به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

ای شمع تک وتاز نفس ‌گرد سفر شد

اکنون به چه امید توان سوخت سحر شد

در نسخهٔ بیحاصل هستی چه توان خواند

زان خط‌که غبار ‌نفسش زبر و زبر شد

مردم همه در شکوهء بیکاری خویشند

سرخاری این طایفه هنگامهٔ‌ گر شد

در خامهٔ تقدیر نگونی عرقی داشت

کاخر خط پیشانی ما اینهمه تر شد

تمثال به آن جلوه نمودیم مقابل

ای بیخردان آینه‌داری چه هنر شد

افسانهٔ خاموشی من‌کیست‌که نشنید

گم شد جرس از قافله چندانکه خبرشد

یاران نرسیدند به داد سخن من

نظمم ‌چه فسون‌ خواند که‌ گوش‌ همه ‌کر شد

چون سبحه درین سلسله بیگانگیی نیست

سرها همه پا بود که پاها همه سر شد

گستاخی‌ام از محفل آداب بر آورد

گردیدن من‌گرد سرش حلقهٔ در شد

فریاد که از دل به حضوری نرسیدم

شب بودکه در خانهٔ آیینه سحر شد

در قسلزم تقدیرکه تسلیم کنار است

کشتی و کدو، صورت امواج خطر شد

چون ما نو آن‌کس‌ که به تسلیم جبین سود

هرچند که تیغش به سر افتاد سپر شد

تا یک مژه خوابم برد ازخویش چو اخگر

خاکستر دل جوش زد و بالش پر شد

فکر چمن‌آرایی فردوس که دارد

سر در قدمت محو گریبان دگر شد

بیدل نشوی غافل از اقبال گریبان

هر قطره ‌که در فکر خود افتاد گهر شد

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:11 AM

 

بازم از شرم سجود امشب عرق بیتاب شد

لآستان او به یاد آمد جبیبم آب شد

تا قیامت بر‌نمی‌آیم ز شرم ناکسی

داشتم گرد سرش گردیدنی گرداب شد

عجز بردیم و قبول بار رحمت بافتیم

آنچه اینجا کاسد ما بود آنجا باب شد

حرص پهلوها تهی‌کرد ازحضور بوریا

در خیال‌خوب مخمل عالمی بیخواب شد

آنقدرها نیست این پست و بلند اعتبار

صنع‌ تصحیفی است‌ گر بواب ما نواب شد

تا قوا سستی ندارد این تعلقها بجاست

با گسستن بست‌ پیمان رشته چون بیتاب شد

گر گذشتن شد بقین بگذر ز تدبیر جسد

فکرکشتی چیست هرگاه آبها پایاب شد

دانه مهری بود بر طومار وهم شاخ و برک

دل ز جمعیت‌گذشت و عالم اسباب شد

زندگی‌ گر عبرت‌ آهنگ همین ‌شور و شر است

چون نفس نتوان به ساز ما و من مضراب شد

خاک گردیدبم اما رمز دل نشکافتیم

در پی این دانه چندین آسیا بی‌آب شد

جستجوی رفتگان سر بر هوا کردیم حیف

پیش ما بود آنچه ما را در نظر ناباب شد

قامتت خم‌گشت بیدل ناگزیر سجده باش

ناتوانی هر کجا بی‌پرده شد محراب شد

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:11 AM

 

صیاد بی‌نشانی پرواز رنگ ما شد

آن پر که داشت عنقا صرف خدنگ ما شد

روزی که اعتبارات سنجید نقد ذرات

رنگ پریده هرجا گل کرد سنگ ما شد

کم پایی طلب ماند ناقص خرام تحقیق

راه جهاد مسدود از کفش تنگ ما شد

در فکر دل فتادیم‌، راحت ز دست دادیم

صافی کدورت انگیخت آیینه زنگ ما شد

حیران ناتوانی ماندیم و عمر بگذشت

رنگ شکستهٔ ما قید فرنگ ما شد

در وادی املها کوشش نداشت تقصیر

کمفرصتی قدم زد تا عذر لنگ ما شد

رنگ بهار هستی تکلیف صد جنون داشت

هر سبزه‌ای که گل کرد زین باغ بنگ ما شد

اندوه بیدماغی درهم شکست ما را

مینا تهی شد از می چندانکه سنگ ما شد

دل برده بود ما را آن سوی نیستی‌ها

افسانهٔ قیامت چندی درنگ ما شد

گر فهم راز کردیم یا چشم باز کردیم

بر هر چه ناز کردیم سامان ننگ ما شد

چون شمع سیر این بزم با ما نساخت بیدل

مژگان گشودن آخر کام نهنگ ما شد

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:11 AM

 

جگری آبله زد تخم غمی پیدا شد

دلی آشفت غبار المی پیدا شد

صفحهٔ‌سادهٔ هستی خط‌ نیرنگ نداشت

خیرگی کرد نظرها رقمی پیدا شد

نغمهٔ پردهٔ دل مختلف آهنگ نبود

ناله دزدید نفس زیر و بمی پیدا شد

باز آهم پی تاراج تسلی برخاست

صف بیتابی دل را علمی پیدا شد

بسکه دارم عرق از خجلت پرواز چو ابر

گر غبارم به هوا رفت نمی پیدا شد

عدمم داد ز جولانگه دلدار سراغ

خاک ره‌گشتم و نقش قدمی پیدا شد

رشک آن برهنم سوخت که در فکر وصال

گم‌شد ازخویش و ز جیب صنمی پیدا شد

فرصت عیش جهان حیرت چشم آهوست

مژه برهم زدنی‌کرد رمی پیدا شد

قد پیری ثمر عاقبت‌اندیشی ماست

زندگی زیر قدم دید خمی پیدا شد

بسکه درگلشن ما رنگ هوا سوخته است

بی‌نفس بود اگر صبحدمی پیدا شد

هستی صرف همان غفلت آگاهی بود

خبر از خویش‌ گرفتم عدمی پیدا شد

خواب پا برد زما زحمت جولان بیدل

مشق بیکاری ما را قلمی پیدا شد

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:11 AM

 

دل خاک سر کوی وفا شد چه بجا شد

سر در ره تیغ تو فدا شد چه بجا شد

اشکم‌ که دلی داشت‌ گره بر سر مژگان

درکوی تو از دیده جدا شد چه بجا شد

ما را به بساطی‌که توچون فتنه نشستی

برخاستن ازخویش عصا شد چه بجا شد

چون سایه به خاک قدمت جبههٔ ما را

یک سجده ‌به صد شکر ادا شد چه بجا شد

این دیده‌ که حسرتکده شوق تماشاست

ای خوش‌ نگهان جای شما شد چه بجا شد

از حسرت دیدار تو اشک هوس‌ آلود

امشب نگه چشم حیا شد چه بجا شد

چشمت به غلط سوی دل انداخت نگاهی‌

تیری‌که ازان شست خطا شد چه بجا شد

بر صفحهٔ روی تو زکلک ید تقدیر

خط سیه انگشت‌نما شد چه بجا شد

در بزم تو آخر نگه شعله عنانم

چون شمع زاشک آبله پا شد چه بجاشد

لخت جگری بر سر هر اشک فشاندیم

حق نمک گریه ادا شد چه بجا شد

گردی‌که به امید تو دادیم به بادش

آرایش صد دست دعا شد چه بجا شد

چون سایه سر راه دو رنگی نگرفتیم

روز سیه ما شب‌ ما شد چه بجا شد

زین یکدو نفس عمر میان من و دلدار

گیرم ‌که اداهای بجا شد چه بجا شد

بیدل هوس نشئهٔ آوارگیی داشت

چون اشگ‌کنون بی‌سر وپا شد چه بجا شد

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:11 AM

 

دلدار مقیم دل ما شد چه بجا شد

جایش به همین آینه واشد چه بجا شد

اسرار دهانش به جنون زد ز تبسم

آن ‌پیرهن وهم‌قبا شد چه بجا شد

گرد نفسی چند که در سینه شکستیم

تعمیر دل یأس بنا شد چه بجا شد

آن ناله‌ که صد صور قیامت به نفس داشت

پیش نگهت سرمه‌نوا شد چه بجا شد

چون سرو علم ‌کرد مرا بی‌بری من

دست تهی انگشت‌نما شد چه بجا شد

احسان و کرم گرچه ندارد غم تمییز

آن لطف‌که در کار گدا شد چه بجا شد

دل قطره ی اشکی شد و غلتید به پایت

این خون شده همچشم حنا شد چه بجا شد

از کسب صفا شد به دلم‌ کشف معانی

آیینه‌ام اندیشه‌نما شد چه بجا شد

زلفش‌ که به خورشید فشاندی سر دامان

ازسرکشی خویش دوتا شد چه بجا شد

با روی توگل لاف طراوت زد ازآنرو

پامال ره باد صبا شد چه بجا شد

در ساده‌دلی عرض تمنای تو دادیم

بی‌مطلبی اندبشه ‌نما شد چه بجا شد

عمری به هوا شبنم ما هرزه‌دوی‌کرد

آخر ز حیا آبله‌پا شد چه بجا شد

آن چشم‌ که بستیم ز نظاره ی امکان

امروز به دیدار تو واشد چه بجا شد

دل می‌تپد امروز به امید وصالت

در خانهٔ ایینه هوا شد چه بجا شد

در گرد سحر جوهر پرواز هوا بود

بیدل‌ نفس آیینهٔ ما شد چه بجا شد

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:11 AM

 

بی زنگ درین محفل آیینه نمی‌باشد

آن دل‌که تهی باشد ازکینه نمی‌باشد

هر جلوه که در پیش است گردش به قفا دریاب

فردایی این عالم بی‌دینه نمی‌باشد

مجنون به‌که دل بندد، حسرت به چه پیوندد

در کسوت‌ عریانی این پینه نمی‌باشد

حیف‌ است‌ کشد فرصت دردسر مخموری

در هفتهٔ میخواران آدینه نمی‌باشد

یک ریش به صد کوثر ارزان نکنی زاهد

در چارسوی جنت پشمینه نمی‌باشد

یاران مژه بردارید مفت است فلک‌تازی

این منظر حیرت را یک زینه نمی‌باشد

درکارگه تجدید یکدست چمن‌سازیست

تقویم بهار اینجا پارینه نمی‌باشد

هر گوهر ازین دریا دارد صدف دیگر

دل درکف دلدار است در سینه نمی‌باشد

گر اهل سخن بیدل سامان‌ غنا خواهند

چون نسخهٔ اشعارت ‌گنجینه نمی‌باشد

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:11 AM

 

دماغ وحشت‌آهنگان خیال‌آور نمی‌باشد

سر ما طایران رنگ زبر پر نمی‌باشد

خیال ثابت و سیار تا کی خواند افسونت

سلامت نقشبند طاق این منظر نمی‌باشد

خیالش در دل است اما چه حاصل غیر نومیدی

پری در شیشه جز در عالم دیگر نمی‌باشد

به سامان جهان پوچ تسکین چیده‌ایم اما

به این صندل ‌که ما داریم دردسر نمی‌باشد

حواس آواره افتاده است از خلوتسرای دل

وگرنه حلقهٔ صحبت برون در نمی‌باشد

بلد از عجز طاقت‌گیر و هر راهی‌ که خواهی رو

خط پیشانی تسلیم بی‌مسطر نمی‌باشد

زترک مطلب نایاب صید بی‌نیازی ‌کن

دل جمعی ‌که می‌خواهی درین ‌کشور نمی‌باشد

کدورت‌گر همه باد است بر دل بار می‌چیند

نفس در خانهٔ آیینه بی‌لنگر نمی‌باشد

سواد هر دو عالم شسته ‌است اشکی ‌که من دارم

رواج سرمه در اقلیم چشم تر نمی‌باشد

مروت‌سخت‌مخمور است در خمخانهٔ مطلب

جبین هیچکس اینجا عرق ساغر نمی‌باشد

جنون فطرتی در رقص دارد نبض امکان را

همه گر پا به‌ گردش آوری بی‌سر نمی‌باشد

تأمل بی‌کمالی نیست در ساز نفس بیدل

اگر شد رشته‌ات لاغر گره لاغر نمی‌باشد

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:11 AM

 

بنای رنگ فطرت بر مزاج دون نمی‌باشا

زمین خانهٔ خورشید جز گردون نمی‌باشد

شکست‌ کار دنیا نیست تشویش دماغ من

خیال موی چینی در سر مجنون نمی‌باشد

کمند همتم گیرایی دارد که چون گردون

سر من نیز از فتراک من بیرون نمی‌باشد

به دامان قیامت پاک نتوان ‌کرد مژگانم

نم‌ چشمی که من‌ دارم به‌ صد جیحون نمی‌باشد

که دارد طاقت سنگ ترازوی عدم بود

کمم چندانکه از من هیچکس افزون نمی‌باشد

دم تقریر اگر گاهی نفس دزدم مکن عیبم

به طور اهل معنی سکته ناموزون نمی‌باشد

سواد راست‌بینی کردنست ای بیخبر روشن

خط ترسا هم اینجا آنقدر واژون نمی‌باشد

به سامان لباس از سعی رسوایی تبرا کن

عبارت جز گریبان‌چاکی مضمون نمی‌باشد

حذر کن از شکفتن تا نبازی رنگ جمعیت

جراحتها جز آغوش وداع خون نمی‌باشد

درین عبرت فضا تا کی بساط‌ کر و فرچیدن

زمانی بیش گرد سیل در هامون نمی‌باشد

زر و مال‌آنقدر خوشترکه‌خاکش‌کم خوردبیدل

تلاش‌گنج جز سرمنزل قارون نمی‌باشد

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:11 AM

 

پیر خمیازه‌کش وضع جوان می‌باشد

حسرت تیر در آغوش ‌کمان می‌باشد

نوبهار چمن عمر همین خاموشی‌ست

گفتگو صرصر تمهید خزان می‌باشد

غفلت از منتظر وصل خیالی است محال

چشم اگر بسته شود دل نگران می‌باشد

رهبر عالم بالاست خیال قد یار

خضر این بادیه چون سرو جوان می‌باشد

قطع زنجیر ز مجنون تو نتوان‌ کردن

موج جزو بدن آب روان می‌باشد

چه خیالی‌ست نوایی ز تمنا نکشیم

که نفس رشتهٔ قانون فغان می‌باشد

سخت دور است ازین دامگه آزادی ما

مژه از بیخبری بال‌فشان می‌باشد

خاطر نازک ما ایمن از آفات نشد

سنگ درکارگه شیشه‌گران می‌باشد

سر تسلیم سبک‌مایه به بی‌قدریهاست

جنس ما را به ‌کف دست دکان می‌باشد

بلبل طفل مزاجم به‌کجا دل بندم

گل این باغ ز رنگین‌قفسان می‌باشد

کج‌ ادایانه به ارباب مطالب سرکن

راستی بر دل ین قوم سنان می‌باشد

چشم تا واکنی از خویش برون تاخته‌ایم

صورت آیینهٔ دامن به میان می‌باشد

صاف‌مشرب دو زبانی نپسندد بیدل

هرچه در دل‌، به لب آب همان می‌باشد

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 11:11 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4517822
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث