به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

اگر خضر خطت از چشمهٔ حیوان نشان دارد

عقیق لب چرا چون تشنگان زیر زبان دارد

نمی‌دانم شهادتگاه شوق کیست این وادی

که رفتنهای خون بسمل اینجا کاروان دارد

به‌ این‌ یک غنجه دل‌ کز فکر وصلت کرده‌ام خونش

نفس در هر تپش صبح بهاری پرفشان دارد

تحیر برکه بندم با تماشای‌که پیوندم

خیال حلقهٔ زلفت هزار آیینه‌دان دارد

در این‌ گلشن ‌شکست‌ رنگ‌ و بو سطری‌ست ‌از حالم

پیام بینوایان نامهٔ برگ خزان دارد

ز تعجیل بهاران بیش ازین نتوان شدن غافل

شکفتنهای‌گل چندین جرس عرض فغان دارد

به‌استعداد جان سختی‌ست‌جست ‌و جوی این‌دریا

ز گوهر پیکر هر قطره بوی استخوان دارد

کسی را دعوی آزادگی چون سرو می‌زیبد

که با هر چار فصل از بی‌نیازی یک زبان دارد

شکست ‌رنگ ‌هم صبحی‌ ست ‌از گلزار خرسندی

گل اینجا در خزان سیر بهار زعفران دارد

به حیرت بال مژگان نیست بی انداز پروازی

درین دریا عنان لنگر ما بادبان دارد

اگر خاکسترم پروازم و گر شعله جولانم

هوای او ز من صد رنگ تغییر عنان دارد

تماشای بهاری کرده‌ام بیدل که از یادش

نگه در دیده‌ها انگشت حیرت در دهان دارد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:19 PM

 

به پستی وانماند هر که از دردی نشان دارد

سحر از چاکهای دل به گردون نردبان دارد

به دوش الرحیلی بار حسرت می‌کشد عالم

جرس عمری‌ست چون گل محمل این ‌کاروان دارد

بجز وحشت نمی‌بالد ز اجزای جهان‌گردی

چمن از برگ برگ خویش دامن بر میان دارد

به ذوق عافیت خون خورردنت‌ کار است معذوری

در اینجا گر همه مغز است درد استخوان دارد

مکن با چشم تر سودا اگر محو تماشایی

بهار حیرت آیینه در شبنم خزان دارد

سخن باشد دلیل زندگی روشن‌خیالان را

غم مردن ندارد شعلهٔ ما تا زبان دارد

در آغوش نشاط دهر خوابیده‌ست کلفتها

شکستن در طلسم شوخی رنگ آشیان دارد

به صدگلزار رعنایی به چندین رنگ پیدایی

همان ناموس یکتایی مرا از من نهان دارد

غبارم پر نمی‌زد گر نمی سر می زد از اشکم

عنان وحشت من عجز این وا‌ماندگان دارد

نشاط حسن می‌بالد ز درد عاشقان بیدل

گلستان خنده دربار است تا بلبل فغان دارد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:19 PM

 

سحر آه و گلستان نکهت و بلبل فغان دارد

جهانی سوی بیرنگی ز حسرت کاروان دارد

تأمل‌ گر کنی هر کس به‌ رنگی رفته‌ است از خود

تپشهایی ‌که دارد بحر، گوهر هم همان‌ دارد

نپنداری عبث بر دامن هر ذره می‌پیچم

جهان را گرد مجنون محمل لیلی گمان دارد

دبستان ادب را آن نزاکت فهم اسرارم

که طفل اشک من در خامشی درس روان دارد

چو شمع ‌کشته‌ کز خاکستر خود می‌کند بالین

خموشی‌های آهم داغ در زیر زبان دارد

چرا زین آرزو برخود نبالد بیستون غم

که تیغش از دل فرهاد من سنگ فسان‌ دارد

نی‌ام آگه ز حس قاتل اما اینقدر دانم

که ‌در هر قطره خونم چشم حیران آشیان دارد

به فتراک خیالی چون سحر گرد نفس دارم

شکار انداز دشت بی‌ نشانی هم نشان دارد

دماغ خون من چون اشک رنگی برنمی‌دارد

گر استغنا نگیرد دست و تیغت امتحان دارد

چه می‌پرسی ز نقدکیسهٔ وهم سپند من

اگر برهم شکافی ناله‌ای ضبط عنان دارد

بلندیها به پستی متهم شد از تن‌آسانی

به راحت‌گر نپردازد زمین هم آسمان دارد

تپیدن شکرآرام است بیدل بسمل ما را

نفس در عالم پرواز سیر آشیان دارد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:19 PM

 

ز شرم سرنوشتی‌کز ازل بنیاد من دارد

عرق در چین پیشانی زمین آبکن دارد

بساط ناز می‌پردازم اما ساز فرصت‌کو

مه اینجا پیشتر ز آرایش دامن شکن دارد

به‌این‌فرصت‌بضاعت‌هرچه‌داری‌رفته‌گیر ازکف

گمانی هم ‌کزین بازیچه بردی باختن دارد

وفا جز سوختن آرایش دیگر نمی‌خواهد

همین داغست اگرشمع بساط مالگن دارد

خموشی چشمهٔ جوشست دریای معانی را

مدد از سرمه دارد چون قلم هرکس سخن دارد

به این نیرنگ تاکی خفّت افلاس پوشیدن

فلک صد رنگ می‌گرداند و یک پیرهن دارد

پی یک لقمه در مهمانسرای عالم حاجت

هوس تا دست شوید آبروها ریختن دارد

بهار عمر باید در خزان‌کردن تماشایش

گل شمعی ‌که ما داریم در چیدن چمن دارد

به جایی واکشیدی‌کز سلامت نیست آثاری

تو مست خواب و این ویرانه دیوارکهن دارد

دو روزی عذرخواه نالهٔ دل بایدم بودن

غریبی در دیار بیکسی یاد وطن دارد

اگر از غیرت طبع قناعت آگهی بیدل

به سیلی تا رسد کارت طمع‌ کردن زدن دارد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:19 PM

 

ادب چون ماه نو امشب پی تکلیف من دارد

قدح کج کرده صهبایی که شرم از ریختن دارد

به وضع غنچه فرصت می‌دهد آواز گل‌ها را

که لب زینهار مگشایید خاموشی چمن دارد

ز ساز و برگ آسایش چه دارد منعم غافل

همه‌ گر نام دارد در زمین آب کن دارد

چنین کز دیده‌ها یوشیده‌اند احوال مجنونم

که گر گردون شوم عریانی من پیرهن دارد

ز انگشت شهادت این نوایم ‌گوش می‌مالد

که سوی او اشارت هم ز خود برخاستن دارد

ازین محفل به جایی رو که در یاد کسان نایی

وگرنه در عدم هم رفتنت باز آمدن دارد

بسوز و محو شو تا عشق‌ گردد فارغ از رنجت

شرار سنگ بت پر انتظار برهمن دارد

به پیری تا کجا خواب سلامت آرزو کردن

خمیدن سایه بر بنیاد دیوار کهن دارد

نمی‌دانم کجا دزدم سر از بیداد مژگانش

که دل تا دیده یک تیر تغافل پر زدن دارد

شکوه ناز می‌بالد ز پهلوی نیاز اینجا

کلاه او شکست آراست تا رنگم شکن دارد

بغل وامی‌کند گرد چمن ‌خیز خرام او

که امشب انجمن مهتاب و بوی یاسمن دارد

دل‌از ننگ‌آب‌شد بیدل‌که‌پیش‌لعل‌خاموشش

تبسم می‌کند موج‌ گهر گویی دهن دارد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:19 PM

 

جایی‌ که جام در دست آن مه خرام دارد

مژگان گشودن آنجا مهتاب و بام دارد

عام است ذکر عشاق در معبد خیالش

گر برهمن نباشد بت رام رام دارد

دی آن نگار مخمور در پرده‌گردشی داشت

امروز صد خرابات مینا و جام دارد

کم‌مایگان به هر رنگ سامان انفعالند

هستی دو روزه‌ عصیان زحمت دوام دارد

رنگ بهار امکان ازگردش آفریدند

هر صاف در‌ثماست هر صبح شام دارد

جز انفعال ازین بزم ‌کام دگر مجویید

لذات عالم خواب یک احتلام دارد

بیتابی تفسها عمری‌ست دارد آواز

کای صبح پرفشان باش این دشت دام دارد

ضبط نفس در این بحر جمعیت‌آفرین است

گوهر هزار قلاب مصروف‌کام دارد

آثار جوهر مرد پنهان نمی‌توان‌کرد

تیغ‌کشیدهٔ‌کوه ننگ از نیام دارد

دل را ودیعت وهم باید ز سر ادا کرد

از خلق آنچه دارد آیینه وام دارد

قلقل همین ‌دو حرف ‌است ‌ای‌ شیشه دردسر چند

چیزی بگوی و بگذر قاصد پیام دارد

گفتم به دل‌که عمری‌ست ذوق وصال دارم

خندید کاین خیالت سودای خام دارد

جوش خطی‌ست بیدل پرگار مرکز حسن

دود چراغ این بزم پروانه نام دارد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 12:36 PM

 

هوس‌پیمایی جاهت خمارآلود غم دارد

رعونت‌ گر نخواهی نقش پا هم جام‌جم دارد

مزاج آتشین‌کم نیست چون‌گل خرمن ما را

به آن‌ برقی‌ که باید سوخت‌خود را رنگ هم دارد

چه نقصان گر کدورت سرخط پیشانی ما شد

دبیر طالع ما خامهٔ مشکین رقم دارد

دماغ‌آرای وهمیم از حباب ما چه می‌پرسی

شراب محمل ما شیشه بر طاق عدم دارد

چسان رام‌کمند ناله‌گردد وحشی چشمی

که خواب ناز هم در حلقهٔ آغوش رم دارد

علاجی نیست غیر از داغ زخم خاکساران را

که چاک جاده یکسر بخیهٔ نقش قدم دارد

بود خونریزتر گر راستی شد پیشهٔ ظالم

چو شمشیری که افتد راست خم اکثر دودم دارد

دل از همدوشی عکس تو بر آیینه می‌لرزد

که او مست می نازست و این دیوار نم دارد

ز ما و من نشد محرم نوای عافیت ‌گوشم

همه افسانه است این محفل اما خواب کم دارد

در این غارت‌سرا مشت غبار رفته بر بادم

به آرامم سجود آستانت متهم دارد

به رنگی تشنهٔ شوقم خراش زخم الفت را

که خار وادی مجنون به پای من قسم دارد

سراغ رفته‌گیر از هرچه می‌یابی نشان بیدل

همه گر نام باشد در نگین نقش قدم دارد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 12:36 PM

 

مگو این نسخه طور معنیی یک دست‌کم دارد

تو خارج نغمه‌ای ساز سخن صد زیر و بم دارد

صلای عام میآید به‌گوش از ساز این محفل

قدح بحرکدا چیده‌ست و جام از بهر جم دارد

ادب هرجا معین‌کرده نزل خدمت پیران

رعایت‌کردگان رغبت اطفال هم دارد

زیان را سود دانستم‌کدورت را صفا دیدم

سواد نسخهٔ کمفرصتان خط در عدم دارد

خم ابرو شکست زلف نیزآرایش است اینجا

نه‌تنها حسن قامت را به رعنایی علم دارد

به چشم هوش اگر اسرار این آیینه دریابی

صفا و جوهر و زنگار چشمکها بهم دارد

من این نقشی‌که می‌بندم به قدرت نیست پیوندم

زبان حیرت انشایم به موهومی قسم دارد

نوشتم آنچه دل فرمود خواندم هرچه پیش آمد

مرا بی‌اختیاریها به خجلت متهم دارد

ز تحریرم توان‌کیفیت تسلیم فهمیدن

غرورکاتب اینجا سرنگونی تا قلم دارد

نفس تا هست فرمان هوسها بایدم بردن

به هر رنگی‌که خواهی‌گردن مزدور خم دارد

تمیز خوب‌ و زشتم ‌سوخت ذوق ‌سرخوشی بیدل

ز صاف و درد مخمور آنچه یابد مغتنم دارد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 12:36 PM

 

شکوه مفلسی ما را به خاموشی علم دارد

سفالین ‌کوس ‌درویشان ز بس‌ خشک است ‌نم د‌ارد

سر در جیب‌، آزاد است از فتراک آفتها

مقیم‌گوشهٔ دل حکم آهوی حرم دارد

پریشان نسخه‌ایم از ربط این اجزا چه می‌پرسی

تأملهای بی‌شیرازگی ما را بهم دارد

تمیز پشت و رویت اینقدر فطرت نمی‌خواهد

عدم آنجاکه هستی‌گل‌کند .ستی عدم دارد

نگاهی تا ببالد رفته‌ای بیرون ازبن محفل

چو شمع اینجا همان تحریک مژگانت قدم دارد

صدا بر ششجهت‌می‌پیچد ازیک دامن افشاندن

جهان صید کمند وحشیی‌ کز خویش رم دارد

به‌پرهیز ای هوس از اتفاق پنبه و آتش

مریض حسرتیم و شربت دیدار سم دارد

ندامت مطلبم دیگر مپرس از رمز مکتوبم

شقی در سینه دارد خامهٔ من گر رقم دارد

نوای نیستان عافیت‌، آهنگ تصویرم

ز ساز خود برون ناآمدنهایم علم دارد

نفس تا می‌کشم چون غنچه ازخود رفته‌ام‌بیدل

ز غفلت در بغل مینای من سنگ ستم دارد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 12:36 PM

 

گرفتار رسوم اندیشهٔ آرام‌ کم دارد

عقاید آنچه دارد خدمت دیر و حرم دارد

دماغ آرمیدن نیست با گل‌، شبنم ما را

در این آیینه ‌گر آبی‌ست چون تمثال رم دارد

از این ‌صحرای ‌وحشت ‌چون ‌شرر دیگر چه بردارم

همه ‌گر سر توان برداشتن حکم قدم دارد

خرد را از بساط می‌پرستان نیست جان بردن

که هر ساغر ز موج می به ‌کف تیغی علم دارد

نوای خامشان در پردهٔ دود دل است اینجا

نگویی شمع تنها گریه دارد، ناله هم دارد

گسستن سخت دشوارست زنار محبت را

برهمن رشته‌واری از رگ‌ سنگ‌ صنم دارد

به وقت رخصت یاران تواضع می‌شود لازم

قد پیران به آهنگ وداع عمر، خم دارد

اگر مردی در تخفیف اسباب تعلق زن

کز انگشت دگر انگشت نر یک بند کم دارد

بود در طینت بی‌مغز حفظ‌ گفتگو مشکل

برون ریزد دهانش هرچه انبان در شکم دارد

بغیر از وهم ‌کو سرمایه تا بر نقد خرد نازی

همان در کیسهٔ دریاست‌ گر گاهی درم دارد

ز خاک‌شور نتوان بیش از این حاصل طمع‌ ‌کردن

به ‌حسرت هم اگر جان می‌دهد ممسک ‌کرم دارد

خموشی ربط آهنگ جنونم نگسلد بیدل‌

ز ساز دل مشو غافل تپیدن زیر و بم دارد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 12:36 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4515917
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث