به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

در این وادی‌ کف یایی ز آسایش خبر دارد

که بالینهای نرم آبله در زیر سر دارد

نمی‌گردد فروغ عاریت شمع ره مستان

به نوز باده چشم جام‌، سامان نظر دارد

به دل رو کن اگر سرمنزل امنی هوس داری

نفس در خانهٔ آیینه آرامی سفر دارد

سلامت ‌نیست‌ ساز دل‌، چه در صحرا، چه در منزل

متاع رنگ ما صد کاروان آفت به‌ بر دارد

مرید نام را نبود گزیر از خون دل خوردن

نگین دایم ز نقش خویش دندان بر جگر دارد

کدامین دستگاه آیینهٔ نازست دریا را

که از افسردگی‌ها خاک ساحل هم‌ گهر دارد

دوبینیهاست اما در شهود غیر احول را

به خودگر می‌ گشاید چشم از وحدت خبر دارد

نمی‌دانم چه آشوبی‌که در بزم تماشایت

نگال از موج مژگان هر طرف دستی به سر دارد

به آهی می‌توان رخت جهان خاکستری‌کردن

که‌گلخنها به سامان است‌ گر دل یک شرر دارد

تحیر نقش نیرنگ دو عالم سوخت در چشمم

چراغ خانهٔ آیینه‌ام برقی دگر دارد

به این بی‌ دست و پایی‌ کیست‌گرد ‌دستگیر من

مگر همچون سپند از جای خویشم ناله بر‌دارد

حباب از حیرت‌ کم‌فرصتی‌های زمان بیدل

نگاهی جانب دریا به پشت چشم تر دارد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 12:36 PM

 

ز جرگهٔ سخنم خامشی به در دارد

فشار لب بهم آوردن این اثر دارد

ز دستگاه گرانجانی‌ام مگوی و مپرس

دمی‌که ناله‌کنم کوهسار بر دارد

سخن به خاک مینداز در تأمل ‌کوش

به رشته‌ای که گهر می‌کشی دو سر دارد

بهم زن الفت اسباب خودنمایی را

شکست آینه‌، آیینه‌ای دگر دارد

تنزه آینه‌دار بهار ناز خوش‌ست

حنا مبند به دستی ‌که رنگ بر دارد

به دوش اشک روانیم تا کجا برسیم

چو شمع محفل عشاق چشم تر دارد

به مرگ هم نتوان رستن از عقوبت دل

قفس شکستهٔ ما بیضه زیر پر دارد

به هرچه می‌نگرم شوخی‌تبسم تست

جهان روز و شبم ششجهت سحر دارد

غبار غیر ندارم به خویش ساخته‌ام

دلی‌که صاف شد آیینه در نظر دارد

نریخت دیده سرشکی‌ که من قدح نزدم

گداز دل چقدر ناز شیشه‌گر دارد

ز صبح این چمن آگاه نیست غرهٔ جاه

گشاد بال همان خنده‌ای دگر دارد

به نقش پا چه رسد بیدل از نوازش چرخ

به باد می‌دهدم گر ز خاک بردارد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 12:36 PM

 

شمع بزمت چه قدم بردارد

پای ما آبلهٔ سر دارد

گل این باغ گریبان‌چاک‌ست

خنده از زخم که باور دارد

در تکلیف تبسم مگشای

دهن تنگ تو شکر دارد

خاک سامان غبارش کم نیست

نیستی نیز کر و فر دارد

عالمی چشم ز ما روشن‌کرد

رنگ ما خاصیت زر دارد

کس چه خواند رقم پیشانی

صفحهٔ ما خط مسطر دارد

سر هر فکر گریبان‌خواه است

موج هم تکمهٔ‌ گوهر دارد

بی‌خریدار چه ارزد گوهر

دل همان است که دلبر دارد

تا فسردی ز نظرها رفتی

رنگ پرواز ته پر دارد

لب بهم آر و حلاوتها کن

خامشی قند مکرر دارد

یک نفس قطع دو عالم کردم

دم این تیغ چه جوهر دارد

سرگران می‌گذرد نرگس یار

مزد چشمی‌ که مژه بردارد

تا دماغ است، هوس بال‌ گشاست

سر هر بام کبوتر دارد

بیدل این صورت وشکل آنهمه نیست

آدمی معنی دیگر دارد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 12:36 PM

 

بر طمع‌، طبع خسیسی‌ که تفاخر دارد

آبرو را عرق سعی تصور دارد

با بخیلان نه همین طبع‌ گدا ناصاف است

کیسهٔ خود هم ازین قول دلی پر دارد

گل این باغ اگر بیخبر از فرصت نیست

خندهٔ رنگ به روی که تمسخر دارد

طبع‌شهوت‌نسب از سیرگریبان عاری‌ست

گردن خر سر تحقیق به آخور دارد

خاک شو معنی موهومی هستی دریاب

فهم رازت به عدم جیب تفکر دارد

نی ز هستی خجلم نی ز جنون منفعلم

طبع بی ‌ساختهٔ شوق چه عنصر دارد

ز شکست است رک‌ گردن امواج بلند

عاجزی هم چقدر ناز و تکبر دارد

قلّت مایه عرق می‌کشد از طبع‌ کریم

ابر هرجا تنک افتاد تقاطر دارد

خودگدازست شراری‌که به جایی نرسد

ناله در بی‌اثری سخت تأثر دارد

محو گردیدن ما آنهمه ناموزون نیست

سکتهٔ مصرع نظاره تحیر دارد

بیدل از جهل میندیش‌که در مکتب عشق

گر همه طفل سرشک است تبحر دارد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 12:36 PM

 

بیا ای شعله تا دل فال وصلی از تو بردارد

که این شمع خموش امشب نگاهی در سفر دارد

تماشاگاه معدومی ز من چیده‌ست سامانی

که هر کس چشم می‌پوشد ز خود بر من نظر‌ دارد

به دوش هر نفس از دلگرانی محملی دارم

مگر سعی شرر این کوه را از خاک بردارد

به بو‌ی مژدهُ وصلت دل از خود رفته است اما

چنان نام تو می‌پرسد که پندارم خبر دارد

نجوشد منت غیر، از ادای مدعای من

به‌گاه ناله‌، مکتوب من از خود نامه بردارد

به نومیدی هوس آوارهٔ صد گلشن امیدم

من و وامانده پروازی‌که در هر رنگ پر دارد

به هم چسبیدن مژگان به کنج فقر می‌گوید

که نی هرچند صرف بوریا گردد شکر دارد

تو از کیفیت اقبال فقر آگه نه‌ای ورنه

طلسم بی‌دری از هر طرف آیند در دارد

بهار جلوه از کف می‌رود فرصت غنیمت دان

اگر رنگ است و گر بو دامن‌ گل برکمر دارد

نگه در چشم آهو آب شد از رشک قربانی

که تیغش‌ گر کند رحمی شب ما هم سحر دارد

نوای ‌قمری و بلبل مکرر شد درین‌ گلشن

تو اکنون ناله‌ کن بیدل که آهنگت اثر دارد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 12:36 PM

 

نوبهار است و جهان سیر چمنها دارد

وضع دیوانهٔ ما نیز تماشا دارد

دل اگر صاف شد از زخم زبان ایمن باش

دامن آینه از خار چه پروا دارد

اثر نالهٔ عشاق ز هر ساز مخواه

این نوایی‌ست که در پردهٔ دل جا دارد

ادب عشق اگر مانع شوخی نشود

خاک ما مرهم ناسور ثریا دارد

هیچکس رمز سویدای دل ما نشکافت

نفس سوختهٔ لاله معما دارد

عالم از هرزه‌دوی اینهمه بر ما تنگ است

گرد ماگر شکند دامن صحرا دارد

کفر و دین مانع تحقیق نگاهان نشود

سیل هر سوگذرد راه به دریا دارد

صد چمن لاله وگل زد قدح نازبه سنگ

قمری از سرو همان‌گردن مینا دارد

به طواف در دل‌کوش‌که آیینهٔ مهر

جوهر بینش اگر دارد از آنجا دارد

وحشت ریگ روان صیقل این آینه است

که به صحرای جنون آبله هم پا دارد

مو به مو حسرت نیرنگ تماشای توایم

شمع‌، سامان نگه در همه اعضا دارد

بیدل از حیرت آیینهٔ ما هیچ مپرس

نشئهٔ جوهر تحقیق اثرها دارد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 12:36 PM

 

دماغ بلبل ما کی هوای بال و پر دارد

ز اوراق ‌کتاب رنگ گل جزوی به سر دارد

چه‌مکان‌است‌کیرد بهرای شوق از خط خوبان

نگاه بوالهوس از سرمه هم خاکی به سردارد

چو برگ گل‌کز آسیب نسیمی رنگ می‌بازد

تن نازک مزاج او ز بوی‌گل خطر دارد

توان از نرمی دل محرم درد جهان ‌گشتن

که طبع مومیایی از شکستنها خبر دارد

بغیر از خاک‌ گردیدن پناهی نیست ظالم را

که تیغ شعله در خاکستر امید سپر دارد

مباد از صحبت آیینه ناگه منفعل‌ گردی

که آن‌گستاخ روی سنگدل دامان تر دارد

شدم خاک و ز وحشت بر نمی‌آید غبار من

به خاکستر هنوز این شعلهٔ افسرده پر دارد

دل آسوده تشویش بلای دیگر است اینجا

صدف ایمن نباشد از شکستن تاگهر دارد

بغیر از خودگدازی چیست در بنیاد محرومی

دل عاشق همین خون‌گشتنی دارد اگر دارد

به نومیدی ز امید ثمر برگ قناعت ‌کن

که نخل باغ فرصت ریشه درطبع شرر دارد

ز ناهنجاری مغرور جاه ایمن مشو بیدل

لگداندازیی بر پرده دارد هرکه خر دارد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 12:36 PM

 

بت هندی‌ کی از دردسر ترکان خبر دارد

در این کشور میان‌کو تا دماغ بهله بردارد

درین‌ دریا که هر یک قطره صد دامن‌ گهر دارد

حباب ما به دل پیچیده آه بی‌اثر دارد

نباشدگرتلاش عافیت نقد است آرامت

نفس را سعی راحت اینقدر زیر و زبر دارد

به یک رنگ از بهار مدعای دل مشو قانع

که این‌آیینه غیر از خون‌شدن چندین‌هنر دارد

حبابم درکنار موج دارد سیر جمعیت

به‌ راحت می‌پرد مرغی‌که زیر بال سر دارد

به روی عشرتم نتوان در چاک جگر بستن

چو مژگان شام ‌من آرایش صبحی ‌دگر دارد

به‌ این‌ هستی اگر نامی به‌دست ‌افتد غنمیت‌دان

که بسیار است اگر دوش نفس آواز بردارد

به ظاهرگر زمینگیرم زمقصد نیستم غافل

که چشم نقش پا از جاده بر منزل نظر دارد

بقدر اعتبارات است ضبط خویش مردم را

چو سنگی آبدار افتد فسردن بیشتر دارد

نخواهد شد سیاهی از جبین اخترم زایل

شب عاشق به موی ‌کاسهٔ چینی سحر دارد

صفا در عرض سامان هنرگم‌ کرده‌ام بیدل

ز جوهر حیرت آیینهٔ من بال وپر دارد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 12:36 PM

زمینگیری ز جولانم چه امکانست وادارد

بروب‌رفتن ز خود چون شمع ‌ر هرعضوپا دارد

خط طومار یاهن آرایش مهر جفا درد

به رنگ شاخ‌ گل آهم سراپا داغها دارد

در آن وادی که من دارم کمین انتظار او

غباری ‌گر تپد آواز پای آشنا دارد

زگل باید سراغ غنچهٔ‌گمگشته پرسیدن

که از چشم تحیر رفتن دل نقش پا دارد

فناپروردگانیم از مزاج ما چه می‌پرسی

فضای عالم موهوم هستی یک هوا دارد

سرایت نغمهٔ عجزیم ساز آفرینش را

درپن‌ محفل شکست از هرچه‌ باشد رنگ ما دارد

قد پیران تواضع می‌کند عیش جوانی را

پل از بهر وداع سیل پشت خود دوتا دارد

ز خوب و زشت امکان صافدل تنگی نمی‌چیند

به بزم آینه عکسی اگر ره برد جا دارد

ز حال‌گوشه‌گیر فقر ای منعم مشو غافل

که خواب مخملی در رهن نقش بوریا دارد

ز عالم نگذری بی‌دستگیریهای آزادی

کسی برخیزد از دنیا که از وحشت عصا دارد

جهانی سرخوش آگاهی‌ست ازگردش حالم

شکست رن من چون خند مینا صدا دارد

به رنگ آب سیر برگ برگ این چمن کردم

گل داغ‌ست بیدل آنکه بویی از وفا دارد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 12:36 PM

 

گهی بر سر،‌ گهی در دل‌،‌ گهی در دیده جا دارد

غبار راه جولان تو با من‌ کارها دارد

چو شمع از کشتنم پنهان نشد داغ تمنّایت

به بزم حسرتم ساز خموشی هم صدا دارد

مباد آفت تماشاخانهٔ گلزار حسرت را

که آنجا رنگهای رفته هم رو بر قفا دارد

در این‌ وادی ‌که قطع‌ الفت است اسباب جمعیّت

بنالد بیکسی بر هر که چشم از آشنا دارد

که می‌گوید به آن صیاد پیغام‌گرفتاران

قفس بر طایر ما گرنه راه ناله وادارد

به این آوارگیها گردباد دشت توحیدم

بنای من به ‌گرد خوبش ‌گردیدن به پا دارد

خیالی می‌کند شوخی‌کدام اظهار وکو هستی

هنوز این نقشها در خامهٔ‌ نقاش جا دارد

شرر در سنگ می‌رقصد، می ‌اندر تاک می‌جوشد

تحیّر رشتهٔ سازست و خاموشی صدا دارد

بهار انجمن وحشی‌ست از فرصت مشو غافل

که عشرت در شکفتنهای ‌گل آواز پا دارد

به انداز تغافل پیش باید برد سودایی

که جنس جلوه عریان است و چشم ما حیا دارد

حذر کن از تماشاگاه نیرنگ جهان بیدل

تو طبع نازکی داری و این ‌گلشن هوا دارد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 12:36 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4516168
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث