به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

ای لاهوور ویحک بی من چگونه ای

بی آفتاب روشن روشن چگونه ای

ای آن که باغ طبع من آراسته تو را

بی لاله و بنفشه و سوسن چگونه ای

تو مرغزار بودی و من شیر مرغزار

با من چگونه بودی و بی من چگونه ای

ناگاه عزیز فرزند از تو جدا شده ست

با درد او به نوحه و شیون چگونه ای

بر پای تو دو بند گرانست چونستی

بی جان شدی تو اکنون بی تن چگونه ای

نفرستیم پیام و نگویی به حسن عهد

کاندر حصار بسته چو بیژن چگونه ای

گر در حضیض برکشدت باژگونه بخت

از اوج برفراخته گردن چگونه ای

ای تیغ اگر نیام به حیلت بخواستی

دردا که تو برهنه چو سوزن چگونه ای

در هیچ حمله هرگز نفکنده ای سپر

با حمله زمانه توسن چگونه ای

باشد تو را ز دوست یکایک تهی کنار

با دشمن نهفته به دامن چگونه ای

از زهر مار و تیزی آهن بود هلاک

با مار حلقه گشته ز آهن چگونه ای

از دوستان ناصح مشفق جدا شدی

با دشمنان ناکس ریمن چگونه ای

در باغ نوشکفته بکردی همی نظر

وز بیم رفته در دم گلخن چگونه ای

آباد جای نعمت نامد تو را به چشم

محنت زده به ویران معدن چگونه ای

ای بوده بام و روزن تو چرخ و آفتاب

در سمج تنگ بیدر و روزن چگونه ای

ای جره باز دست گذار شکار دوست

بسته میان تنگ نشیمن چگونه ای

بر ناز دوست هرگز طاقت نداشتی

امروز با شماتت دشمن چگونه ای

ای دم گرفته زندان گشته مقام تو

بی دل گشاده طارم و گلشن چگونه ای

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:44 PM

 

ز در درآمد دوش آن نگار من ناگاه

چو پشت من سر زلفین خویش کرده دو تاه

چگونه شاد شود عاشقی ز هجر غمی

که یار زیبا از در درآیدش ناگاه

ز شادمانی گفتم چو روی آن دیدم

که ای نگار تویی لا اله الا الله

سپید کرد شب من بدان رخان سپید

سیاه کرد دل من بدان دو زلف سیاه

به شرم گفتم کز دوست حاجتی خواهم

به ناز گفت ز من هر چه خواهی اکنون خواه

دلیر گشتم و گفتم که با تو دارم جنگ

که می بکاهم چون ماه از آن رخان چو ماه

اگر تو داری حسن و ملاحت یوسف

چرا چو یوسف من مانده ام ز عشق به چاه

دراز گشت مرا عشق کوته تو از آنک

دراز کردی جانا دو زلفک کوتاه

جواب داد که امشب عتاب یکسو نه

که دوستی را یارا کند عتاب تباه

بساز مجلس خرم بیار باده لعل

من و تو باده خوریم ای نگار هم زین گاه

به یاد خسرو محمود سیف دولت و دین

که او سزد که بود در زمانه شاهنشاه

خدایگانی کو را زمانه بر دولت

به پادشاهی اقرار کرد بی اکراه

شهی که هست بر از فرقدان به صدر و به قدر

مهی که هست بر از مشتری به جای و به جاه

بر آسمان جلالش نهاده پایه تخت

وز آفتاب کلاهش گذشته پر کلاه

ازو ببالد هنگام رزم تیغ و کمند

وزو بنازد هنگام بزم مسند و گاه

ایا ز تیغ تو بدخواه جفت اندوهان

چنانکه از کف تو یار لهو نیکو خواه

رسید نامه فتحت به حضرت سلطان

نصیر دولت و دولت بدو گرفته پناه

بر آن سبیل که از حاجبان او نعمان

گشاد مکران چون سوی او کشید سپاه

فشاند جان عدو بر هوا به جای غبار

براند خون عدو بر زمین به جای میاه

ز خون حاسد دین آن زمین چنان شد رنگ

که جز طبر خون ناید از آن به جای گیاه

خدایگانا بیشک بدان که هر روزی

خجسته نامه فتحت رسد به حضرت شاه

چگونه مدح کنمت ای خدایگان جهان

وگر چه هست مرا رهنمای عون الله

جز آنکه گویم وصفت همی ندانم کار

مقر گشتم وزین بیشتر ندارم راه

تو بحر گوهر موجی به روز پاداشن

تو ابر صاعقه باری به وقت پاد افره

همیشه بادی شاها چو بخت خود پیروز

ولی به لهو و نشاط و عدو به ویل و به واه

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:44 PM

 

ای به عارض سپید و زلف سیاه

چون لب خود نبید لعل بخواه

روی دولت سپید و قصر سپید

روز دشمن سیاه و چتر سیاه

مملکت را هزار شمع فروخت

می بیار ای به روی شمع سیاه

تا می چند جانفزای خوریم

بر بساط بقای دولت و شاه

شه ملک ارسلان بن مسعود

ملک عدل ورز داد پناه

پادشاهی که بر بزرگی او

دارد اقبال او هزار گواه

ای خداوند بندگی تو را

گیتی اقرار کرده بی اکراه

آفتابی به وقت پاداشن

آسمانی به گاه پاد افراه

ناصحت را نکرد گیتی رد

دشمنت را نداشت چرخ نگاه

روزگار تو هر چه راست نهاد

نکند گشت روزگار تباه

راز تو با زمانه پیمان بست

چون ز راز زمانه گشت آگاه

دست ظلم دراز دست شده

کرد عدل تو از جهان کوتاه

روزگار گناهکار امروز

باز گردد همی به عذر گناه

گاه و بیگاه زر همی بارد

تا ز تو گاه شاد شد ناگاه

نه عجب گر ز ابر بخشش تو

برگ زرین دمد به جای گیاه

مهر گویی که از چهارم چرخ

روی توست از چهار پر کلاه

خا بوسد سپهر هر روزی

پیش تخت تو بامداد پگاه

گشت خورشید چرخ روشن چشم

چون سوی دولت تو کرد نگاه

دید روی تو چشم چشمه مهر

گفت شاها علیک عین الله

با تو یک روی شد جهان در روی

با تو یکتاه شد جهان دوتاه

ملک آراست از سپاه سپهر

هین برآرای چون سپهر سپاه

از خراسان چو بار برداری

سوی ملک عراق در کش راه

مملکت ها ستان و شاهان بند

پادشاهی فزای و دشمن کاه

خسروان بزرگ هفت اقلیم

خاک روبند پیش تو به جباه

زیر زخمت چه تاب دارد کوه

پیش صرصر کجا برآید کاه

شیر شرزه چو از نخیز بخاست

بیش در بیشه نگذرد روباه

دشمن تو اگر شود بیژن

نیست جاش از جهان مگر تک چاه

تا ز گردون همی فروزد روز

تا ز دوران همی فزاید ماه

چون فروزنده روز بادت ملک

چون فزاینده ماه بادت جاه

ناصح دولت تو دانش پیر

عون ملک تو دولت برناه

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:44 PM

 

ای ذکر خنجر تو به عالم سمر شده

وز عدل تو به چین و به ماچین خبر شده

گردون به پیش همت تو گشته چون زمین

دریا به نزد دو کف تو چون شمر شده

زی حلم و طبع تو نسب آرند کوه و بحر

زآنند هر دو پر گهر و پر درر شده

اندر جهان سراسر از خاطر و گفت

دانش خطر گرفته و زر بی خطر شده

از جود تو سخاوت حاتم شده هبا

وز زور تو شجاعت رستم هدر شده

آن چیست نه ز دولت تو یافته نصیب

وآن کیست نه ز دولت تو بهره ور شده

از بیم گرز و تیغ تو خورشید گشته زرد

وز بانگ نای و کوس تو بهرام کر شده

تیغ تو آتشیست که تف و شرار آن

در تارک و دو دیده شیران نر شده

ای آنکه در دو موضع کلک و حسام تو

یاری ده قضا و دلیل قدر شده

اکنون که سوی غزو خرامی به خرمی

از فر تو جهانی بینی دگر شده

رایان هند را و امیران نغز را

لبها ز بیم خشک شده دیده تر شده

اکنون به هند بینند از سهم و هیبتت

صد خاندان شاهان زیر و زبر شده

بس قلعه بلند که بینند زین سپس

ویران شده ز بیم تو و رهگذر شده

در بیشه های هند کنون بی خلاف هست

شیر از نهیب تیغ تو بی خواب و خور شده

بینند خسروان را در چین و روم و زنگ

اخبار رزم های تو جمله زبر شده

شیران لشکر تو در آن قلب رزمگاه

با دشمنان دولت تو کینه ور شده

هر فوج از آن چو پروین گرد آمده به هم

هر یک بسان جوزا اندر کمر شده

اندر میان معرکه چون شیر مرغزار

اندر کنار مجلس چون سرو بر شده

چون تیغ ضیمران رنگ آهنجی از نیام

بینند کارزار تو چون معصفر شده

ای آنکه مدح گوی تو اندر مدیح تو

عاجز شده ز مدح و سخن مختصر شده

با تو کسی نکوشد و نستیزد از ملوک

جز آن کسی که باشد عمرش به سر شده

سالی شده به خشکی چون کف مفلسان

در باغ ها درختان بی برگ و بر شده

اکنون دلیل و نصرت و اقبال ایزدیست

کآمد به خدمت ابر هوا پر مطر شده

بادی همیشه شاها در نصرت خدای

اقبال پیش رایت تو راهبر شده

از نام تو به روم بترسیده شاه روم

وز تیغ تو به هند ظفر بر ظفر شده

بینند این دو غزو تو را گشته داستان

وان داستان به گرد جهان در سمر شده

چتر تو را همیشه شده سعد رهنمون

بر داعیان دولت خود کامگر شده

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:44 PM

 

ای ملک ملک چون نگار کرده

در عصر خزانها بهار کرده

شغل همه دولت قرار داده

در مرکز دولت قرار کرده

از عدل بسی قاعده نهاده

بر کلک تکاور سوار کرده

کلکی که بسی خورده قارو گیتی

در چشم معادی چو قار کرده

گوید همه روزه بلند گردون

کوهست به ما بر مدار کرده

این ملک به حق طاهر علی را

هست از همه خلق اختیار کرده

تو صدر جهانی صدر حشمت

از حشمت تو افتخار کرده

اقبال تو مانند گل شکفته

در دیده بدخواه خار کرده

ای هیبت تو چون هزبر حربی

جان و دل دشمن شکار کرده

کام ملک کامگار عادل

بر کام تو را کامگار کرده

مسعود که پیش سپهر والا

بر تاج سعادت نثار کرده

ای شهرگشایی که مر تو را شه

بر کل جهان شهریار کرده

پرورده به حق عدل را و تکیه

بر یاری پروردگار کرده

ای از پدر خویش کار دیده

بهتر ز پدر باز کار کرده

زیور زده دولت و به حشمت

از جاه تو دولت شعار کرده

اقبال تو را روزگار شاهی

تاج و شرف روزگار کرده

ای روز بزرگیت را سعادت

در دهر بسی انتظار کرده

ای حیدر مردی و مردی تو

بر ملک تو را ذوالفقار کرده

ای عالم رادی و رادی تو

مر سایل را با یسار کرده

دریاب تنم را که دست محنت

در حبس تنم را بشار کرده

هست این تن من در حصار انده

جان را ز تنم در حصار کرده

من دی به بر تو عزیز بودم

وامروز مرا حبس خوار کرده

بی رنگم و چو رنگ روزگارم

بر تارک این کوهسار کرده

این گیتی پر نور و نار زینسان

نور دل من پاک نار کرده

با منش بسی کارزار بوده

بر من ز بلا کارزار کرده

این آهن در کوره مانده بوده

بر پای منش چرخ مار کرده

چون دانه نارم سرشک اندوه

آکنده دلم را چو نار کرده

این دیده پر خون زمین زندان

در فصل خزان لاله زار کرده

بیماری و پیری و ناتوانی

دربند مرا زرد و زار کرده

این چرخ نهال سعادتم را

برکنده و بی بیخ و بار کرده

نی نی که مزور شدم ز رنجی

کو بود تنم را نزار کرده

زین پیش به زندان نشسته بودم

بیمار دلم را فگار کرده

از آتش دل محنت زمانه

چون دود تنم پر شرار کرده

اندر غم و تیمار بی شمارم

پیداست همان را شمار کرده

امروز منم با هزار نعمت

صد آرزو اندر کنار کرده

زین دولت ناسازگار بوده

با بخت مرا سازگار کرده

از بخشش تو شادمانه گشته

اقبال توام بختیار کرده

باریده دو کفت چو ابر بر من

ایام مرا بی غبار کرده

نعمت رسدم هر زمان دمادم

بر پشت ستوران بار کرده

تو با فلک تند کار زاری

از بهر مرا کارزار کرده

از رغم مخالف پناه جانم

اندر کنف زینهار کرده

من بنده از صدر دور مانده

بر مدح و دعا اختصار کرده

از دوری نادیدن جمالت

نهمار سرم را خمار کرده

تا چهره گردون بود و به شب ها

از اختر تابان نگار کرده

در ملک شهنشاه باد و یزدان

اقبال تو را پایدار کرده

تو پیش شه تاجدار و گردون

بد خواه تو را تاج دار کرده

در دولت سالی هزار مانده

یک عز تو گردون هزار کرده

بر یاد تو خورده جهان و دایم

از خلق تو را یادگار کرده

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:44 PM

 

ای سرد و گرم دهر کشیده

شیرین و تلخ دهر چشیده

اندر هزار بادیه گشته

بر تو هزار بادیه وزیده

بی حد بنای آز کشفته

بی مر لباس صبر دریده

در چند کارزار فتاده

در چند مرغزار چریده

اقلیم ها به نام سپرده

در دشت ها به وهم دویده

در سمج های حبس نشسته

با حلقه های بند خمیده

در بحرها چو ابر گذشته

در دشت ها چو باد تنیده

بی بیم در حوادث جسته

بی باک با سپهر چخیده

اندوه بوته تو نهاده

واندیشه آتش تو دمیده

گردون تو را عیار گرفته

یک ذره بر تو بار ندیده

اعجاز گفته تو شنوده

انصاف کرده تو گزیده

سحر آمده به رغبت و اشعارت

از تو به گوش حرص شنیده

باغیست خاطر تو شکفته

شاخیست فکرت تو دمیده

هر کس بری ز شاخ تو برده

هر کس گلی ز باغ تو چیده

وان سر بریده خامه بی حبر

رزق تو از تو باز بریده

افزون نمی کند ز لباده

برتر نمی شود ز ولیده

وان کسوتی که بختت رشته ست

نابافته ست و نیم تنیده

تا چند بود خواهی بی جرم

در کنج این خراب خزیده

لرزان به تن چو دیو گرفته

پیچان به جان چو مار گزیده

چهره ز زخم درد شکسته

قامت ز رنج بار خمیده

جان از تن تو چیست گسسته

هوش از سر تو پاک رمیده

چشمت ز گریه جوی گشاده

جسمت به گونه زر کشیده

ادبار در دم تو نشسته

افلاس بر سر تو رسیده

نه پی به گام راست نهاده

نه می به کام خویش مزیده

اشک دو دیده روی تو کرده

نار چهار شاخ کفیده

گویی که دانه دانه لعلست

زو قطره قطره خون چکیده

از بهر خوشه ای را بسیار

بر خویشتن چونال نویده

در چشم تو امید گلی را

صد خار انتظار خلیده

شمشیر سطوت تو زده زنگ

شیر عزیمت تو شمیده

سرو طراوت تو شکسته

روز جوانی تو پریده

بر مایه سود کرد چه داری

ای تجربت به عمر خریده

حق تو می نبیند بینی

این سرنگون به چندین دیده

حال تو بی حلاوت و بی رنگ

مانند میوه ایست مکیده

هم روزی آخرت برساند

ایزد بدانچه هست سزیده

مسعود سعد چند کنی ژاژ

چه فایده ز ژاژ لبیده

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:44 PM

 

ای نصرت و فتح پیش بر کرده

تن پیش سپاه دین سپر کرده

بر دست نهاده عمر شیرین

جان گردمیان خود کمر کرده

از ملتان تا به حضرت غزنین

بر مایه نصرت و ظفر کرده

نه لشکر بیکران بهم خوانده

نه مردم بی عدد حشر کرده

از لشکر ترک و هند و افغانان

بر باره هزار شیر نر کرده

وز بهر شکار بد سگالان را

چون گرسنه شیر پر خطر کرده

بگرفته عنان دولت سلطان

توفیق خدای راهبر کرده

بر دشت زمرد جنگ سد بسته

در کوه به تیغ تیز در کرده

بر دامن کوه کوفته موکب

گوش ملک سپهر کر کرده

وین روشن دیده مهر تابان را

از گرد سپاه بی بصر کرده

صد ساله زمین خشک را از خون

تا ماهی و پشت گاو تر کرده

صحرای فراخ و غار بی بن را

از خون مخالفان شمر کرده

کفار ز بیم تیغ برانت

بر کوه چو رنگ مستقر کرده

بر کشور جنگوان زده ناگاه

هر زیر که یافته زبر کرده

افروخته تیغت آتش سوزان

مغز و دل کفر پر شرر کرده

انگیخته روز معرکه ابری

بارانش ز ناچخ و تبر کرده

بر دشمن کسوتی بپوشیده

وان کسوت تازه را عبر کرده

از خاک درشت ابره را داده

وز خون سیاهش آستر کرده

مر عالم روح را به یک ساعت

چون بتکده ها پر از صور کرده

این ساعت عالم دگر بوده

آن ساعت تیغ تو دگر کرده

کاری که به ده سفر نکردی کس

آسان آسان به یک سفر کرده

آنجا زده ای که اهل آن دلها

بودند ز کفر چون حجر کرده

نه بوی رسیده در وی از ایمان

نه باد هدی برو گذر کرده

هر پیر پدر که از جهان رفته

ده عهد به کفر با پسر کرده

خواهم دهن مبشرانت را

مانند صدف پر از درر کرده

ای همت و عادت تو را ایزد

فهرست بزرگی و هنر کرده

غزوی نکنی که ناردت ایزد

از نصرت و فتح بهره ور کرده

گیری پسران بی پدر بوده

آری پسران بی پدر کرده

آن چیست که خسروت بفرماید

کش ناری پیش همچو زر کرده

نو روز خدمتت همی آید

گیتی همه پر ز بار و بر کرده

بس رود و زمین و کوه را یابی

چون دیبه روم و شوشتر کرده

از کوه شکفته لاله ها بینی

سرها ز میان سنگ بر کرده

آیند به باغ بلبل و قمری

این قصه فتح تو زبر کرده

آواز به مدحت تو بگشاده

سرها ز نشاط پر بطر کرده

تو ساخته مجلسی و از خوبان

پر زهره روشن و قمر کرده

در صدر نشسته و می نصرت

در روی و دماغ تو اثر کرده

بر اول می که گیری اندر کف

یاد شه راد دادگر کرده

واندر دل مهربانت افتاده

در زاری کار من نظر کرده

امروز منم ثنا و شکر تو

داروی تن و دل و جگر کرده

روزان و شبان ز بهر مدح تو

دارم قلمی به دست سر کرده

بس زود کتابخانه را یابی

از گفته من پر از گهر کرده

کی باشی باز گشته زان جانب

نه راه به جانب دگر کرده

وین نصرت و فتح را من اندر خور

بسیار دعای ما حضر کرده

دزدیده ز دور دیده دیدارت

وز بیم پیادگان حذر کرده

تا مهر ز خاور فلک باشد

آهنگ به سوی باختر کرده

از خاور تا به باختر بادا

رای تو به هر هنر سمر کرده

هر ساعت عز و دولت عالی

باغ طرب تو تازه تر کرده

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:44 PM

 

دولت خاص و خاصه زاده شاه

رایت فخر بر کشید به ماه

تاج گردون محمد آنکه گرفت

در بزرگیش ملک و عدل پناه

ملک را داد رای او رونق

ظلم را کرد عدل او کوتاه

همتش یافت بر مکارم دست

حشمتش بست بر حوادث راه

آسمانیست بر جهان هنر

آفتابیست در میان سپاه

چون ز حضرت به سوی هندستان

زرد به فرمان شاه لشکر گاه

چشم گیتی به تیغ کرد سپید

روی گردون به گرد کرد سیاه

در همه بیشه ها ز سهمش رفت

شیر شرزه به سایه روباه

آبدان شد همه ز باران ریگ

بارور شد همه به دانه گیاه

کشت پیدا نبود و هر منزل

بود انبارهای کوفته کاه

دشت مازندران که دیو سپید

دروی از بیم جان نکرد نگاه

گرمی او نبرده بوی نسیم

خشکی او ندیده روی میاه

روز بودی که صد تن کاری

اندرو گشتی از سموم تباه

شد بهشت برین به دولت او

حوض کوثر شد اندرو هر چاه

ره چنان شد ز آب کاندر وی

حاجت آمد سپاه را به شناه

ای بزرگی که ملک رای تو را

کرد اقرار طلوع بی اکراه

باشد افزون زده هزار سوار

که بر اقبال تو شدند گواه

نیست بر حزم تو قدر واقف

نیست از عزم تو قضا آگاه

هم تو را خسرویست سیرت و رسم

هم تو را ایزدیست فره و راه

هم مرا دشمنست گشت فلک

کوششم در زمانه هست تباه

هیچ کس داشته ست ازین گونه

معجزاتی علیک عین الله

به همه کار عون و ناصر تو

رای پیرست و دولت بر ناه

از چو تو محتشم فروزد ملک

وز چو تو پیشگاه نازد گاه

ابر بارنده به پاداشن

بحر آشفته ای به پاد افراه

ای عمیدی کز آستانه تو

خاک روبند سرکشان به جباه

رفته صیت تو در همه عالم

مانده مدح تو در همه افواه

تا زدم در بهار دولت تو

دست در شاخه خدمتت ناگاه

عذرها خواست روزگار از من

بازگردد همی ز کرده گناه

به سلام آمدم همی هر روز

دولت و بخت بامداد پگاه

تا پناهست عدل را به حسام

تا شکوهست ملک را به کلاه

باد روزت به فال نیکو گوی

باد کارت به کام نیکو خواه

تهنیت خلعت تو را گویم

که مهنا به توست خلعت شاه

دشمنت را ز تن برآید جان

چون بدین غم ز دل برآرد آه

خلعتی بادت از ملک هر روز

دولتی بادت از فلک هر ماه

دست گیتی به دولت تو دلیل

پشت گردون به خدمت تو دو تاه

بینی از بخت هر چه جویی جوی

یابی از چرخ هر چه خواهی خواه

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:44 PM

 

لاله رویاند سرشکم تازه در هر مرحله

پس بهاری دارد از من در زمستان قافله

عشق دلبر قرعه زد چون دل نصیب او رسید

راه پیشش برگرفتم دل بدو کرده یله

بر من رفته دل تفته دماغ از هجر او

شد سیه در گفتگو آمد جهان در مشغله

هند و روم و زنگ را بر من بشوراند همی

یار هندو چشم چشم رومی عارض زنگی کله

در وداعش ز آب دیده آتش دل داشت راز

کام طعم حنظل و رخسار رنگ حنظله

من دریده جیب و اندر گردن آن سیم تن

دستها در هم فکنده همچو گری و انگله

رفته و گفته غم سوداش بر هر طایفه

کرده از هجرانش بر سر خاک در هر مرحله

آفتی آید همی هر گه مرا بی واسطه

اندهی زاید همی هر شب مرا بی فاصله

اندرین سرما ز رنج راندن سخت ای شگفت

من چنانم در عرق چون کودکان در آبله

صحن دریا روی هامون گشته از موج غبار

یا شبه گشته به زورق های زرین سر خله

خنجر برق آمده بر تارک کوه و شده

زنگ خورده تیغ شب را صبح روشن مصقله

من فکنده راحله بر سمت هنجار جبل

مدحت بوسعد بابو کرده زاد راحله

آنکه بستاند شکوهش قوت از هر نائبه

وانکه بر بندد هراسش راه بر هر نازله

ملک و دولت را به قبض و بسط رایش مقتدا

دین و ملت را به حل و عقد عقلش عاقله

چرخ طبع او نگردد هیچ بی خورشید و ماه

بحر جود او نباشد هیچ بی موج صله

در جهان از باد خشمش زلزله خیزد همی

گر نه از حلمش زمین ایمن شدی از زلزله

هیبتش چون بانگ بر عالم زد افکانه شود

هر شکم کز حادثات دهر باشد حامله

ای سؤال آزمندان از صحیفه جود تو

چون دعای نیک مردان در صحیفه کامله

بند جود و طوق منت ساختی زیرا که هست

مکرمت های تو در هم گشته همچون سلسله

گر نبیند چشمم از تو زود سودی بی زیان

نشنود گوش تو از من دیر شکری بی گله

تا سخن را فخر نامت زیور و پیرایه داد

مدح گوهر یاره گشت و شکر لؤلؤ مرسله

خانه جاه تو را دست شرف بافد بساط

کسوت لهو تو را کف طرب گیرد کله

صید جان دشمنانت شد به آواز اسد

تخم عز دوستانت گشت بار سنبله

تا همی نزدیک ذوق ارکان و اوزان بحور

از سبب گردد مرکب از وتد وز فاصله

باد سرو نزهتت بالان و نالان بلبلان

باد باغ عشرتت خندان و گریان بلبله

بدسگالان تو را جانها و دلها روز و شب

از غمان در وسوسه وز اندهان در ولوله

چشم و دلشان سالها از درد زخم و تف رنج

حلق های نیزه باد و حقه های مشعله

سینهاشان بر دریده مغزهاشان کوفته

چنگ شیر شرزه و خرطوم پیل منگله

من ثنا گویم نخستین پس دعا پس حسب حال

که فریضه ست اول آنگه سنت آنگه نافله

چست بر کندی مرا بی هیچ جرم و احتیال

خرد بشکستی مرا بی هیچ حقدو غائله

شاد و غمگین گشته از خذلان من در پیش تو

دشمنان دو زبان و دوستان یک دله

سست پای و خیره سرگشتم چو دیدم گرد خویش

دیلمان خاکپای سر برهنه یک گله

همچو ما زو رویشان نفج و سیه همچون تذرو

چو هلیله زردشان روی و ترش چون آمله

رویها تابان ز خشم اندام ها پیچان ز بغض

گوئیا دارند باد لقوه و درد چله

گبر کردندی همه بر کتفشان بی کور دین

صدر جستندی همه در پایشان بی حاصله

خانه من زان سگان گو شکم شد پارگین

حجره من زان خران پر شکم شد مزبله

خرده سیمم نماند از خرج ایشان در گره

ذره مغزم نماند از بانگ ایشان در کله

حاصل و ناحاصل آن پنج ویرانه مرا

خورده و ناخورده آن برکشیده حوصله

والله ار دیدم ز ریع آن بوجه سود کرد

یک جو و یک حبه و یک ذره و یک خردله

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:44 PM

 

ای شیر رزم شیر شکاری شکار تو

بادا شکار شیران همواره کار تو

در بیشه نره شیر ژیان را قرار نیست

از ذوالفقار شیر کش بی قرار تو

کردند ذوالفقار تو را بی قرار نام

از بس که بی قرار بود ذوالفقار تو

روزی که بی حصار نباشند سرکشان

تیغ حصار گیر تو باشد حصار تو

در بیشه شیر ترسان از یوزبان تو

در که عقاب لرزان از بازدار تو

ای فخر دولت و شرف اندر سرای تو

ون ناز و نزهت و طرب اندر کنار تو

آرد به دولت تو به تاراج تاج خان

گر رخصه یابد از توش ها چتردار تو

در پای شاه چین بربندی نهد گران

گر یابد از تو فرمان سالار بار تو

قیصر به خواب دید تو را در میان جنگ

وان خنجر اندر آن کف خنجر گذار تو

بیدار شد ز خواب و ندیدش دیده دیر

از هول نقش خنجر خاره گذار تو

همواره باد دولت و تایید جفت تو

پیوسته باد نصرت و توفیق یار تو

از تو خجسته گشت همه روزگار من

بر تو خجسته باد همه روزگار تو

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 2:44 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 97

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4517324
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث