به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

نقش دوِیی بر آینه‌ من نبسته‌اند

رنگ دل است اینکه به روبم شکسته‌اند

آرام عاشقان رم پرواز دیگر است

چون شعله رفته‌اند ز خود تا نشسته‌اند

غافل مشو زحال خموشان ‌که از حیا

صد رنگ ناله در نگه عجز بسته‌اند

هوشی‌که رنگ و بوی پرافشان این چمن

آواز دلخراش جگرهای خسته‌اند

بیگانگی‌ ز وضع نفس بال می‌زند

این رشته را ز نغمهٔ الفت گسسته‌اند

ابنای روزگار برای گلوی هم

خنجر شدن اگر نتوانند دسته‌اند

جمعی‌ که دم زعالم توحید می‌زنند

پیوسته‌اند با حق و از خود نرسته‌اند

آفاق نیست مرکز آرام هیچکس

زبن خانهٔ کمان همه یک تیر جسته‌اند

غافل ز پاس آب رخ عجز ما مباش

ما را به یاد طرف کلاهی شکسته‌اند

بیدل نجسته است گهر از طلسم آب

نقدی‌ست دل که در گره اشک بسته‌اند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:41 AM

 

عمری‌ست رخت حسرتم از سینه بسته‌اند

راه نفس به خلوت آیینه بسته‌اند

وارستگی ز اطلس و دیبا چه ممکن است

این شعله را به خرقهٔ پشمینه بسته‌اند

وحدتسرای دل نشود جلوه‌گا‌ه غیر

عکس است تهمتی‌ که بر آیینه بسته‌اند

از نقد دل تهی‌ست بساط جهان که خلق

بر رشتهٔ نفس‌ گره ‌کینه بسته‌اند

گو پاسبان به خواب طرب زن ‌که خسروان

دلها چو قفل بر در گنجینه بسته‌اند

مضمونی از خیال تأمل رمیده‌ایم

تقویم حال ما همه پارینه بسته‌اند

غافل نی‌ام ز صورت واماندگان خاک

در پای من ز آبله آیینه بسته‌اند

چون شمع ‌کشته عجزپرستان خدمتت

دستی‌ست نقش داغ که بر سینه بسته‌اند

بیگانه است شعله ز پیوند عافیت

از سوختن به خرقهٔ ما پینه بسته‌اند

بیدل به سعد و نحس جهان نیست‌ کار ما

طفلان دلی به شنبه و آدینه بسته‌اند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:41 AM

 

صفا فریب فقیهان نفس گداخته‌اند

که هر طرف چو تیمم وضوی ساخته‌اند

درین بساط به جز رنگ رفته چیزی نیست

کسی چسان برد آن بازییی که باخته‌اند

ز وضع بی‌بری سرو و بید عبرت‌گیر

که گردنند و عجب مختلف فراخته‌اند

مآل رونق گل تا به داغ پنهان نیست

درین چمن همه طاووس‌های فاخته‌اند

ز عرض شوکت دونان مگو که موری چند

ز بال بر سر خود تیغ فتنه آخته‌اند

مده ز سعی فضولی غبار امن به باد

به هیچ ساختگان قدر خود شناخته‌اند

ز استقامت یاران عرصه هیچ مپرس

چو شمع جمله علمهای رنگ باخته‌اند

به گرد قافلهٔ رفتگان رسیدن نیست

نفس مسوز که بسیار پیش تاخته‌اند

مباش غافل از انداز شعر بیدل ما

شنیدنی‌ست نوایی که کم نواخته‌اند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:41 AM

 

چون برگ گل ز بس پر و بالم شکسته‌اند

مکتوب وحشتم به پر رنگ بسته‌اند

پروانه مشربان به یک انداز سوختن

از صد هزار زحمت پر‌واز رسته‌اند

فرصت‌کفیل وحشت‌ کس نیست زپن چمن

گلها بس است دامن رنگی شکسته‌اند

تمثال من در آینه پیدا نمی‌شود

در پرده خیال توام نقش بسته‌اند

افسردگی به سوختگانت چه می‌کند

اینجا سپندها همه با ناله جسته‌اند

عالم تمام خون شد و از چشم ما چکید

خوبان هنوز منکر دلهای خسته‌اند

آن بیخودان که ضبط نفس کرده‌اند ساز

آسوده‌تر ز آواز تارگسسته‌اند

آزادگان به‌ گوشهٔ دامن فشاندنی

چون دشت در غبار دو عالم نشسته‌اند

سر برمکش ز جیب‌که‌گلهای این چمن

از شوق غنچگی همه محتاج دسته‌اند

ما راهمان به خاک ره عجز واگذار

واماندگان در آبله دامن شکسته‌اند

بیدل ز تنگنای جهانت ملال نیست

پرواز ناله را به قفس ره نبسته‌اند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:41 AM

 

پی تحقیق کسانی که گرو تاخته‌اند

همه چون صبح به خمیازه نفس باخته‌اند

عاجزی‌کسب‌کمال است‌که یکسر چو هلال

تیغ‌بازان تعین سپر نداخته‌اند

حسن خورشید ازل در نظراما چه علاج

سایه‌ها آینه از زنگ نپرداخته‌اند

علمی کوکه هوس گردن ناز افرازد

بسملی چند به حیرت مژه افراخته‌اند

راحت و وضع تکلف چه خیال است اینجا

مفت جمعی ‌که به بی‌ساختگی ساخته‌اند

کم نشد شور طلب ازکف خاکستر ما

وصل‌جوبان فنا، هم‌قفس فاخته‌اند

از اسیران وفا جرات پرواز مخواه

پر ما جمله برون قفس انداخته‌اند

آستینها همه دست است به قدرتگه لاف

خودسران تیغ نیامی به هوا آخته‌اند

قدردانی چه خیال است در ابنای زمان

بیدل اینها همه از عالم نشناخته‌اند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:41 AM

 

در بساطی که دم تیغ ادب آخته‌اند

بی‌نیازان سر و گردن به خم افراخته‌اند

نه فلک را به خود افتاده‌سر وکار جدال

عرصه خالی و ز حیرت سپر انداخته‌اند

در مقامی‌که دل و دیده و دیدار یکیست

همه داغند که آیینه نپرداخته‌اند

چه بهار و چه خزان در چمنستان حضور

عرض هر رنگ که دادند همان باخته‌اند

همچو عنقاکه به جز نام ندارد اثری

همه آوازه ی پرواز ز پر ساخته‌اند

بلبلان‌چمن قرب به‌آهنگ‌یقین

می‌سرایند و همان هم سبق فاخته‌اند

از ازل تا به ابد آنچه تماشا کردیم

خود نمایان خیال آینه پرداخته‌ اند

گر به‌ منزل نرسیده ست‌ کسی نیست عجب

کان سوی خویش ندارند ره‌ و تاخته‌اند

چاره ی خودسری خلق چه امکان دارد

شش‌جهت انجمن عیش به غم ساخته‌اند

خودشناسی عرض جوهر یکتایی نیست

بیدل اینها همه خویشند که نشناخته‌اند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:41 AM

 

نه غنچه سر به گریبان‌ کشیده می‌ماند

ز سایه سرو هم اینجا خمیده می‌ماند

زمین و زلزله‌،‌گردون و صد جنون گردش

در این دو ورطه کسی آرمیده می‌ماند

ز بلبل و گل این باغ تا دهند سراغ

پر شکسته و رنگ پریده می‌ماند

ز یأس‌، شیشهٔ رشکی مگر زنیم به سنگ

وگرنه صبح طرب نادمیده می‌ماند

خیال نشتر مژگان کیست در گلشن

که شاخ‌گل به رک خون‌کشیده می‌ماند

به دور زلف تو گیسوی مهوشان یکسر

به نارسایی تاک بریده می‌ماند

چو گل به ذوق هوس هرزه‌خند نتوان بود

شکفتگی به دهان دریده می‌ماند

خیال کینه به دل گر همه سر مویی‌ست

به صد قیامت خار خلیده می‌ماند

طراوت من و مایی که مایه‌اش نفس است

به خونی از رگ بسمل چکیده می‌ماند

گداخت حیرتم از نارسایی اشکی

که آب می‌شود و محو دیده می‌ماند

ز بسکه رشتهٔ ساز نفس‌ گسیخته است

نشاط دل به نوای رمیده می‌ماند

غنیمت است دمی چند مشق ناله کنیم

قفس به صفحهٔ مسطر کشیده می‌ماند

به هرچه وانگری سربه دامن خاک است

جهان به اشک ز مژگان چکیده می‌ماند

حیا نخواست خیالش به دل نقاب درد

که داغ حسرت بیدل به دیده می‌ماند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:41 AM

 

زان نشئه‌ که قلقل به لب شیشه دواند

صد رنگ صریر قلمم ریشه دواند

چون شمع اگر سوخت سر و برگ نگاهم

خاکستر من شعله در اندیشه دواند

از عشق و هوس چاره ندارم چه توان‌ کرد

سعی نفس است این‌که به هرپیشه دواند

خار و خس اوهام ‌گرفته‌ست جهان را

کو برق ‌که یک ریشه درین بیشه دواند

در ساز وفا ناخن تدبیر دگر نیست

فرهاد همان بر سر خود تیشه دواند

آنجا که خیالت چمن‌آرای حضور است

مژگان به صد انداز نگه ریشه دواند

در بزم تو شمعی به‌ گداز آمده وقت است

رنگی به رخم غیرت هم پیشه دواند

محو است به خاموشی مستان نگاهت

شوری ‌که نفس در نفس شیشه دواند

بیدل‌ گهر نظم‌ کسی راست‌ که امروز

در بحر غزل زورق اندیشه دواند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:41 AM

 

گر نالهٔ من پرتو اندیشه دواند

توفان قیامت به فلک ریشه دواند

شوق تو به سامان خراش دل عشاق

ناخن چه خیال است مگر تیشه دواند

دور از مژه اشک است و همان بی‌سر و پایی

غربت همه‌ کس را به چنین بیشه دواند

شوری‌ست در این بزم‌ کز افسون شکستن

چندان که پری بال کشد شیشه دواند

صد کوچه خیال‌ست غبار نفس اینجا

تا سیر گریبان به چه اندیشه دواند

مجنون تو راگر همه تن‌بند خموشی‌ست

چون نی هوس ناله به صد بیشه دواند

وقت است‌که چون غنچه به افسون خموشی

در نالهٔ بلبل نفسم ریشه دواند

سعی امل از قد دوتا چاره ندارد

بیدل به ره‌کوهکنی تیشه دواند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:41 AM

 

بهار عمر به صبح دمیده می‌ماند

نفس به وحشت صید رمیده می‌ماند

نسیم عیش اگر می‌وزد درین گلشن

به صیت شهپر مرغ پریده می‌ماند

به هرچه دید گشودیم موج خون‌گل‌ کرد

نگاه ما به رگ نیش دیده می‌ماند

بیاکه بی‌تو به چشم ترم هجوم نگاه

به موج صفحهٔ مسطر کشیده می‌ماند

ز عجز اگر سر طومار شکوه بگشایم

نفس به سینه چو خط بر جریده می‌ماند

کجا رویم ‌که دامان سعی بسمل ما

ز ضعف در ته خون چکیده می‌ماند

چه‌ گل‌ کنیم به دامن ز پای خواب‌آلود

بهار آبله هم نادمیده می‌ماند

به نارسایی پرواز رفته‌ام از خوبش

پر شکسته به رنگ پریده می‌ماند

قدح به دست خمستان شوق ‌کیست بهار

که ‌گل به چهره ساغر کشیده می‌ماند

به حسرت دم تیغت جراحت دل ما

به عاشقان گریبان دریده می‌ماند

به طبع موج ‌گهر اضطراب نتوان بافت

سرشک ما به دل آرمیده می‌ماند

ز نسخهٔ‌ دو جهان درس ما فراموشی‌ست

به‌گوش ما سخنی ناشنیده می‌ماند

مرا به بزم ادب‌کلفتی‌که هست این است

که شوق بسمل و دل ناتپیده می‌ماند

خوش است تازه ‌کنی طبع دوستان بیدل

که فطرتت به شراب رسیده می‌ماند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:41 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4516339
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث