به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

ای شاه شده ست از تو جهان تازه جوانی

کز شادی و از لهو جدا نیست زمانی

مسعود جهانگیر جهانداری و گردون

در ملک تو افزاید هر روز جهانی

از وصف تو عاجز شده هر پاک ضمیری

وز نعت تو خیره شده هر چیره زبانی

هم کوهی و هم بادی در حیله چو باشی

بر کوه رکابی که شود باد عنانی

شمشیر جهانگیر تو باشد به همه وقت

با صاعقه انگیزی و با فتنه نشانی

آن سخت کمانیست قوی رای تو در زخم

کین چرخ ندیدست چو او سخت کمانی

ای داد ده ملک ستانی که ندیدند

در دهر چو تو داد دهی ملک ستانی

پیرست و جوان رای تو و بخت تو و نیست

چون رای تو پیری و چو بخت تو جوانی

جود تو به هر مجلس و بذل تو به هر بزم

بر پا شد گنجی و براندازد کانی

رای تو و دست تو کند در همه احوال

بر دولت تو سودی و بر مال زیانی

داری تو یقینی به همه چیز که در طبع

هرگز نبرد ره سوی او هیچ گمانی

ای شاه همه شاهان امروز بهاریست

از نعمت گوناگون مانند خزانی

تو شاد همی زی که فلک تا ابدالدهر

کرده ست به ملک تو و عمر تو ضمانی

هر ساعت و هر لحظه بپیوندد بی شک

از جان جهانداران بر جان تو جانی

از خرمی مورد و برافروختن سرو

می خور ز کف سرو قدی مور میانی

این شعر در آن پرده خوش آمد که بگویند

ای دوست به صد گونه بگردی به زمانی

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:52 PM

 

گر چون تو به چینستان ای ترک نگارستی

پیوسته به چینستان ای ماه بهارستی

گر نه همه زیبایی با قد تو جفتستی

گر نه همه دلجویی با روی تو یارستی

آن زلف سیه گر نه هم بوی بخورستی

کی دیده بی خوابم پرنم چو بخارستی

شب گر نه به همرنگی بودی چو دو زلف تو

کی در شب تاریکم یک لحظه قرارستی

از روی تو گر شبها روشن نشدی چشمم

با روی چو ماه تو شمعم به چه کارستی

از زلف چو دود تو بر روی چو گلبرگت

شب بستر من گویی از آتش و خارستی

کی خون رودی چندین بر دو رخم از دیده

گر نه دل پر خونم زان غمزه فگارستی

کی مست و خرابستی از عشق دلم هرگز

گر نرگس موزونت نه جفت خمارستی

زان دانه نار تو گر یافتمی قسمی

کی اشک دو چشم من چون دانه نارستی

گر تو دهیم بوسی پیشت نهمی گنجی

گر در خور این عشقم امروز یسارستی

آخر بدهی گه گه چون لابه کنم بوسی

آیا که اگر گه گه با بوس و کنارستی

من پار ز تو یک شب با شادی دل خفتم

ای کاش مرا امسال آن دولت پارستی

از عشق تو گر روزم زینگونه نه تیره ستی

در هجر تو گر کارم زین نوع نه زارستی

گر وصل تو همچون جان در دل نه عزیزستی

کی عاشق بیچاره در چشم تو خوارستی

از شاه نمی راند کز چشم تو خون زاید

بس خون که نراندستی از هیچ نیارستی

مسعود که گر گردون بنده نشدی او را

نه دهر فروزستی نه خاک نگارستی

رویم نه شخودستی قدم نه خمیدستی

روحم نه رمیدستی شخصم نه نزارستی

چون شیر شکارستی شاها همه شاهان را

در دهر گر از شاهان یک شیر شکارستی

بر پیل نشاندستی با بند گران بی شک

گر هیچ درین گیتی یک پیل سوارستی

گر نه سپهت هستی ساکن شده از کوشش

مسکون زمین یکسر بر تیره غبارستی

دستش همه رودستی رودش همه خونستی

سنگش همه خاکستی کوهش همه غارستی

لطف تو و عنف تو گر هیچ شدی مرئی

این جوهر نورستی آن عنصر نارستی

ور کینه و مهر تو محسوس بصر گشتی

آن گونه لیلستی و آن لون نهارستی

گر آتش خشمت را حلم تو نکردی کم

زو چرخ دخانستی سیاره شرارستی

گر نه کف میمونت بارنده چو ابرستی

کی شاخ سخا زینسان پیوسته ببارستی

گر باد شکوه تو بر چرخ نرفتستی

در چرخ کجا هرگز زینگونه مدارستی

گر در خور جشن تو تحفه ستی و هدیه ستی

از هفت سپهر انجم پیش تو نثارستی

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:52 PM

 

نه بر خلاص حبس ز بختم عنایتی

نه در صلاح کار ز چرخم هدایتی

پیشم نهد زمانه ز تیمار سورتی

هر گه که بخوانم ز اندوه آیتی

از حبس من به هر شهر اکنون مصیبتی

وز حال من به هر جا اکنون روایتی

تا کی خورم به تلخی تا کی کشم به رنج

از دوست طعنه ای وز دشمن سعایتی

من کیستم چه دارم چندم کیم چیم

کم هر زمان رساند گردون نکایتی

نه نعمتی مرا که ببخشم خزینه ای

نه عدتی مرا که بگیرم ولایتی

نه روی محفلی ام و نه پشت لشکری

نه مستحق و در خور صدر و ولایتی

پیوسته بوده ام ز قضا در عقیله ای

همواره کرده ام ز زمانه شکایتی

از بهر جامه کهن و نان خشک من

زینجا کدیه ایست وز آنجا رعایتی

ای روزگار عمر به رشوت همی دهم

پس چون نگه نداریم اندر حمایتی

گر آمدی جنایتی از من چه کردیی

کاین می کنی نیامده از من جنایتی

چونان که در نهاد تو را نیست آخری

رنج مرا نهاد نخواهی نهایتی

نه از تو هیچ وقتم در دل مسرتی

نه از تو هیچ روزم در تن وقایتی

هر جا رسد کند به من آکفت نسبتی

هر چون بود کند به من انده کنایتی

دارم ز جنس جنس غم و نوع نوع درد

تألیف کرده هر نفسی را حکایتی

آخر رسید خواهد از این دو برون مدان

یا عمر من به قطعی یا غم به غایتی

ای کم تعهدان ببریدم تعهدی

ای کم عنایتان بکنیدم عنایتی

باری دعا کنید و ز بهر دعا کنید

زهاد مستجاب دعا را وصایتی

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:52 PM

 

گفتی که وفا کنم جفا کردی

وز خود همه ظن من خطا کردی

زآن پس که بر آنچه گفته بودی تو

صد بار خدای را گوا کردی

در آب دو دیده آشنا کردم

تا با غم خویشم آشنا کردی

شرمت ناید ز خویشتن کز من

برگشتی و یار ناسزا کردی

کردی تو مرا به کام بدگویان

ای بی معنی چنین چرا کردی

من چون دل خود به تو رها کردم

ای دوست چرا مرا رها کردی

آن دل که ز من به قهر بربودی

از بهر خدای را کجا کردی

از من دل خویش بستدی ترسم

آن را به دگر کسی عطا کردی

ای عاشق خسته دل جفادیدی

زآن کش به دل و به جان وفا کردی

شاید که ز عشق دل بپردازی

چون قصد ثنای پادشا کردی

مسعود که نام او چو برگفتی

والله که بر او همه ثنا کردی

شاهی که ز خدمت همایونش

هر کام که داشتی روا کردی

شاهی که ز خاک صحن میدانش

اندر کف بخت کیمیا کردی

شاهی که غبار مرکب او را

در دیده عمر توتیا کردی

چرخی که ز مدح او همه گیتی

مانند اثیر پر ضیا کردی

مهری که چو وصف ذات او گفتی

از فخر نشست بر سما کردی

بحری که چو غور طبع او جستی

در موج جلال آشنا کردی

بر جان مخالفان به مدح او

هر بیتی تیری از بلا کردی

از شه به رضای خود ثنا دیدی

جان زود فدای آن رضا کردی

وآنگاه عروس مدح خوبش را

پیرایه ز دره پر بها کردی

کرد از گردون فریشته آمین

چون ملک و بقاش را دعا کردی

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:52 PM

 

ایا آنکه بر دلبران پادشایی

جهان همچو بستان تو باد صبایی

اگر حجت صنع الله باید

رخان تو حجت به صنع خدایی

بتان سرایی بسان ستاره

تو ماهی میان بتان سرایی

دل من بماندست در درد عشقت

نیابد ازو هیچگونه رهایی

ز گفتار من خشمت آید همیشه

چنین خشمگین بر رهی بر چرایی

تکبر مکن بر من بنده زینسان

کزین کبر کردن بتا در سرآیی

نباید که جور و جفایت بگویم

به رادی که او راست فرمانروایی

عمید ملک بوالفرج نصر رستم

که بفزود شه را ازو پادشایی

ایا آنکه زین زمین و زمانی

ولی را نجاتی عدو را بلایی

زمین و زمان از تو نازند دایم

که بر هر دو داد ایزدت کدخدایی

هر آن بینوایی که پیش تو آید

نبیند از آن بیشتر بینوایی

به بزم اندرون کسری و کیقبادی

به رزم اندرون شیری و اژدهایی

هر آنگه برافراز باره نشینی

به میدان چون شیر ژیان اندرآیی

سنانت چنان در دل دشمن افتد

که چونان نیفتد قضای خدایی

هر آن جنگجویی که آمد به جنگت

چو سرمه به سم ستورش بسایی

تو پاکیزه ستی و پاکیزه مذهب

تو فرخنده فعلی و فرخ لقایی

تو مر دشمنان را رسانی به انده

تو از دوستان رنج انده زدایی

تو ابر گهر پاش و دینار باری

تو خورشید تابان و بدرالد جایی

تو بنیاد فضلی و اصل سخایی

به فضل و سخا حیدر مرتضایی

شد آراسته کشور هند از تو

گرفته ز اقبال تو روشنایی

کند افتخار از تو سلطان عالم

کز ایزد مر او را تو نیکو عطایی

اگر اوست چون جم به تخت جلالت

تو اندر دها آصف بر خیایی

تو زو بی غمی او ز تو شاد و خرم

سزا او تو را و تو او را سزایی

به نیکی خلیلی به پاکی کلیمی

به روی و خرد یوسف و مصطفایی

همی شکر و مدح تو گویند دایم

به هند اندرون شهری و روستایی

الا تا هر آن چیز کاید ز بنده

بدو نیک باشد سراسر قضایی

همه سال بادی عمید ولایت

عمل را ز رأی رفیعت روایی

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:52 PM

 

جهان را نباشد چنین روزگاری

که آراید او را چنان نامداری

سر سر کشان زمانه محمد

که دولت ندارد چو او یادگاری

صف آرای پیلی کمربند شیری

جهانگیر گردی سپه کش سواری

ز عفو و ز خشمش ولی و عدو را

فروزنده نوری و سوزنده ناری

نه بی مادحش در جهان بزمگاهی

نه بی سایلش بر زمین رهگذاری

نه با فکرتش اختری را شعاعی

نه با هیبتش آتشی را شراری

نه آثار مردی او را کرانی

نه آیات رادی او را شماری

شب کین او را نیابی صباحی

می مهر او را ندانی خماری

شده شرک را هول او پای بندی

بده ملک را رای او دستیاری

شده بحر با طبع او چون سرابی

بود ابر با دست او چون غباری

شکسته سپاهی به هر رزمگاهی

دریده مصافی به هر کارزاری

برآورده گردی ز هر تند کوهی

فرورانده سیلی بهر ژرف غاری

چو از خون گردان بجوشد فراتی

چو از جان مردان برآید بخاری

زمین بر دلیران شود چون تنوری

هوا بر سواران شود چون حصاری

نباشدش ترس از چنان صعب حالی

نباشدش باک از چنان هول کاری

نوردد زمین و گذارد زمانه

به هامون نوردی و دریا گذاری

به زیر اندرش باره غرنده شیری

به دست اندرش نیزه پیچنده ماری

شگفتی از آن خنجر مرگ سطوت

که جز جان شیران نجوید شکاری

به خون هزبران خونخواره ویحک

چرا تشنه باشد چنان آبداری

زهی آنکه جز کوششت نیست رایی

زهی آنکه جز بخششت نیست کاری

چنین باشد و جز بدینسان نباشد

کرا بود چون دولت آموزگاری

فلک بافدت هر زمانی لباسی

ز تأیید پودی ز اقبال تاری

ازین پیش بی حرز مدح تو بودم

چو آسیمه هوشی و دیوانه ساری

کنون گشته ام در ثنا عندلیبی

چون من یافتم در پناهت بهاری

تو شاه یلانی و بنمایمت من

عروسی ز مدحت به زینت نگاری

همی تا برآید به هر کشتمندی

همی تا بروید به هر مرغزاری

ز هر تخم بیخی ز هر بیخ تردی

ز هر ترد شاخی ز هر شاخ باری

روان باد حکم تو بر هر سپهری

رسان باد نام تو بر هر دیاری

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:52 PM

 

نگار من تویی و یار غمگسار تویی

وگر بهار نباشد مرا بهار تویی

جدا شدی ز کنار من و چنان دانم

که شب گرفته مرا تنگ در کنار تویی

چگونه یابم با درد فرقت تو قرار

که جان و دل را آرامش و قرار تویی

شکار کردی جانا دل مرا و مرا

ز دام عشق به دست آمده شکار تویی

چو جویبارست از اشک دیده من زانک

به قد بر شده چون سرو جویبار تویی

مباد عمر من و روزگار من بی تو

که شادی و طرب عمر و روزگار تویی

مرا نه جان هست امروز نه جهان بی تو

از آنکه جان جهان من ای نگار تویی

ولیک کبر به اندازه کن نه در حشمت

عمید خاصه و سالار شهریار تویی

علی که خسرو هر ساعتش همی گوید

چو جان و دیده و دل ملک را به کار تویی

بزرگ بار خدایا گر افتخار کنی

تو را سزد که سر اهل افتخار تویی

خدایگانا از بهر هر مهم بزرگ

معین و رایزن و پشت و دستیار تویی

گر استواران دارد ملک به حاشیه بر

چو باز کار به جان افتد استوار تویی

سپرد جان و تن خویشتن به تو چو بدید

که پیش او به همه وقت جانسپار تویی

اگر شکفته گلی باغ ملک را شاید

که در دو دیده بدخواه ملک خار تویی

ز پور زال و ز نوشیروان و حاتم طی

به مردی و خرد وجود یادگار تویی

چو جود ورزی دریای بی کرانی تو

چو رزم جویی گردون در مدار تویی

به پیش تو گردنکشان عصر امروز

پیاده اند بهر دانش و سوار تویی

به عرضگاه بزرگی که عرض فخر کنند

سر جریده تو و اول شمار تویی

به هیچ زلزله و باد جنبشی نکنی

که کوه تند و سرافراز و پایدار تویی

چو گاه تیزی باشد همه شتابی تو

چو وقت حلم بود مایه وقار تویی

تو را سزد که به کف ذوالفقار گیری از آنک

به نام و زور خداوند ذوالفقار تویی

جهان نبیند و همچون غبار پست شود

چو دید مرد مبارز که در غبار تویی

پلنگ وار گهی در دم مخالف ملک

گرفته راه و سر تیغ کوهسار تویی

گهی چو شیرین عرین از پی شکار عدو

رده بخیزد ز اطراف مرغزار تویی

گهی شتابان اندر قفای افغانان

چو اژدهای دژآگه میان غار تویی

گهی به خنجر درنده مصاف تویی

گهی به تیغ گشاینده حصار تویی

چو اختیار کنندت منجمان جهان

که در سعادت فهرست اختیار تویی

روان و دانش و دل متفق شدند بر آن

کز آفرینش مقصود کردگار تویی

تو شاد بنشین و کوشش به بندگان بگذار

اگر چه لشکر ساز و سپاه دار تویی

ز کارزار بکش چنگ و باده خور یک چند

نه مادر و پدر جنگ و کارزار تویی

بروی خبان دلشاد و شاد خوار بزی

که در حقیقت دلشاد و شادخوار تویی

به فضل خویشم سیراب کن خداوندا

که تشنه مانده ام و ابر تندبار تویی

غرض چه گویم دانی همی به حاصل کن

که بر مراد من امروز کامگار تویی

هزار کرت روزی فزون کنم سجده

به شکر آنکه خداوند این دیار تویی

ز جان و دیده کنم مدح تو که مدح تو را

به جان و دیده خریدار و خواستار تویی

مباد هرگز ایوان خسرو از تو تهی

که فرو زینت ایوان به روز بار تویی

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:52 PM

 

ای خداوند عید روزه گشای

بر تو فرخنده شد چو فر همای

مژده ها داردت ز نصرت و فتح

شاد باش و به عز و ناز گرای

ای بر اطراف مملکت برده

پاسبان خنجر عدو پیرای

به گه جود حاتمی تو به حق

به گه جنگ رستمی تو به جای

چون درآید دو فوج رویاروی

چون برآید به حمله ها یاهای

چرخ با رخش تو ندارد تاب

کوه با زخم تو ندارد پای

ای سخا کار راد بزم افروز

وی هما پیشه گرد رزم آرای

بده انصاف آنچه می بینی

من بگفتم تو را به قلعه نای

خواندمت شعرهای طبع آویز

گفتمت مدحهای گوش سرای

مژده ها دادمت به قوت دل

وعده ها کردمت به صحت رای

فال هایی که من زدم دیدی

که چگونه تمام کرد خدای

آنچه کردست وانچه خواهد کرد

ده یکی نیست یک دو ماه بپای

تا نبینی که بخت روز افزون

چه طرازد ز جاه گردون سای

هم بدین حشمت زمانه نورد

هم بدین همت فلک پیمای

هم بدین تیغ های آتشبار

هم بدین سرکشان آهن خای

رتبت بو حلیمیان برکش

افتخار زریریان بفزای

دولتی را ز بن دگر پی نه

عالمی را دگر ز سر بگشای

به حسام ز دوده روشن

تیره زنگار شرک را بزدای

خانه گمرهی به آتش ده

چهره کافری به خون اندای

طاغیان را به یک زمان افکند

ناله کوس تو به ناله وای

تو بدین بیرهان غره شده

اثر فتح ایزدی بنمای

چون قلم پیشت ار بسر بروند

سرشان چون قلم ز تن بربای

مغزهاشان چو مغز مار بکوب

نیز افسایشان چو مار افسای

تیغ زهر آبداده پازهرست

بگزایدت زهر زود گزای

فال گیر این ستایشی کآرد

بر تو سید ملوک ستای

رو که نصرت تراست یاری گر

رو که ایزد تراست راهنمای

با مراد همه جهان بخرام

با فتوح همه جهان بازآی

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:52 PM

 

نوا گوی بلبل که بس خوش نوایی

مبادا تو را زین نوا بینوایی

نواهای مرغان دو سه نوع باشد

تو هر دم زنی با نوایی نوایی

گر از عشق گویا شدستی تو چون من

مبادات از رنج و انده رهایی

بسی مرغ دیدم به دیدار نیکو

ندانند ایشان به جز ژاژ خایی

همه جو فروشان گندم نمایند

تو گندم فروشی و ارزن نمایی

زهی زند باف آفرین باد بر تو

که بس طرفه مرغی و بس خوشنوایی

بخسبند مرغان و تو شب نخسبی

مگر همچو من بسته در حصن نایی

نگویی تو ای رنج با من چه باشی

تو ای بی غمی نزد من چون نیایی

به من بر بلا از فراق تو آمد

نهنگ فراقی تو یا اژدهایی

همیشه دو چشمم پر از آب داری

به چشم من اندر تو چون توتیایی

تو ای چشم من چشم داود گشتی

تو ای دامنم دامن اوریایی

ببر صبحت از من فراق تو یک ره

که داده ست با من تو را آشنایی

وگرنه بنالم که طاقت ندارم

چگونه کنم صبر با مبتلایی

به پیش ولی نعمتم باز گویم

که دارد کفش بر سخا پادشایی

که او خاص شاهست و من خاص دولت

بر او دولت و بخت داد این گوایی

الا این کریمی که اندر غمانم

بلا را نجاتی و غم را دوایی

مثل زد نباید ز نعمان و حاتم

که نعمان نبردی و حاتم سخایی

محمد خصالی و آدم کمالی

براهیم خلقی و یوسف لقایی

اگر مدح و حمد و ثنا راست معدن

تویی معدن حمد و قطب ثنایی

بیا کند باید بدر آن دهانی

که از نطق او چون تویی راستایی

به تو حاجتی دارم ای خاص سلطان

که تو مرکز جود و کان عطایی

ازین شاعرانی که آیند زی تو

ولیکن به علم و خرد روستایی

بیایند این قوم زی تو همیشه

ز بهر گدایی و کالا ربایی

ز من بنده بر دل تو یادی نیاری

نپرسی نگویی که روزی کجایی

چراغیست افروخته طبع شاعر

ضو آنکه فزاید که روغن فزایی

چو کم گشت روغنش تاریک سوزد

به مقدار روغن دهد روشنایی

بمیرد چو روغن ازو بازگیری

چگونه بود چون فتیله فزایی

مرا پشت بشکست گردون گردان

فرو ماندم از ورزش کدخدایی

نکو گردد این پشت بشکسته آنگه

که از جود تو باشدش مومیایی

الا تا سکونست دایم زمین را

بود پیشه باد خاک آزمایی

چنان باد رای جهان زی تو سرور

که تا او بپاید تو با او بپایی

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:52 PM

 

ای شاد به تو جان من و جان جهانی

هر روز فزون بادا در جان تو جانی

خالی نه ای از مکرمت و حری روزی

فارغ نه ای از رادی و افضال زمانی

پیدا شود از رادی و از دولت هر روز

در جاه تو و مال تو سودی و زیانی

نه راست تر از فکرت و از رای تو تیری

نه تیزتر از عزم و مضای تو سنانی

هنگام خزانست ز مهر تو بهاری

در فصل بهارست ز کین تو خزانی

جاه تو به شادی ها گشتست ضمینی

جود تو به روزی ها کرده ست ضمانی

در دولت امروز به چرخ ایمنم از چرخ

زیرا که مرا جاه تو داده ست امانی

شکر ایزد را هست به فر تو لباسی

وز دولت تو هست بحمدالله نانی

نزد تو سبک بودم از بس که گرانی

آری بر تو گشته ام اکنون چو گرانی

والله که مرا پاک تر از آب یقین است

تابد نبری بر من بیچاره گمانی

نگذاشته ام طبع و زبان را به همه وقت

بیکار ز شکر و ز ثنای تو زمانی

در حبس چه آید ز من و من به چه ارزم

کامروز نمی بینم جز زندانبانی

فردا اگر از دولت تو یاری یابم

جاه تو مرا ندهد دستی و توانی

چون ابر پدید آرم در مدح تو طبعی

چون رعد گشاده کنم از شکر زبانی

در نعمت تو هر روز به موج آرم بحری

در مدح تو هر روز به عرض آرم کانی

گر چرخ ستمکار درین بندم بکشد

این گفته من ماند آخر به نشانی

گر هیچ به فر تو گشاده شوم از بند

در پیش خودم بینی بر بسته میانی

بخشای به من از سر شفقت تو که هرگز

مظلوم تر از من به جهان نیست جوانی

شخصی شده از خوردن اندوه چو مویی

قدی شده از رنج کشیدن چو کمانی

این نام نخواهی که بزرگان همه گویند

بنده است فلانی را امروز فلانی

تا به رزمی آید ز دو مخلوق نتاجی

تا بر فلک افتد ز دو سیاره قرانی

مشغول همه ساله یمین تو به رطلی

آراسته همواره یسارت به عنانی

گوش تو به الحانی چون نغمه بلبل

چشم تو به معشوق چون صورت مانی

آسوده شود ارجو از امن تو مسعود

زانگونه که آسوده شدست از تو جهانی

در طبع نکوخواه تو نوری و سروری

در مغز بداندیش تو ناری و دخانی

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:52 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 97

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4517319
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث