به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

هله بحری شو و در رو مکن از دور نظاره

که بود در تک دریا کف دریا به کناره

چو رخ شاه بدیدی برو از خانه چو بیذق

رخ خورشید چو دیدی هله گم شو چو ستاره

چو بدان بنده نوازی شده‌ای پاک و نمازی

همگان را تو صلا گو چو مؤذن ز مناره

تو در این ماه نظر کن که دلت روشن از او شد

تو در این شاه نگه کن که رسیده‌ست سواره

نه بترسم نه بلرزم چو کشد خنجر عزت

به خدا خنجر او را بدهم رشوت و پاره

کی بود آب که دارد به لطافت صفت او

که دو صد چشمه برآرد ز دل مرمر و خاره

تو همه روز برقصی پی تتماج و حریره

تو چه دانی هوس دل پی این بیت و حراره

چو بدیدم بر سیمش ز زر و سیم نفورم

که نفور است نسیمش ز کف سیم شماره

تو از آن بار نداری که سبکسار چو بیدی

تو از آن کار نداری که شدستی همه کاره

همه حجاج برفته حرم و کعبه بدیده

تو شتر هم نخریده که شکسته‌ست مهاره

بنگر سوی حریفان که همه مست و خرابند

تو خمش باش و چنان شو هله ای عربده باره

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 3:55 PM

 

مشنو حیلت خواجه هله ای دزد شبانه

بشلولم بشلولم مجه از روزن خانه

بمشو غره پرستش بمده ریش به دستش

وگرت شاه کند او که تویی یار یگانه

سوی صحرای عدم رو به سوی باغ ارم رو

می بی‌درد نیابی تو در این دور زمانه

به شه بنده نوازی تو بپر باز چو بازی

به خدا لقمه بازان نخورد هیچ سمانه

بخورم گر نخورم من بنهد در دهن من

بروم گر نروم من کندم گوش کشانه

همه میرند ولیکن همه میرند به پیشت

همه تیر ای مه مه رو نپرد سوی نشانه

ز چه افروخت خیالش رخ خورشیدصفت را

ز کی آموخت خدایا عجب این فعل و بهانه

چو تو را حسن فزون شد خردم صید جنون شد

چو مرا درد فزون شد بده آن درد مغانه

چو تو جمعیت جمعی تو در این جمع چو شمعی

چو در این حلقه نگینی مجه ای جان زمانه

تو اگر نوش حدیثی ز حدیثان خوش او

تو مگو تا که بگوید لب آن قندفسانه

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 3:55 PM

 

کی بود خاک صنم با خون ما آمیخته

خوش بود این جسم‌ها با جان‌ها آمیخته

این صدف‌های دل ما با چنین درد فراق

با گهرهای صفای باوفا آمیخته

روز و شب با هم نشسته آب و آتش هم قرین

لطف و قهری جفت و دردی با صفا آمیخته

وصل و هجران صلح کرده کفر ایمان یک شده

بوی وصل شاه ما اندر صبا آمیخته

گرگ یوسف خلق گشته گرگی از وی گم شده

بوی پیراهن رسیده با عما آمیخته

خاک خاکی ترک کرده تیرگی از وی شده

آب همچون باده با نور صفا آمیخته

شادیا روزی که آن معشوق جان‌های لقا

آمده در بزم مست و با شما آمیخته

مست کرده جمله را زان غمزه مخمور خویش

تا ز مستی اجنبی با آشنا آمیخته

تا ز بسیاری شراب ابلیس چون آدم شده

لعنت ابلیس هم با اصطفا آمیخته

آن در بسته ابد بگشاده از مفتاح لطف

قفل‌های بی‌وفایی با وفا آمیخته

سر سر شمس دین مخدوم ما پیدا شده

تا ببینی بنده با وصف خدا آمیخته

ای خداوند شمس دین فریاد از این حرف رهی

ز آنک هر حرفی از این با اژدها آمیخته

یک دمی مهلت دهم تا پستتر گیرم سخن

ز آنک تند است این سخن با کبریا آمیخته

در ره عشاق حضرت گو که از هر محنتش

صد هزاران لطف باشد با بلا آمیخته

قطره زهر و هزاران تنگ تریاق شفا

نفخه عیسی دولت با وبا آمیخته

خواری آن جا با عزیزی عهد بسته یک شده

پستی آن جا از طبیعت با علا آمیخته

جان بود ارزان به نرخ خاک پیش جان جان

گر چه این جا هست جان‌ها با غلا آمیخته

از پی آن جان جان جان‌ها چنان گوهر شده

مس جان با جان جان چون کیمیا آمیخته

آخر دور جهان با اولش یک سر شده

ابتدای ابتدا با انتها آمیخته

در سرای بخت رو یعنی که تبریز صفا

تا ببینی این سرا با آن سرا آمیخته

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 3:55 PM

 

این چه باد صرصر است از آسمان پویان شده

صد هزاران کشتی از وی مست و سرگردان شده

مخلص کشتی ز باد و غرقه کشتی ز باد

هم بدو زنده شده‌ست و هم بدو بی‌جان شده

باد اندر امر یزدان چون نفس در امر تو

ز امر تو دشنام گشته وز تو مدحت خوان شده

بادها را مختلف از مروحه تقدیر دان

از صبا معمور عالم با وبا ویران شده

باد را یا رب نمودی مروحه پنهان مدار

مروحه دیدن چراغ سینه پاکان شده

هر که بیند او سبب باشد یقین صورت پرست

و آنک بیند او مسبب نور معنی دان شده

اهل صورت جان دهند از آرزوی شبه‌ای

پیش اهل بحر معنی درها ارزان شده

شد مقلد خاک مردان نقل‌ها ز ایشان کند

و آن دگر خاموش کرده زیر زیر ایشان شده

چشم بر ره داشت پوینده قراضه می‌بچید

آن قراضه چین ره را بین کنون در کان شده

همچو مادر بر بچه لرزیم بر ایمان خویش

از چه لرزد آن ظریف سر به سر ایمان شده

همچو ماهی می‌گدازی در غم سرلشکری

بینمت چون آفتابی بی‌حشم سلطان شده

چند گویی دود برهان است بر آتش خمش

بینمت بی‌دود آتش گشته و برهان شده

چند گشت و چند گردد بر سرت کیوان بگو

بینمت همچون مسیحا بر سر کیوان شده

ای نصیبه جو ز من که این بیار و آن بیار

بینمت رسته از این و آن و آن و آن شده

بس کن ای مست معربد ناطق بسیارگو

بینمت خاموش گویان چون کفه میزان شده

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 3:55 PM

 

ای به میدان‌های وحدت گوی شاهی باخته

جمله را عریان بدیده کس تو را نشناخته

عقل کل کژچشم گشته از کمال غیرتت

وز کژی پنداشته کو مر تو را انداخته

ای چراغ و چشم عالم در جهان فرد آمدی

تا در اسرار جهان تو صد جهان پرداخته

ای که طاووس بهار از عشق رویت جلوه گر

بر درخت جسم جان نالان شده چون فاخته

از برای ما تو آتش را چو گلشن داشته

وز برای ما تو دریا را چو کشتی ساخته

شمس تبریزی جهان را چون تو پر کردی ز حسن

من جهان روح را از غیر عشقت آخته

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 3:55 PM

 

چشم بگشا جان‌ها بین از بدن بگریخته

جان قفس را درشکسته دل ز تن بگریخته

صد هزاران عقل‌ها بین جان‌ها پرداخته

صد هزاران خویشتن بی‌خویشتن بگریخته

گر گریزد صد هزاران جان و دل من فارغم

چون درآمد مست و خندان آن ز من بگریخته

صد هزاران تشنه ز استسقا بگفته ترک جان

صد هزاران بلبل آن سو از چمن بگریخته

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 3:55 PM

 

تا چه عشق است آن صنم را با دل پرخون شده

هر زمان گوید که چونی ای دل بی‌چون شده

دم به دم او کف خود را از دلم پرخون کند

تا ز دست دست او خون دلم جیحون شده

نام عاشق بر من و او را ز من خود صبر نیست

عشق معشوقم ز حد عشق من افزون شده

چونک کردم رو به بالا من بدیدم یک مهی

فتنه خورشید گشته آفت گردون شده

ذره‌ها اندر هوا و قطره‌ها در بحرها

در دماغ عاشقانش باده و افیون شده

واعظ عقل اندرآمد من نصیحت کردمش

خیز مجلس سرد کردی ای چو افلاطون شده

پیش شمس الدین تبریزی برو کز رحمتش

مردگان کهنه بینی عاشق و مجنون شده

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 3:55 PM

 

ای ز گلزار جمالت یاسمن پا کوفته

وز صواب هر خطایت صد ختن پا کوفته

ای بزاده حسن تو بی‌واسطه هر مرد و زن

وآنگه اندر باغ عشقت مرد و زن پا کوفته

ای رخ شاهانه‌ات آورده جان پروانه‌ای

صد هزاران شمع دل اندر لگن پا کوفته

ای دماغ عاشقان پرباده منصوریت

تا دو صد حلاج عشقت بر رسن پا کوفته

لاغری جان ز ذوقت آن چنان فربه شده

می‌نگنجد در جهان در خویشتن پا کوفته

هدهدان اندر قفس چون زان سلیمان خوش شدند

راه پریدن نبد تا در وطن پا کوفته

جان عاشق لامکان و این بدن سایه الست

آفتاب جان به رقص و این بدن پا کوفته

قهقهه شادان عشقش کرد مجلس پرشکر

بوالحزن شادان شده با بوالحسن پا کوفته

روی و چشم شمس تبریزی گل و نسرین بکاشت

در میان نرگس و گل جسم من پا کوفته

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 3:55 PM

 

ای سراندازان همه در عشق تو پا کوفته

گوهر جان همچو موسی روی دریا کوفته

زیر این هفت آسیا هستی ما را خوش بکوب

روشنایی کی فزاید سرمه ناکوفته

عاشقان با عاقلان اندرنیامیزد از آنک

درنیامیزد کسی ناکوفته با کوفته

عاقلان از مور مرده درکشند از احتیاط

عاشقان از لاابالی اژدها را کوفته

مردم چشم از خیالت چون شود پی کوب عشق

فرق‌ها پیدا شود از کوفته تا کوفته

از شکار تو به بیشه جان شیران خون شده

در هوای قاف قربت پر عنقا کوفته

عشق چون خورشید دامن گستریده بر زمین

عاشقان چون اخترانش راه بالا کوفته

لا چو لالایان زده بر عاشقانش دست رد

غیرت الا شده بر مغز لالا کوفته

حاجیان راه جان خسته نگردند از نشاط

اشترانشان زیر بار از راه اعضا کوفته

ساربان این غزل گو تا ز بعد خستگی

اشتران را مست بینی راه بطحا کوفته

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 3:55 PM

 

ای ز هندستان زلفت رهزنان برخاسته

نعره از مردان مرد و از زنان برخاسته

آتش رخسار تو در بیشه جان‌ها زده

دود جان‌ها برشده هفت آسمان برخاسته

جوی‌های شیر و می پنهان روان کرده ز جان

وز معانی ساقیان همچو جان برخاسته

کفر را سرمه کشیده تا بدیده کفر نیز

شاهد دین را میان مؤمنان برخاسته

تن چو دیوار و پس دیوار افتاده دلی

در بیان حال آن دل این زبان برخاسته

رو خرابی‌ها نگر در خانه هستی ز عشق

سقف خانه درشکسته آستان برخاسته

گر چه گوید فارغم از عاشقان لیکن از او

بر سر هر عاشقی صد مهربان برخاسته

شمس تبریزی چو کان عشق باقی را نمود

خون دل یاقوت وار از عکس آن برخاسته

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 3:55 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 657

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4517803
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث