به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

بیا ساقی آن می‌که فرخ پیست

به من ده که داروی مردم میست

میی کوست حلوای هر غم کشی

ندیده به جز آفتاب آتشی

جهان بینم از میل جوینده پر

یکی سوی دریا یکی سوی در

نه بینم کسی را در این روزگار

که میلش بود سوی آموزگار

چو من بلبلی را بود ناگزیر

کز این گوش گیران شوم گوشه‌گیر

به مشغولی نغمهٔ این سرود

شوم فارغ از شغل دریا و رود

چو بیرون جهم گه گه از کنج باغ

ترنجی به دستم چو روشن چراغ

نبینم کس از هوشیاران مست

که دادن توان آن ترنجش به دست

دگر باره از دست این دوستان

گریز آورم سوی آن بوستان

تماشای این باغ دلکش کنم

بدو خاطر خویش را خوش کنم

گزارشگر کارگاه سخن

چنین گوید از موبدان کهن

که چون شاه روم از شبیخون زنگ

برآسود و آمد مرادش به چنگ

پذیره شد آسایش و خواب را

روان کرد بر کف می ناب را

به نوروز بنشست و می نوش کرد

سرود سرایندگان گوش کرد

نبودی ز شه دور تا وقت خواب

مغنی و ساقی و رود و شراب

حسابی به جز کامرانی نداشت

از آن به کسی زندگانی نداشت

نشسته جهاندار گیتی فروز

به فیروزی آورده شب را به روز

به پیرامنش فیلسوفان دهر

جهان را به داد و دهش داد بهر

ارسطو به ساغر فلاطون به جام

می خام ریزنده بر خون خام

مغنی سراینده بر بانگ رود

به نوروزی شه نو آیین سرود

که دولت پناها جوان بخت باش

همه ساله با افسر و تخت باش

گرو کن به عمر ابد جام را

گرو گیر کن باده خام را

بساط می ارغوانی بنه

طرب ساز و داد جوانی بده

چو داری جوانی و اقبال هست

به رود و به می شاد باید نشست

چو ترتیب شمشیر کردی تمام

بر آرای مجلس به ترتیب جام

جهان گیر در سایه تاج و تخت

نگیرد جهان با تو این کار سخت

سیاهی گرفتی سپیدی بگیر

چنین ابلقی با شدت ناگزیر

علم بر فلک زن که عالم تراست

به دولت در آویز کان هم تراست

شه از نصرت مصر و تاراج زنگ

به چهره در آورده بود آب و رنگ

زبون کردن دشمن آسان گرفت

حساب خراج از خراسان گرفت

به هم سنگی خویش در روم و شام

نیامد کسش در ترازو تمام

به دارا نداد آنچه داد از نخست

همان داده را نیز ازو باز جست

از آنجا که روز جوانیش بود

تمنای کشور ستانیش بود

کمربند ایرانیان سست کرد

به ایران گرفتن کمر چست کرد

درختی که او سر برآرد بلند

به دیگر درختان رساند گزند

به نخجیر شد شاه یک روز کش

هم او خوش‌منش بود و هم‌روز خوش

شکار افکنان دشتها در نوشت

همی کرد نخجیر در کوه و دشت

فلک وار می‌شد سری پر شکوه

گهی سوی صحرا گهی سوی کوه

گذشت از قضا بر یکی کوهسار

که بود از بسی گونه در وی شکار

دو کبک دری دید بر خاره سنگ

به آیین کبکان جنگی به جنگ

گه آن مغز این را به منقار خست

گه این بال آنرا به ناخن شکست

در آن معرکه راند شه بارگی

همی بود بر هر دو نظارگی

ز سختی که کبکان در آویختند

ز نظارهٔ شاه نگریختند

شگفتی فرومانده شه زان شمار

که در مغز مرغان چه بود آن خمار

یکی را نشان کرد بر نام خویش

برو بست فال سرانجام خویش

دگر مرغ را نام دارا نهاد

بر آن فال چشم آشکارا نهاد

دو مرغ دلاور در آن داوری

زمانی نمودند جنگ آوری

همان مرغ شد عاقبت کامگار

که بر نام خود فال زد شهریار

چو پیروز دید آنچنان حال را

دلیل ظفر یافت آن فال را

خرامنده کبک ظفر یافته

پرید از برکبک بر تافته

سوی پشتهٔ کوه پرواز کرد

عقابی درآمد سرش باز کرد

چو بشکست کبک دری را عقاب

ملک کبک بشکست و آمد به تاب

ز پرواز پیروزی خویشتن

نبودش همانا غم جان و تن

بدانست کاقبال یاری دهد

به دارا در کامگاری دهد

ولیکن در آن دولت کامگار

نباشد بسی عمر او پایدار

شنیدم که بود اندر آن خاره کوه

مقرنس یکی طاق گردون شکوه

که پرسندگان زو به آواز خویش

خبر باز جستندی از راز خویش

صدائی شنیدندی از کوه سخت

بر انسان که بودی نمودار بخت

بفرمود شه تا یکی هوشمند

خبر باز پرسد ز کوه بلند

که چون در جهان ریزش خون بود

سرانجام اقبال او چون بود

بپرسید پرسندهٔ نغز فال

که چون می‌نماید سرانجام حال؟

سکندر شود بر جهان چیره دست؟

به دارای دارا درآرد شکست؟

صدائی برآورد کوه از نهفت

همان را که او گفته بدباز گفت

از آن فال فرخ دل خسروی

چو کوه قوی یافت پشت قوی

به خرم دلی زان طرف بازگشت

سوی بزمگاه آمد از کوه و دشت

به تدبیر بنشست با انجمن

چو سرو سهی در میان چمن

سخن راند ز اندازه کار خویش

ز پیروزی صلح و پیکار خویش

که چون من به نیروی گیتی پناه

به گردون گردان رساندم کلاه

گزیت رباخوارگان چون دهم

به خود بر چنین خواریی چون نهم

به دارا چرا داد باید خراج

کزو کم ندارم نه گوهر نه تاج

گر او تاج دارد مرا تیغ هست

چو تیغم بود تاجم آید به دست

گر او لشگر آرد به پیکار من

نگهدار من بس نگهدار من

مرا نصرت ایزدی حاصلست

که رایم قوی لشگرم یکدلست

سپه را که فیروزمندی رسد

ز یاران یک دل بلندی رسد

دو درزی ز دل بشکند کوه را

پراکندگی آرد انبوه را

امیدم چنان شد به نیروی بخت

که بستانم از دشمنان تاج و تخت

چه باید رصدگاه دارا شدن

به جزیت دهی آشکارا شدن

شما زیرکان از سریاوری

چه گوئید چون باشد این داوری

چه حجت بود پیش دارا مرا

نهانی کند آشکارا مرا

شناسندگان سرانجام کار

دعا تازه کردند بر شهریار

که تا چرخ گردنده و اخترست

وزین هر دو آمیزش گوهرست

چراغ جهان گوهر شاه باد

رخ شاه روشن‌تر از ماه باد

توئی آنکه نیروی بینش به توست

برومندی آفرینش به توست

به هر جا که باشی خداوند باش

ز تخمی که کاری برومند باش

چو پرسیدی از ما به فرخنده رای

بگوئیم چون بخت شد رهنمای

چنانست رخصت برای صواب

که شه بر مخالف نیارد شتاب

تو بنشین گر او با تو جنگ آورد

بر او تیغ تو کار تنگ آورد

ز دست تو یک تیغ برداشتن

ز دشمن سر و تیغ بگذاشتن

گوزنی که با شیر بازی کند

زمین جای قربان نمازی کند

ز دارا نیاید به جز نای و نوش

گر آید به تو خونش آید به جوش

تو زو بیش در لشگر آراستن

خراج از زبونان توان خواستن

شبیخون تو تا بیابان زنگ

تماشای او تا شبستان تنگ

تو دین پروری خصم کین پرورست

فرشته دگر اهرمن دیگرست

تو شمشیرگیری و او جام گیر

تو بر سر نشینی و او بر سریر

تو با دادی او هست بیدادگر

تو میزان زور او ترازوی زر

تو بیداری او بی خودی می‌کند

تو نیکی کنی او بدی می‌کند

بدآن بد که از جمله شهر و سپاه

ز نیکان ندارد کسی نیکخواه

ببینی که روزی هم آزار او

کسادی در آرد به بازار او

نوازشگری های بد رام تو

برآرد به هفتم فلک نام تو

ز حق دشمنی چند باطل ستیز

مکن چون کند باطل از حق گریز

کمربند بیداری بخت گیر

کله داریی کن سر تخت گیر

نباید که بندد تو را این خیال

که دولت به ملک است و نصرت به مال

سری کردن مردم از مردمیست

وگرنه همه آدمی آدمیست

همه مردمی سرفرازی کند

سر آن شد که مردم نوازی کند

دد و دام را شیر از آنست شاه

که مهمان نوازست در صیدگاه

جهان خوش بدان نیست کری به دست

به زنجیر و قفلش کنی پای بست

ز عیش خوش آنگه نشانش دهی

کز اینش ستانی به آنش دهی

جوانمرد پیوسته با کس بود

کس آن را نباشد که ناکس بود

بدان کس که او را خمیریست خام

همه کس دهد نان پخته به وام

مروت تو داری و مردی تو راست

بداندیش را گنج با اژدهاست

گر او تندر آمد تو هستی درخش

گر او گنجدان شد توئی گنج بخش

پدر گرچه با قوت شیر بود

به کین خواستن نرم شمشیر بود

تو آن شیرگیری که در وقت جنگ

ز شمشیر تو خون شود خاره سنگ

چگوئی سیاهان زنگی سرشت

که بودند چون دیو دژخیم زشت

چو با تیغ تو سرکشی ساختند

به جز سر چه در پایت انداختند

چو زان سیلها بر نگشتی چو کوه

از این قطره‌ها هم نداری شکوه

نهنگی که او پیل را پی کند

از آهو بره عاجزی کی کند

هژبر ژیان کی شود صید گور

سیه مارکی روی تابد ز مور

عقابی که نخجیر سازی کند

به فروجکان دست بازی کند

دگر کاختران نیک خواه تواند

همان خاکیان خاک راه تواند

نمودار گیتی گشائی تراست

خلل خصم را مومیائی تراست

به چندین نشانهای فیروزمند

بداندیش را چون نباید گزند

به فالی کز اختر توان برشمرد

توداری درین داوری دستبرد

همان در حروف خط هندسی

تو غالب‌تری گر سخن بررسی

پلنگر که لشکرکش زنگ بود

به وقتی که با قوت چنگ بود

به مغلوبم و غالب چو بشتافتیم

در آن فتح غالب تو را یافتیم

چو پیروز بود آن نمونش به فال

در این هم توان بود پیروز حال

شه از نصرت رهنمایان خویش

حساب جهانگیری آورد پیش

به هر جا که شمشیر و ساغر گرفت

به نیک اختری فال اختر گرفت

به فرخندگی فال زن ماه و سال

که فرخ بود فال فرخ به فال

مزن فال بد کاورد حال بد

مبادا کسی کو زند فال بد

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:42 PM

 

بیا ساقی که لعل پالوده را

بیاور بشوی این غم آلوده را

فروزنده لعلی که ریحان باغ

ز قندیل او برفروزد چراغ

چو فرخ بود روزی از بامداد

همه مرد را نیکی آید به یاد

به خوبی نهد رسم بنیادها

ز دولت به نیکی کند یادها

سر از کوی نیک اختری برزند

به نیک اختری فال اختر زند

به هنگام سختی مشو ناامید

کز ابر سیه بارد آب سپید

در چاره‌سازی به خود در مبند

که بسیار تلخی بود سودمند

نفس به کز امید یاری دهد

که ایزد خود امیدواری دهد

گره در میاور بر ابروی خویش

در آیینه فتح بین روی خویش

گزارنده نقش دیبای روم

کند نقش دیباچه را مشک بوم

که چون شد سکندر جهان را کلید

ز شمشیرش آیینه آمد پدید

عروس جهان را که شد جلوه‌ساز

بدان روشن آیینه آمد نیاز

نبود آینه پیش از او ساخته

به تدبیر او گشت پرداخته

نخستین عمل کاینه ساختند

زرو نقره در قالب انداختند

چو افروختندش غرض برنخاست

در و پیکر خود ندیدند راست

رسید آزمایش به هر گوهری

نمودند هر یک دگر پیکری

سرانجام کاهن درآمد به کار

پذیرنده شد گوهرش را نگار

چو پرداخت رسام آهنگرش

به صیقل فروزنده شد پیکرش

همه پیکری را بدان سان که هست

درو دید رسام گوهر پرست

به هر شکل می‌ساختندش نخست

نمی‌آمد از وی خیالی درست

به پهنی شدی چهره را پهن ساز

درازیش کردی جبین را دراز

مربع مخالف نمودی خیال

مسدس نشان دور دادی ز حال

چو شکل مدور شد انگیخته

تفاوت نشد با وی آمیخته

به عینه ز هر سو که برداشتند

نمایش یکی بود بگذاشتند

بدین هندسه ز آهن تیره مغز

برافروخت شاه این نمودار نغز

تو نیز ار در آن آینه بنگری

به دست آری آیین اسکندری

چو آن گرد روی آهن سخت پشت

به نرمی درآمد ز خوی درشت

سکندر درو دید پیش از گروه

ز گوهر به گوهر درآمد شکوه

چو از دیدن روی خود گشت شاد

یکی بوسه بر پشت آیینه داد

عروسی که این سنت آرد به جای

دهد بوسه آیینه را رو نمای

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:42 PM

 

بیا ساقی آن می‌که رومی وشست

به من ده که طبعم چو زنگی خوشست

مگر با من این بی محابا پلنگ

چو رومی و زنگی نباشد دو رنگ

فریبنده راهی شد این راه دور

که بر چرخ هفتم توان دید نور

درین ره فرشته زره می‌رود

که آید یکی دیو و ده می‌رود

به معیار این چارسو رهروی

نسنجد دو جو تا ندزدد جوی

قراضه قراضه رباید نخست

ربایند ازو چون که گردد درست

بجو می‌ستاند ز دهقان پیر

به من می‌فرستند به دیوان میر

ز من رخت این همرهان دور باد

زبانم بر این نکته معذور باد

از این آشنایان بیگانه خوی

دوروئی نگر یک زبانی مجوی

دو سوراخ چون رو به حیله ساز

یکی سوی شهوت یکی سوی آز

ولیکن چو کژدم به هنگام هوش

نه سوراخ دیده نه سوراخ گوش

گزارش گر رازهای نهفت

ز تاریخ دهقان چنین باز گفت

که چون شاه چین زین برابرش نهاد

فلک نعل زنگی بر آتش نهاد

سپهر از کمین مهر بیرون جهاند

ستاره ز کف مهره بیرون فشاند

جهان از دلیران لشکر شکن

کشیده چو انجم بسی انجمن

از آیینه پیل و زنگ شتر

صدف را شبه رست بر جای در

ز پویه که پی بر زمین می‌فشرد

در اندام گاو استخوان گشت خرد

شه روم رسم کیان تازه کرد

ز نوبت جهان را پرآوازه کرد

بر آراست لشگر به آیین روم

چو آرایش نقش بر مهر موم

ز رومی تنی بود بس مهربان

زبان آوری آگه از هر زبان

دلیر و سخنگوی و دانش پرست

به تیر و به شمشیر گستاخ دست

کشیده دمش طوطیان را به دام

سخن پروری طوطیا نوش نام

به شیرین سخن‌های مردم فریب

ربوده نیوشندگان را شکیب

ندیم سکندر به بی گاه و گاه

محاسب در احکام خورشید و ماه

سکندر به حکم پیام آوری

بر خویش خواندش به نام آوری

بفرمود تا هیچ نارد درنگ

شتابان شود سوی سالار زنگ

رساند بدو بیم شمشیر شاه

مگر بشنود باز گردد ز راه

به زنگی زبان رهنمونی کند

که آهن در آتش زبونی کند

جوانمرد گل‌چهره چون سرو بن

ز رومی به زنگی رساند این سخن

که دارنده تاج و شمشیر و تخت

روان کرد رایت به نیروی بخت

جوان دولت و تیز و گردنکشست

گه خشم سوزنده چون آتشست

چو بر شاه آهو کشد چرم گور

بدوزد سر مور بر پای مور

چنان به که با او مدارا کنی

بنالی و عذر آشکارا کنی

نباید که آن آتش آید به تاب

که ننشیند آنگه به دریای آب

به مهرش روان باید آراستن

مبارک نشد کین ازو خواستن

جهانش گه صلح و جنگ آزمود

ز جنگش زیان دید و از صلح سود

شه زنگ چون گوش کرد آن سخن

بپیچید بر خود چو مار کهن

دماغش ز گرمی برآمد به جوش

برآورد چون رعد غران خروش

بفرمود تا طوطیا نوش را

کشند و برنداز تنش هوش را

ربودنش آن دیوساران ز جای

چو که برگ را مهرهٔ کهربای

بریدند در طشت زرین سرش

به خون غرقه شد نازنین پیکرش

چو پرخون شد آن طشت زرین چه کرد

بخوردش چو آبی و آبی نخورد

کسانی که بودند با او به راه

شدند آب در دیده نزدیک شاه

نمودند کان رومی خوب چهر

چه بد دید از آن زنگی سرد مهر

شه از بهر آن سرو شمشاد رنگ

چنان سوخت کز تاب آتش خدنگ

به خون ریختن شد دل انگیخته

ز خون چنان بی گنه ریخته

شد از رومیان رنگ یکبارگی

که دیدند از آنگونه خونخوارگی

سیاهان ازان کار دندان سفید

ز خنده لب رومیان ناامید

شب آن به که پوشیده دندان بود

که آن لحظه میرد که خندان بود

سکندر به آهستگی یک دو روز

گذشت از سر خشم اندیشه سوز

شباهنگ چون برزد از کوه دود

برآهنگ شب مرغ دستان نمود

برآویخت هندوی چرخ از کمر

به هارونی شب حرسهای زر

جلاجل زنان گفت هارون شاه

که شه تاجور باد و دشمن تباه

طلایه برون شد بره داشتن

یتاقی به نوبت نگه داشتن

دگر روز کاورد گردون شتاب

برون زد سر از کنج کوه آفتاب

بغرید کوس از در شهریار

جهان شد ز بانگ جرس بی‌قرار

تبیره زن از خارش چرم خام

لبیشه درافکند شب را به کام

در آمد به شورش دم گاو دم

به خمبک زدن خام روئینه خم

ترازوی پولاد سنجان به میل

ز کفه به کفه همی راند سیل

سنان سرخشت خفتان شکاف

برون رفت از فلکه پشت و ناف

ز قاروره و یاسج و بید برگ

قواره قواره شده درع و ترک

زهرین حمله زهرای تیغ

شده آب خون در دل تند میغ

چو لشگر به لشگر درآورد روی

مبارز برون آمد از هر دو سوی

بسی یک به دیگر درآویختند

بسی خون بناورد گه ریختند

سبق برد بر لشگر روم زنگ

چو بر گور پی بر کشیده پلنگ

خرابی درآورد زنگی به روم

ز هر بوم افغان برآورد بوم

که رومی بترسید از آن پیش خورد

که با طوطیا نوش زنگی چه کرد

درافکند خون دلاور به جام

بخورد از سر خامی آن خون خام

چو زنگی نمود آنچنان بازیی

ز رومی نیامد عنان تازیی

بدانست سالار لشگر شناس

که در رومی از زنگی آمد هراس

چو لشگر هراسان شود در ستیز

سگالش نسازد مگر بر گریز

وزیر خردمند را خواند پیش

خبر دادش از راز پنهان خویش

که بددل شدند این سپاه دلیر

ز شمشیر ناخورده گشتند سیر

به لشگر توان کردن این کارزار

به تنها چه برخیزد از یک سوار

ز خون خوردن طوطیا نوش گرد

همه لشگر از بیم خواهند مرد

کند هر یک آیین ترس آشکار

نیابد ز ترسندگان هیچ کار

چو بد دل شد این لشگر جنگجوی

بیار آب و دست از دلیری بشوی

همان زنگیان چیره دستی کنند

چو پیلان آشفته مستی کنند

چه دستان توان آوریدن به دست

کزان زنگیان را درآید شکست

برانداز رایی که یاری دهد

ازین وحشتم رستگاری دهد

جهاندیده دستور فریاد رس

گشاد از سر کاردانی نفس

که شاها خرد رهنمون تو باد

ظفر یار و دشمن زبون تو باد

جهان داور آفرینش پناه

پناه تو باد ای جهانگیر شاه

به هر جا که روی آری از کوه و دشت

بهی بادت از چرخ پیروز گشت

سیاهان که ماران مردم زنند

نه مردم همانا که اهریمنند

اگر رومی اندیشد از جنگ زنگ

عجب نیست کاین ماهیست آن نهنگ

ز مردم کشی ترس باشد بسی

ز مردم خوری چون نترسد کسی

گر آزرم خواهیم از این سگدلان

نخوانندمان عاقلان عاقلان

وگر جای خالی کنیم از نبرد

ز گیتی برآرند یکباره گرد

بلی گر زما داشتندی هراس

میانجی برایشان نهادی سپاس

میانجی که باشد که بس بیهشند

وگر راست خواهی میانجی کشند

یکی چاره باید برانداختن

به تزویر مردم خوری ساختن

گرفتن تنی چند زنگی ز راه

گرفتار کردن در این بارگاه

نشستن تو را خامش و خشمناک

درانداختن زنگیان را به خاک

یکی را سر از تن بریدن به درد

به مطبخ فرستادن از بهر خورد

به زنگی زبان گفتن این را بشوی

بپز تا خورد خسرو نامجوی

بفرمای تا مطبخی در نهفت

نهد جفته و آن را کند خاک جفت

بجوشد سر گوسپندی سیاه

تهی ز استخوان آورد نزد شاه

شه آن چرم ناپختهٔ نیم خام

بدرد بخاید به حرصی تمام

بگوید که مغزش بیارید نیز

کزین نغزتر کس نخوردست چیز

اگر هیچ دانستمی در نخست

که زنگی خوری داردم تندرست

اسیران رومی نپروردمی

همه زنگی خوش نمک خوردمی

چو آن آدمی خواره یابد خبر

که هست آدمی‌خواره‌ای زو بتر

بدین ترس بگذارد آن کین گرم

که آهن به آهن توان کرد نرم

گر این چاره سازی به دست آوریم

بر آن چیره دستان شکستن آوریم

به گرگی ز گرگان توانیم رست

که بر جهل جز جهل نارد شکست

بفرمود شه تا دلیران روم

نمایند چالش در آن مرز و بوم

کمین بر گذرگاه زنگ آورند

تنی چند زنگی به چنگ آورند

شدند آن دلیران فرمان پذیر

گرفتند از آن زنگیی چند اسیر

به نوبتگه شاه بردند شان

به سرهنگ نوبت سپردند شان

درآوردشان نوبتی دار شاه

قفائی ز خون سرخ و روئی سیاه

شه از خشمناکی چو غرنده شیر

که آرد گوزن گران را به زیر

یکی را بفرمود تا زان گروه

ببرند سر چون یکی پاره کوه

به مطبخ سپردند کین را بگیر

بساز آنچه شه را بود ناگزیر

دگرگونه با مطبخی رفته راز

که چون ساز می‌باید آن ترکتاز

دگر زنگیان پیش خسرو به پای

فرومانده عاجز در آن رسم و رای

چو فرمود خسرو که خوان آورند

بساط خورش در میان آورند

بیاورد خوان زیرک هوشمند

بر او لفچهای سر گوسپند

شه از هم درید آنخورش را به زور

چو شیری که او بردرد چرم گور

بیایستگی خورد و جنباند سر

که خوردی ندیدم بدین سان دگر

چو زنگی بخوردن چنین دلکشست

کبابی دگر خوردنم ناخوشست

همه ساق زنگی خورم در شراب

کزان خوش نمک‌تر نیابم کباب

به رغم سیاهان شه پیل بند

مزور همی خورد از آن گوسفند

چو ترسنده اژدها کردشان

چو ماران به صحرا رها کردشان

شدند آن سیاهان بر شاه زنگ

خبر باز دادند از آن روز تنگ

که این اژدها خوی مردم خیال

نهنگی است کاورده بر ما زوال

چنان می‌خورد زنگی خام را

که زنگی خورد مغز بادام را

سر لفجنان را که آرد ببند

خورد چون سرو لفجه گوسفند

دل زنگیان را درآمد هراس

که از پرنیان سر برون زد پلاس

فرو پژمرید آتش انگیزشان

ز گرمی نشست آتش تیزشان

چو روز دگر مرغ بگشود بال

تهی شد دماغ سپهر از خیال

به غول سیه بانگ برزد خروس

در آمد به غریدن آواز کوس

شغبهای شیپور از آهنگ تیز

چو صور اسرافیل در رستخیز

ز نعره برآوردن گاو دم

شده ز آسمان زهرهٔ گاو گم

دهلهای گرگینه چرم از خروش

درآورده مغز جهان را به جوش

ز شوریدگی تنبک زخم ریز

دماغ فلک سفته از زخم تیز

دل ترکتازان در آن داروگیر

برآورده از نای ترکی نفیر

زمین لرزه مقرعه در دماغ

زده آتشین مقرعه چون چراغ

روارو زنان تیر پولاد سای

در اندام شیران پولاد خای

پلارک چنان تاف از روی تیغ

که در شب ستاره ز تاریک میغ

دو لشگر دگر باره برخاستند

دگرگونه صفها برآراستند

دو ابر از دو سو در خروش آمدند

دو دریای آتش به جوش آمدند

برآمیخته لشگر روم و زنگ

سپید و سیه چون گراز دو رنگ

سم باد پایان پولاد نعل

به خون دلیران زمین کرده لعل

ترنگ کمانهای بازو شکن

بسی خلق را برده از خویشتن

درفشیدن تیغ آیینه تاب

درفشان‌تر از چشمهٔ آفتاب

زده لشگر روم رایت بلند

زمین در کمان آسمان در کمند

به قلب اندر اسکندر فیلقوس

جناحی بر آراسته چون عروس

ز پیش سپه زنگی قیرگون

جناحی برآورده چون بیستون

صف زنده پیلان به یک‌جا گروه

چو گرد گریوه کمرهای کوه

مژه چون سنان چشمها چون عقیق

ز خرطوم تا دم در آهن غریق

دگرگونه بر هر یکی تخت عاج

برو زنگیی بر سر از مشک تاج

چو آواز بر پیل سرکش زدی

زدی آتش ارخود بر آتش زدی

ز پس پیل کامد به چالش برون

شد از پای پیلان زمین نیلگون

پیاده روان گرد پیل بلند

به هر گوشه‌ای کرده صد پیل بند

چو آیین پیکار شد ساخته

منش‌ها شد از مهر پرداخته

ستمگر سیاهی زراجه بنام

ز لشگر گه زنگ بگشاد گام

در آمد چو پیل استخوانی به دست

کزو پیل را استخوان می‌شکست

سیه ماری افسون گرگی در او

سرآماسی از سر بزرگی در او

دهانش فراخ و سیه چون لوید

کزو چشم بیننده گشتی سپید

خمی از خماهن برانگیخته

به خمها سکاهن برو ریخته

برو سینه‌ای همچو پولاد ترس

حدیث تنومندی آن خود مپرس

علم دیده‌ای پرچمی بر سرش؟

نمی‌گشت یک موی از آن پیکرش

گر آنجا بود طاسکی سرنگون

دو دیده برو همچو دو طاس خون

بسی خویشتن را به زنگی ستود

که سوزان‌تر از آتشم زیر دود

زراجه منم پیل پولاد خای

که بر پشت پیلان کشم پیل پای

چو در پیل پای قدح می‌کنم

به یک پیل پا پیل را پی کنم

چو در معرکه برکشم تیغ تیز

به کوهه کنم کوه را ریزریز

گرم شیر پیش آیدو گر هزبر

براو سیل بارم چو غرنده ابر

فرس بفکند جوش من نیل را

رخ من پیاده نهد پیل را

سلاح از تنم رسته چو شیر نر

ز پولاد دارم سلاحی دگر

چو الماس و آهن رگ تن مرا

چه حاجت به الماس و آهن مرا

چو گردن برآرم به گردن کشی

نه زابی هراسم نه از آتشی

درم پهلوی پهلوانان به تیغ

خورم گرده گردنان بی دریغ

به مردم کشی اژدها پیکرم

نه مردم کشم بلکه مردم خورم

مرا در جهان از کسی شرم نیست

ستیزه بسی هست و آزرم نیست

ستیزنده را دارد آزرم سست

خر از زیر پالان برآید درست

چو من زنگی آنگه که خندان بود

سیه شیری الماس دندان بود

بگفت این و برزد به ابرو شکنج

چو ماری که پیچد ز سودای گنج

ز رومی سواری توانا و چست

بر آن آتش افکند خود را نخست

به آتش کشی باز مالید گوش

چو پروانه‌ای کایدش خون بجوش

درآمد برو زنگی جنگ سود

به یک ضربت از تن سرش را ربود

دگر کینه خواهی درآمد به جنگ

فلک هم درآورد پایش به سنگ

چنین تا به مقدار هفتاد مرد

به تیغ آمد از رومیان در نبرد

دگر هیچکس را نیامد نیاز

که با آن زبانی شود رزم ساز

دل از جای شد لشگر روم را

چو از کورهٔ آتشین موم را

چو کرد آن زبانی سپه را زبون

نیامد بناورد او کس برون

سر گردنان شاه گردون گرای

ز پرگار موکب تهی کرد جای

بر آراست بر جنگ زنگی بسیچ

به زنگی کشی نیزه را داد پیچ

زده بر میان گوهر آگین کمر

در آورده پولاد هندی به سر

به تن بر یکی آسمان گون زره

چو مرغول زنگی گره به گره

یمانی یکی تیغ زهر آبجوش

حمایل فروهشته از طرف دوش

کمندی چو ابروی طمغاچیان

به خم چون کمان گوشه چاچیان

لحیفی برافکنده بر پشت بور

درآمد بزین آن تن پیل زور

عنان تکاور به دولت سپرد

نمود آن قوی دست را دستبرد

به کبک دری چون درآید عقاب

چگونه جهد بر زمین آفتاب؟

از آن تیزتر خسرو پیلتن

به تندی درآمد به آن اهرمن

بزد بانگ بر وی که‌ای زاغ پیر

عقاب جوان آمد آرام گیر

اگر بر نتابی عنان را ز راه

کنم بر تو عالم چو رویت سیاه

سیه روی ازانی که از تیغ تیز

درین حربگه کرد خواهی گریز

مرو تا به خون سرخ رویت کنم

مسلسل‌تر از جعد مویت کنم

فتد زنگ بر تیغ آیینه رنگ

من آئینه‌ام کز من افتاد زنگ

سپیده برد روی از چشم درد

برد تیغ من سرخی از روی زرد

چه لافی که من دیو مردم خورم

مرا خور که از دیو مردم برم

ندانی تو پیگار شمشیر سخت

بیاموزمت من به بازوی بخت

گر آیی ز جایی نگهدار جای

و گرنه سرت بسپرم زیر پای

من آن روم سالار تازی هشم

که چون دشنه صبح زنگی کشم

چو هندی زنم بر سر زنده پیل

زند پیلیان جامه در خم نیل

چو ز آهن کنم حلقه در گوش سنگ

به زنگه رود گوش سالار زنگ

چو گفت این سخن در رکاب ایستاد

برآورد باز و عنان برگشاد

برو حمله‌ای برد چون شیر مست

یکی گرزهٔ شیر پیکر به دست

ز سختی که زد بر سرش گرز را

برافتاد تب لرزه البرز را

به یک زخم آن گرز پولاد لخت

ستد جان از آن آبنوسی درخت

سرو گردن و سینه و پای و دست

ز پا تا به خرد درهم شکست

چو کار زراجه ز راحت برید

یکی محنت دیگر آمد پدید

سیاهی به کردار نخل بلند

هراسان ازو دیدهٔ نخل بند

به خسرو درآمد چو تند اژدها

بر او کرد زخمی چو آتش رها

نشد کارگر تیغ بر درع شاه

بغرید زنگی چو ابر سیاه

چو دارای روم آن سیه را بدید

نهنگ سیاه از میان برکشید

چنان ضربتی زد بر آن نخل بن

که شیر جوان بر گوزن کهن

سر زنگی نخل بالا فتاد

چو زنگی که از نخل خرما فتاد

دگر زنگیی رفت سوی مصاف

زبان برگشاده به مشتی گزاف

که ابری سیاه آمد از کوه زنگ

نبارد مگر اژدها و نهنگ

سیه کولهٔ گرد بازو منم

گران کوه را هم ترازو منم

ز تن برکنم گردن پیل را

به دم درکشم چشمهٔ نیل را

بر آن کس که جانش به آهن گزم

بسی جامها در سکاهن رزم

جهان جوی چون دید کان یافه گوی

ز خون ناف خود را کند نافه بوی

سر تیغ بر گردن افراختش

در آن یافه گفتن سرانداختنش

از آن سهمگن‌تر سیاهی قوی

عنان راند بر چالش خسروی

چنان زد برو تیغ زنگار خورد

که زنگی ز گردش درآمد به گرد

سیاهی دگر زین بر ادهم نهاد

به زخمی دگر دیده بر هم نهاد

دگر تا شب از نامداران زنگ

نیامد کسی را تمنای جنگ

جهاندار با فتح دمساز گشت

شبانگه به آرامگه بازگشت

چو گلنارگون کسوت آفتاب

کبودی گرفت از خم نیل آب

نگهبان این مار پیکر درفش

زر اندود بر پرنیان بنفش

رقیبان لشگر به آیین پاس

نگهبان‌تر از مرد انجم شناس

یزکداری از دیده نگذاشتند

یتاقی که رسمی است می‌داشتند

سحرگه که آمد به نیک اختری

گل سرخ بر طاق نیلوفری

سکندر برون آمد از خوابگاه

برآراست بر حرب دشمن سپاه

روان کرد رخش عنانتاب را

برانگیخت چون آتش آن آب را

به قلب اندرون پای خود را فشرد

بهر پهلوی پهلوی را سپرد

چپ و راست را بست از آهن حصار

فرو برد چون کوه بیخ استوار

همان لشگر زنگ و خیل حبش

به هر گوشه‌ای گشته شمشیرکش

حبش بریمین بربری بریسار

به قلب اندرون زنگی دیوسار

چو نوبت زن شاه زد کوس جنگ

جرس دار زنگی بجنباند زنگ

در آمد به غریدن ابر سیاه

ز ماهی تف تیغ برشد به ماه

چنان آمد از هر دو لشگر غریو

کزان هول دیوانه شد مغز دیو

گره بر گلوها فروبست گرد

ز بی خونی اندامها گشت زرد

ز گرز گران سنگ و شمشیر تیز

میانجی همی جست راه گریز

ز بس شورش رق روئینه طاس

به گردون گردان در آمد هراس

ز خر مهرهٔ مغز پرداخته

زمین مغز کوه از سر انداخته

ز روئین دز کوس تندر خروش

به دزهای روئین درافتاد جوش

ز نای دمیده بر آهنگ دور

گمان بود کامد سرافیل و صور

ز بس کوفتن بر زمین گرز و تیغ

ز هر غار بر شد غباری به میغ

ز منقار پولاد پران خدنگ

گره بسته خون در دل خاره سنگ

کمان کج ابرو به مژگان تیر

ز پستان جوشن برآورده شیر

کمند گره دادهٔ پیچ پیچ

به جز گرد گردن نمی‌گشت هیچ

چو هندوی بازیگر گرم خیز

معلق زنان هندوی تیغ تیز

ز موزونی ضربهای سنان

به رقص آمده اسب زیر عنان

به زنبورهٔ تیر زنبور نیش

شده آهن و سنگ را روی ریش

زمین خسته از خون انجیدگان

هوا بسته از آه رنجیدگان

برآراسته قلب شاه از نبرد

چو کوهی که انباشد از لاجورد

همان تیغزن زنگی سخت کوش

برآورده چون زنگ زنگی خروش

کفیده دل و بر لب آورده کف

دهن باز کرده چو پشت کشف

چو از هر دو سو گشت قلب استوار

ز هر دو سپه رفت بیرون سوار

نمودند بسیار مردانگی

هم از زیرکی هم ز دیوانگی

برآورد زنگی ز رومی هلاک

که این نازنین بود و آن هولناک

شه از نازنین لشگر اندیشه کرد

که از نازنینان نیاید نبرد

به دل گفت آن به که شیری کنم

درین ترسناکان دلیری کنم

چو لشگر زبون شد در این تاختن

به خود باید این رزم را ساختن

برون شد دگر باره چون آفتاب

که آرد به خونریزی شب شتاب

تنی چند را زان سپاه درشت

به یک زخم یک زخم چون سگ بکشت

کسی کان چنان دید بنیاد او

تهی کرد پهلو ز پولاد او

سپهدار رومی چو بی جنگ ماند

تکاور سوی لشگر زنگ راند

پلنگر که او بود سالار زنگ

بدانست کامد ز دریا نهنگ

به یاران خود گفت کاین صید خام

کجا جان برد چون در آید به دام

سلیحی ملک وار ترتیب کرد

به جوشن بر از تیغ ترکیب کرد

به پوشید خفتانی از کرگدن

مکوکب به زر زاستین تا بدن

یکی خود پولاد آیینه فام

نهاد از بر فرق چون سیم خام

درفشان یکی تیغ چون چشم گور

پلارک درو رفته چون پای مور

برآهیخت و آمد بر تند شیر

نشاید شدن سوی شیران دلیر

بغرید کای شیر صید آزمای

هماوردت آمد مشو باز جای

مرو تا نبرد دلیران کنیم

درین رزمگه جنگ شیران کنیم

به بینیم کز ما بلندی کراست

درین کار فیروزمندی کراست

ز جوشیدن زنگی خامکار

بجوشید خون در دل شهریار

چو بدخواه کین در خروش آورد

ستیزنده را خون به جوش آورد

سکندر بدو گفت چندین ملاف

مران بیهده پیش مردان گزاف

ز مردانگی لاف چندین مزن

هراسان شو از سایهٔ خویشتن

بترس ار چه شیری ز شیرافکنان

دلیری مکن با دلیر افکنان

تنی را که نتوانی از جای برد

به پرخاش او پی چه خواهی فشرد

به پهلوی شیر آنگهی دست کش

که داری به شیر افکنی دستخوش

به تاراج خود ترکتازی کنی

که گنجشک باشی و بازی کنی

بیا تا بگردیم میدان خوشست

ببینیم کز ما که سختی کشست

گرفته مزن در حریف افکنی

گرفته شوی گر گرفته زنی

بر آشفت زندگی ز گفتار شاه

به چالش درآمد چو دود سیاه

فروهشت بر ترک شه تیغ را

ز برق آتشی کی رسد میغ را

برآشفته شد شاه از آن زشت روی

چو تیغ از تنش سر برآورد موی

به تندی یکی تیغ زد بر تنش

نشد کارگر زخم بر جوشنش

بسی جمله بر یکدیگر ساختند

یکی زخم کاری نینداختند

بدینگونه تا شب درآمد بسر

نشد زخم کس در میان کارگر

چو زنگی شد از جنگ خسرو ستوه

بدو گفت خورشید شد سوی کوه

شب آمد شبیخون رها کردنیست

به میعاد فردا وفا کردنیست

سیه کار شب چون شود شحنه سود

برون آید آتش ز گردنده دود

کنم با تو کاری در این کارزار

که اندر گریزی به سوراخ مار

به شرطی که چون صبح راند سپاه

تو را نیز چون صبح بینم پگاه

بگفت این و از حربگه بازگشت

برین داستان شاه دمساز گشت

به مهلت ز شب عذر خواه آمدند

ز میدان سوی خوابگاه آمدند

چو روز دگر چشمهٔ آفتاب

برانگیخت آتش ز دریای آب

دو لشگر به هم برکشیدند کوس

چو شطرنجی از عاج و از آبنوس

تذروان رومی و زاغان زنگ

شده سینهٔ باز یعنی دو رنگ

سیاهان چو شب رومیان چون چراغ

کم و بیش چون زاغ و چون چشم زاغ

برآمد یکی ابر زنگار گون

فرو ریخت از دیده دریای خون

در آن سیل کز پای شد تا به فرق

یکی تشنه مانده یکی گشته غرق

جهان خسرو آهنگ پیکار کرد

به بدخواه بر چشم بد کار کرد

برآراست بازار ناورد را

برانگیخت ز آب روان گرد را

کژ اکندی از گور چشمه حریر

بپوشید و فارغ شد از تیغ و تیر

یکی درع رخشندهٔ چشمه دار

که در چشم نامد یکی چشمه وار

سنان کش یکی نیزهٔ سی ارش

به آب جگر یافته پرورش

حمایل یکی تیغ هندی چو آب

به گوهرتر از چشمهٔ آفتاب

کلاهی ز پولاد چین بر سرش

که گوهر به رشک آمد از گوهرش

برآویخته ناچخی زهردار

به وقت زدن تلخ چون زهر مار

نشست از بر بارهٔ کوه فش

به دیدن همایون به رفتار خوش

روان کرد مرکب به میعادگاه

پذیره که دشمن کی آید ز راه

نیامد پلنگر که پژمرده بود

به اندیشه لنگر فرو برده بود

دگر زنگیی را چو عفریت مست

فرستاد تا گوهر آرد به دست

به یک ناچخ شه که بر وی رسید

ز زنگی رگ زندگانی برید

دگر دیوی آمد چو یکپاره کوه

کزو چشم بینندگان شد ستوه

همان خورد کان ناسزای دگر

چنین چند را خاک خارید سر

سیه روی‌تر زان یی دیو سار

به پیچش درآمد چو پیچنده مار

بر او نیز شه ناچخی راند زود

به زخمی برآورد ازو نیز دود

سیاهی دگر زان ستمگاره‌تر

به حرب آمد از شیر خونخواره‌تر

همان شربت یار پیشینه خورد

زمانه همان کار پیشینه کرد

نیامد دگر کس به میدان دلیر

که ترسیده بودند از آن تند شیر

عنان داد خسرو سوی خیل زنگ

برون خواست بدخواه خود را به جنگ

پلنگر چو دید آن چنان دستبرد

شد اندامش از زخم ناخورده خرد

اگر خواست ورنه جنیبت جهاند

سوی حربگه کام و ناکام راند

عنان بر شه افکند چالش کنان

به صد خاریش بخت مالش کنان

بسی زخمها زد به نیروی سخت

نشد کارگر بر خداوند بخت

شه شیر زهره بر آن پیل زور

بجوشید چون شیر بر صید گور

پناهنده را یاد کرد از نخست

نیت کرد بر کامگاری درست

طریدی بناورد زنگی نمود

که بر نقطه پرگار تنگی نمود

به چالشگری سوی او راند رخش

برابر سیه خنده زد چون درخش

چنان زد بر او ناچخ نه گره

که هم کالبد سفته شد هم زره

به یک باد شد کشتی خصم خرد

فرو ماند لنگر پلنگر به مرد

بفرمود شاه از سربارگی

که لشگر بجنبد به یکبارگی

سپاه از دو سو جنبش انگیختند

شب و روز را درهم آمیختند

ز بیم چکاچک که آمد ز تیر

کفن گشت در زیر جوشن حریر

ترنگا ترنگ درفشنده تیغ

به مه درقها را برآورده میغ

تنوره ز تفتیدن آفتاب

به سوزندگی چون تنوری بتاب

ز جوشیدن سر به سرسام تیز

جهان کرده از روشنائی گریز

ز بس زنگی کشته بر خاک راه

زمین گشته در آسمان رو سیاه

عقیق از شبه آتش افروخته

شبه گشته در آسمان سیه سوخته

سبک شد شبه گشت گوهر گران

چنین است خود رسم گوهر گران

اسیر سمنبرک شد مشک بید

غراب سی صید باز سپیده

سراسیمگی در منش تاخته

ز رخت خرد خانه پرداخته

ز دلدادن چاوشان دلیر

دلاور شده گور بر جنگ شیر

زگفتن که هوی و دگر باره‌هان

برآورده سر های و هوی از جهان

ستیز دو لشگر چو از حد گذشت

زمانه یکی را ورق در نوشت

قوی دست را فتح شد رهنمون

به زنهار خواهی درآمد زبون

در آن تاختن لشگر رومیان

به زنگی کشی بسته هر سو میان

سکندر به شمشیر بگشاد دست

به بازار زنگی در آمد شکست

چو زنگی درآمد به زنگانه رود

ز شهرود رومی برآمد سرود

سر رایت شاه بر شد به ماه

ز غوغای زنگی تهی گشت راه

فرو ریخت باران رحمت ز میغ

فرو نشست زنگار زنگی ز تیغ

ستاده ملک زیر زرین درفش

ز سیفور بر تن قبای بنفش

ز هر سو کشان زنگیی چون نهنگ

به گردن در افسار یا پالهنگ

کسی را که زیر علم تاختند

به فرمان خسرو سر انداختند

در آن وادی از زنگیان کس نماند

وگر ماند جز بخش کرکس نماند

گروهی که بر پیل کردند زور

فتادند چون پیله در پای مور

کری بنده کو بار مردم کشد

گهی شم کشد گه بریشم کشد

چو خصمان گرفتار خواری شدند

حبش در میان زینهاری شدند

شه آن وحشیان را که بود از حبش

نفرمود کشتن در آن کشمکش

ببخشود بر سختی کارشان

به شمشیر خود داد زنهارشان

بفرمود تا داغشان برکشند

حبش زین سبب داغ بر آتشند

فروزنده‌شان کرد از آن گرم داغ

کز آتش فروزنده گردد چراغ

ز بس غارت آورردن از بهر شاه

غنیمت نگنجید در عرضگاه

چو شاه آن متاع گران سنج دید

چو دریا یکی دشت پر گنج دید

به جز گوهرین جام و زرین عمود

به خروار عنبر به انبار عود

هم از زر کانی هم از لعل و در

بسی چرم و قنطارها کرده پر

ز کافور چون سیم صحرا ستوه

ز سیم چو کافور صدر پاره کوه

همان زنده پیلان گنجینه کش

همان تازی اسبان طاووس وش

همان برده بومی و بربری

سبق برده بر ماه و بر مشتری

ز برگستوانهای گوهر نگار

همان چرم زرافهٔ آبدار

همه روی صحرا پر از خواسته

به گنجینه و گوهر آراسته

شه از فتح زنگی و تاراج گنج

برآسود ایمن شد از درد و رنج

به عبرت در آن کشتگان بنگریست

بخندید پیدا و پنهان گریست

که چندین خلایق در این داروگیر

چرا کشت باید به شمشیر و تیر

خطا گر بر ایشان نهم نارواست

ور از خود خطا بینم اینهم خطاست

فلک را سر انداختن شد سرشت

نشاید کشیدن سر از سرنوشت

چو دود از پی لاجوردی نقاب

سر از گنبد لاجوردی متاب

فلکها که چون لاجوردی خزند

همه جامه لاجوردی رزند

درین پردهٔ کج سرودی مگوی

در این خاک شوریده آبی مجوی

که داند که این خاک انگیخته

به خون چه دلهاست آمیخته

همه راه اگر نیست بیننده کور

ادیم گوزنست و کیمخت گور

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:42 PM

 

بیا ساقی از خود رهائیم ده

ز رخشنده می روشنائیم ده

میی کو ز محنت رهائی دهد

به آزردگان مومیائی دهد

سخن سنجی آمد ترازو به دست

درست زر اندود را می‌شکست

تصرف در آن سکه بگذاشتم

کزان سیم در زر خبر داشتم

گر انگشت من حرف‌گیری کند

ندانم کسی کو دبیری کند

ولی تا قوی دست شد پشت من

نشد حرف گیر کس انگشت من

نبینم به بدخواهی اندر کسی

که من نیز بدخواه دارم بسی

ره من همه زهر نوشیدنست

هنر جستم و عیب پوشیدنست

بدان ره که خود را نمودم نخست

قدم داشتم تابه آخر درست

دباغت چنان دادم این چرم را

که برتابد آسیب و آزرم را

چنان خواهم از پاک پروردگار

کزین ره نگردم سرانجام کار

گزارای نقش گزارش پذیر

که نقش از گزارش ندارد گزیر

چنین نقش بندد که چون شاه روم

به ملک جهان نقش برزد به موم

ولایت ز عدلش پر آوازه گشت

بدو تاج و تخت پدر تازه گشت

همان رسمها کز پدر دیده بود

نمود آنچه رایش پسندیده بود

همان عهد دیرینه برجای داشت

علمهای پیشینه بر پای داشت

به دارا همان گنج زر می‌سپرد

بران عهد پیشینه پی می‌فشرد

ز فرمانبران ملک فیلقوس

نشد کس در آن شغل با وی شموش

که بود از پدر دوست انگیزتر

به دشمن کشی تیغ او تیزتر

چنان شد که با زور بازوی او

نچربید کس در ترازوی او

چو در زور پیچیدی اندام را

گره برزدی گوش ضرغام را

کباده ز چرخه کمان ساختی

بهر گشتنی تیری انداختی

به نخجیر گه شیری کردی شکار

ز گور و گوزنش نرفتی شمار

ربود از دلیران تواناتری

سر زیرکان شد به داناتری

چو خطش قلم راند بر آفتاب

یکی جدول انگیخت از مشک ناب

فلک زان خط جدول انگیخته

سواد حبش را ورق ریخته

حساب جهانگیری آورد پیش

جهان را زبون دید در دست خویش

همش هوش دل بود و هم زوردست

بدین هر دو بر تخت شاید نشست

به هر کاری کو جست نام آوری

در آن کار دادش فلک یاوری

همه روم از آن سرو نوخاسته

به ریحان سرسبزی آراسته

ازو بسته نقشی به هر خانه‌ای

رسیده به هر کشور افسانه‌ای

گهی راز با انجمن می‌نهاد

گه از راز انجم گره می‌گشاد

به انبوه می با جوانان گرفت

به خلوت پی کار دانان گرفت

نه آن کرد با مردم از مردمی

که آید در اندیشهٔ آدمی

به آزردن کس نیاورد رای

برون از خط عدل ننهاد پای

به بازارگانان رها کرد باج

نجست از مقیمان شهری خراج

ز دیوان دهقان قلم برگرفت

به بی‌مایگان هم درم درگرفت

عمارت همی کرد و زر می‌فشاند

همه خار می‌کند و گل می‌نشاند

به هر ناحیت نام داغش کشید

به مصر و حبس بوی باغش کشید

گشاده دو دستش چو روشن درخش

یکی تیغ زن شد یکی تاج بخش

ترازو خود آن به که دارد دو سر

یکی جای آهن یکی جای زر

هر آن کار اقبال را درخورست

به آهن چو آهن به زر چون زرست

چنان دادگر شد که هر مرز و بوم

زدی داستان کای خوشا مرز روم

ارسطو که دستور درگاه بود

به هر نیک و بد محرم شاه بود

سکندر به تدبیر دانا وزیر

به کم روزگاری شد آفاق گیر

وزیری چنین شهریاری چنان

جهان چون نگیرد قراری چنان

همه کار شاهان گیتی نکوه

ز رای وزیران پذیرد شکوه

ملک شاه و محمود و نوشیروان

که بردند گوی از همه خسروان

پذیرای پند وزیران شدند

که از جملهٔ دور گیران شدند

شه ما که بدخواه را کرد خرد

برای وزیر از جهان گوی برد

مرا و تو را گه شود پای سست

تن شاه باید که ماند درست

مبادا که شه را رسد پای لغز

که گردد سر ملک شوریده مغز

چو باشد کند چشم بد بازیی

کند دیو بافتنه دم سازیی

جهان دادخواهست و شه دادگیر

ز داور نباشد جهان را گزیر

جهان را به صاحب جهان نور باد

وزین داوری چشم بد دور باد

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:42 PM

 

بیا ساقی آن شربت جانفزای

به من ده که دارم غمی جانگزای

مگر چون بدان شربت آرم نشاط

غمی چند را در نوردم بساط

چو صبح از دم گرگ برزد زبان

به خفتن درآمد سگ پاسبان

خروس غنوده فرو کوفت بال

دهل زن بزد بر تبیره دوال

من از خواب آسوده برخاستم

به جوهر کشی خاطر آراستم

طلبکار گوهر که کانی کند

به پندار امید جانی کند

به خوناب لعلی که آرد به چنگ

ستیزه کند با دل خاره سنگ

چه پنداری ای مرد آسان نیوش

که آسان پر از در توانکرد گوش

گر انجیر خور مرغ بودی فراخ

نبودی یک انجیر بر هیچ شاخ

گزارنده پیکر این پرند

گزارش چنین کرد با نقشبند

که چون بامدادان چراغ سپهر

جمال جهان را برافروخت چهر

به جلوه برآورد خورشید دست

عروسانه بر کرسی زر نشست

سکندر به آیین شاهان پیش

بر آراست بزمی در ایوان خویش

غلامان گل‌چهره دلربای

کمر بر کمر گرد تختش به پای

گهی باده می‌خورد بر یاد کی

گهی گنج می‌ریخت بر باد می

نشسته چنین چون یکی چشمه نور

که آواز داد آمد از راه دور

خبر برد صاحب خبر نزد شاه

که مشتی ستمدیدهٔ دادخواه

تظلم زنانند بر شاه روم

که بر مصریان تنگ شد مرز و بوم

رسیدند چندان سیاهان زنگ

که شد در بیابان گذرگاه تنگ

سواد جهان را چنان در نبشت

که سودا در آند در آن کوه و دشت

بیابانیانی چو قطران سیاه

از آن بیش کاندر بیابان گیاه

چو کوسه همه پیر کودک سرشت

به خوبی روند ار چه هستند زشت

نه روئی که پیدا کند شرمشان

نه بر هیچکس مهر و آزرمشان

همه آدمی خوار و مردم گزای

ندارد در این داوری مصر پای

گر آید به یارگیری شهریار

وگر نی به تاراج رفت آن دیار

نه مصر و نه افرنجه ماند نه روم

گدازند از آن کوه آتش چو موم

ز جمعی چنین دل پراکنده‌ایم

دگر حکم شه راست ما بنده‌ایم

شه دادگر داور دین پناه

چو دانست کاورد زنگی سپاه

هراسان شد از لشگر بی قیاس

نباید که دانا بود بی هزاس

ارسطوی بیدار دل را بخواند

وزین در بسی قصه با او براند

وزیر خردمند پیروز رای

به پیروزی شاه شد رهنمای

که برخیز و بخت آزمائی بکن

هلاک چنان اژدهائی بکن

برآید مگر کاری از دست شاه

که شه را قوی‌تر کند پایگاه

شود مصر و آن ناحیت رام او

برآید به مردانگی نام او

دگر دشمنان را درآرد به خاک

شود دوست پیروز و دشمن هلاک

سکندر به دستوری رهنمون

ز مقدونیه برد رایت برون

یکی لشگر انگیخت کز ترک و تیغ

فروزنده برقش برآمد به میغ

ز دریا سوی خشگی آورد رای

دلیلش سوی مصر شد رهنمای

همه مصریان شهری و لشگری

پذیره شدندش به نیک اختری

بفرمود شه کز لب رود نیل

کند لشگرش سوی صحرا رحیل

به پرخاش زنگی شتابان شدند

دو اسبه به سوی بیابان شدند

دلیران به صحرا کشیدند رخت

به کین خواه زنگی کمر کرده سخت

چو زنگی خبر یافت کامد سپاه

جهان گشت بر چشم زنگی سیاه

دو لشگر برابر شد آراسته

شد آزرمها پاک برخاسته

ز نعل سمندان پولاد میخ

زمین را ز جنبش برافتاد بیخ

ز بس نعره کامد برون از کمین

فرود اوفتاد آسمان بر زمین

ز گرز گران سنگ چالش گران

شده ماهی و گاو را سر گران

ز شوریدن بانگ چون رستخیر

به وحش بیابان درآمد گریز

چو بر جنگ شد ساخته سازشان

گریزنده شد دیو از آوازشان

به جایی گرفتند جای نبرد

که گرما ز مردم بر آورد گرد

زمینی ز گوگرد بی آب تر

هوائی ز دوزخ جگر تاب‌تر

ز تنین به غور آمده غارها

در او فتنه را روز بازارها

در آن جای غولان وطن ساختند

چو غولان به هر گوشه می‌تاختند

چو گوهر فرو برد گاو زمین

برون جست شیر سیاه از کمین

برآفاق شد گاو گردون دلیر

برآمد ستاره چو دندان شیر

شب از ناف خود عطرسائی گشاد

جهان زیور روشنائی نهاد

برون شد یزک دار دشمن شناس

یتاقی کمر بست بر جای پاس

ستاره درآمد به تابندگی

برآسود خلق از شتابندگی

به یک جای هم روم و هم زنگبار

فرومانده زنگی و رومی ز کار

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:42 PM

 

بیا ساقی آن راح ریحان سرشت

به من ده که بر یادم آمد بهشت

مگر ز آن می آباد کشتی شوم

وگر غرقه گردم بهشتی شوم

خوشا روزگارا که دارد کسی

که بازار حرصش نباشد بسی

به قدر بسندش یساری بود

کند کاری ار مرد کاری بود

جهان می‌گذارد به خوشخوارگی

به اندازه دارد تک بارگی

نه بذلی که طوفان برآرد ز مال

نه صرفی که سختی درآرد به حال

همه سختی از بستگی لازمست

چو در بشکنی خانه پر هیزم است

چنان زی کزان زیستن سالیان

تو را سود و کس را نباشد زیان

گزارنده درج دهقان نورد

گزارندگان را چنین یاد کرد

که چون شاه یونان ملک فیلقوس

برآراست ملک جهان چون عروس

به فرزانه فرزند شد سر بلند

که فرخ بود گوهر ارجمند

چو فرزند خود را خردمند یافت

شد ایمن که شایسته فرزند یافت

ندارد پدر هیچ بایسته‌تر

ز فرزند شایسته شایسته‌تر

نشاندش به دانش در آموختن

که گوهر شود سنگ از افروختن

نقوماجس آنکو خردمند بود

ارسطوی داناش فرزند بود

به آموزگاری برو رنج برد

بیاموختش آنچه نتوان شمرد

ادبهای شاهی هنرهای نغز

که نیروی دل باشد و نور مغز

ز هر دانشی کو بود در قیاس

وزو گردد اندیشه معنی شناس

برآراست آن گوهر پاک را

چو انجم که آراید افلاک را

خبر دادش از هر چه در پرده بود

کسی کم چنان طفل پرورده بود

همه ساله شهزاده تیزهوش

به جز علم را ره ندادی به گوش

به باریک بینی چو بشتافتی

سخن‌های باریک دریافتی

ارسطو که هم‌درس شهزاده بود

به خدمتگری دل به دو داده بود

هر آنچ از پدر مایه اندوختی

گزارش کنان دروی آموختی

چو استاد دانا به فرهنگ ورای

ملک زاده را دید بر گنج پای

به تعلیم او بیشتر برد رنج

که خوش‌دل کند مرد را پاس گنج

چو منشور اقبال او خواند پیش

درو بست عنوان فرزند خویش

به روزی که طالع پذیرنده بود

نگین سخن مهر گیرنده بود

به شهزاده بسپرد فرزند را

به پیمان در افزود سوگند را

که چون سر براری به چرخ بلند

ز مکتب به میدان جهانی سمند

سر دشمنان بر زمین آوری

جهان زیر مهر نگین آوری

همایون کنی تخت را زیر تاج

فرستندت از هفت کشور خراج

بر آفاق کشور خدائی کنی

جهان در جهان پادشائی کنی

به یاد آری این درس و تعلیم را

پرستش نسازی زر و سیم را

نظر بر نداری ز فرزند من

به جای آوری حق پیوند من

به دستوری او شوی شغل سنج

که دستور دانا به از تیغ و گنج

تو را دولت او را هنر یاور است

هنرمند با دولتی در خور است

هنر هر کجا یافت قدری تمام

به دولت خدائی برآورد نام

همان دولتی کارجمندی گرفت

ز رای بلندان بلندی گرفت

چو خواهی که بر مه رسانی سریر

ازین نردبان باشدت ناگزیر

ملک زاده با او بهم داد دست

به پذرفتگاری بر آن عهد بست

که شاهی چو بر من کند شغل راست

وزیر او بود بر من ایزد گواست

نتابم سر از رأی و پیمان او

نبندم کمر جز به فرمان او

سرانجام کاقبال یاری نمود

برآن عهد شاه استواری نمود

چو استاد دانست کان طفل خرد

بخواهد ز گردنکشان گوی برد

از آن هندسی حرف شکلی کشید

که مغلوب و غالب درو شد پدید

بدو داد کین حرف را وقت کار

به نام خود و خصم خود برشمار

اگر غالب از دایره نام توست

شمار ظفر در سرانجام توست

وگر ز آنکه ناغالبی در قیاس

ز غالب‌تر از خویشتن در هراس

شه آن حرف بستد ز دانای پیر

شد آن داوری پیش او دلپذیر

چو هر وقت کان حرف بنگاشتی

ز پیروزی خود خبر داشتی

بر اینگونه می‌زیست بارای و هوش

ز هر دانش آورده دیگی به جوش

هم او همتی زیرک اندیش داشت

هم اندیشه زیرکان بیش داشت

به فرمان کار آگهان کار کرد

بدین آگهی بخت را یار کرد

هنر پیشه فرزند استاد او

که هم‌درس او بود و هم‌زاد او

عجب مهربان بود بر مرزبان

دل مرزبان هم بدو مهربان

نکردی یکی مرغ بر بابزن

کارسطو نبودی بر آن رای زن

نجستی ز تدبیر او دوریی

بهر کار ازو خواست دستوریی

چو پرگار چرخ از بر کوه و دشت

برین دایره مدتی چند گشت

ملک فیلقوس از جهان رخت برد

جهان را به شاهنشه نو سپرد

جهان چیست بگذر ز نیرنگ او

رهائی به چنگ آور از چنگ او

درختی است شش پهلو و چاربیخ

تنی چند را بسته بر چار میخ

یکایک ورقهای ما زین درخت

به زیر اوفتد چون وزد باد سخت

مقیمی نبینی درین باغ کس

تماشا کند هر یکی یک نفس

در او هر دمی نوبری می‌رسد

یکی می‌رود دیگری می‌رسد

جهان کام و ناکام خواهی سپرد

به خود کامگی پی چه خواهی فشرد

درین چارسو هیچ هنگامه نیست

که کیسه بر مرد خودکامه نیست

به دام جهان هستی از وام او

بده وام او رستی از دام او

شبی نعلبندی و پالانگری

حق خویشتن خواستند از خری

خر از پای رنجیده و پشت ریش

بیفکندشان نعل و پالان به پیش

چو از وام‌داری خر آزاد گشت

بر آسود و از خویشتن شاد گشت

تو نیز ای به خاکی شده گردناگ

بده وام و بیرون چه از گرد و خاک

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:42 PM

 

بیا ساقی آن آب حیوان گوار

به دولت سرای سکندر سپار

که تا دولتش بوسه بر سر دهد

به میراث خوار سکندر دهد

گزارنده نامه خسروی

چنین داد نظم سخن را نوی

که از جمله تاجداران روم

جوان دولتی بود از آن مرز و بوم

شهی نامور نام او فیلقوس

پذیرای فرمان او روم و روس

به یونان زمین بود مأوای او

به مقدونیه خاص‌تر جای او

نو آیین‌ترین شاه آفاق بود

نوا زادهٔ عیص اسحق بود

چنان دادگر بود کز داد خویش

دم گرگ را بست بر پای میش

گلوی ستم را بدان سان فشرد

که دارا بدان داوری رشک برد

سبق جست بر وی به شمشیر و تاج

فرستاد کس تا فرستد خراج

شه روم را بود رایی درست

رضا جست و با او خصومت نجست

کسی را که دولت کند یاوری

که یارد که با او کند داوری

فرستاد چندان بدو گنج و مال

کزو دور شد مالش بد سگال

بدان خرج خشنود شد شاه روم

ز سوزنده آتش نگهداشت موم

چو فتح سکندر در آمد به کار

دگرگونه شد گردش روزگار

نه دولت نه دنیا به دارا گذاشت

سنان را سر از سنگ خارا گذاشت

در این داستان داوریها بسیست

مرا گوش بر گفتهٔ هر کسیست

چنین آمد از هوشیاران روم

که زاهد زنی بود از آن مرز و بوم

به آبستنی روز بیچاره گشت

ز شهر وز شوی خود آواره گشت

چو تنگ آمدش وقت بار افکنی

برو سخت شد درد آبستنی

به ویرانهٔ بار بنهاد و مرد

غم طفل می‌خورد و جان می‌سپرد

که گوئی که پرورد خواهد تو را

کدامین دده خورد خواهد تو را

وز این بی خبر بد که پروردگار

چگونه ورا پرورد وقت کار

چه گنجینه‌ها زیر بارش کشند

چه اقبالها در کنارش کشند

چو زن مرد و آن طفل بی کس بماند

کس بی کسانش به جائی رساند

که ملک جهان را ز فرهنگ ورای

شد از قاف تا قاف کشور گشای

ملک فیلقوس از تماشای دشت

شکار افکنان سوی آن زن گذشت

زنی دیده مرده بدان رهگذر

به بالین او طفلی آورده سر

ز بی شیری انگشت خود می‌مزید

به مادر بر انگشت خود می‌گزید

بفرمود تا چاکران تاختند

به کار زن مرده پرداختند

ز خاک ره آن طفل را برگرفت

فرو ماند از آن روز بازی شگفت

ببرد و بپرورد و بنواختش

پس از خود ولیعهد خود ساختش

دگرگونه دهقان آزر پرست

به دارا کند نسل او باز بست

ز تاریخها چون گرفتم قیاس

هم از نامه مرد ایزد شناس

در آن هر دو گفتار چستی نبود

گزافه سخن را درستی نبود

درست آن شد از گفتهٔ هر دیار

که از فیلقوس آمد آن شهریار

دگر گفتها چون عیاری نداشت

سخنگو بر آن اختیاری نداشت

چنین گوید آن پیر دیرینه سال

ز تاریخ شاهان پیشینه حال

که در بزم خاص ملک فیلقوس

بتی بود پاکیزه و نوعروس

به دیدن همایون به بالا بلند

به ابرو کمانکش به گیسو کمند

چو سروی که پیدا کند در چمن

ز گیسو بنفشه ز عارض سمن

جمالی چو در نیم‌روز آفتاب

کرشمه کنان نرگسی نیم خواب

سر زلف بیچان چو مشک سیاه

وزو مشگبو گشته مشکوی شاه

بر آن ماه‌رو شه چنان مهربان

که جز یاد او نامدش بر زبان

به مهرش شبی شاه در برگرفت

ز خرمای شه نخلین برگرفت

شد از ابر نیسان صدف باردار

پدیدار شد لؤلؤ شاهسوار

چو نه مه برآمد بر آبستنی

به جنبش درآمد رگ رستنی

به وقت ولادت بفرمود شاه

که دانا کند سوی اختر نگاه

ز راز نهفته نشانش دهد

وز آن جنبش آرام جانش دهد

شناسندگان برگرفتند ساز

ز دور فلک باز جستند راز

به سیر سپهر انجمن ساختند

ترازوی انجم برافراختند

اسد بود طالع خداوند زور

کزو دیدهٔ دشمنان گشت کور

شرف یافته آفتاب از حمل

گراینده از علم سوی عمل

عطارد به جوزا برون تاخته

مه و زهره در ثور جا ساخته

بر آراسته قوس را مشتری

زحل در ترازو به بازیگری

ششم خانه را کرده بهرام جای

چو خدمتگران گشته خدمت نمای

چنین طالعی کامد آن نور ازو

چه گویم زهی چشم بد دور ازو

چو زاد آن گرامی به فالی چنین

برافروخت باغ از نهالی چنین

در احکام هفت اختر آمد پدید

که دنیا بدو داد خواهد کلید

از آن فرخی مرد اخترشناس

خبر داد تا کرد خسرو سپاس

شه از مهر فرزند پیروز بخت

در گنج بگشاد و برشد به تخت

به شادی گرائید از اندوه رنج

به خواهندگان داد بسیار گنج

به پیروزی آن می مشگبوی

می و مشگ می‌ریخت بر طرف جوی

چو شد ناز پرورده آن شاخ سرو

خرامنده شد چون خرامان تذرو

شد از چنبر مهد میدان گرای

ز گهواره در مرکب آورد پای

کمان خواست از دایه و چوبه تیر

گهی کاغذش برهدف گه حریر

چو شد رسته‌تر کار شمشیر کرد

ز شیر افکنی جنگ با شیر کرد

وز آن پس نشاط سواری گرفت

پی شاهی و شهریاری گرفت

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:42 PM

 

بیا ساقی آن راحت‌انگیز روح

بده تا صبوحی کنم در صبوح

صبوحی که بر آب کوثر کنم

حلالست اگر تا به محشر کنم

جهان در بدو نیک پروردنست

بسی نیک و بدهاش در گردنست

شب و روز از این پرده نیلگون

بسی بازی چابک آرد برون

گر آید ز من بازیی دلپذیر

هم از بازی چرخ گردنده گیر

ز نیرنگ این پرده دیر سال

خیالی شدم چون نبازم خیال

برآنم که این پرده خالی کنم

درین پرده جادو خیالی کنم

خیالی برانگیزم از پیکری

که نارد چنان هیچ بازیگری

نخست آنچنان کردم آغاز او

که سوز آورد نغمه ساز او

چنان گفتم از هر چه دیدم شگفت

که دل راه باور شدش برگرفت

حسابی که بود از خرد دوردست

سخن را نکردم بر او پای بست

پراکنده از هر دری دانه‌ای

برآراستم چون صنم خانه‌ای

بنا به اساسی نهادم نخست

که دیوار ان خانه باشد درست

به تقدیم و تأخیر بر من مگیر

که نبود گزارنده را زان گزیر

در ارتنگ این نقش چینی پرند

قلم نیست برمانی نقشبند

چو می‌کردم این داستان را بسیچ

سخن راست رو بود و ره پیچ پیچ

اثرهای آن شاه آفاق گرد

ندیدم نگاریده در یک نورد

سخنها که چون گنج آگنده بود

به هر نسختی در پراکنده بود

ز هر نسخه برداشتم مایه‌ها

برو بستم از نظم پیرایه‌ها

زیادت ز تاریخهای نوی

یهودی و نصرانی و پهلوی

گزیدم ز هر نامه‌ای نغز او

ز هر پوست پرداختم مغز او

زبان در زبان گنج پرداختم

از آن جمله سر جمله‌ای ساختم

ز هر یک زبان هر که آگه بود

زبانش ز بیغاره کوته بود

در آن پرده کز راستی یافتم

سخن را سر زلف بر تافتم

وگر راست خواهی سخنهای راست

نشاید در آرایش نظم خواست

گر آرایش نظم از او کم کنم

به کم مایه بیتش فراهم کنم

همه کردهٔ شاه گیتی خرام

درین یک ورق کاغذ آرم تمام

سکندر که شاه جهان گرد بود

به کار سفر توشه پرورد بود

جهان را همه چارحد گشت و دید

که بی چار حد ملک نتوان خرید

به هر تختگاهی که بنهاد پی

نگهداشت آیین شاهان کی

به جز رسم زردشت آتش پرست

نداد آن دگر رسمها را ز دست

نخستین کس او شد که زیور نهاد

بروم اندرون سکه بر زر نهاد

به فرمان او زرگر چیره دست

طلی‌های زر بر سر نقره بست

خرد نامه‌ها را ز لفظ دری

به یونان زبان کرد کسوت گری

همان نوبت پاس در صبح و شام

ز نوبتگه او برآورد نام

به آیینه شد خلق را رهنمون

ز تاریکی آورد جوهر برون

ز دود از جهان شورش زنگ را

ز دارا ستد تاج و اورنگ را

ز سودای هندو ز صفرای روس

فروشست عالم چو بیت العروس

شد آیینهٔ چینیان رای او

سر تخت کیخسروی جای او

چو عمرش ورق راند بر بیست سال

به شاهنشهی بر دهل زد دوال

دویم ره که بر بیست افزود هفت

به پیغمبری رخت بر بست و رفت

از آن روز کوشد به پیغمبری

نبشتند تاریخ اسکندری

چو بر دین حق دانش‌آموز گشت

چو دولت بر آفاق پیروز گشت

بسی حجت انگیخت بر دین پاک

عمارت بسی کرد بر روی خاک

به هر گردشی گرد پرگار دهر

بنا کرد چندین گرانمایه شهر

ز هندوستان تا به اقصای روم

برانگیخت شهری به هر مرز و بوم

هم او داد زیور سمرقند را

سمرقند نی کان چنان چند را

بنا کرد شهری چو شهر هری

کز آنان کند شهر کردن کری

در و بند اول که در بند یافت

به شرط خرد زان خردمند یافت

ز بلغار بگذر که از کار اوست

به ناگاه اصلش بن غار اوست

همان سد یاجوج ازو شد بلند

که بست آنچنان کوه تا کوه بند

جز این نیز بسیار بنیاد کرد

کزین بیش نتوان از او یاد کرد

چو عزم آمد آن پیکر پاک را

که بخشش کند پیکر خاک را

صلیبی خطی در جهان برکشید

از آن پیش کاید صلیبی پدید

بدان چارگوشه خط اطلسی

برانگیخت اندازهٔ هندسی

یکی نوبتی چارحد بر فراخت

که بر نه فلک پنج نوبت نواخت

به قطب شمالی یکی میخ اوی

به عرض جنوبی دگر بیخ اوی

طنابی ازین سوی مشرق کشید

طنابی دگر زو به مغرب رسید

بدین طول و عرض اندرین کارگاه

که را بود دیگر چنان بارگاه

چو عزم جهان گشتن آغاز کرد

به رشته زدن رشتها ساز کرد

ز فرسنگ و از میل و از مرحله

به دستی زمین را نکردی یله

مساحت گران داشت اندازه گیر

بران شغل بگماشته صد دبیر

رسن بسته اندازه پیدا شده

مقادیر منزل هویدا شده

ز خشکی به هر جا که زد بارگاه

ز منزل به منزل بپیمود راه

وگر راه بر روی دریاش بود

طریق مساحت مهیاش بود

دو کشتی بهم باز پیوسته داشت

میان دو کشتی رسن بسته داشت

یکی را به لنگرگه خویش ماند

یکی را به قدر رسن پیش راند

دگر باره این بسته را پای داد

شتابنده را در سکون جای داد

گه آن را گه این را رسن تاختی

خطر بین کزین سان رسن باختی

بدین گونه مساح منزل شناس

ز ساحل به ساحل گرفتی قیاس

جهان را که از غم به راحت کشید

بدین هندسه در مساحت کشید

زمین را که چندست و ره تا کجاست

ترازوی تدبیر او کرد راست

همان ربع مسکون ازو شد پدید

بدان مسکن از ما که داند رسید

به هر مرز و هر بوم کو راند رخش

از آبادی آن بوم را داد بخش

همه چاره ای کرد در کوه و دشت

چو مرگ آمد از مرگ بیچاره گشت

ز تاریخ آن خسرو تاجدار

به کار آمد اینست که آمد به کار

جز این هر چه در خارش آرد قلم

سبک سنگیی باشد از بیش و کم

چو نظم گزارش بود راه گیر

غلط کرد ره بود ناگزیر

مرا کار با نغز گفتاریست

همه کار من خود غلط کاریست

بلی هر چه ناباورش یافتم

ز تمکین او روی بر تافتم

گزارش چنان کردمش در ضمیر

که خوانندگان را بود دلپذیر

بسی در شگفتی نمودن طواف

عنان سخن را کشد در گزاف

وگر بی‌شگفتی گزاری سخن

ندارد نوی نامه‌های کهن

سخن را به اندازه‌ای دار پاس

که باور توان کردنش در قیاس

سخن گر چو گوهر برآرد فروغ

چو ناباور افتد نماید دروغ

دروغی که ماننده باشد به راست

به از راستی کز درستی جداست

نظامی سبکباش یاران شدند

تو ماندی و غم غمگساران شدند

سکندر شه هفت کشور نماند

نماند کسی چون سکندر نماند

مخور می به تنها بر این طرف جوی

حریفان پیشینه را باز جوی

گر آیند حاضر میت نوش باد

وگر نی حسابت فراموش باد

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:42 PM

 

بیا ساقی از خنب دهقان پیر

میی در قدح ریز چون شهد و شیر

نه آن می‌که آمد به مذهب حرام

میی کاصل مذهب بدو شد تمام

بیا باغبان خرمی ساز کن

گل آمد در باغ را باز کن

نظامی به باغ آمد از شهر بند

بیارای بستان به چینی پرند

ز جعد بنفشه برانگیز تاب

سرنرگس مست برکش ز خواب

لب غنچه را کایدش بوی شیر

ز کام گل سرخ در دم عبیر

سهی سرو را یال برکش فراخ

به قمری خبر ده که سبزست شاخ

یکی مژده ده سوی بلبل به راز

که مهد گل آمد به میخانه باز

ز سیمای سبزه فروشوی گرد

که روشن به شستن شود لاجورد

دل لاله را کامد از خون به جوش

فرو مال و خونی به خاکی بپوش

سرنسترن را زموی سپید

سیاهی ده از سایه مشک بید

لب نارون را می‌آلود کن

به خیری زمین را زراندود کن

سمن را درودی ده از ارغوان

روان کن سوی گلبن آب روان

به نو رستگان چمن باز بین

مکش خط در آن خطه نازنین

به سرسبزی از عشق چون من کسان

سلامی به هر سبزه‌ای می‌رسان

هوا معتدل بوستان دلکش است

هوای دل دوستان زان خوشست

درختان شکفتند بر طرف باغ

برافروخته هر گلی چون چراغ

به مرغ زبان بسته آواز ده

که پرواز پارینه را ساز ده

سراینده کن ناله چنگ را

درآور به رقص این دل تنگ را

سر زلف معشوق را طوق ساز

درافکن بدین گردن آن طوق باز

ریاحین سیراب را دسته بند

برافشان به بالای سرو بلند

از آن سیمگون سکه نوبهار

درم ریز کن بر سر جویبار

به پیرامن برکه آبگیر

ز سوسن بیفکن بساط حریر

در آن بزمه خسروانی خرام

درافکن می خسروانی به جام

به من ده که می خوردن آموختم

خورم خاصه کز تشنگی سوختم

به یاد حریفان غربت گرای

کز ایشان نبینم یکی را به جای

چو دوران ما هم نماند بسی

خورد نیز بر یاد ما هر کسی

به فصلی چنین فرخ و سازمند

به بستان شدم زیر سرو بلند

ز بوی گل و سایهٔ سرو بن

به بلبل درآمد نشاط سخن

به گل چیدن آمد عروسی به باغ

فروزنده روئی چو روشن چراغ

سر زلف در عطف دان‌کشان

ز چهره گل از خنده شکر فشان

رخی چون گل و بر گل آورده خوی

به من داد جامی پر از شیر و می

که بر یاد شاه جهان نوش کن

جز این هر چه داری فراموش کن

نشستم همی با جهاندیدگان

زدم دلستان پسندیدگان

به چندین سخنهای زیبا و نغز

که پالودم از چشمه خون و مغز

هنوزم زبان از سخن سیر نیست

چو بازو بود باک شمشیر نیست

بسی گنجهای کهن ساختم

درو نکته‌های نو انداختم

سوی مخزن آوردم اول بسیچ

که سستی نکردم در آن کار هیچ

وزو چرب و شیرینی انگیختم

به شیرین و خسرو درآمیختم

وز آنجا سرا پرده بیرون زدم

در عشق لیلی و مجنون زدم

وزین قصه چون باز پرداختم

سوی هفت پیکر فرس تاختم

کنون بر بساط سخن پروری

زنم کوس اقبال اسکندری

سخن رانم از فرو فرهنگ او

برافرازم اکلیل و اورنگ او

پس از دورهائی که بگذشت پیش

کنم زندش از آب حیوان خویش

سکندر که راه معانی گرفت

پی چشمهٔ زندگانی گرفت

مگر دید کز راه فرخندگی

شود زنده از چشمهٔ زندگی

سوی چشمهٔ زندگی راه جست

کنون یافت آن چشمه کانگاه جست

چنین زد مثل شاه گویندگان

که یابندگانند جویندگان

نظامی چو می‌با سکندر خوری

نگهدار ادب تاز خود برخوری

چو همخوان خضری برین طرف جوی

به هفتاد و هفت آب لب را بشوی

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:42 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4511355
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث