به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

ز بار نامه دولت بزرگی آمد سود

بدین بشارت فرخنده شاد باید بود

نمونه ای ز جلالت به دهر پیدا شد

ستاره ای ز سعادت به خلق روی نمود

به باغ دولت و اقبال شاخ شادی رست

که مملکت را زو بار و سایه بینی زود

همی به رمز چه گویم صریح خواهم گفت

جهان ملک ملکی در جهان ملک افزود

بر این سعادت لوهور خلعتی پوشید

ز کامرانی تا روز شادمانی بود

ز بس نشاط که در طبع مردمان آویخت

بدین دو هفته به شبها یک آدمی نغنود

به دوستکامی این باده ای بدان آورد

به شادمانی آن دسته ای ازین بربود

نشست شاه به سور و همیشه سورش باد

بر مراد دل از کشته عزیز درود

شد مصاف شکن شیرزاد شیر شکر

که جان کفر به پولاد هندوی پالود

گهی به مرکب پوینده قعر بحر شکافت

گهی به رایت بر رفته اوج چرخ بسود

به هر زمین که درآمد چو آب لشکر او

ز تاب آتش شمشیر او برآمد دود

نمود خون عدو بر کشیده خنجر او

به گونه شفق سرخ بر سپهر کبود

عریض جاهش پهنای هر دیار گرفت

بلند قدرش بالای هر فلک پیمود

بدین نهاد که شوید همی جهان از کفر

نماند خواهد بومی ز هند کفرآلود

چو شد سخاوت او بر زمانه مستولی

نیاز کرد جهان را به درد دل بدرود

چو بر خزانه نبخشود و مالها بخشید

نماند کس که بر آن کس ببایدش بخشود

بزرگ بارخدایا تو آن شهی که جهان

جز آن نکرد که شاهانه همتت فرمود

فلک شناس نداند به راستیت شناخت

ملک ستای نداند به واجبیت ستود

نه چشم گردون چون کرده تو صورت دید

نه گوش گیتی چون گفته تو لفظ شنود

دل رعیت و چشم حشم به دولت تو

به بزم و رزم تو بر شادی و نشاط آسود

ز سور فرخ تو روی خرمی افروخت

ز فتح شامل تو جان کافری فرسود

به رزمگاه تو بارنده ابر لؤلؤ ریخت

به بزمگاه تو پوینده باد عنبر سود

به باغ لهو تو رامش چو ارغوان خندید

ز شاخ مدح تو دولت چو عندلیب سرود

همیشه تا شود از باغ دشت مشک آگین

همیشه تا شود از مهر کوه زر اندود

بقات باد که امروز مایه دولت

ز روزگار بقای تو را شناسد سود

زمانه و فلکت رهنمای و یاری گر

خدایگان و خدای از تو راضی و خشنود

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 1:30 PM

 

بهروزبن احمد که وزیر الوزرا شد

بشکفت وزارت که سزا جفت سزا شد

تا رای چو خورشیدش بر ملک و ملک تافت

هر رای که بر روی زمین بود هبا شد

تا چون فلک عالی بر صحن جهان گشت

آفاق جلالت همه پر نور و ضیا شد

با رتبت او پایه افلاک زمین گشت

با همت او چشمه خورشید سها شد

اقبال و سعادت را آن مجلس و آن دست

روینده زمین آمد و بارنده سما شد

از قافله زایر آن درگه سامیش

کعبه ست که مأوای مناجات و دعا شد

تا گشت خریدار هنر رای بلندش

بازار هنرمندان یکباره روا شد

فتنه ره تقدیر و قضا هرگز نسپرد

تا فکرت او پرده تقدیر و قضا شد

چون بنده شدش دولت و اقرار همی کرد

آخر خرد روشن و بشنید و گوا شد

دشمنش که بگریخت ز چنگال نهیبش

صد شکر همی کرد که در دام بلا شد

ای آنکه به اقبال تو در باغ وزارت

هر شاخ که سر برزد با نشو و نما شد

تا رحمت و انصاف تو در دولت پیوست

گیتی همه از صاعقه ظلم جدا شد

ایام تو در شاهی تاریخ هنر گشت

آثار تو در دانش فهرست دعا شد

بس عاجز و درمانده و بس کوفته چون من

کز چنگ بلا زود به فر تو رها شد

دانند که در خدمت سلطان جهاندار

تا گشت زبانم به ثنا وقف ثنا شد

زانجای که از آن تاخته بودیم به تعجیل

زیرا که همه حاجب زین جای روا شد

ظنی که بیاراسته بودیم تبه گشت

تیری که بینداخته بودیم خطا شد

گر دیده من جست همی تابش خورشید

روزم چو شب تاری تاریک چرا شد

گیرم که گنه کردم والله که نکردم

عفوی که خداوندان کردند کجا شد

دارم به تو امید و وفا گرددم آخر

کامید همه خلق جهان از تو روا شد

گر راست رود تیر امیدم نه شگفت است

زیرا چو کمان قامتم از رنج دو تا شد

مدحی چو شکوفه نه شکفت است ز طبعم

اکنون که تن از خواری همجنس گیا شد

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 1:30 PM

 

امیر غازی محمود رای میدان کرد

نشاط مرکب میمون و گوی و چوگان کرد

زمین میدان بر اوج چرخ فخر آورد

چو شاه گیتی رای نشاط میدان کرد

فلک ز ترس فراموش کرد دوران را

چو اسب شاه در آوردگاه دوران کرد

ز بیم آنکه رسد گوی شاه بر خورشید

به گرد تاری خورشید روی پنهان کرد

چو دید گردون دوران شاه در میدان

همی نیارد آن روز هیچ دوران کرد

چو هاله گاه شهنشاه اوج گردون بود

گذار گوی ز چوگان بر اوج کیوان کرد

به سم مرکب روی سپهر تاری کرد

به زخم چوگان چشم ستاره حیران کرد

چو دید چوگان مر شاه را چو غران شیر

به دستش اندر خود را چو مار پیچان کرد

چو دید شاه چو پیچنده مار چوگان را

نشاط و رامش و شادی هزار چندان کرد

اگر نه مرکب میمونش هست بادبزان

چرا به رفتن با باد عهد و پیمان کرد

مگر نگین سلیمان به دست خسرو ماست

که چون سلیمان مرباد را به فرمان کرد

چرا سلیمان خود نام مهر سیفی داشت

که باد چونان فرمانبری سلیمان کرد

بسا کها که بر آن کوه شاه چوگان زد

به سم مرکب که پیکرش بیابان کرد

بسا شها که به گشت او ز دوستی ملک

بسا امیر که با رأی شاه عصیان کرد

به تیر شاه مر این را چو تیر بی پر کرد

به تیغ باز مر آن را چو تیغ بی جان کرد

عجب مدار که محمود سیف دولت و دین

به بخت و دولت عالی چنین فراوان کرد

در آنچه جست همه خشندی سلطان جست

هر آنچه کرد ز بهر رضای یزدان کرد

ایا شهی که جهان را کف تو داد نسق

چنانکه رای تو مر ملک را به سامان کرد

هر آن کسی که همی کینه جست با تو به دل

نه دیر زود که بخت بدش پشیمان کرد

تو آن جوادی شاها که آز گیتی را

سخاوت تو بدست فنا گروگان کرد

همیشه جایگهت بوستان دولت باد

که دولت تو جهان را بسان بستان کرد

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 1:30 PM

 

هوای دوست مرا در جهان سمر دارد

به هر دیار زمن قصه دیگر دارد

ز بوته دل رویم همی کند چون زر

ز ابر چشم کنارم همیشه تر دارد

ز بار انده هجران ضعیف قد تو را

دو تاو لرزان چون شاخ بارور دارد

چو خاک و آبم خوار و زبون ز فرقت او

چو خاک و آب و لبم خشک و دیده تر دارد

ذهاب اشک مرا از جگر گشاده شدست

عجب نباشد اگر گونه جگر دارد

از آنکه همچو حجر دارد آن نگارین دل

دلم پر آتش همچون دل حجر دارد

به سرو ماند از آن باغ و بوستان طلبد

به ماه ماند از آن نهمت سفر دارد

به غمزه گر بکشد از لبانش زنده کند

که غمزه و لب شیرین او گذر دارد

بود چو نوشم اگر پاسخ چو زهر دهد

از آنکه بر لب شیرین او گذر دارد

بتر بنالم هر شب همی و هر روزی

نکوتر است و مرا هر زمان بتر دارد

عجب که سطری مهر و وفا نداند خواند

هزار نامه جنگ و جفا زبر دارد

مرا دو دیده چو جویست و آن دو جویم را

خیال قدش پر سرو غاتفر دارد

به چشم اندر گویی خیال او ملکی است

کز آب دیده من لشکر و حشر دارد

اگر نه ترسان می باشد از طلیعه هجر

چرا حشر به شب تیره بیشتر دارد

بتا نگارا بر هجر دستیار مباش

از آنکه هجر سر شور و رای شر دارد

نکرد یارد هجر تو بر تنم بیداد

که یاد کرد شهنشاه دادگر دارد

امیر غازی محمود سیف دولت کو

شجاعت علی و سیرت عمر دارد

خجسته دولت او را یکی درخت شناس

که عدل شاخ و هنر برگ وجود بر دارد

قضا ز رویش همواره پیشرو گیرد

قدر ز رایش پیوسته راهبر دارد

ز رای اوست نفاذی که در قضا باشد

ز وهم اوست مضائی که این قدر دارد

خدایگانا آنی که ملک و عدل و سخا

ز رای و طبع و کفت زین و زیب و فر دارد

ز عدل تست که نرگس به تیره شب در دشت

نهاده بر سر پیوسته طشت زر دارد

تو را طبیعت جود است به ز جود بسی

که جود نام در آفاق مشتهر دارد

اگر چه بحر به نعمت ز ابر هست فزون

کمینه چیز صدفها پر درر دارد

بسی بلندتر آمد ز بحر رقت ابر

که بحر ندهد و او بدهد آنچه بر دارد

چو آن خمیده کمان از گوزن دارد شاخ

چو آن خدنگ نزار از عقاب پر دارد

همی عقاب و گوزن از نهیب تیر و کمانت

به کوه و بیشه در آرام و مستقر دارد

عدوت بر سر خویش از حسامت ایمن نیست

از آن دو دست همی بر میان سر دارد

نه سمع دارد در رزم دشمنت نه بصر

نه وقت تاختن از عزم تو خبر دارد

از آنکه آتش تیغ و صهیل مرکب تو

دو چشم حاسد کور و دو گوش کر دارد

بساز رزم عدو را که از برای تو را

قضا گرفته به کف نامه ظفر دارد

شها ملوک جهان طاقت تو کی دارند

شغال ماده کجا زور شیر نر دارد

نه هر که شاهش خوانند شاهی آید ازو

نه هر که ابر بود در هوا مطر دارد

نه دست سرو چو هر دست کارگر باشد

نه چشم عبهر چون چشم ها بصر دارد

نه هر که بست کمر راه سروری ورزد

نه هر که داشت زره نهمت خطر دارد

نه آب همچو دلیران همی زره پوشد

نه کلک همچون نام آوران کمر دارد

همیشه تا به زمین بر نسیم راه دهد

همیشه تا به فلک بر قمر ممر دارد

ز بخت و دولت در لهو و در طرب بادی

که هر ولی را جود تو در بطر دارد

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 1:30 PM

 

مسعود پادشاه جهان کامگار باد

بنیاد دین و دولت او پایدار باد

جاهش به فر و دولت و رایش به نور عدل

گیتی فروز باد و زمانه نگار باد

ای شاه تا بهار و خزانست در جهان

اندر جهان ملک خزانت بهار باد

مسعود تاجداری و هر روز بامداد

بر تاج تو سعود کواکب نثار باد

تا شاخ و بار باشد در باغ و بوستان

بر شاخ دولت تو ز اقبال بار باد

جاه تو را زمانه به صد گونه عز و ناز

گه بر کتف نهاده و گه بر کنار باد

تا از بخار گیرد جرم هوا غبار

جرم هوای دولت تو بی غبار باد

پیوسته کار دولت و نصرت گذارده

زآن زورمند بازوی خنجر گذار باد

بخت تو را ز نصرت و ملک تو را ز فتح

زآن خنجر برهنه شعار و دثار باد

ای حیدر زمانه جهانگیر تیغ تو

اندر کف مبارک تو ذوالفقار باد

اندر جهان دولت و صافی عیار ملک

زآن خنجر زدوده صافی عیار باد

تا خاک برقرار است از چرخ بی قرار

دایم قرار دولت زآن بی قرار باد

برنده تیغ شیر شکار تو روز رزم

اندر مصاف و کوشش خسرو شکار باد

وز آب تیغ و آتش رزم تو در نبرد

عمر عدو چو عمر حباب و شرار باد

وز هیبت تو دیده و روی مخالفان

پرخون چو لاله باد و کفیده چون نار باد

هر تازه گل که ملک تو را بشکفد ز بخت

در دیده منازع ملک تو خار باد

جاری به کوه و دریا چون رنگ و چون نهنگ

آن کوه کوب هیکل دریا گذار باد

ملک تو را که خیزد دریا و کوه از آن

چون کوه دستگاه و چو دریا یسار باد

تابنده دولت تو و فرخنده ملک تو

عالی چو چرخ و ثابت چون کوهسار باد

شاه زمانه ای و زمانه به تست شاد

بی یاری از ملوک که یزدانت یار باد

شیر جهان ستانی و تا هست مرغزار

صحن زمین تمام تو را مرغزار باد

آرایش سپاه تو چون برکشند صف

زین سرکشان خلخ و چاچ و تتار باد

بی کارزار هیبت شمشیر و تیرشان

با جان دشمنان تو در کارزار باد

هر سر که سرکشیده ز فرمان تو سرش

در زیر ضربت سر آن گاوسار باد

وآن شاه کو بپیچد گردن ز امر تو

سرکوفته به گز علایی چو مار باد

تا گرز گاوسار تو سر برکشد چو مار

هنگام حمله گرزت دشمن دمار باد

از لفظ تاج باد دعای تو و آن او

تو تاجدار بادی و او تاج دار بود

تا سازگار دولت و تابنده دانش است

با دولت تو دانش تو سازگار باد

در امر و نهی شاهی و در حل و عقد دین

دولت تو را به راستی آموزگار باد

زین استوار کار وزیر خجسته پی

این دولت خجسته چو کوه استوار باد

با ملک او وزارت او سازوار شد

کاقبال با وزارت او سازوار باد

تو شهریار داد دهی او وزیر شه

رحمت بر این وزیر و بر این شهریار باد

شاها رهی ز جود تو خوش روزگار شد

کز روزگار عمر تو خوش روزگار باد

بر کارها که داشت به نهمت سوار گشت

کت بخت نیک بر همه نهمت سوار باد

احوال او به کام دل دوستدار شد

کایام تو به کام دل دوستدار باد

او را به خازنی کتب کردی اختیار

کت رای خسروانه قوی اختیار باد

کرد افتخار بر همه اقران بدین شرف

کت بر همه ملوک جهان افتخار باد

ای پادشاه مشرق و مغرب ثبات تو

بر تخت پادشاهی سالی هزار باد

این باد عمر و ملک تو را در جهان شمار

وز عمر و ملک حظ تو عکس شمار باد

هر هفته باد جشنی و ایام ملک از آن

آراسته چو بتکده قندهار باد

اوقات عیش و لهو تو ای شاه کامگار

از خرمی چو وقت گل نوبهار باد

تا کوه قاف باشد بر جای پایدار

چون کوه قاف دولت تو پایدار باد

گه گوش تو به لحن نگار غزل سرای

گه چشم تو به روی بت میگسار باد

گاهی تو را به چنگ عدو سوز تیغ تیز

گاهی تو را به دست می خوشگوار باد

تا جان خلق در کنف تن بود عزیز

جان و تن تو در کنف کردگار باد

تو یادگار بادی از خسروان همه

وین مدح های بنده تو را یادگار باد

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 1:30 PM

 

شاها بنای ملک به تو استوار باد

در دست جاه تو ز بقا دستوار باد

مسعود شاه نامی و تا سعد کوکب است

با طالع تو کوکب مسعود یار باد

بر اوج پادشاهی و بر تخت خسروی

رای تو مهر تابش گردون مدار باد

دولت نگارخانه تو در صلاح ملک

پیوسته یار خنجر نصرت نگار باد

محکم نظام دولت و ثابت قوام داد

زان زورمند بازوی خنجر گذار باد

بر امر و نهی گوهر طبع عزیز تو

در آتش سیاست صافی عیار باد

در قبض و بسط عالم دست نفاذ تو

پیوسته چرخ قوت و دریا یسار باد

شب ها و روزهای تو در حل و عقد ملک

از حکم های دور سپهر اختیار باد

جان و دل ولی و عدوی تو روز و شب

از وعده و وعید تو پر نور و نار باد

از گردش زمانه همه حظ و قسم تو

تابنده روز باد و شکفته بهار باد

مفتاح نصرت و ظفر و فتح در کفت

آن سر شکار تن شکر جانشکار باد

از آتش حسام تو بدخواه ملک را

در چشم و دل همیشه دخان و شرار باد

هر دل که جز هوای تو خواهد ز روزگار

از درد خسته باد و به انده فگار باد

از حفظ و عون یزدان در سرد و گرم دهر

بر شخص عالی تو شعار و دثار باد

مقصود جان تست جهان را که جان تو

ز ایزد همیشه در کنف زینهار باد

تو رحمت خدایی و هر ساعت از خدا

بر جان و طبع و نفس تو رحمت نثار باد

عزمت بدین جهاد که در برگرفته ای

بر هر چه هست در بر تو کامگار باد

باد شتاب و کوه درنگ تو زیر ران

هامون نورد باره جیحون گذار باد

هر مرز کافری که سپاه اندرو بری

از خون بت پرستان پر جویبار باد

هر دشت بی گیا که راه نوردی هوای آن

از سم تازیان تو مشکین غبار باد

هر دشت بی گیا که تو در وی کنی نزول

با جوی های آب روان مرغزار باد

هر شاه کو ز لشکر تو منهزم شود

بسته ره هزیمتش از کوهسار باد

یاری و نصرت تو پس از یاری خدا

زین سرکشان به جنگ غزان و تتار باد

بر هر یکی ز پر کلاه چهار پر

روز و شب از فرشته نگهبان چهار باد

تو حیدری نبردی و در صف کارزار

اندر کف تو خنجر تو ذوالفقار باد

در عرصه مصاف تو شیران رزم را

سر کوفته به ضربت آن گاوسار باد

در هر غزات نصرت و فتح و ظفر تو را

چون فتح و نصرت و ظفر شاه یار باد

بر چین و روم و ترک ملک بادی و تو را

بنده چوخان و قیصر و کسری هزار باد

اصحاب تاج و تخت و نگین و کلاه را

اندر جهان به خدمت تو افتخار باد

بی کارزار هیبت چون آتش تو را

با مغز و جان دشمن تو کارزار باد

گاه از برای قهر معادی به چنگ تو

آن آبدار پر گهر تابدار باد

گاه از برای رزق موالی به دست تو

آن مشکبار لعبت زرد نزار باد

گاهی به بزمگاه طرب چشم و گوش تو

زی لحن رود ساز و رخ میگسار باد

عمر تو را که مفخرت دین و ملک ازوست

بر دفتر از حساب تو صدگان شمار باد

در صدر تو ز بخشش تو همچنین که هست

مدحت عزیز باد و زر و سیم خوار باد

در پیچ کار چون خرد آموزگار نیست

اندیشه تو را خرد آموزگار باد

هستی تو یادگار ملوک اندرین جهان

ملک همه ملوک تو را یادگار باد

تو جاودانه بادی و بر تخت مملکت

بزم تو خلد و قصر تو دارالقرار باد

ابدال را به دعوت نیک تو دست ها

برداشته چو پنجه سرو و چنار باد

مسعود سعد سلمان در بز و رزم تو

جاری زبان خطیب و نبرده سوار باد

بر بزم باد بر تو ثناگوی و مدح خوان

و اندر نبرد حمله بر و جانسپار باد

تا هست چرخ و کوه جهانگیر جاه تو

چون چرخ بر قرار و چو کوه استوار باد

شادی روزگار همین روزگار تست

تا هست روزگار همین روزگار باد

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 1:30 PM

 

شهریارا خدای یار تو باد

شهریاری همیشه کار تو باد

شاه مسعودی و سعود فلک

از فلک پیش تو نثار تو باد

نوبت نوبهار دولت تست

ملک تازه ز نوبهار تو باد

ربع حشمت زمین دولت را

حاصل از دست ابروار تو باد

سرمه چشم دیده دولت

روز پیکار تو غبار تو باد

نور و نار تو مهر و کینه تست

تا زمانه ست نور و نار تو باد

چون ز زخم تو شیر بیشه بماند

شیر گردون کنون شکار تو باد

روز بار تو سور کرد جهان

تا جهانست روز بار تو باد

آتشین سطوتی و دیده کفر

پر دخان تو و شرار تو باد

زاری کارزار و زاری خصم

همه از کار و کارزار تو باد

حیدری حمله ای و نصرت دین

از جهانگیر ذوالفقار تو باد

شیر زخمی و شیر زور چو شیر

همه آفاق مرغزار تو باد

بر سر و مغز و دیده شیران

ضربت گرز گاوسار تو باد

دولت کامگار در گیتی

بنده رای کامگار تو باد

در شمار عدوست هر چه غم است

هر چه شادیست در شمار تو باد

مملکت را همه قرار و مدار

در قرار تو و مدار تو باد

دولت کاردان و کارگذار

در همه کار پیشکار تو باد

شده مقصور کارهای جهان

بر تک خامه سوار تو باد

آتش مرگ جان دشمن تو

زخم شمشیر آبدار تو باد

داد و انصاف شاکی و شاکر

همه در امن و زینهار تو باد

بردباری و رحمت ایزد

بر دل و طبع بردبار تو باد

چرخ گنج تو را همی گوید

مملکت بوته عیار تو باد

هر قراری که خسروی جوید

در سر تیغ آبدار تو باد

همه آوردن و گرفتن ملک

در بگیر تو و بیار تو باد

در جهان ملک استوار تو را

قوت از دین استوار تو باد

ملک با فتح های تو همه سال

همه چون فتح سال پار تو باد

در سفر باغ و بوستان و بهار

منزل و جای رهگذار تو باد

به شب و روز یمن و یسر جهان

ز یمین تو و یسار تو باد

تا همی روز و روزگار بود

ملک را روز و روزگار تو باد

زین حصار تو بنده نام گرفت

آفرین ها بر این حصار تو باد

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 1:30 PM

 

تا جهانست ملک سلطان باد

بر جهانش به ملک فرمان باد

شاه مسعود کاختر مسعود

در مرادش درست پیمان باد

همه دعوی طالع میمونش

در معانی بدیع برهان باد

دامن همت سرافرازش

گردن چرخ را گریبان باد

از کفش بر مثال های نفاذ

عز توقیع و حسن عنوان باد

رای او را بدانچه روی نهد

همه دشوار گیتی آسان باد

عزم او را بدانچه قصد کند

کم و بیش زمانه یکسان باد

کسوت فخر و فرش جاهش را

رنگ انواع و نقش الوان باد

دانه و شاخ و باغ مجلس او

دانه در و شاخ و مرجان باد

در طربناک میزبانی بخت

نهمت او عزیز مهمان باد

در زمین های خشک سال نیاز

جود او سودمند باران باد

کانچه خواهند گنج او گشتست

که فزاینده گنج اوکان باد

شیر چرخ ار عدوش را نخورد

کند چنگ و شکسته دندان باد

زیر خایسک رنج مغز عدو

تارک زخم خوار سندان باد

دم و چشم مخالف از تف و نم

باد ایلول و ابر نیسان باد

هر که بی غم نخواهدش همه عمر

غمش افزون و عمر نقصان باد

تیر فرمانش بر نشانه و قصد

سخت سوفار و تیز پیکان باد

باس او در مصاف کوشش حق

چیره دست و فراخ میدان باد

هر غلامیش روز جنگ و نبرد

رستم زال زر و دستان باد

نصرت و فتح او به هندستان

سخت بسیار و بس فراوان باد

بانگ آهنگ او به نصرت و فتح

در عراقین و در خراسان باد

ظفر خاتم سلیمانیش

اثر خاتم سلیمان باد

وقت پیکار نقش خانه فتح

نفس آن حله پوش عریان باد

گه ز الماس او چو عقد گهر

نظم دولت همه به سامان باد

گه ز پروینش چون بنات النعش

جمع دشمن همه پریشان باد

روز بازار قدرت او را

عمر و جان بی بها و ارزان باد

معجزاتش ز دست سلطانست

که فلک زیر پای سلطان باد

در کف او به زخم فرعونان

نیزه سرگزای ثعبان باد

حفظ و عون خدای عزوجل

بر سر و تنش خود و خفتان باد

دست با رحم و تیغ بی رحمش

گه زرافشان و گه سرافشان باد

بر زمین و هوای دولت او

باد اقبال و ابر احسان باد

باد نو جامه بخت او و ازو

جامه دشمنانش خلقان باد

حشمتش را مضای بهرام است

رتبتش را علو کیوان باد

عقل او حزم عالم عقل است

جان او ذات عالم جان باد

عدلش از عزم و حزم اوقاتست

ملکش از چرخ ثابت ارکان باد

پشت شاهان به پیش ایوانش

خم گرفته چو طاق ایوان باد

هر چه در سر نباشدش آن نیست

هر چه در دل بگرددش آن باد

مدحتش را هزار نظام است

هر یکی را هزار دیوان باد

بر سر دفتر مدایح او

شعر مسعود سعد سلمان باد

صد ثناخوان که یک تن است چو او

بزم او را دو صد ثناخوان باد

این زمستان بهار دولت اوست

آفرین بر چنین زمستان باد

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 1:29 PM

 

ای عزم سفر کرده و بسته کمر فتح

بگشاده چپ و راست فلک بر تو در فتح

مسعود جهانگیری وز چرخ سعادت

هر لحظه به سوی تو فرستد نفر فتح

مانند سنان سر به سوی رزم نهادی

چون نیزه میان بسته ببند کمر فتح

در سایه چتر تو روان بخت تو با تو

در دل طلب نصرت و در سر بطر فتح

چون ابر سپه راندی و چون باد چپ و راست

سوی تو روان گشت ز هر سو خبر فتح

تیره شده روز عدو از تابش تیغت

وز گرد سپاهت شده روشن بصر فتح

گردی که همه تلخ کند کام تو امروز

فردا نهد اندر دهن تو شکر فتح

فتح ار چه گذر دارد در دهر فراوان

جز بر سر تیغ تو نباشد گذر فتح

هر کو نکند ویحک در دل خطر جان

دانند حقیقت که ندارد خطر فتح

چون هست سوی فتح ز گردون نظر سعد

پیوسته سوی تیغ تو باشد نظر فتح

فتح است کزو ملک بود ثابت و دین راست

زین بیش چه خواهید که باشد هنر فتح

فتح و ظفرت کم نبود زانکه به حمله

در دست تو تیغ ظفرست و سپر فتح

آن کس که شناسد هنر هر چه به گیتی است

اندر گهر تیغ تو بیند گهر فتح

بر دشمن تو فتح براندست به تیغ آب

تا تیغ چون آب تو شده ست آبخور فتح

در روی زمین کارگری دارد هر چیز

جز کاری تیغت نبود کارگر فتح

هر کس که گلستانی خواهد به مه دی

گو خاک مصافت بین روز دگر فتح

از خون عدو جوی روان گشته چو وادی

وز شاخ دمانیده شکوفه شجر فتح

از شست تو بر زخم عدو راست رود تیر

زان روی که تیر تو بود راهبر فتح

گویند که از فتح ضرر باشد باشد

گر نقش کند وهم مصور صور فتح

رمح تو و تیغ تو و شمشیر تو باشد

بر دشمن دین باشد بی شک ضرر فتح

چون گفت زنم زخم سبک تیغ گرانت

سوگند گرانش نبود جز به سر فتح

چون فتح ز تیغ تو عزیزست بر ملک

تیغ تو همه ساله عزیزست بر فتح

چون گشت هوا تافته از آتش حمله

جز سایه تیغ تو نباشد زبر فتح

آن ابر سر تیغ که برق است گه زخم

بر لشکر منصور تو بارد مطر فتح

از باغ نشاط تو بروید گل رامش

وز شاخ مراد تو برآید ثمر فتح

از ناچخ و شمشیر تو فتحست نتیجه

کاین مادر فتحست بلی وان پدر فتح

هست این سفر فتح چو آیی ز سفر باز

شاهان جهان نام کنندش سفر فتح

صد فتح کنی بی شک و صد سال از این پس

در هند به هر لحظه ببینند اثر فتح

چندانت بود فتح که در عرصه عالم

هر روز بگویند به هر جا خبر فتح

من جمله کنم نظم و به هر وقت محدث

یک سال به بالین تو خواند اثر فتح

تا شاخ بود بارور از آب و هوا باد

شاخی که ز عدم تو بود بارور فتح

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 1:29 PM

 

این عقل در یقین زمانه گمان نداشت

کز عقل را ز خویش زمانه نهان نداشت

در گیتی ای شگفت کران داشت هر چه داشت

چون بنگرم عجایب گیتی کران نداشت

هر گونه چیز داشت جهان تا به پای داشت

ملکی قوی چو ملک ملک ارسلان نداشت

پاینده باد ملکش و ملکیست ملک او

کایام نو بهار چنان بوستان نداشت

گشت آن زمان که ملکش موجود شد جهان

دلشاد و هیچ شادی تا آن زمان نداشت

آن جود و عدل دارد سلطان که پیش ازین

آن جود عدل حاتم و نوشیروان نداشت

هنگام کر و فر وغا تاب زخم او

شیر ژیان ندارد و پیل دمان نداشت

ای پادشاه عادل و سلطان گنج بخش

هرگز جهان و ملک چو تو قهرمان نداشت

امروز یاد خواهم کردن ز حسب حال

یک داستان که دهر چنان داستان نداشت

بونصر پارسی ملکا جان به تو سپرد

زیرا سزای مجلس عالی جز آن نداشت

جان داد در هوات که باقیت باد جان

اندر خور نثار جز آن پاک جان نداشت

جان های بندگان همه پیوند جان توست

هر بنده جز برای تو جان و روان نداشت

آن شهم کاردان مبارز که مثل او

این دهر یک مبارز و یک کاردان نداشت

مرد هنر سوار که یک باره از هنر

اندر جهان نماند که او زیر ران نداشت

کس چون زبان او به فصاحت زبان ندید

کس چون بیان او به لطافت بیان نداشت

او یافت صد کرامت اگر مدتی نیافت

او داشت صد کفایت اگر دودمان نداشت

اندیشه مصالح ملک تو داشتن

و اندوه سوزیان و غم خانمان نداشت

در هر چه اوفتاد بد و نیک و بیش و کم

او تا به داشت تاب سپهر کیان نداشت

شصت و سه بود عمرش چون عمر مصطفی

افزون ازین مقامی اندر جهان نداشت

آن ساعت وفات که پاینده پادشاه

روی نیاز جز به سوی آسمان نداشت

مدح خدایگان و ثنای خدای عرش

جز بر زبان نراند و جز اندر دهان نداشت

آن بندگی که بودش در دل نکرد از آنک

یک هفته داشت چرخش و جز ناتوان نداشت

این مدح خوان دعا کندش زانکه در جهان

کم بود نعمتی که برین مدح خوان نداشت

بر بنده مهر داشت چهل سال و هرگز او

بر هیچ آدمی دل نامهربان نداشت

صاحب قران تو بادی تا هست مملکت

زیرا که مملکت چو تو صاحب قران نداشت

فرزندگانش را پس مرگش عزیزدار

کو خود به عمر جز غم فرزند کان نداشت

ادامه مطلب
پنج شنبه 19 مرداد 1396  - 1:29 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 97

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4514887
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث