به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

شنیدم که وقتی سحرگاه عید

ز گرمابه آمد برون با یزید

یکی طشت خاکسترش بی‌خبر

فرو ریختند از سرایی به سر

همی گفت شولیده دستار و موی

کف دست شکرانه مالان به روی

که ای نفس من در خور آتشم

به خاکستری روی درهم کشم؟

بزرگان نکردند در خود نگاه

خدا بینی از خویشتن بین مخواه

بزرگی به ناموس و گفتار نیست

بلندی به دعوی و پندار نیست

تواضع سر رفعت افرازدت

تکبر به خاک اندر اندازدت

به گردن فتد سرکش تند خوی

بلندیت باید بلندی مجوی

ز مغرور دنیا ره دین مجوی

خدا بینی از خویشتن بین مجوی

گرت جاه باید مکن چون خسان

به چشم حقارت نگه در کسان

گمان کی برد مردم هوشمند

که در سرگرانی است قدر بلند؟

از این نامورتر محلی مجوی

که خوانند خلقت پسندیده خوی

نه گر چون تویی بر تو کبر آورد

بزرگش نبینی به چشم خرد؟

تو نیز ار تکبر کنی همچنان

نمایی، که پیشت تکبر کنان

چو استاده‌ای بر مقامی بلند

بر افتاده گر هوشمندی مخند

بسا ایستاده درآمد ز پای

که افتادگانش گرفتند جای

گرفتم که خود هستی از عیب پاک

تعنت مکن بر من عیب‌ناک

یکی حلقهٔ کعبه دارد به دست

یکی در خراباتی افتاده مست

گر آن را بخواند، که نگذاردش؟

وراین را براند، که باز آردش؟

نه مستظهرست آن به اعمال خویش

نه این را در توبه بسته‌ست پیش

ادامه مطلب
جمعه 27 مرداد 1396  - 1:45 PM

 

یکی قطره باران ز ابری چکید

خجل شد چو پهنای دریا بدید

که جایی که دریاست من کیستم؟

گر او هست حقا که من نیستم

چو خود را به چشم حقارت بدید

صدف در کنارش به جان پرورید

سپهرش به جایی رسانید کار

که شد نامور لؤلؤ شاهوار

بلندی از آن یافت کو پست شد

در نیستی کوفت تا هست شد

ادامه مطلب
جمعه 27 مرداد 1396  - 1:45 PM

 

جوانی خردمند پاکیزه بوم

ز دریا برآمد به در بند روم

در او فضل دیدند و فقر و تمیز

نهادند رختش به جایی عزیز

مه عابدان گفت روزی به مرد

که خاشاک مسجد بیفشان و گرد

همان کاین سخن مرد رهرو شنید

برون رفت و بازش نشان کس ندید

بر آن حمل کردند یاران و پیر

که پروای خدمت ندارد فقیر

دگر روز خادم گرفتش به راه

که ناخوب کردی به رأی تباه

ندانستی ای کودک خودپسند

که مردان ز خدمت به جایی رسند

گرستن گرفت از سر صدق و سوز

که ای یار جان پرور دلفروز

نه گرد اندر آن بقعه دیدم نه خاک

من آلوده بودم در آن جای پاک

گرفتم قدم لاجرم باز پس

که پاکیزه به مسجد از خاک و خس

طریقت جز این نیست درویش را

که افگنده دارد تن خویش را

بلندیت باید تواضع گزین

که آن بام را نیست سلم جز این

ادامه مطلب
جمعه 27 مرداد 1396  - 1:45 PM

 

ز خاک آفریدت خداوند پاک

پس ای بنده افتادگی کن چو خاک

حریص و جهان سوز و سرکش مباش

ز خاک آفریدندت آتش مباش

چو گردن کشید آتش هولناک

به بیچارگی تن بینداخت خاک

چو آن سرفرازی نمود، این کمی

ازان دیو کردند، از این آدمی

ادامه مطلب
جمعه 27 مرداد 1396  - 1:45 PM

 

کسی گفت پروانه را کای حقیر

برو دوستی در خور خویش گیر

رهی رو که بینی طریق رحا

تو و مهر شمع از کجا تا کجا؟

سمندر نه‌ای گرد آتش مگرد

که مردانگی باید آنگه نبرد

ز خورشید پنهان شود موش کور

که جهل است با آهنین پنجه روز

کسی را که دانی که خصم تو اوست

نه از عقل باشد گرفتن به دوست

تو را کس نگوید نکو می‌کنی

که جان در سر کار او می‌کنی

گدایی که از پادشه خواست دخت

قفا خورد و سودای بیهوده پخت

کجا در حساب آرد او چون تو دوست

که روی ملوک و سلاطین در اوست؟

مپندار کو در چنان مجلسی

مدارا کند با چو تو مفلسی

وگر با همه خلق نرمی کند

تو بیچاره‌ای با تو گرمی کند

نگه کن که پروانهٔ سوزناک

چه گفت، ای عجب گر بسوزم چه باک؟

مرا چون خلیل آتشی در دل است

که پنداری این شعله بر من گل است

نه دل دامن دلستان می‌کشد

که مهرش گریبان جان می‌کشد

نه خود را بر آتش بخود می‌زنم

که زنجیر شوق است در گردنم

مرا همچنان دور بودم که سوخت

نه این دم که آتش به من درفروخت

نه آن می‌کند یار در شاهدی

که با او توان گفتن از زاهدی

که عیبم کند بر تولای دوست؟

که من راضیم کشته در پای دوست

مرا بر تلف حرص دانی چراست؟

چو او هست اگر من نباشم رواست

بسوزم که یار پسندیده اوست

که در وی سرایت کند سوز دوست

مرا چند گویی که در خورد خویش

حریفی بدست آر همدرد خویش

بدان ماند اندرز شوریده حال

که گویی به کژدم گزیده منال

یکی را نصیحت مگو ای شگفت

که دانی که در وی نخواهد گرفت

ز کف رفته بیچاره‌ای را لگام

نگویند کاهسته را ای غلام

چه نغز آمد این نکته در سندباد

که عشق آتش است ای پسر پند، باد

به باد آتش تیز برتر شود

پلنگ از زدن کینه ورتر شود

چو نیکت بدیدم بدی می‌کنی

که رویم فرا چون خودی می‌کنی

ز خود بهتری جوی و فرصت شمار

که با چون خودی گم کنی روزگار

پی چون خودی خودپرستان روند

به کوی خطرناک مستان روند

من اول که این کار سر داشتم

دل از سر به یک بار برداشتم

سر انداز در عاشقی صادق است

که بد زهره بر خویشتن عاشق است

اجل ناگهی در کمینم کشد

همان به که آن نازنینم کشد

چو بی شک نبشته‌ست بر سر هلاک

به دست دلارام خوشتر هلاک

نه روزی به بیچارگی جان دهی؟

پس آن به که در پای جانان دهی

ادامه مطلب
جمعه 27 مرداد 1396  - 1:39 PM

 

شبی یاد دارم که چشمم نخفت

شنیدم که پروانه با شمع گفت

که من عاشقم گر بسوزم رواست

تو را گریه و سوز باری چراست؟

بگفت ای هوادار مسکین من

برفت انگبین یار شیرین من

چو شیرینی از من بدر می‌رود

چو فرهادم آتش به سر می‌رود

همی گفت و هر لحظه سیلاب درد

فرو می‌دویدش به رخسار زرد

که ای مدعی عشق کار تو نیست

که نه صبر داری نه یارای ایست

تو بگریزی از پیش یک شعله خام

من استاده‌ام تا بسوزم تمام

تو را آتش عشق اگر پر بسوخت

مرا بین که از پای تا سر بسوخت

همه شب در این گفت و گو بود شمع

به دیدار او وقت اصحاب، جمع

نرفته ز شب همچنان بهره‌ای

که ناگه بکشتش پری چهره‌ای

همی گفت و می‌رفت دودش به سر

همین بود پایان عشق، ای پسر

ره این است اگر خواهی آموختن

به کشتن فرج یابی از سوختن

مکن گریه بر گور مقتول دوست

قل الحمدلله که مقبول اوست

اگر عاشقی سر مشوی از مرض

چو سعدی فرو شوی دست از غرض

فدائی ندارد ز مقصود چنگ

وگر بر سرش تیر بارند و سنگ

به دریا مرو گفتمت زینهار

وگر می‌روی تن به طوفان سپار

ادامه مطلب
جمعه 27 مرداد 1396  - 1:39 PM

 

اگر مرد عشقی کم خویش گیر

وگرنه ره عافیت پیش گیر

مترس از محبت که خاکت کند

که باقی شوی گر هلاکت کند

نروید نبات از حبوب درست

مگر حال بروی بگردد نخست

تو را با حق آن آشنایی دهد

که از دست خویشت رهایی دهد

که تا با خودی در خودت راه نیست

وز این نکته جز بی خود آگاه نیست

نه مطرب که آواز پای ستور

سماع است اگر عشق داری و شور

مگس پیش شوریده دل پر نزد

که او چون مگس دست بر سر نزد

نه بم داند آشفته سامان نه زیر

به آواز مرغی بنالد فقیر

سراینده خود می‌نگردد خموش

ولیکن نه هر وقت بازست گوش

چو شوریدگان می پرستی کنند

بر آواز دولاب مستی کنند

به چرخ اندر آیند دولاب وار

چو دولاب بر خود بگریند زار

به تسلیم سر در گریبان برند

چو طاقت نماند گریبان درند

مکن عیب درویش مدهوش مست

که غرق است از آن می‌زند پا و دست

نگویم سماع ای برادر که چیست

مگر مستمع را بدانم که کیست

گر از برج معنی پرد طیر او

فرشته فرو ماند از سیر او

وگر مرد لهوست و بازی و لاغ

قوی تر شود دیوش اندر دماغ

چه مرد سماع است شهوت پرست؟

به آواز خوش خفته خیزد، نه مست

پریشان شود گل به باد سحر

نه هیزم که نشکافدش جز تبر

جهان پر سماع است و مستی و شور

ولیکن چه بیند در آیینه کور؟

نبینی شتر بر نوای عرب

که چونش به رقص اندر آرد طرب؟

شتر را چو شور طرب در سرست

اگر آدمی را نباشد خرست

ادامه مطلب
جمعه 27 مرداد 1396  - 1:39 PM

 

شکر لب جوانی نی آموختی

که دلها در آتش چو نی سوختی

پدر بارها بانگ بر وی زدی

به تندی و آتش در آن نی زدی

شبی بر ادای پسر گوش کرد

سماعش پریشان و مدهوش کرد

همی گفت بر چهره افگنده خوی

که آتش به من در زد این بار نی

ندانی که شوریده حالان مست

چرا برفشانند در رقص دست؟

گشاید دری بر دل از واردات

فشاند سر دست بر کاینات

حلالش بود رقص بر یاد دوست

که هر آستینیش جانی در اوست

گرفتم که مردانه‌ای در شنا

برهنه توانی زدن دست و پا

بکن خرقه نام و ناموس و زرق

که عاجز بود مرد با جامه غرق

تعلق حجاب است و بی حاصلی

چو پیوندها بگسلی واصلی

ادامه مطلب
جمعه 27 مرداد 1396  - 1:39 PM

 

یکی را چو من دل به دست کسی

گرو بود و می‌برد خواری بسی

پس از هوشمندی و فرزانگی

به دف بر زدندش به دیوانگی

ز دشمن جفا بردی از بهر دوست

که تریاک اکبر بود زهر دوست

قفا خوردی از دست یاران خویش

چو مسمار پیشانی آورده پیش

خیالش چنان بر سر آشوب کرد

که بام دماغش لگد کوب کرد

نبودش ز تشنیع یاران خبر

که غرقه ندارد ز باران خبر

کرا پای خاطر برآمد به سنگ

نیندیشد از شیشهٔ نام و ننگ

شبی دیو خود را پری چهره ساخت

در آغوش این مرد و بر وی بتاخت

سحرگه مجال نمازش نبود

ز یاران کس آگه ز رازش نبود

به آبی فرو رفت نزدیک بام

بر او بسته سرما دری از رخام

نصیحتگری لومش آغاز کرد

که خود را بکشتی در این آب سرد

ز برنای منصف برآمد خروش

که ای یار چند از ملامت؟ خموش

مرا پنج روز این پسر دل فریفت

ز مهرش چنانم که نتوان شکیفت

نپرسید باری به خلق خوشم

ببین تا چه بارش به جان می‌کشم

پس آن را که شخصم ز خاک آفرید

به قدرت در او جان پاک آفرید

عجب داری ار بار حکمش برم

که دایم به احسان و فضلش درم؟

ادامه مطلب
جمعه 27 مرداد 1396  - 1:39 PM

 

رئیس دهی با پسر در رهی

گذشتند بر قلب شاهنشهی

پسر چاوشان دید و تیغ و تبر

قباهای اطلس، کمرهای زر

یلان کماندار نخچیر زن

غلامان ترکش کش تیرزن

یکی در برش پرنیانی قباه

یکی بر سرش خسروانی کلاه

پسر کان همه شوکت و پایه دید

پدر را به غایت فرومایه دید

که حالش بگردید و رنگش بریخت

ز هیبت به پیغوله‌ای در گریخت

پسر گفتش آخر بزرگ دهی

به سرداری از سر بزرگان مهی

چه بودت که ببریدی از جان امید

بلرزیدی از باد هیبت چو بید؟

بلی، گفت سالار و فرماندهم

ولی عزتم هست تا در دهم

بزرگان ازان دهشت آلوده‌اند

که در بارگاه ملک بوده‌اند

تو، ای بی خبر، همچنان در دهی

که بر خویشتن منصبی می‌نهی

نگفتند حرفی زبان آوران

که سعدی مثالی نگوید بر آن

مگر دیده باشی که در باغ و راغ

بتابد به شب کرمکی چون چراغ

یکی گفتش ای کرمک شب فروز

چه بودت که بیرون نیایی به روز؟

ببین کآتشی کرمک خاک زاد

جواب از سر روشنایی چه داد

که من روز و شب جز به صحرانیم

ولی پیش خورشید پیدا نیم

ادامه مطلب
جمعه 27 مرداد 1396  - 1:38 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 182

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4510977
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث