به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

غفلت آهنگان که دل را ساز غوغا کرده‌اند

از نفس بر خانهٔ آیینه‌، در واکرده‌اند

از سر بی‌مغز این سوادپرستان امل

بیضه‌ها پنهان به زیر بال عنقا کرده‌اند

آنقدر ارزش ندارد نقد و جنس اعتبار

محرومان بیرون این بازار سودا کرده‌اند

درخور ترک علایق منصب آزادگی‌ست

هر چه بیرون رفته‌اند از خاک صحرا کرده‌اند

دعوی عشق و سلامت دستگاه خنده است

این هوسناکان به‌ کشتی سیر دریا کرده‌اند

کارگاه بی‌نیازی بستهٔ اسباب نیست

شیشه‌سازان از نفس ایجاد مینا کرده‌اند

هیچکس اینجا نمی‌باشد سراغ هیچکس

خانهٔ خورشید از خورشید پیدا کرده‌اند

برنمی‌آید هوس با شوکت اقبال درد

شد علمها سرنگون تا ناله برپا کرده‌اند

بی‌تأمل سر مکن حرف کتاب احتیاج

معنی اظهار مطلب سکته انشا کرده‌اند

هرچه دارد محفل تحقیق امروزست و بس

خاک بر فرق دو عالم دی و فردا کرده‌اند

بی‌تمیزی چند بر ایوان و قصر زرنگار

نازها دارند گویا در دلی جا کرده‌اند

کس مبیناد از نفاق اختلاط عقل و حس

داغ این ظلمی‌ که ما را از تو تنها کرده‌اند

جیبها زد چاک چرخ و صبح دامنها درید

تا تو زین‌ کسوت برون آیی جنونها کرده‌اند

اندگی بید‌ل به‌هوش آ، وهم و ظن درکار نیست

هرچه می‌بینی‌، نیاز عبرت ما کرده‌اند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:41 AM

 

روزگاری شد که از اهل وفا دل برده‌اند

رخت خود زین بحر گوهرها به ساحل برده اند

ماضی از مستقبل این انجمن پر می‌زند

آنچه پیش چشم می‌آرند از دل برده‌اند

رنگ حال هچکس بر هیچکس روشن نشد

شمع‌گل‌کردند یاران یا ز محفل برده‌اند

بر در ارباب دنیا حلقه می‌گرید چو چشم

از تغافل بس که آبروی سایل برده‌اند

با دو عالم جلوه یک تمثال پیدا نیستیم

صورت آیینهٔ ما از مقابل برده‌اند

شمع‌سان داریم از سر تا قدم یک عذر لنگ

رنگ هم از روی ما بسیارکاهل برده‌اند

از سر مو تا سر ناخن درین تسلیمگاه

هر چه آوردیم نذر تیغ قاتل برده‌اند

گرد ما مقصد تلاشان تا کجا گیرد قرار

نامه‌ها هرسو به بال سعی بسمل برده‌اند

سیر مینا بایدت‌ کردن پری بی‌پرده نیست

هرکجا بردند لیلی را به محمل برده‌اند

در سراغ عافیت بیهوده می‌سوزی نفس

زین بیابان رفتگان با خویش منزل برده‌ا‌ند

از فسون سحرکاریهای این مزرع مپرس

خلق خرمن می کند اوهام حاصل برده‌اند

این نهال باغ حسرت از چه حرمان آب داشت

دود پیش آمد به هرجا نام بیدل برده‌اند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:41 AM

 

هرجا صلای محرمی راز داده‌اند

آهسته‌تر ز بوی گل آواز داده‌اند

سرها به تیغ داد زبان لیک چاره نیست

بر شمع ما همین لب غماز داده‌اند

زان یک نوای‌ کن که جنون‌ کرده در ازل

چندین هزار نغمه به هر ساز داده‌اند

مژگان به کارخانهٔ حیرت گشوده‌ایم

در دست ما کلید در باز داده‌اند

مرغان این چمن همه چون شبنم سحر

گر بیضه داده‌اند به پرواز داده‌اند

از نقد و جنس عالم نیرنگ چون نفس

تا واشمرده‌اند همان باز داده‌اند

سازی‌ست زندگی‌که خموشی نوای اوست

پیش از شنیدنت به دل آواز داده‌اند

بر فرصتی‌که نیست مکش حسرت ای شرار

انجام کارها به یک آغاز داده‌اند

خواهی به شک نظر کن و خواهی یقین شناس

آیینهٔ خیال تو پرداز داده‌اند

ای شمع ناز کن تو به سامان عشرتت

رنگ بهار خرمن‌ گل باز داده‌اند

بیدل تو هم بناز دو روزی‌ که عمرهاست

اوهام داد آینهٔ ناز داده‌اند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:41 AM

 

از شکست رنگم آب روی شاهی داده‌اند

همچو موجم سر به سیر کج‌کلاهی داده‌اند

چشم باید واکنی ساغر به‌دست‌ غیر نیست

نشئهٔ تحقیق از مه تا به ماهی داده‌اند

فتنهٔ این خاکدانی‌، اندکی آشفته باش

درخور شورت قیامث دستگاهی داده‌اند

قطره‌ها تا بحر سامان جوش اسرار غناست

هرچه را شایسته‌ای خواهی نخواهی داده‌اند

بر حضیض طالع اهل سخن بایدگریست

خامه‌ها را یکقلم سر در سیاهی داده‌اند

از بهارم پرتو شمع سحر نتوان شناخت

اینقدر خاصیتم در رنگ کاهی داده‌اند

ناز بینایی درین محفل تغافل مشربی‌ست

کم‌ نگاهان را برات خوش‌ نگاهی داده‌اند

محو دیدارم رموز حیرتم پوشیده نیست

از نگاه رفته مژگانها گواهی داده‌اند

تا فنا چون ‌شمع‌ خواهم ‌سر به‌جیب‌ از‌ خویش رفت

آنقدر پایی که باید گشت راهی داده‌اند

تا نفس باقی‌ست بیدل پرفشان وهم باش

کوشش‌ بیحاصلت‌ چندان‌ که‌ خواهی داده‌اند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:41 AM

 

ذره تا خورشید امکان جمله حیرت زاده‌اند

جز به دیدار تو چشم هیچکس نگشاده اند

خلق آنسوی فلک پر می‌زند اما هنوز

چون نفس از خلوت دل پا برون ننهاده‌اند

یکدل اینجا فارغ از تشویش نتوان یافتن

این منازل یکسر از آشفتگیها جاده‌اند

چون حباب آزاداصعان هم دپن دریای وهم

در ته باری‌که بر دل نیست دوشی داده‌اند

جلوهٔ او عالمی را خودپرست وهم‌ کرد

حسن پرکار است و این آیینه‌ها پر ساده اند

شمع‌سان داغ وگداز و اشک و آه و سوختن

هم به پایت تا ز پا ننشسته‌ای استاده اند

این طربهایی که احرام امیدش بسته‌ای

چون طلسم رنگ گل یکسر شکست آماده‌اند

مطلب عشاق نافهمیده روشن می‌شود

در پر عنقاست مکتوبی که نفرستاده اند

راز مستان‌ کیست تا پوشد که این حق‌مشربال

خون منصوری دو بال جوش چندین باده اند

پرسش احوال ما وصف خرام ناز تست

عاجزان چون سایه هرجا پا نهی افتاده‌اند

بی‌سیاهی نیست بیدل صورت ایجاد خط

یک قلم معنی‌طرازان تیره‌بختی زاده‌اند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:41 AM

 

آن سبکروحان که تن در خاکساری داده‌اند

در سواد سرمهٔ خط چون نگاه افتاده‌اند

برخط عجز نفس عمری‌ست جولان می‌کنی

رهروان یک سر تپش آواره ی این جاده‌اند

رنگ حال سرو قمری بین‌ که در گلزار دهر

خاکساران زیر طوق و سرکشان آزاده‌اند

درخور ضبط نفس دل را ثبات آبروست

بحر با تمکین بود تا موجها استاده‌اند

ممسکان را در مدارا نرم‌ رو فهمیده‌ای

لیک در سختی چو پستان زن نازاده‌اند

نقش مردی آب شد از ننگ این زن‌طینتان

کز نتایج ریش می‌زایند از بس ماده‌اند

در دبستان ‌جهان از بسکه‌ درس غفلت‌ است

خلق چون لوح‌مزار از نقش‌ عبرت ساده‌اند

بی ‌طواف دل مدان ما را که از خود رفتگان

همچو حیرت بر در آیینه‌ ها افتاده‌اند

خاک هستی یک قلم بر باد پرواز فناست

غافلان محو بز افکندن سجاده اند

عشق در هرپرد آهنگی دگر می‌پرورد

جام و مینا جمله‌ گویا و خموش باده‌اند

همچو بیدل ذره‌ تا خورشید این حیرت‌سرا

چشم شوقی درسراغ جلوه‌ای سر داده‌اند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:41 AM

 

این حرصها که دامن صد فن شکسته‌اند

عرض کلاه داده و گردن شکسته‌اند

دارد شراب غفلت ابنای روزگار

بد مستیی‌ که ساغر مردن شکسته‌اند

بیتابی از غبار نفس کم نمی‌شود

مبنای دل به روی تپیدن شکسته‌اند

در زلف یار هیچ دل‌آزردگی نداشت

این دانه‌ها ز دوری خرمن شکسته‌اند

یارب شکست من به چه افسون شود درست

دارم دلی که پیشتر از من شکسته‌اند

در عالمی‌ که سنگ ‌شررخیز وحشت است

گرد مرا چو آب در آهن شکسته‌اند

هرگل ‌که دیدم آبلهٔ خون چکیده بود

یا رب چه خار در دل ‌گلشن شکسته‌اند

صد برق درکمین نفس موج می‌زند

مردم نظر به شعلهٔ ایمن شکسته‌اند

پرواز من چو موج‌ گهر در دل است و بس

بالی‌که داشتم به تپیدن شکسته‌اند

هر ذره‌ام به رنگ دگر می‌دهد نشان

جوش بهارم آینهٔ من شکسته‌اند

امروز نفی هم گل اقبال دوستی‌ست

یاران ز رنگ ما صف دشمن شکسته‌اند

ما عاجزان ز کوی تو دیگر کجا رویم

در پای رشته‌ها سر سوزن شکسته‌اند

سنگی ز ننگ عجز به مینای ما نخورد

ما را همان به درد شکستن شکسته‌اند

یک گل در این بهار اقامت سراغ نیست

بیدل ز رنگ خود همه دامن شکسته‌اند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:41 AM

 

شمعها زبن‌انجمن بی‌صرفه‌تازان رفته‌اند

هر طرف سر بر هوا سوی‌گریبان رفته‌اند

آشنایی با قماش بوی پیراهن‌کراست

کاروانها با نگاه پیر کنعان رفته اند

حسن یکتایی تو از وحشی‌نگاهان دم مزن

از سواد غیرت لیلی غزالان رفته‌اند

خاک صحرای محبت نر‌گسستان نقش پاست

مفت چشم ماکزین ده خو‌ش‌نگاهان رفته‌اند

پان رفتار نفس جز دست بر هم سوده نیست

رفته‌ها یکسر ازین وادی پشیمان رفته‌اند

صبح محشر کی دمد تا چشم عبرت واکنیم

خوابناکان در خم دیوار مژگان رفته‌اند

ابله شاید به داد هرزه‌ جولانی رسد

تاگهر این موجها افتان و خیزان رفته ا‌ند

کیست با پیکان دلدوز قضاگردد طرف

چون سخن تا رفته‌اند از لب پریشان رفته‌اند

بزم امکان یک سحر پروانهٔ فرصت نداشت

شمعها در داغ خوابیدند و یاران رفته‌اند

کس ازین حرمان‌سرا با ساز جمعیت نرفت

چون سخن تا رفته‌اند از لب پریشان رفته‌اند

حرص راگفتم به پری قطع کن تارامید

گفت دندانها پی آوردن نان رفته‌اند

خامهٔ مژگان تر بیدل نکرد ایجاد خلق

رنگها از کلک نقاش اشک ریزان رفته‌اند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:41 AM

 

دونان که در تلاش گهر دست شسته‌اند

چون سگ به‌ استخوان چقدر دست شسته‌اند

بر خوان وهم منتظران بساط حرص

نی خشک دیده‌اند و نه تر، دست شسته‌اند

جمعی به ذلتی‌که برند ازکباب دل

از خود چو شمع شام و سحر دست شسته‌اند

زین مایده حضور حلاوت نصیب‌ کیست

سیلی‌خوران به موج خطر دست شسته‌اند

هستی نفس‌گداختهٔ نام جرات است

بی‌زهره‌ها همه ز جگر دست شسته‌اند

در چشمهٔ خیال هم آبی نمانده است

از بسکه رفتگان ز اثر دست شسته‌اند

سیر چنارکن‌که مقیمان این بهار

از حاصل ثمر چقدر دست شسته‌اند

دربا تلاطم آیسنه‌، صحرا غبارخیز

از عافیت چه خشک و چه تر دست شسته‌اند

رفع کدورت دو جهان سودن کفی‌ست

آزادان به آب‌گهر دست شسته‌اند

هر سبزه ترزبان خروش اناالحناست

خوبان درین حدیقه مگر دست شسته‌اند

تا لب‌گشوده‌اند به حرف تبسمت

شیرین‌لبان ز شیر و شکر دست شسته‌اند

بیدل کراست آگهی از خود که چون حباب

در تشت واژگونه ز سر دست شسته‌اند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:41 AM

 

جمعی‌که پر به فکر هنر درشکسته‌اند

آیینه‌ها به زبنت جوهر شکسته‌اند

جرات‌ستای همت ارباب فقر باش

کز گرد آرزو صف محشر شکسته ‌اند

با شوکت جنون هوس تخت جم‌ کراست

دیوانگان در آبله افسر شکسته‌اند

بیماری مواد طمع را علاج نیست

صفرای حرص در جگر زر شکسته‌اند

در محفلی‌ که سازش آفت سلامت است

آسایش‌ از دلی‌که مکرر شکسته‌اند

کم فرصتی‌کفیل شکست خمارنیست

تا شیشه سرنگون شده ساغر شکسته‌ اند

تغییر وضع ما اثر ایجاد وحشتی‌ست

دامان گل به رنگ برابر شکسته‌اند

از گردنم سرشته چه خیزد به غیر عجز

ماییم و پهلویی ‌که به بستر شکسته‌اند

اندیشهٔ غبار دل ما که می‌کند

خ‌ربان هزار آینه دز بر شکسته‌اند

محمل‌کشان برق نفس را سراغ نیست

گرد سحر به عالم دیگر شکسته‌اند

گردون غبار دیده ی همت نمی‌شود

عشاق دامن مژه برتر شکسته‌اند

پرواز کس‌ به دامن نازت نمی‌رسد

گلهای این چمن چقدر پر شکسته‌اند

بیلد‌ل همین نه ما و تو نومید مطلبیم

زین بحر قطره‌ها همه‌گوهر شکسته‌اند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:41 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4515302
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث