه یک سر موی او

ز ما رنجه و راحت اندوز ما

چراغ شب و مشعل روز ما

درستی ده هر دلی کو شکست

شفاعت کن هر گناهی که هست

سرآمدترین همه سروران

گزیده‌تر جملهٔ پیغمبران

گر آدم ز مینو درآمد به خاک

شد آن گنج خاکی به مینوی پاک

گر آمد برون ماه یوسف ز چاه

شد آن چشمه از چاه بر اوج ماه

اگر خضر بر آب حیوان گذشت

محمد ز سرچشمهٔ جان گذشت

وگر کرد ماهی ز یونس شکار

زمین بوس او کرد ماهی و مار

ز داود اگر دور درعی گذاشت

محمد ز دراعه صد درع داشت

سلیمان اگر تخت بر باد بست

محمد ز بازیچه باد رست

وگر طارم موسی از طور بود

سراپردهٔ احمد از نور بود

وگر مهد عیسی به گردون رسید

محمد خود از مهد بیرون پرید

زهی روغن هر چراغی که هست

به دریوزه شمع تو چرب دست

تو آن چشمه‌ای کاب تو هست پاک

بدان آب شسته شده روی خاک

زمین خاک شد بوی طیبش توئی

جهان درد زد شد طبیبش توئی

طبیب بهی روی با آب و رنگ

ز حکم خدا نوشدارو به چنگ

توئی چشم روشن کن خاکیان

نوازندهٔ جان افلاکیان

طراز سخن سکهٔ نام توست

بقای ابد جرعهٔ جام توست

کسی کو ز جام تو یک جرعه خورد

همه ساله ایمن شد از داغ و درد

مبادا کزان شربت خوشگوار

نباشد چو من خاکیی جرعه خوار

ادامه مطلب
یک شنبه 22 مرداد 1396  - 3:26 PM

 

به هر مدتی گردش روزگار

ز طرزی دگر خواهد آموزگار

سرآهنگ پیشینه کج رو کند

نوائی دگر در جهان نو کند

به بازی درآید چو بازیگری

ز پرده برون آورد پیکری

بدان پیکر از راه افسونگری

کند مدتی خلق را دلبری

چو پیری در آن پیکر آرد شکست

جوان پیکری دیگر آرد بدست

بدینگونه بر نو خطان سخن

کند تازه پیرایه‌های کهن

زمان تا زمان خامهٔ نخل بند

سر نخل دیگر برآرد بلند

چو گم گردد از گوهری آب و رنگ

دگر گوهری سر برآرد ز سنگ

عروس مرا پیش پیکر شناس

همین تازه روئی بس است از قیاس

کز این نامه هم گر نرفتی ببوس

سخن گفتن تازه بودی فسوس

من آن توسنم کز ریاضت گری

رسیدم ز تندی به فرمانبری

چه گنج است کان ارمغانیم نیست

دریغا جوانی جوانیم نیست

جوان را چو گل نعل برابر شست

چو پیری رسد نعل بر آتشست

در آن کوره کایینه روشن کنند

چو بشکست از آیینه جوشن کنند

دل هرکرا کو سخن گستر است

سروشی سراینده یارگیر است

از این پیشتر کان سخنهای نغز

برآوردی اندیشه از خون مغز

سراینده‌ای داشتم در نهفت

که با من سخنهای پوشیده گفت

کنون آن سراینده خاموش گشت

مرا نیز گفتن فراموش گشت

نیوشنده‌ای نیز کان می‌شنید

هم از شقهٔ کار شد ناپدید

چو شاه ارسلان رفت و در خاک خفت

سخن چون توان در چنین حال گفت

مگر دولت شه کند یاریی

درآرد به من تازه گفتاریی

در اندیشهٔ این گذرهای تنگ

هم از تن توان شد هم از روی رنگ

چو طوفان اندیشه را هم گرفت

شب آمد در خوابگاهم گرفت

شبی از دل تنگ تاریک‌تر

رهی از سر موی باریکتر

در آن شب چگونه توان کرد راه

درین ره چگونه توان دید چاه

فلک پاسگه را براندوده نیل

سر پاسبان مانده در پای پیل

بر این سبزهٔ آهو انگیخته

ز ناف زمین نافه‌ها ریخته

نه شمعی که باشد ز پروانه دور

نه پروانه‌ای داشت پروای نور

من آن شب نشسته سوادی به چنگ

سیه‌تر ز سودای آن شب به رنگ

به غواصی بحر در ساختن

گه اندوختن گاهی انداختن

چو پاسی گذشت از شب دیر باز

دو پاس دگر ماند هر یک دراز

شتاب فلک را تک آهسته شد

خروسان شب را زبان بسته شد

من از کلهٔ شب در این دیر تنگ

همی بافتم حلهٔ هفت رنگ

مسیحا صفت زین خم لاجورد

گه ازرق برآوردم و گاه زرد

مرا کاول این پرورش کاربود

ولینعمتی در دهش یار بود

عماد خوئی خواجه ارجمند

که شد قد قاید بدو سربلند

جهان را ز گنج سخا کرده پر

ز درج سخن بر سخا بسته در

ندیدم کسی در سرای کهن

که دارد جز او هم سخا هم سخن

عطارد که بیند در او مشتری

بدین مهر بردارد انگشتری

بود مدبری کان جنان را جهان

به نیرنگ خود دارد از من نهان

فرو بسته کاری پیاپی غمی

نه کس غمگساری نه کس همدمی

ز یک قابله چند زاید سخن

چه خرما گشاید ز یک نخل بن

من آن شب تهی مانده از خواب و خورد

شناور درین برکهٔ لاجورد

شبی و چه شب چون یکی ژرف چاه

فتاده درو رخت خورشید و ماه

شبی کز سیاهی بدان پایه بود

کزو نور در تهمت سایه بود

من از دولت شه کمندی به دست

گرفته بسی آهوی شیر مست

درافکنده طرحی به دریای ژرف

به طرح اندرون ماهیان شگرف

رصد بسته بر طالع شهریار

سخن کرده با ساعت نیک بار

بدان تا کنم شاه را پیشکش

برآمیخته خیل چین با حبش

به منزل رسانده ره انجام را

گرو برده هم صبح و هم شام را

در آن وحشت آباد فترت پذیر

شده دولت شه مرا دستگیر

گوهر جوی را تیشه بر کان رسید

جگر خوردن دل به پایان رسید

چو زرین سراپردهٔ آفتاب

به خر پشتهٔ کوه برزد طناب

من شب نیاسوده برخاستم

به آسودگی بزمی آراستم

سریری به آیین سلطانیان

زدم بر سر کوی روحانیان

بساطی کشیدم به ترتیب نو

براو کردم اندیشه را پیش رو

می‌و نقل و ریحان مرا همنفس

زبان و ضمیر و سخن بود و بس

سرم چون ز می تاب مستی گرفت

سخن با سخاهم نشستی گرفت

در آمد به غریدن ابر بلند

فرو ریخت گوهر به گوهرپسند

دلم آتش و طالعم شیر بود

زبانم در آن شغل شمشیر بود

دو جا مرد را بود باید دلیر

یکی نزد آتش یکی نزد شیر

مگر آتش و شیر هم گوهرند

که از دام و دد هر چه باشد خورند

چو بر دست من داد نیک اختری

دف زهره و دفتر مشتری

گه از لطف بر ساختم زیوری

گه از گنج حکمت گشادم دری

جهانی به گوهر برانباشتم

که چون شاه گوهر خری داشتم

دگر باره برکان گشادم کمین

برانداختم مغز گنج از زمین

به دعوی دروغی نباید نمود

زر و آتش اینک توان آزمود

شرفنامه را تازه کردم نورد

سپیداب را ساختم لاجورد

دگر باره این نظم چینی طراز

ببین تا کجا می‌کند ترکتاز

به اول چه کشتم به آخر چه رست

شکسته چنین کرد باید درست

بسی سالها شد که گوهر پرست

نیاورد از اینگونه گوهر به دست

فروشندهٔ گوهر آمد پدید

متاع از فروشنده باید خرید

چه فرمود شه باغی آراستن

سمن کشتن و سرو پیراستن

به سرسبزی شاه روشن ضمیر

به نیروی فرهنگ فرمان پذیر

یکی سرو پیراستم در چمن

که بر یاد او می‌خورد انجمن

سخن زین نمط هر چه دارد نوی

بدین شیوهٔ نو کند پیروی

دلی باید اندیشه را تیز و تند

برش بر نیاید ز شمشیر کند

سخن گفتن آسان بر آن کس برد

که نظم تهیش از سخن بس بود

کسی کو جواهر برآرد ز سنگ

به دشواری آرد سخن را به چنگ

غلط کاری این خیالات نغز

برآورد جوش دلم را به مغز

ز گرمی سرم را پر از دود کرد

ز خشگی تنم را نمک سود کرد

به ترتیب این بکر شوهر فریب

مرا صابری باد و شه را شکیب

سخن بین کجا بارگه می‌زند

چه می‌گویم او خود چه ره می‌زند

ندانم که این جادوئیهای چست

چگونه درین بابلی چاه رست

که آموخت این زهره را زیر زند

که سازد نواهای هاروت بند

بدین سحر کو آب زردشت برد

بسا زند را کاتش زنده مرد

کجا قطره تا در به دریا برد

خرد آرد و زین بصرهٔ خرما برد

من آن ابرم این طرف شش طاق را

که آب از جگر بخشم آفاق را

همه چون گیا جرعه خواران من

ز من سبز و تشنه به باران من

چو سایه که هنجار دارد ز نور

وزو دارد آمیزش خویش دور

ز من گر چه شوریده شد خوابشان

هم از فیض جوی منست آبشان

همه صرف خواران صرف منند

قباله نویسان حرف منند

من ادرار این فیض از آن یافتم

که روی از دگر چشمه‌ها تافتم

به خلوت زدودم ز پولاد زنگ

که مینا پذیرد ز یاقوت رنگ

چو من کردم آیینه را تابناک

پذیرندهٔ پاک شد جای پاک

نخواندی که از صقل چینی حصار

چگونه ستد رومیان را نگار

چو خواهی که بر گنج یابی کلید

نباید عنان از ریاضت کشید

مثل زد در این آنکه فرزانه بود

که برناید از هیچ ویرانه دود

بسا خواب کاول بود هولناک

نشاط آورد چون شود روز پاک

بسا چیز کو دردل آرد هراس

سرانجام از آن کرد باید سپاس

جهان پر شد از دعوی انگیختن

برین نطع ترسم ز خون ریختن

چو باران فراوان بود در تموز

هوا سرد گردد چو بردالعجوز

چو باران هوا تر نماید ز آب

نسوزاند آن چرک را آفتاب

چو بر عادت خود درآید خریف

هوا دور باشد ز باد لطیف

وبا خیزد از تری آب و ابر

که باشد نفس را گذرگه سطبر

بباید یکی آتش افروختن

برو صندل و عود و گل سوختن

من آن عود سوزم که در بزم شاه

ندارم جز این یک وثیقت نگاه

خدای از پی بندگیم آفرید

بجز بندگی ناید از من پدید

به نیک و به بد مرد آموزگار

نپیچد سر از گردش روزگار

بهرچش رسد سازگاری کند

فلک برستیزنده خواری کند

ندارد جهان خوی سازندگان

نسازد نوا با نوازندگان

چو ابریشمی بسته بیند بساز

کند دست خود بر بریدن دراز

دو کرم است کان در بریشم کشی

کند دعوی آبی و آتشی

یکی کارگاه بریشم تند

یکی کاروان بریشم زند

دو باشد مگس انگبین خانه را

فریبنده چون شمع پروانه را

کند یک مگس مایهٔ خورد و خفت

به دزدی خورد دیگری در نهفت

یکی زان مگس که انگبین گر بود

به از صد مگس که انگبین خور بود

از آن پیش کارد شبیخون شتاب

چو دراج در ده صلای کباب

ز حرصی چه باید طلب کرد کام

که گه سوخته داردت گاه خام

اگر جوش‌گیری بسوزی ز درد

و گر بر نجوشی شوی خام و سرد

سپهر اژدهائیست با هفت سر

به زخمی کی اندازد از مه سپر

درین طشت غربالی آبگون

تو غربال خاکی فلک طشت خون

گر او با تو چون طشت شد آبریز

تو با او چو غربال شو خاک بیز

کجا خاکدان باشد و آبگیر

ز غربال و طشتی بود ناگزیر

فسونگر خم است این خم نیلگون

که صد گونه رنگ آید از وی برون

اگر جادوئی بر خمی شد سوار

خمی بین برو جادوان صد هزار

حساب فلک را رها کن ز دست

که پستی بلند و بلندیست پست

گهی زیر ماگاه بالای ماست

اگر زیر و بالاش خوانی رواست

درین پرده با آسمان جنگ نیست

که این پرده با کس هماهنگ نیست

چه بازیچه کین چرخ بازیچه رنگ

نبازد در این چار دیوار تنگ

کسی را که گردن برآرد بلند

همش باز در گردن آرد کمند

چو روباه سرخ ار کلاهش دهد

بخورد سگان سپاهش دهد

درین چار سو چند سازیم جای

شکم چارسو کرده چون چارپای

سرآنگاه بر چار بالش نهیم

کزین کنده چاربالش رهیم

رباطی دو در دارد این دیر خاک

دری در گریوه دری در مغاک

نیامد کسی زان در اینجا فراز

کزین در برونش نکردند باز

فسرده کسی کو درین چاه بست

چو برف اندر افتاد و چون یخ ببست

خنک برق کوجان به گرمی سپرد

به یک لحظه زاد و به یک لحظه مرد

نه افسرده شمعی که چون برفروخت

شبی چند جان کند و آنگاه سوخت

کسیرا که کشتی نباشد درست

شناور شدن واجب آید نخست

نبینی که ماهی به دریای ژرف

نیندیشد از هیچ باران و برف

شتابنده را اسب صحرا خرام

یرق داده به زآن که باشد جمام

جهان آن جهان شد که از مکر و فن

گه آب تو ریزد گهی خون من

سپهر آن سپهرست کز داغ و درد

گه از رق کند رنگ ما گاه زرد

درین ره کسی پرده داند نواخت

که هنجار این ره تواند شناخت

به رهبر توان راه بردن بسر

سر راه دارم کجا راهبر

چنان وقت وقت آیدم مرگ پیش

که امید بردارم از عمر خویش

دگر باره غفلت سپاه آورد

سرم بر سر خوابگاه آورد

خیالی به خوابی به در می‌برم

به افسانه عمری به سر می‌برم

به این پر کجا بر توانم پرید

به پائی چنین در چه دانم رسید

بدین چار سوی مخالف روان

نیم رسته گر پیرم و گر جوان

اگر وقع پیران درآرم به کار

جدا مانم از مردم روزگار

وگر با چنین تن جوانی کنم

به جان کسان زندگانی کنم

همان به که با هر کهن تازه‌ای

نمایم بقدر وی اندازه‌ای

مگر تارها کردن این بند را

نیازارم این همرهی چند را

ادامه مطلب
یک شنبه 22 مرداد 1396  - 3:26 PM

 

خدایا توئی بنده را دستگیر

بود بنده را از خدا ناگزیر

توئی خالق بوده و بودنی

ببخشای بر خاک بخشودنی

به بخشایش خویش یاریم ده

ز غوغای خود رستگاریم ده

تو را خواهم از هر مرادی که هست

که آید به تو هر مرادی به دست

دلی را که از خود نکردی گمش

نه از چرخ ترسد نه از انجمش

چو تو هستی از چرخ و انجم چه باک

چو هست آسمان بر زمین ریز خاک

جهانی چنین خوب و خرم سرشت

حوالت چرا شد بقا بر بهشت

از این خوبتر بود نباشد دگر

چو آن خوبتر گفتی آن خوبتر

در آن روضه خوب کن جای ما

ببر نقش ناخوبی از رای ما

نه من چاره خویش دانم نه کس

تو دانی چنان کن که دانی و بس

طلبکار تو هر کسی بر امید

یکی در سیاه و یکی در سپید

بدان تا زباغ تو یابد بری

تضرع کنان هر کسی بر دری

نبینم من آن زهره در خویشتن

که گویم تو را این و آن ده به من

کنم حاجت از هر کسی جستجوی

چویابم تو بخشنده باشی نه اوی

تو مستغنی از هر چه در راه توست

نیاز همه سوی درگاه توست

سروش مرا دیو مردم مکن

سر رشته از راه خود گم مکن

چو بر آشنائی گشادی درم

مکن خاک بیگانگی برسرم

به چشم من از خود فروغی رسان

که یابم فراغی ز چشم کسان

چو پروانه شب چراغ توام

چنان دان که مرغی ز باغ توام

مبین گرچه خردم من زیردست

بزرگم کن آخر بزرگیت هست

من آن ذره در خردم از دیده دور

که نیروی تو بر من افکند نور

به نیروی تو چون پدید آمدم

در گنجها را کلید آمدم

بسر بردم اول بساط سخن

دگر ره کنم تازه درج کهن

به اول سخن دادیم دستگاه

به آخر قدم نیز بنمای راه

صفائی ده این خاک تاریک را

که به بیند این راه باریک را

برانم کزین ره بدین تنگنای

به خشنودی تو زنم دست وپای

حفاظت چنان باد در کار من

که خشنود گردی ز گفتار من

چو از راه خشنودی آیم برت

نپیچم سر از قول پیغمبرت

ادامه مطلب
یک شنبه 22 مرداد 1396  - 3:26 PM

 

خرد هر کجا گنجی آرد پدید

ز نام خدا سازد آنرا کلید

خدای خرد بخش بخرد نواز

همان ناخردمند را چاره ساز

رهائی ده بستگان سخن

توانا کن ناتوانان کن

نهان آشکارا درون و برون

خرد را به درگاه او رهنمون

برارندهٔ سقف این بارگاه

نگارنده نقش این کارگاه

ز دانستنش عقل را ناگزیر

بزرگی و دانائیش دلپذیر

به حکم آشکارا به حکمت نهفت

ستاینده حیران ازو وقت گفت

سزای پرستش پرستنده را

تولا بدو مرده و زنده را

ورای همه بوده‌ای بود او

همه رشته‌ای گوهر آمود او

یکی کز دوئی حضرتش هست پاک

نه از آب و آتش نه از باد و خاک

همه آفریدست در هفت پوست

بدو آفرین کافریننده اوست

همه بود را هست ازو ناگزیر

به بود کس او نیست نسبت پذیر

بدو هیچ پوینده را راه نیست

خردمند ازین حکمت آگاه نیست

گرت مذهب این شد که بالا بود

ز تعظیم او زیر تنها بود

وگر ذات او زیر گوئی که هست

خدا را نخواند کسی زیردست

چو از ذات معبود رانی سخن

به زیر و به بالا دلیری مکن

چو در قدرت آید سخن زان دلیر

که بی قدرتش نیست بالا و زیر

به هرچ آرد از زیر و بالا پدید

سر از خط فرمان نباید کشید

یکی را ز گردون دهد بارگاه

یکی را ز کیوان درآرد به چاه

دلی را فروزان کند چون چراغ

نهد بر دل دیگر از درد داغ

همه بیشیی پیش او اندکیست

بزرگی و خردی به پیشش یکیست

چه کوهی بر او چه یک کاه برگ

چه با امر او زندگانی چه مرگ

نه گوینده خاکی کس آرد بدست

نه بر آب نقشی توان نیز بست

جز او کیست کز خاک آدم سرشت

بر آب این چنین نقش داند نوشت

چو ره یاوه گردد نماینده اوست

چو در بسته باشد گشاینده اوست

تواناست بر هر چه او ممکنست

گر آن چیز جنبنده یا ساکنست

تنومند ازو جمله کاینات

بدو زنده هر کس که دارد حیات

همه بودی از بود او هست نام

تمام اوست دیگر همه ناتمام

ادامه مطلب
یک شنبه 22 مرداد 1396  - 3:26 PM

 

بیا ساقی آن جام روشن چو ماه

به من ده به یاد زمین بوس شاه

که تا مهد بر پشت پروین کشم

به یاد شه آن جام زرین کشم

ولایت ستان شاه گینی پناه

فریدون کمر بلکه خاقان کلاه

ملک نصرةالدین که از داد او

خورد هر کسی باده بر یاد او

چو در دانش ودین سرافراز گشت

همه دانش و دین بدو بازگشت

سپهریست کاختر برو تافتست

محیطی که تاج از گهر یافتست

چو دریای ثالث نمط شویخاک

ز ثالث ثلاثه جهان شسته پاک

چو سیارهٔ مشتری سر بلند

نظرهای او یک به یک سودمند

به تربیع و تثلیث گوهرفشان

مربع نشین و مثلث نشان

ز سرسبزی او جهان شاد خوار

جهان را ز چندین ملک یادگار

ستاره که بر چرخ ساید سرش

زده سکه عبده بر درش

جهان را به نیروی شاهنشهی

ز فرهنگ پر کرده و ز غم تهی

به بزم آفتابیست افروخته

به رزم اژدهائی جهان سوخته

ز روشن روانی که دارد چو آب

به دو چشم روشن شد است آفتاب

چو شمشیرش آهنگ خون آرد

ز سنگ آب و آتش برون آرد

چو تیر از کمان کمین افکند

سر آسمان بر زمین افکند

فرنگ فلسطین و رهبان روم

پذیرای فرمان مهرش چو موم

چو دیدم که بر تخت فیروزمند

به سرسبزی بخت شد سربلند

نثاری نبودم سزاوار او

که ریزم بر اورنگ شهوار او

هم از آب حیوان اسکندری

زلالی چنین ساختم گوهری

چو از ساختن باز پرداختم

به درگاه او پیشکش ساختم

سپردم نگین چنین گوهری

ز اسکندری هم به اسکندری

بقا باد شه را به نیروی بخت

بدو یاد سرسبزی تاج و تخت

چنین بلبلی در گلستان او

مبارک نفس باد بر جان او

زهی تاجداری که تاج سپهر

سریر تو را سر برآرد به مهر

توئی در جهان شاه بیدار بخت

تو را دید دولت سزاوار تخت

ندارد ز گیتی کس این دستگاه

که نزلی فرستد سزاوار شاه

ازین گوزه گل گر آبی چکید

در آن ژرف دریا کی آید پدید

نم چشمه کز سنگ خارا رسد

چو اندک بود کی به دریا رسد

نظامی که خود را غلام تو کرد

سخن را گزارش به نام تو کرد

همان پیش تخت تو مهمان کشید

که آن مور پیش سلیمان کشید

مبین رنگ طاوس و پرواز او

که چون گربه زشت امد آواز او

بدان بلبل خرد بین کز نوا

فرود آورد مرغ را از هوا

من آن بلبلم کز ارم تاختم

به باغ تو آرامگه ساختم

نوائی سرایم در ایام تو

که ماند درو سالها نام تو

به نام تو زان کردم این نامه را

که زرین کند نقش تو خامه را

زر پیلوار از تو مقصود نیست

که پیل تو چون پیل محمود نیست

ببخشی تو بی‌آنکه خواهد کسی

خزینه فراوان و خلعت بسی

گر این نامه را من به زر گفتمی

به عمری کجا گوهری سفتمی

همانا که عشقم براین کار داشت

چو من کم زنان عشق بسیار داشت

مرا داد توفیق گفتن خدای

ترا باد تأیید و فرهنگ و رای

از آن بیشتر کاوری در ضمیر

ولایت ستان باش و آفاق گیر

زمان تا زمان از سپهر بلند

به فتح دگر باش فیروزمند

جهان پیش خورد جوانیت باد

فزون از همه زندگانیت باد

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:54 PM

 

بیا ساقی آن باده بردار زود

که بی باده شادی نشاید نمود

به یک جرعه زان باده یاریم ده

ز چنگ اجل رستگاریم ده

مژه تا به‌هم بر زنی روزگار

به صد نیک و بد باشد آموزگار

سری را کند بر زمین پای بند

سری را برآرد به چرخ بلند

درآرد ز منظر یکی را به چاه

برآرد ز ماهی یکی را به ماه

کند هر زمان چند بازی بسیچ

سرانجام بازیش هیچست هیچ

از این توسنی به که باشیم رام

که سیلی خورد مرکب بد لگام

چو تازی فرس بدلگامی کند

خر مصریان را گرامی کند

جهان در جهان خلق بسیار دید

رمید از همه با کسی نارمید

جهان آن کسی راست کاندر جهان

شود آگه از کار کارآگهان

گزارش چنین شد درین کارآگاه

که چون زد در آن غار شه بارگاه

بسی گنج در کار آن غار کرد

وزان غار شهری چو بلغار کرد

ز بلغار فرخ درآمد به روس

براراست آن مرز را چون عروس

وز آنجا درآمد به دریای روم

برون برد کشتی به آباد بوم

بزرگان روم آگهی یافتند

سوی رایت شاه بشتافتند

به شکرانه جان را کشیدند پیش

چو دیدند روی خداوند خویش

همه خاک روم از ره آورد شاه

برافروخت چون شب به رخشنده ماه

چو یاقوت شد روی هر جوهری

ز یاقوت ظلمات اسکندری

در آرایش آمد همه روی شهر

زمین یافت از گنج پوشیده بهر

بهشتی ز هر قصری انگیختند

زر و سیم را بر زمین ریختند

شکستند قفل در گنج را

جهان قفل بر زد در رنج را

به برج خود آمد فروزنده ماه

بسر بر چو خورشید چینی کلاه

شه از روم شد با زمین خویش بود

به روم آمد از آسمان بیش بود

چو آبی که ابرش به بالا برد

به باز آمدن در به دریا برد

نشست از بر تخت یونان به ناز

برآسود ازان رنج و راه دراز

ز دل دامن هفت کشور گذاشت

به هر کشوری نایبی برگماشت

ملوک طوایف به فرمان او

کمر بسته بر عهد و پیمان او

به تشریف او سرفراز آمدند

سوی کشور خویش باز آمدند

جداگانه هرکس به کبر و کشی

برآورده گردن به گردن کشی

کسی گردن خود کسی را نداد

به خود هر کسی گردنی برگشاد

به یاد سکندر گرفتند جام

جز او هیچکس را نبردند نام

چو شه باز بر تخت یونان رسید

بدو داد گنج سعادت کلید

ز دانش بسی مایها ساز کرد

در حکمت ایزدی باز کرد

چو فرمان رسیدش به پیغمبری

نپیچید گردن ز فرمانبری

دگر باره زاد سفر برگرفت

حساب جهان گشتن از سر گرفت

دو نوبت جهان را جهاندار گشت

یکی شهر و کشور یکی کوه و دشت

بدین نوبت آن بود کاباد بوم

همه یک به یک دید و آمد به روم

دگر نوبت آن شد که بی‌راه و راه

روان کرد رایت چو خورشید و ماه

چو زین بزمگه باز پرداختم

شکر ریز بزمی دگر ساختم

سخنهای بزمی درین نیم درج

بسی کردم از بکر اندیشه خرج

گر آن در که یک یک در او بسته‌ام

بهر مطلعی باز پیوسته‌ام

به یک جای در رشته آرند باز

پر از در شود رشتهٔ عقد ساز

جداگانه فهرست هر پیکری

ز قانون حکمت بود دفتری

همان ساقیان و گزارشگران

که بر هم نشاندم کران تا کران

نشیننده هر یک ز روی قیاس

چو بر گنج گوهر نگهبان پاس

که داند چنین نقشی انگیختن

بدین دلبری رنگی آمیختن

چنان بستم ابریشم ساز او

که از زهره خوشتر شد آواز او

به جائی که ناراستی یافتم

بر او زیور راستی بافتم

سخن کان نه بر راستی ره برد

بود خوار اگر پایه بر مه برد

کجا پیش پیرای پیر کهن

غلط رانده بود از درستی سخن

غلط گفته را تازه کردم طراز

بدین عذر وا گفتم آن گفته باز

چو شد نیمه‌ای ز این بنا مهره بست

مرا نیمهٔ عالم آمد به دست

دگر نیمه را گر بود روزگار

چنان گویم از طبع آموزگار

که خواننده را سر برآرد ز خواب

به رقص آورد ماهیان را در آب

زمانه گرم داد خواهد امان

چنین آمد اندیشه را در گمان

که در باغ این نقش رومی نورد

گل سرخ رویانم از خاک زرد

کنم گنجی از سفته طبع پر

چو فیروزه فیروز و دری چو در

ز هر باغی آرم گلی نغز بوی

ز هر گل گلابی درآرم به جوی

گر اقبال شه باشدم دستگیر

سخن زود گردد گزارش پذیر

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:54 PM

 

بیا ساقی آن می‌که او دلکشست

به من ده که می در جوانی خوشست

مگر چون بدان می دهان تر کنم

بدو بخت خود را جوان‌تر کنم

چو بیداری بخت شد رهنمون

ز تاریکی آمد سکندر برون

چنان رهبری کردش آن مادیان

که نامد چپ و راستی در میان

بر آن خط که روز نخستین گذشت

چو پرگار بود آخرش بازگشت

چو اقبال شد شاه را کارساز

به روشن جهان ره برون برد باز

سوی لشگر آمد عنان تافته

مرادی طلب کرده نایافته

نیفتاد از ان تاب در تافتن

که روزی به قسمت توان یافتن

نرنجید اگر ره به حیوان نبرد

که در راه حیوان چو حیوان نمرد

چو اندوهی آمد مشو ناسپاس

ز محکم‌تر اندوهی اندر هراس

برهنه ز صحرا به صحرا شدن

به از غرقه در آب دریا شدن

برنجد سر از درد سرهای سخت

نه زانسان که از زخم شمشیر و لخت

بسی کار کز کار مشکل‌تر است

تن آسان کسی کو قوی دل‌تر است

چو دیدند لشگر ره آورد خویش

نهادند سنگ ره آورد پیش

همه سنگها سرخ یاقوت بود

کزو دیده را روشنی قوت بود

یکی را ز کم گوهری دل به درد

یکی را ز بی گوهری باد سرد

پشیمان شد آنکس که باقی گذاشت

پشمیان‌تر آنکس که خود برنداشت

چو آسود روزی دو شاه از شتاب

ستد داد دیرینه از خورد و خواب

به یاد آمدش حال آن سنگ خرد

که پنهان بدو آن فرشته سپرد

ترازو طلب کرد و کردش عیار

ز بسیار سنگین فزون بود بار

ز مثقال بیش آمد از من گذشت

بسی سنگ پرداخت از کوه و دشت

به صد مرد گپانی افراختند

درو سنگ و هم‌سنگش انداختند

فزون آمد از وزن صد پاره کوه

ز بر سختنش هر کس آمد ستوه

شنیدم که خضر آمد از دورو گفت

که این سنگ را خاک سازید جفت

کفی خاک با او چو کردند یار

به هم سنگیش راست آمد عیار

شه آگاه شد زان نمودار نغز

که خاکست و خاکش کند سیر مغز

یکی روز با خاصگان سپاه

چو مینو یکی مجلس آراست شاه

کمر بر کلاه فریدون کشید

سر تخت بر تاج گردون کشید

غلامان زرین کمر گرد تخت

چو سیمین ستون گرد زرین درخت

همه تاجداران روی زمین

در آن پایه چون سایه زانو نشین

ز هر شیوه‌ای کان بود دلپذیر

سخن می‌شد از گردش چرخ پیر

ز تاریکی و آب حیوان بسی

سخن در سخن می‌شد از هر کسی

که گر زیر تاریکی آن آب هست

شتابنده را چون نیاید بدست

وگر نیست آن آب در تیره خاک

چرا نامش از نامها نیست پاک

درین باره میشد سخنهای نغز

کزو روشنائی درآید به مغز

ز پیران آن مرز بیگانه بوم

چنین گفت پیری به دارای روم

که شاه جهانگیر آفاق گرد

که چون آسمان شد ولایت نورد

گر از بهر آن جوید آب حیات

که از پنجهٔ مرگ یابد نجات

در این بوم شهریست آباد و بس

که هرگز نمیرد در او هیچکس

کشیده در آن شهر کوهی بلند

شده مردم شهر ازو شهر بند

بهر مدتی بانگی آید ز کوه

که آید نیوشنده را زان شکوه

بخواند ز مردم یکی را به نام

که خیز ای فلان سوی بالا خرام

نیوشنده زان بانگ فرمان پذیر

نگردد یکی لحظه آرام گیر

ز پستی کند سوی بالا شتاب

بپرسندگان زو نیاید جواب

پس کوه خارا شود ناپدید

کس این بند را می‌نداند کلید

گر از مرگ خواهد تن شه امان

بدان شهر باید شدن بی‌گمان

شه از گفت آن مرد دانش بسیچ

فرو ماند بر جای خود پیچ پیچ

به کار آزمائی دلش تیز شد

در آن عزم رایش سبک خیز شد

بفرمود کز زیرکان سپاه

تنی چند را سر درآید به راه

در آن منزل آرامگاه آورند

سخن را درستی به شاه آورند

به اندرزشان گفت از آواز کوه

نباید که جنبد کسی زین گروه

اگر نام پیدا کند یا نشان

بران گفته گردند دامن فشان

مگر چون شود راه پاسخ دراز

برون آید از زیر آن پرده راز

نصیحت پذیران به اندرز شاه

سوی شهر پوشیده جستند راه

در آن شهر با فرخی تاختند

به جایی‌خوش آرامگه ساختند

خبرهای شهر آشکار و نهفت

چنان بود کان پیر پیشینه گفت

به هر وقتی آوازی از کوهسار

رسیدی به نام یکی زان دیار

نیوشنده چون نام خود یافتی

به رغبت سوی کوه بشتافتی

چنان در دویدن شدی ناصبور

کزان ره نگشتی به شمشیر دور

رقیبان شه چارها ساختند

نواهای آن پرده نشناختند

چو گردون گردنده لختی بگشت

فلک منزلی چند راه در نوشت

ز پیکان شه گردش روزگار

یکی را به رفتن شد آموزگار

از آن راز جویان پنهان پژوه

یکی را به خود خواند هاتف ز کوه

به تک خاست آنکس که بشنید نام

سوی هاتف کوه شد شادکام

گرفتند یاران زمامش به چنگ

که در پویه بنمای لختی درنگ

نباید که پوینده شیدا شود

مگر راز این پرده پیدا شود

شتابنده را زان نمی‌داشت سود

فغان می‌زد و طیرگی می‌نمود

نمی‌گفت چیزی که آید به کار

به رفتن شده چون فلک بی‌قرار

رهانید خود را به صد زرق و زور

شد آواره ز ایشان چو پرنده مور

بماندند یاران ازو در شگفت

وزو هر کسی عبرتی برگرفت

که زیرکتر ما در این ترکتاز

نگر چون شد از ما و نگشاد راز

براین نیز چون مدتی در گذشت

بتابید خورشید بر کوه و دشت

به یاری دگر نیز نوبت رسید

شد او نیز در نوبتی ناپدید

قدر مایه مردم که ماندند باز

نخواندند یک حرف ازان لوح راز

هراسنده گشتند از آن داوری

که کس را نکرد آسمان یاوری

ز بی‌راهی خود به راه آمدند

وز آن شهر نزدیک شاه آمدند

نمودند حالت که از ما بسی

سوی کوه شد باز نامد کسی

نه هنگام رفتن درنگی نمود

نه امید باز آمدن نیز بود

ندانیم کاواز آن پرده چیست

نوازنده ساز آن پرده کیست

چو ما راه آن پره نشناختیم

از آن پرده اینک برون تاختیم

ز ما چند کس کرد بر کوه ساز

نیامد یکی بانگ از آن کوه باز

چو دیدیم کایشان گرفتند کوه

گرفتیم دشت آمدیم این گروه

چنین است خود گنبد تیز گشت

گهی کوه گیرند ازو گاه دشت

سکندر چو راز رقیبان شنید

رهی دید باز آمدش ناپدید

بدان راهش آنگه نیاز آمدی

کزو یک تن رفته باز آمدی

ز حیرت در آن کار سرگشته ماند

که عنوان آن نامه را کس نخواند

خبر داشت کان رفتن ناگهان

کسی راست کو را سر آید جهان

مثل زد که هر کس که او زاد مرد

ز چنگ اجل هیچکس جان نبرد

چو با گور گیران ندارند زور

به پای خود آیند گوران به گور

گه تیر خوردن عقاب دلیر

به پر خود آید ز بالا به زیر

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:53 PM

 

بیا ساقی آن خاک ظلمات رنگ

بجوی و بیار آب حیوان به چنگ

بدان آب روشن نظر کن مرا

وزین زندگی زنده‌تر کن مرا

درین فصل فرخ ز نو تا کهن

ز تاریخ دهقان سرایم سخن

گزارنده دهقان چنین درنوشت

که اول شب ازماه اردی بهشت

سکندر به تاریکی آورد رای

که خاطر ز تاریکی آید بجای

نبینی کزین قفل زرین کلید

به تاریکی آرند جوهر پدید

کسی کاب حیوان کند جای خویش

سزد گر حجابی برآرد ز پیش

نشینندهٔ حوضهٔ آبگیر

ز نیلی حجابی ندارد گزیر

سکندر چو آهنگ ظلمات کرد

عنایت به ترک مهمات کرد

عنان کرد سوی سیاهی رها

نهان شد چو مه در دم اژدها

چنان داد فرمان در آن راه نو

که خضر پیمبر بود پیشرو

شتابنده خنگی که در زیر داشت

بدو داد کو زهره شیر داشت

بدان تا بدان ترکتازی کند

سوی آب‌خور چاره سازی کند

یکی گوهرش داد کاندر مغاک

به آب آزمودن شدی تابناک

بدو گفت کاین راه را پیش و پس

تویی پیش‌رو نیست پیش از تو کس

جریده به هرسو عنان تاز کن

به هشیار مغزی نظر باز کن

کجا آب حیوان برآرد فروغ

که رخشنده گوهر نگوید دروغ

بخور چون تو خوردی به نیک اختری

نشان ده مرا تا ز من برخوری

به فرمان او خضر خضرا خرام

به آهنگ پیشینه برداشت گام

ز هنجار لشگر به یک سو فتاد

نظرها به همت ز هر سو گشاد

چو بسیار جست آب را در نهفت

نمی شد لب تشنه با آب جفت

فروزنده گوهر ز دستش بتافت

فرو دید خضر آنچه می جست یافت

پدید آمد آن چشمهٔ سیم رنگ

چو سیمی که پالاید از ناف سنگ

نه چشمه که آن زین سخن دور بود

وگر بود هم چشمهٔ نور بود

ستاره چگونه بود صبحگاه

چنان بود اگر صبح باشد پگاه

به شب ماه ناکاسته چون بود

چنان بود اگر مه به افزون بود

ز جنبش نبد یک دم آرام گیر

چو سیماب بردست مفلوج پیر

ندانم که از پاکی پیکرش

چو مانندگی سازم از جوهرش

نیاید ز هر جوهر آن نور و تاب

هم آتش توان خواند یعنی هم آب

چو با چشمهٔ خضر آشنائی گرفت

بدو چشم او روشنایی گرفت

فرود آمد و جامه برکند چست

سر و تن بدان چشمهٔ پاک شست

وزو خورد چندانکه بر کار شد

حیات ابد را سزاوار شد

همان خنگ را شست و سیراب کرد

می ناب در نقرهٔ ناب کرد

نشست از بر خنگ صحرا نورد

همی داشت دیده بدان آب خورد

که تا چون شه آید به فرخنگی

بگوید که هان چشمهٔ زندگی

چو در چشمه یک چشم زد بنگرید

شد آن چشمه از چشم او ناپدید

بدانست خضر از سر آگهی

که اسکندر از چشمه ماند تهی

ز محرومی او نه از خشم او

نهان گشت چون چشمه از چشم او

در این داستان رومیان کهن

به نوعی دگر گفته‌اند این سخن

که الیاس با خضر همراه بود

در آن چشمه کو بر گذرگاه بود

چوبا یکدگر هم درود آمدند

بدان آب چشمه فرود آمدند

گشادند سفره بران چشمه سار

که چشمه کند خورد را خوشگوار

بران نان کو بویاتر از مشک بود

نمک یافته ماهیی خشک بود

ز دست یکی زان دو فرخ همال

درافتاد ماهی در آب زلال

بسیچنده در آب پیروزه رنگ

بسیچید تا ماهی آرد به چنگ

چو ماهی به چنگ آمدش زنده بود

پژوهنده را فال فرخنده بود

بدانست کان چشمهٔ جان فرای

به آب حیات آمدش رهنمای

بخورد آب حیوان به فرخندگی

بقای ابد یافت در زندگی

همان یار خود را خبردار کرد

که او نیز خورد آب ازان آب خورد

شگفتی نشد کاب حیوان گهر

کند ماهی مرده را جانور

شگفتی در آن ماهی مرده بود

که بر چشمهٔ زندگی ره نمود

ز ماهی و آن آب گوهر فشان

دگر داد تاریخ تازی نشان

که بود آب حیوان دگر جایگاه

مجوسی و رومی غلط کرد راه

گر آبیست روشن در این تیره خاک

غلط کردن آبخوردش چه باک

چو الیاس و خضر آب‌خور یافتند

از آن تشنگان روی برتافتند

ز شادابی کام آن سرگذشت

یکی شد به دریا یکی شد به دشت

ز یک چشمه رویا شده دانه شان

دو چشمه شده آسیا خانه شان

سکندر به امید آب حیات

همی کرد در رنج و سختی ثبات

سر خویش را سبزی از چشمه جست

که سیراب‌تر سبزی از چشمه رست

چهل روز در جستن چشمه راند

بر او سایه نفکند و در سایه ماند

مگر کرمیی در دل تنگ داشت

که بر چشمه و سایه آهنگ داشت

ز چشمه نه سایه رسد بلکه نور

ولی کم بود چشمه از سایه دور

اگر چشمه با سایه بودی صواب

کجا سایه با چشمهٔ آفتاب

چو چشمه ز خورشید شد خوشگوار

چرا زیرسایه شدآن چشمه سار

بلی چشمه را سایه بهتر ز گرد

کزان هست شوریده زین هست سرد

فرو ماند خسرو در آن سایگاه

چو سایه شده روز بر وی سیاه

به امید آن کاب حیوان خورد

که هر کس که بینی غم جان خورد

از آن ره که او عمر پرداز گشت

چو نومید شد عاقبت بازگشت

در آن غم که تدبیر چون آورد

کز آن سایه خود را برون آورد

سروشی در آن راهش آمد به پیش

بمالید بر دست او دست خویش

جهان گفت یکسر گرفتی تمام

نئی سیر مغز از هوسهای خام

بدو داد سنگی کم از یک پشیز

که این سنگرا دار با خود عزیز

در آن کوش از این خانهٔ سنگ بست

که همسنگ این سنگی آری بدست

همانا کز آشوب چندین هوس

به هم سنگ او سیر گردی و بس

ستد سنگ ازو شهریار جهان

سپارندهٔ سنگ از او شد نهان

شتابنده می شد در آن تیرگی

خطر در دل و در نظر خیرگی

یکی هاتف از گوشه آواز داد

که روزی به هر کس خطی باز داد

سکندر که جست آب حیوان ندید

نجسته به خضر آب حیوان رسید

سکندر به تاریکی آرد شتاب

ره روشنی خضر یابد بر اب

به حلوا پزی صد کس آتش کند

به حلوا دهان را یکی خوش کند

دگر هاتفی گفت کای اهل روم

فروزنده ریگیست این ریگ بوم

پشیمان شود هر که بردارش

پشیمان‌تر آنکس که بگذاردش

ازان هر کس افکند در رخت خویش

به اندازهٔ طالع و بخت خویش

شگفتی بسی دید شه در نهفت

که نتوان ازان ده یکی باز گفت

حدیث سرافیل و آوای صور

نگفتم که ده میشد از راه دور

چو گوینده دیگر آن کان گشاد

اساسی دگر باره نتوان نهاد

چو با چشمه شه آشنائی نیافت

سوی چشمهٔ روشنایی شتافت

سپه نیز بر حکم فرمان شاه

به باز آمدن برگرفتند راه

همان پویه در راه نوشد که بود

همان مادیان پیشرو شد که بود

چهل روز دیگر چو رفت از شمار

پدید آمد آن تیرگی را کنار

برون آمد از زیر ابر آفتاب

ز بی آبی اندام خسرو در آب

دوید از پس آنچه روزی نبود

چو روزی نباشد دویدن چه سود

به دنبال روزی چه باید دوید

تو بنشین که خود روزی آید پدید

یکی تخم کارد یکی بدرود

همایون کسی کاین سخن بشنود

نشاید همه کشتن از بهر خویش

که روزی خورانند از اندازه بیش

ز باغی که پیشینگان کاشتند

پس آیندگان میوه برداشتند

چو کشته شد از بهر ما چند چیز

ز بهر کسان ما بکاریم نیز

چو در کشت و کار جهان بنگریم

همه ده کشاورز یکدیگریم

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:48 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4512134
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث