به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

گرت خویش دشمن شود دوستدار

ز تلبیسش ایمن مشو زینهار

که گردد درونش به کین تو ریش

چو یاد آیدش مهر پیوند خویش

بد اندیش را لفظ شیرین مبین

که ممکن بود زهر در انگبین

کسی جان از آسیب دشمن ببرد

که مر دوستان را به دشمن شمرد

نگه دارد آن شوخ در کیسه در

که بیند همه خلق را کیسه بر

سپاهی که عاصی شود در امیر

ورا تا توانی بخدمت مگیر

ندانست سالار خود را سپاس

تو را هم ندارد، ز غدرش هراس

به سوگند و عهد استوارش مدار

نگهبان پنهان بر او بر گمار

نو آموز را ریسمان کن دراز

نه بگسل که دیگر نبینیش باز

چو اقلیم دشمن به جنگ و حصار

گرفتی، به زندانیانش سپار

که بندی چو دندان به خون در برد

ز حلقوم بیدادگر خون خورد

چو برکندی از چنگ دشمن دیار

رعیت به سامان تر از وی بدار

که گر باز کوبد در کار زار

بر آرند عام از دماغش دمار

وگر شهریان را رسانی گزند

در شهر بر روی دشمن مبند

مگو دشمن تیغ زن بر درست

که انباز دشمن به شهر اندرست

ادامه مطلب
جمعه 27 مرداد 1396  - 1:29 PM

 

چو شمشیر پیکار برداشتی

نگه دار پنهان ره آشتی

که لشکر کشوفان مغفر شکاف

نهان صلح جستند و پیدا مصاف

دل مرد میدان نهانی بجوی

که باشد که در پایت افتد چو گوی

چو سالاری از دشمن افتد به چنگ

به کشتن برش کرد باید درنگ

که افتد کز این نیمه هم سروری

بماند گرفتار در چنبری

اگر کشتی این بندی ریش را

نبینی دگر بندی خویش را

نترسد که دورانش بندی کند

که بر بندیان زورمندی کند؟

کسی بندیان را بود دستگیر

که خود بوده باشد به بندی اسیر

اگر سرنهد بر خطت سروری

چو نیکش بداری، نهد دیگری

اگر خفیه ده دل بدست آوری

از آن به که صدره شبیخون بری

ادامه مطلب
جمعه 27 مرداد 1396  - 1:29 PM

میان دو بد خواه کوتاه دست

نه فرزانگی باشد ایمن نشست

که گر هر دو باهم سگالند راز

شود دست کوتاه ایشان دراز

یکی را به نیرنگ مشغول دار

دگر را برآور ز هستی دمار

اگر دشمنی پیش گیرد ستیز

به شمشیر تدبیر خونش بریز

برو دوستی گیر با دشمنش

که زندان شود پیرهن بر تنش

چو در لشکر دشمن افتد خلاف

تو بگذار شمشیر خود در غلاف

چو گرگان پسندند بر هم گزند

بر آساید اندر میان گوسفند

چو دشمن به دشمن بود مشتغل

تو با دوست بنشین به آرام دل

ادامه مطلب
جمعه 27 مرداد 1396  - 1:29 PM

 

نگویم ز جنگ بد اندیش ترس

در آوازهٔ صلح از او بیش ترس

بسا کس به روز آیت صلح خواند

چو شب شد سپه بر سر خفته راند

زره پوش خسبند مرد اوژنان

که بستر بود خوابگاه زنان

به خیمه درون مرد شمشیر زن

برهنه نخسبد چو در خانه زن

بباید نهان جنگ را ساختن

که دشمن نهان آورد تاختن

حذر کار مردان کار آگه است

یزک سد رویین لشکر گه است

ادامه مطلب
جمعه 27 مرداد 1396  - 1:28 PM

 

دو تن، پرور ای شاه کشور گشای

یکی اهل بازو، دوم اهل رای

ز نام آوران گوی دولت برند

که دانا و شمشیر زن پرورند

هر آن کو قلم را نورزید و تیغ

بر او گر بمیرد مگو ای دریغ

قلم زن نکودار و شمشیر زن

نه مطرب که مردی نیاید ز زن

نه مردی است دشمن در اسباب جنگ

تو مدهوش ساقی و آواز چنگ

بسا اهل دولت به بازی نشست

که ملکت برفتش به بازی ز دست

ادامه مطلب
جمعه 27 مرداد 1396  - 1:28 PM

 

به پیکار دشمن دلیران فرست

هزبران به آورد شیران فرست

به رای جهاندیدگان کار کن

که صید آزموده‌ست گرگ کهن

مترس از جوانان شمشیر زن

حذر کن ز پیران بسیار فن

جوانان پیل افگن شیر گیر

ندانند دستان روباه پیر

خردمند باشد جهاندیده مرد

که بسیار گرم آزموده‌ست و سرد

جوانان شایستهٔ بخت ور

ز گفتار پیران نپیچند سر

گرت مملکت باید آراسته

مده کار معظم به نوخاسته

سپه را مکن پیشرو جز کسی

که در جنگها بوده باشد بسی

به خردان مفرمای کار درشت

که سندان نشاید شکستن به مشت

رعیت نوازی و سر لشکری

نه کاری است بازیچه و سرسری

نخواهی که ضایع شود روزگار

به ناکاردیده مفرمای کار

نتابد سگ صید روی از پلنگ

ز روبه رمد شیر نادیده جنگ

چو پرورده باشد پسر در شکار

نترسد چو پیش آیدش کارزار

به کشتی و نخچیر و آماج و گوی

دلاور شود مرد پرخاشجوی

به گرمابه پرورده و خیش و ناز

برنجد چو بیند در جنگ باز

دو مردش نشانند بر پشت زین

بود کش زند کودکی بر زمین

یکی را که دیدی تو در جنگ پشت

بکش گر عدو در مصافش نکشت

مخنث به از مرد شمشیر زن

که روز وغا سر بتابد چو زن

چه خوش گفت گرگین به فرزند خویش

چو بربست قربان پیکار و کیش

اگر چون زنان جست خواهی گریز

مرو آب مردان جنگی مریز

سواری که بنمود در جنگ پشت

نه خود را که نام آوران را بکشت

شجاعت نیاید مگر زان دو یار

که افتند در حلقهٔ کارزار

دو همجنس همسفرهٔ همزبان

بکوشند در قلب هیجا به جان

که ننگ آیدش رفتن از پیش تیر

برادر به چنگال دشمن اسیر

چو بینی که یاران نباشند یار

هزیمت ز میدان غنیمت شمار

ادامه مطلب
جمعه 27 مرداد 1396  - 1:28 PM

 

دلاور که باری تهور نمود

بباید به مقدارش اندر فزود

که بار دگر دل نهد بر هلاک

ندارد ز پیکار یأجوج باک

سپاهی در آسودگی خوش بدار

که در حالت سختی آید به کار

کنون دست مردان جنگی ببوس

نه آنگه که دشمن فرو کوفت کوس

سپاهی که کارش نباشد به برگ

چرا روز هیجا نهد دل به مرگ؟

نواحی ملک از کف بدسگال

به لشکر نگه دار و لشکر به مال

ملک را بود بر عدو دست، چیر

چو لشکر دل آسوده باشند و سیر

بهای سر خویشتن می‌خورد

نه انصاف باشد که سختی برد

چو دارند گنج از سپاهی دریغ

دریغ آیدش دست بردن به تیغ

چه مردی کند در صف کارزار

که دستش تهی باشد و کار، زار؟

ادامه مطلب
جمعه 27 مرداد 1396  - 1:28 PM

 

همی تا برآید به تدبیر کار

مدارای دشمن به از کارزار

چو نتوان عدو را به قوت شکست

به نعمت بباید در فتنه بست

گر اندیشه باشد ز خصمت گزند

به تعویذ احسان زبانش ببند

عدو را بجای خسک در بریز

که احسان کند کند، دندان تیز

چو دستی نشاید گزیدن، ببوس

که با غالبان چاره زرق است و لوس

به تدبیر رستم درآید به بند

که اسفندیارش نجست از کمند

عدو را به فرصت توان کند پوست

پس او را مدارا چنان کن که دوست

حذر کن ز پیکار کمتر کسی

که از قطره سیلاب دیدم بسی

مزن تا توانی بر ابرو گره

که دشمن اگرچه زبون، دوست به

بود دشمنش تازه و دوست ریش

کسی کش بود دشمن از دوست بیش

مزن با سپاهی ز خود بیشتر

که نتوان زد انگشت با نیشتر

وگر زو تواناتری در نبرد

نه مردی است بر ناتوان زور کرد

اگر پیل زوری وگر شیر چنگ

به نزدیک من صلح بهتر که جنگ

چو دست از همه حیلتی در گسست

حلال است بردن به شمشیر دست

اگر صلح خواهد عدو سر مپیچ

وگر جنگ جوید عنان بر مپیچ

که گروی ببندد در کارزار

تو را قدر و هیبت شود یک، هزار

ور او پای جنگ آورد در رکاب

نخواهد به حشر از تو داور حساب

تو هم جنگ را باش چون کینه خاست

که با کینه ور مهربانی خطاست

چو با سفله گویی به لطف و خوشی

فزون گرددش کبر و گردن کشی

به اسبان تازی و مردان مرد

برآر از نهاد بداندیش گرد

و گر می برآید به نرمی و هوش

به تندی و خشم و درشتی مکوش

چو دشمن به عجز اندر آمد ز در

نباید که پرخاش جویی دگر

چو زنهار خواهد کرم پیشه کن

ببخشای و از مکرش اندیشه کن

ز تدبیر پیر کهن بر مگرد

که کارآزموده بود سالخورد

در آرند بنیاد رویین ز پای

جوانان به نیروی و پیران به رای

بیندیش در قلب هیجا مفر

چه دانی کران را که باشد ظفر؟

چو بینی که لشکر ز هم دست داد

به تنها مده جان شیرین به باد

اگر بر کناری به رفتن بکوش

وگر در میان لبس دشمن بپوش

وگر خود هزاری و دشمن دویست

چو شب شد در اقلیم دشمن مایست

شب تیره پنجه سوار از کمین

چو پانصد به هیبت بدرد زمین

چو خواهی بریدن به شب راهها

حذر کن نخست از کمینگاهها

میان دو لشکر چو یک روزه راه

بماند، بزن خیمه بر جایگاه

گر او پیشدستی کند غم مدار

ور افراسیاب است مغزش برآر

ندانی که لشکر چو یک روزه راند

سر پنجهٔ زورمندش نماند

تو آسوده بر لشکر مانده زن

که نادان ستم کرد بر خویشتن

چو دشمن شکستی بیفگن علم

که بازش نیاید جراحت به هم

بسی در قفای هزیمت مران

نباید که دور افتی از یاوران

هوابینی از گرد هیجا چو میغ

بگیرند گردت به زوبین و تیغ

به دنبال غارت نراند سپاه

که خالی بماند پس پشت شاه

سپه را نگهبانی شهریار

به از جنگ در حلقهٔ کارزار

ادامه مطلب
جمعه 27 مرداد 1396  - 1:28 PM

 

حکایت کنند از جفا گستری

که فرماندهی داشت بر کشوری

در ایام او روز مردم چو شام

شب از بیم او خواب مردم حرام

همه روز نیکان از او در بلا

به شب دست پاکان از او بر دعا

گروهی بر شیخ آن روزگار

ز دست ستمگر گرستند زار

که ای پیر دانای فرخنده رای

بگوی این جوان را بترس از خدای

بگفتا دریغ آیدم نام دوست

که هر کس نه در خورد پیغام اوست

کسی را که بینی ز حق بر کران

منه با وی، ای خواجه، حق در میان

دریغ است با سفله گفت از علوم

که ضایع شود تخم در شوره بوم

چو در وی نگیرد عدو داندت

برنجد به جان و برنجاندت

تو را عادت، ای پادشه، حق روی است

دل مرد حق گوی از این جا قوی است

نگین خصلتی دارد ای نیکبخت

که در موم گیرد نه در سنگ سخت

عجب نیست گر ظالم از من به جان

برنجد که دزدست و من پاسبان

تو هم پاسبانی به انصاف و داد

که حفظ خدا پاسبان تو باد

تو را نیست منت ز روی قیاس

خداوند را من و فضل و سپاس

که در کار خیرت به خدمت بداشت

نه چون دیگرانت معطل گذاشت

همه کس به میدان کوشش درند

ولی گوی بخشش نه هر کس برند

تو حاصل نکردی به کوشش بهشت

خدا در تو خوی بهشتی سرشت

دلت روشن و وقت مجموع باد

قدم ثابت و پایه مرفوع باد

حیاتت خوش و رفتنت بر صواب

عبادت قبول و دعا مستجاب

ادامه مطلب
جمعه 27 مرداد 1396  - 1:27 PM

یکی مشت زن بخت روزی نداشت

نه اسباب شامش مهیا نه چاشت

ز جور شکم گل کشیدی به پشت

که روزی محال است خوردن به مشت

مدام از پریشانی روزگار

دلش پر ز حسرت، تنش سوکوار

گهش جنگ با عالم خیره‌کش

گه از بخت شوریده، رویش ترش

گه از دیدن عیش شیرین خلق

فرو می‌شدی آب تلخش به حلق

گه از کار آشفته بگریستی

که کس دید از این تلخ‌تر زیستی؟

کسان شهد نوشند و مرغ و بره

مرا روی نان می‌نبیند تره

گر انصاف پرسی نه نیکوست این

برهنه من و گربه را پوستین

چه بودی که پایم در این کار گل

به گنجی فرو رفتی از کام دل!

مگر روزگاری هوس راندمی

ز خود گرد محنت بیفشاندمی

شنیدم که روزی زمین می‌شکافت

عظام زنخدان پوسیده یافت

به خاک اندرش عقد بگسیخته

گهرهای دندان فرو ریخته

دهان بی زبان پند می‌گفت و راز

که ای خواجه با بینوایی بساز

نه این است حال دهن زیر گل!

شکر خورده انگار یا خون دل

غم از گردش روزگاران مدار

که بی ما بگردد بسی روزگار

همان لحظه کاین خاطرش روی داد

غم از خاطرش رخت یک سو نهاد

که ای نفس بی رای و تدبیر و هش

بکش بار تیمار و خود را مکش

اگر بنده‌ای بار بر سر برد

وگر سر به اوج فلک بر برد

در آن دم که حالش دگرگون شود

به مرگ از سرش هر دو بیرون شود

غم و شادمانی نماند ولیک

جزای عمل ماند و نام نیک

کرم پای دارد، نه دیهیم و تخت

بده کز تو این ماند ای نیکبخت

مکن تکیه بر ملک و جاه و حشم

که پیش از تو بوده‌ست و بعد از تو هم

خداوند دولت غم دین خورد

که دنیا به هر حال می‌بگذرد

نخواهی که ملکت برآید بهم

غم ملک و دین خورد باید بهم

زرافشان، چو دنیا بخواهی گذاشت

که سعدی درافشاند اگر زر نداشت

ادامه مطلب
جمعه 27 مرداد 1396  - 1:27 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 182

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4512552
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث