نوجوان بی توجه به محرم!
تاثیر عزاداری بر نوجوانان

گریه، راهی برای تخلیه ی انرژی های منفی باز می کند و خشمهای خفته را درمان می کند. این اثر مطلق گریه است؛ اما اثر مثبت گریه های مقدس بسیار بیش از اینهاست .اشک و ماتم بر امام حسین علیه السلام ، موجب رشد نفرت از پلیدی ها ،و متقابلا موجب تقویت احساسات و عواطف انسان دوستانه است .حضور در فضای عزاخانه ها برای نوجوانان که از حساسیت روحی بالاتری برخوردارند،بسیار ارزشمنداست .اصلاح و ویرایش عاطفه ی نوجوانان در این مجالس یکی از دستاوردهای عزادرای نوجوانان است.
اشتباه ترین و کوته بینانه ترین نگاه به عزاداری نوجوانان این است که آن را موجب افسردگی و غمگینی نوجوانان بدانیم .در حالیکه شرکت در این عزاداری ها بستری برای رفع افسردگی ها و غم های خفته ی قلبی را فراهم می آورد. علاوه براین ظرفیت روحی او را نیز افزایش می دهد. نوجوانی که طاقت دیدن ذبح یک گوسفند را ندارد اکنون ماجرای جنایت هایی را می شنود که در آن از بریدن سر بهترین انسانها سخن گفته می شود .البته سخن گفتنی که با اندوه و بغض و ماتم همراه است ؛یعنی علاوه براینکه جلوی عادی شدن و بی اهمیت جلوه کردن جنایت را می گیرد ،تحمل و ظرفیت نوجوان را نیز برای درک سختی های زندگی افزایش می دهد.
حتی اگر به نوع و روش عزاداری های سنتی رایج درحسینیه ها ،تکایا و مساجد کشور انتقاد دارید باز هم نوجوان تان را از شرکت در عزاداری ها منع نکنید و در حضور نوجوانان از این عزاداری ها انتقاد نکنید تا مبادا احساسات بدی نسبت به این مسائل پیدا کنند.
نوجوانان احتیاج دارند که جذب جریانات اجتماعی پرشور شوند و در این اجتماعات به تصفیه ی روانی ، همکاری های اجتماعی ،و آموزش و پرورش صفات لازم برای فعالیت های اجتماعی برسند. اگر از شرکت در این گونه اجتماعات بازشان دارید ؛ممکن است جذب اجتماعاتی آسیب زا شده ، یا دچار عقب ماندگی در مهارت های رفتاری اجتماعی شوند.
همین تفاوت زیاد ،فرصت و زمان مناسبی را ایجاد می کند تا بعد از محرم شروعی با انگیزه تر شکل بگیرد.لذا گذشته از آثار مثبت دینی عزاداری بر امام حسین علیه السلام ،آثار فوق العاده ی اجتماعی و روانی این عزاداری ها را نباید نادیده گرفت.
ادامه مطلب
رقیه سلام الله علیها در منابع تاریخی

آنچه امروز دباره رقیه سلام الله علیها؛ شهرت دارد و نقل می شود این است که او از دختران امام حسین علیه السلام است. در کربلا همراه کاروان بوده و همراه قافله به شام می رود. شبی در خرابه شام، خواب پدر را دیده و بهانه او را می گیرد. به دستور یزید رأس مطهر را درون طشتی گذاشته و برای او می برند. این دختر سه ساله، وقتی روپوش را کنار می زند ابتدا با پدر نجوا می کند و بعد با در آغوش کشیدن او، برای همیشه آرام می شود.
اما آنچه در منابع فعلی(1) وجود دارد به ترتیب قدمت زمانی به شرح زیر است:
1. لباب الأنساب
نسب شناس معروف قرن ششم ، ابن فُندُق بیهقى (م 565 ق) در لباب الأنساب در بیان فرزندانى كه از نسل این امام علیه السلام باقى مانده اند ، مى نویسد:
از فرزندان امام حسین علیه السلام ، جز زین العابدین علیه السلام ، فاطمه ، سَكینه و رُقیّه ، باقى نماند. ولَم یَبقَ مِن أولادِهِ إلّا زَینُ العابِدینَ علیه السلام ، وفاطِمَةُ وسُكَینَةُ ورُقَیَّةُ (2)
2. الملهوف (که به لُهُوف مشهور است)
گزارش دیگرى كه به نام رقیّه اشاره دارد، آن است كه در برخى نسخه هاى كتاب الملهوف ، آمده است كه امام حسین علیه السلام در وداع با اهل بیت خود ، فرمود :
یا اُختاه! یا اُمَّ كُلثوم! وأنتِ یا زَینَبُ! وأنتِ یا رُقَیَّةُ ! وأنتِ یا فاطِمَةُ ! وأنتِ یا رَبابُ! اُنظُرنَ إذا أنَا قُتِلتُ فَلا تَشقُقنَ عَلَىَّ جَیباً ، ولا تَخمِشنَ عَلَىَّ وَجهاً ، ولا تَقُلنَ عَلَىَّ هَجراً .(3)
خواهرم ، اى امّ كلثوم ! و تو اى زینب ! و تو اى رُقَیّه ! و تو اى فاطمه ! و تو اى رَباب! توجّه كنید كه هرگاه من كشته شدم ، براى من گریبان چاك مكنید و صورت ، خراش ندهید و حرف نامربوط مگویید .
مولاى ما امام حسین علیه السلام ، دخترى سه ساله داشت سرِ شریف امام علیه السلام را كه با دستمالى دیبقى پوشیده بود ، آوردند و در برابرش نهادند و پرده از آن برداشتند . دختر امام علیه السلام گفت : این سرِ كیست؟ گفتند : سرِ پدرت است . آن را از طَبَق برداشت و درآغوش گرفت و مى گفت : «پدر جان! چه كسى تو را با خونت خضاب كرد؟....
آنگاه ، دهانش را بر دهان شریف امام علیه السلام گذاشت و گریه سختى كرد تا از هوش رفت . وقتى تكانش دادند ، دیدند كه روحش از دنیا ، جدا شده است
در باره این گزارش مى توان گفت :
اوّلاً ، در بسیارى از نسخه هاى كتاب الملهوف ، این متن وجود ندارد .
ثانیا ، در این گزارش ، به این كه رقیّه دختر امام علیه السلام است ، اشاره اى نشده است .
ثالثا ، احتمالاً آن كه در این گزارش به این نام خطاب شده، رقیّه دختر امام على علیه السلام و همسر مسلم بن عقیل است؛(4) زیرا فرزندان مُسلم ، همراه امام علیه السلام بودند و به احتمال قوى ، همسر وى نیز در كاروان كربلا ، حضور داشته است.(5)
3. کامل بهایی
كامل بهایى ، كتابى فارسى ، نوشته عماد الدین طبرى(6) است. متن نوشتار او این است :
در حاویه(7) آمد كه زنان خاندان نبوّت ، در حالت اسیرى ، حال مردان كه در كربلا شهید شده بودند ، بر پسران و دختران ایشان ، پوشیده مى داشتند و هر كودكى را وعده ها مى دادند كه : پدر تو به فلان سفر رفته است [و] باز مى آید. تا ایشان را به خانه یزید آوردند . دختركى بود چهارساله .

شبى از خواب ، بیدار شد و گفت : «پدر من حسین كجاست ؟ این ساعت ، او را به خواب دیدم سخت پریشان!» . زنان و كودكان ، جمله در گریه افتادند و فغان از ایشان برخاست . یزید ، خفته بود . از خواب ، بیدار شد و حال ، تفحّص كرد . خبر بردند كه حال ، چنین است . آن لعین ، در حال گفت كه بروند و سر پدر او را بیاورند و در كنار او نهند . مَلاعین ، سر بیاورد و در كنار آن دختر چهارساله نهاد . پرسید : «این چیست؟» . مَلاعین گفت : سرِ پدر توست . آن دختر بترسید و فریاد برآورد و رنجور شد و در آن چند روز ، جان به حق ، تسلیم كرد.(8)
ادامه مطلب
چگونگی شهادت قاسم بن الحسن علیهماالسلام

قاسم، فرزند امام حسن علیه السلام است. مادرش كنیز بود و نرجس نام داشت. چهره او چون پاره ماه بود. به گزارش خوارزمى، وى هنگام شهادت، به سنّ بلوغ نرسیده بود؛ ولى مؤلّف لباب الأنساب، او را شانزده ساله مى داند.
چگونگى اجازه گرفتن این نوجوان از امام حسین علیه السلام براى رفتن به میدان، حاكى از قوّت معرفت و كمال درایت و شهامت و ایمان اوست. شاید به دلیل كمىِ سن، ابتدا امام حسین علیه السلام به او اجازه میدان رفتن نداد؛ امّا قاسم، آن قدر دست و پاى امام علیه السلام را بوسید و پافشارى و التماس كرد تا اجازه گرفت و در حالى كه اشك هایش بر گونه اش مى غلتید، با خواندن این رَجَز به صف دشمن ، حمله بُرد:
اگر مرا نمى شناسید، من شاخه حسن / نواده پیامبرِ برگزیده و امین هستم این حسین، همانند اسیرِ به گروگان گرفته شده / در میان مردم است كه از آب باران هم دریغ داشته شده است او پس از هلاك نمودن تعدادى از سپاه ابن سعد، به خیل شهیدان پیوست.(1) در «زیارت رجبیّه»، نام وى آمده و در «زیارت ناحیه مقدّسه» نیز در باره وى آمده است: السَّلامُ عَلَى القاسِمِ بنِ الحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ ، المَضروبِ عَلى هامَتِهِ ، المَسلوبِ لامَتُهُ ، حینَ نادَى الحُسَینَ عَمَّهُ ، فَجَلا عَلَیهِ عَمُّهُ كَالصَّقرِ ، وهُوَ یَفحَصُ بِرِجلَیهِ التُّرابَ وَ الحُسَینُ یَقولُ : «بُعداً لِقَومٍ قَتَلوكَ ! و مَن خَصمُهُم یَومَ القِیامَةِ جَدُّكَ و أبوكَ» سلام بر قاسم، فرزند حسن بن على؛ ضربت خورده بر سرش، و زِرهش كَنْده شده، هنگامى كه عمویش حسین را صدا زد! پس عمویش، خود را مانند بازى شكارى، بر بالاى سرش رسانْد و او، پاهایش را به خاك مى سایید و حسین علیه السلام مى فرمود: «[از رحمت خدا] دور باشند قاتلان تو؛ كسانى كه روز قیامت، دشمنشان، جدّ تو و پدر تو هستند!» سپس فرمود: «به خدا سوگند، بر عمویت گران است كه او را بخوانى و پاسخت را ندهد یا پاسخت را بدهد، ولى تو كشته شده، بر خاك افتاده باشى و سودى برایت نداشته باشد. به خدا سوگند، امروز، روزى است كه كُشندگان او (عمویت)، فراوان و یاورانش، اندك اند!» خداوند، مرا در روز قیامت، با شما دو نفر (قاسم و امام حسین علیه السلام )، قرار دهد و در جایگاه شما، جاى دهد. خداوند، قاتلت عمر بن سعد بن عروة بن نُفَیل اَزْدى را لعنت كند و او را به دوزخ برساند و عذابى دردناك، برایش آماده سازد! خوارزمى در مقتل الحسین علیه السلام می نویسد: پس از عون بن عبداللّه بن جعفر، بر اساس برخى نقل ها، عبداللّه بن حسن بن على بن ابى طالب و بر اساس برخى دیگر، قاسم بن حسن كه نوجوان بود، به میدان آمد.(2) هنگامى كه حسین علیه السلام به او نگریست، او را در آغوش گرفت و آن قدر با هم گریستند كه هر دو از حال رفتند. سپس جوان، اجازه پیكار خواست و عمویش حسین علیه السلام، از اجازه دادن ، خوددارى كرد . جوان ، پیوسته دست و پاى حسین علیه السلام را مى بوسید و از او اجازه مى خواست تا به او اجازه داد . او به میدان آمد و در حالى كه اشك هایش بر گونه هایش روان بود ، چنین مى خواند :

ادامه مطلب
زينب، پيامبرِ خون شهدا
از حضرت زينب (عليها السلام) به عنوان «قهرمان صبر» ياد مى كنند. اين شيرزن، پيام رسان خون شهيدان كربلا است. او از شروع قيام عاشورا همراه برادرش امام حسين (عليه السلام) بود و از همه مسائل قيام عاشورا آگاهى داشت. او از شجاعت، عفاف، قوّت قلب، زهد، فصاحتِ بيان و شهامت بسيار عجيبى برخوردار بود. اين بانوى فداكار، دو پسر به نامهاى «محمد» و «عون» داشت كه در كربلا به شهادت رسيدند.
در قيام الهى عاشورا، نقش فداكارى هاى بزرگ حضرت زينب (عليها السلام) خيلى زياد بود؛ سرپرست قافله اسيران خاندان امام حسين (عليه السلام) و پرستار امام زين العابدين (عليه السلام) و افشا كننده ظلمهاى حكومت بنى اميّه با سخنرانى هاى تاريخ سازش بود. بعد از عاشورا و در مدّت اسارت در كوفه و شام، سخنرانى هاى آتشينى ايراد كرد و باعث ادامه حماسه عاشورا و بيدارى مردم شد.
در مدينه بعد از دوران اسارت براى شهيدان كربلا مجالس عزادارى برگزار و با سخنانش افشاگرى مى كرد.
عزاداری سالار شهیدان

عذاب را از مردم تهران برداشت
یکی از صالحان نقل مى كند: در خواب دیدم بانوی دو عالم زهرای مرضیه علیهاالسلام را که پیراهنى از فرزندش بدست دارد و از ظلم امت شكایت مى كند.
در خواب دیدم خداوند متعال مى خواهد برساكنان تهران عذاب نازل فرماید در این هنگام حضرت سیدالشهداء علیه السلام عرضه داشت: خدایا آنان را به من ببخشاى زیرا آنان براى من عزادارى و گریه مى كنند.
روضه وداع بخوان
میرزا یحیى ابهری در عالم رؤیا علامه مجلسى (ره) را در صحن مطهر حضرت سیدالشهداء علیه السلام در طرف پائین پاى حضرت در اطاق روضة الصفّا نشسته و مشغول تدریس است سپس مشغول موعظه شد و چون خواست شروع در مصیبت كند.
یك وقت كسى آمد و گفت : حضرت صدیقه طاهره سلام اللّه علیها فرمودند:
«اذكر المصائب المشتملة على وداع ولدى الشهید» یعنى مصائب وداع فرزند شهیدم را بخوان.
مرحوم مجلسى نیز مصیبت وداع را ذكر كرد و عده زیادى جمع بودند و گریه شدیدى نمودند كه مثل آن روز در عمرم ندیده بودم .
سینه زدن حضرت بقیّة اللّه عج
علاّمه سید بحرالعلوم روز عاشورائى با عدّه اى از طلاب از كربلا به استقبال دسته سینه زنى طویرج مى روند، ناگهان طلاب مى بینند مرحوم سیّد بحرالعلوم با آن عظمت و مقام شامخ علمى عمامه و عبا و قبا و عصا را كنار انداخت و مثل سایر سینه زنها لخت شده و خود را میان عزاداران و سینه زنان انداخت و بسر و سینه مى زند.
طلاّبى كه با معظم له به استقبال آمده بودند هرچه سعی مى كنند كه مانع از آن همه احساسات پاك و محبّت بشوند میّسر نمى گردد، بالاخره عدّه اى از طلاّب براى حفظ سیّد بحرالعلوم اطراف ایشان را میگیرند كه مبادا زیردست و پا بیافتد و ناراحت شود، تا اینكه بعد از اتمام برنامه سینه زنى بعض از خواص از آن عالم بزرگ مى پرسند چگونه شد كه شما بى اختیار وارد دسته سینه زنى شدید و آنگونه مشغول عزادارى گردیدید؟
فرمود: وقتى به دسته سینه زنى رسیدم دیدم حضرت بقیة اللّه روحى فداه با سروپاى برهنه میان سینه زنها به سر و سینه مى زنند و گریه مى كنند، من نتوانستم طاقت بیاورم لذا از خود بى خود شدم و درخدمت حضرتش مشغول سینه زدن گردیدم .
ادامه مطلب
حضرت علی اکبر؛ پاره تن سیدالشهدا

درباره علی اکبر علیه السلام
على اكبر علیه السلام ، بزرگ ترین پسر امام حسین علیه السلام بود كه از نظر صورت و سیرت و سخن گفتن، به حدّى شبیه پیامبر خدا صلى الله علیه و آله بود كه هر كس شوق دیدار پیامبر صلى الله علیه و آله را داشت، به او مى نگریست، چنان كه پدر بزرگوارش، طبق نقلى، هنگام رفتن وى به میدان نبرد، فرمود:
علی اکبر علیه السلام به میدان رفت و جنگ نمایانی کرد. آن گاه، ده تن از آنان را كُشت و سپس به نزد پدرش باز گشت و گفت: اى پدر ! تشنه ام. حسین علیه السلام فرمود: «شكیبایى كن، پسر عزیزم! جدّت با كاسه اى پُر به تو مى نوشانَد» . او باز گشت و جنگید و 44 تن از دشمنان را كُشت.(5)
تاریخ الطبرى به نقل از ابو مِخنَف می نویسد: زُهَیر بن عبد الرحمان برایم نقل كرد كه :
مُرّة بن مُنقِذ بن نُعمان عبدى لیثى، او را دید و گفت: گناهان عرب بر دوش من، اگر بر من بگذرد و چنین كند و من، پدرش را به عزایش ننشانم !
على اكبر علیه السلام ، با شمشیرش به دشمن حمله مى بُرد كه بر مُرّة بن مُنقِذ گذشت . او نیزه اى به على اكبر علیه السلام زد و او [بر زمین] افتاد .
على اكبر علیه السلام، ندا داد: اى پدر ! سلام بر تو ! این، جدّم است كه به تو سلام مى رساند و مى فرماید: «زودتر ، به سوى ما بیا».(6)
دشمن، گِردش را گرفتند و با شمشیرهایشان، او را تكّه تكّه كردند .
همچنین سلیمان بن ابى راشد، از حُمَید بن مسلم اَزْدى برایم نقل كرد كه: در روز عاشورا، به گوش خود شنیدم كه حسین علیه السلام مى گوید: «خدا، بكشد كسانى را كه تو را كشتند، اى پسر عزیزم! چه گستاخ بودند در برابر [خداى] رحمان و بر هتك حرمتِ پیامبر! دنیا، پس از تو ویران باد!
و گویى هم اینك به زنى مى نگرم كه مانند خورشیدِ به گاه طلوع، به سرعت، بیرون دویده، ندا مى دهد: اى برادرم و فرزند برادرم!
در باره او پرسیدم. گفته شد: این، زینب، فرزند فاطمه دختر پیامبر خدا صلى الله علیه و آله است.
آن زن آمد تا خود را بر روى [پیكر] على اكبر علیه السلام انداخت. حسین علیه السلام نزد او آمد و دستش را گرفت و او را به خیمه، باز گردانْد. سپس، حسین علیه السلام به پسرش روى آورد و جوانان [خاندان] او نیز همراهش آمدند. حسین علیه السلام فرمود: «برادرتان را ببرید !» آنان، او را از آن جایى كه بر زمین افتاده بود ، بُردند و در خیمه اى نهادند كه جلوى آن مى جنگیدند.(7)
ادامه مطلب
قابل توجه فراوان عزاداران سيدالشهداء
شهيد آية الله دستغيب ره مىفرمايد:
مرحوم حاج ميرزا على ايزدى فرزند مرحوم حاج محمد رحيم مشهور به آبگوشتى (337) نقل نمود كه پدرم سخت مريض شد، به ما دستور داد تا او را به مسجد ببريم، من گفتم: اين كار براى شما سبك است، زيرا تجار و بزرگان به عيادت شما مىآيند و در مسجد مناسب نيست، ايشان گفت: من مىخواهم در خانه خدا بميرم. زيرا علاقه بسيارى به مسجد داشت،
به ناچار ايشان را به مسجد برديم تا شبى كه بيمارى ايشان شديد شد و در حال اغماء بود كه او را به منزل آورديم، در آن شب در حال سكرات مرگ بود، ما به مردن ايشان يقين كرديم، به گوشه اى نشسته مشغول گريه و مذاكره كارهاى بعد از رحلت مثل غسل و كفن و محل دفن و مجلس ترحيم بوديم.
هنگام سحر بود كه ناگاه ديديم، ايشان من و برادرم را صدا مىزند، وقتى آمديم ديديم عرق بسيارى بر بدن اوست، بما گفت: آرام باشيد، و برويد بخوابيد وم بدانيد كه من از اين بيمارى خوب شده ام و نخواهم مرد.
صبح كه شد اثرى از بيمارى در او نبود، بسترش را جمع و او را به حمام برديم و اين جريان در شب اول محرم سال 1330 قمرى اتفاق افتاد، اما حيا مانع شد تا از سبب شفاى ايشان سؤال كنيم.
تا اينكه در موسم حج، حساب و كتاب كارها را نمود و با نخستين قافله حركت كرد، ما تا يك فرسخى شيراز تا باغ جنت، ايشان را بدرقه كرديم و شب را با او بوديم، ايشان بما گفت: شما كه نپرسيديد كه چه شد كه خوب شدم، خودم مىگويم، در آن شب مرگ من فرارسيده بود و من در حال سكرات مرگ بودم، در آن حال خود را در محله يهوديها ديدم و از بوى گند و هول منظره آن ها سخت ناراحت شدم و دانستم همينكه بميرم جزء آنها خواهم بود، در آن حال به خداوند ناله كردم، صدائى شنيدم كه ميگفت: اينجا محل ترك كنندگان حج است،
من گفتم: پس توسلات وم خدمات من به سيدالشهداء چه شد؟ ناگاه آن منظره هولناك به منظره دل انگيزى تبديل شد و به من گفتند، تمام خدمات تو پذيرفته است و به شفاعت آن حضرت ده سال بر عمر تو افزوده شد و مرگ تو به تاخير افتاد تا حج واجب را بجا آورى.
مرحوم ايزدى نقل نمود كه پيش از محرم 1340 ده سال بعد پدرم به بيمارى مختصرى دچار شد، خودش گفت: شب اول محرم موعد مرگ من است، و درست در همان شب يعنى شب اول محرم هنگام سحر از دار دنيا رحلت نمود. (338) رحمة الله عليه.
در عزادارى و مخارج افراط و تفريط نكنيد
در روايات ما وارد شده است كه در عبادت خود را خسته نكنيد، اينگونه نباشد كه از عبادت زده شويد، و بخاطر زيادى آن، ملول گرديد، در روضه و نوحه خوانى و عزادارى نيز حد متوسط را از نظر زمان در نظر بگيريد، مبادا كه با زياده روى در عزادارى، مردم را از مجالس عزا دلسرد كنيم.
از اسراف و مخارج بيهوده كه حاصلى دربر ندارد خوددارى كنيد بسيار ديده مىشود كه اهل جلسه بيش از آنكه به فكر خرج كردن در راه اطعام و منبر و نشر كتاب و مانند اين امور باشند، به فكر خريدن وسائلى مىافتند كه جز رحمت و مشقت و تشريفات اضافى سود ديگرى ندارد،
برداشتن، پرچم و علم كه نشاندهنده حالت عزا و اعلان مصيبت است، كارى نيكوست، بشرط آنكه هر روز بر تعداد و وزن آن افزوده نگردد، و واقعيت عزا فداى ظواهر آن نشود.
فهرست فضيلت زيارت امام حسين طبق روايات
از آن جا كه آوردن تمامى روايات وارده در فضيلت زيارت سيدالشهداء در گنجايش اين كتاب نيست، و از طرفى تا انسان، انبوه صدها روايت را در اين مورد نبيند، به اهميت قيام عاشوراء در حفظ دين و عظمت اباعبدالله الحسين عليه السلام و عنايت ائمه اطهار عليهم السلام در محور قرار دادن امام حسين عليه السلام نسبت به دين را در نمى يابد، به ناچار فهرستى از آنچه در فضيلت مادى و معنوى زيارت امام حسين عليه السلام ذكر شده است، آورده مىشود.
1- روزى را زياد مىكند.
2- عمر را طولانى مىكند.
3- خطرات را دفع مىكند.
4- گناهان گذشته را و آينده را مىآمرزد.
5- مىتواند پنجاه نفر را شفاعت كند.
6- حاجت او كنار قبر مستجاب است.
7- ملائكه براى زوار دعا مىكنند.
8- نام او را در اعلى عليين مىنويسند.
9- هنگام خروج از خانه از گناه خارج مىشود.
10- ثواب هزار حج مقبول دارد.
ادامه مطلب
اهداف نهضت عاشورا
ان الحسين مصباح الهدى و سفينة النجاة
مخالفين هر مكتب و هر دينى، در ابتداى ظهور مكتب جديد، بطور علنى با آن برخورد مىكنند، زيرا آن مكتب، بخاطر جوانى و تازگى آن، هنوز داراى طرفداران جدى نشده است، ولى آنها در اكثريت و قدرت هستند، همچنانكه ديديم مشركين در صدر اسلام با تمام توان از هر راهى كه ممكن بود، مانند شكنجه، و تهمت و قتل و غارت و جنگ و غيره به مقابله با اسلام پرداختند.
اما پس از آن مكتب و مرام، پيشرفت پيدا كرد، و داراى طرفداران جدى شد و به قدرت رسيد، مخالفين آن مكتب ديگر نمى توانند با روش مقابله روياروى و اظهار مخالفت علنى به مقابله بپردازند، زيرا با نفوذى كه مكتب جديد دارد، آنها رسوا و نابود مىشوند،
بهترين راه براى مقابله با مكتب و انقلابى كه پيروز شده است، همگام شدن ظاهرى با آن مكتب، و تظاهر نمودن به قبول آن، و سپس منحرف كردن تدريجى مردم از اصول و پايه هاى آن مكتب است به گونه اى كه مردم متوجه حساسيت انحرافات نشوند، تنها وقتى متوجه مكتب و اعتقاد خود بشوند كه كار از كار گذشته و در مقابل عمل انجام شده قرار بگيرند، يعنى خود را در عمل و عقيده نسبت به آن مرام سست احساس كنند، اينجاست كه يك درخت تنومند و ريشه دار را مىشود موريانه وار بر اثر نابود كردن تدريجى ريشه هاى مخفى آن با يك ضربه و فشار اندك سرنگون كرد.
موريانه حيوانى ضعيف و نابيناست، به گونه اى كه مورچه دشمن سرسخت او به حساب مىآيد، اما همين حيوان ضعيف، اگر به ساختمان يا درخت تنومندى حمله كند، آن را ويران مىكند.
روش ويرانگرى اين حيوان بسيار سهمگين است، او از دو ويژگى استفاده مىكند، ويژگى اول آنكه چون از نور خورشيد فرارى است. وقتى به چيزى مانند درخت يا ستون خانه حمله مىكند، آن را از درون پوك مىكند به گونه ايكه جدار بيرونى و پوسته بيرونى سوراخ نشود، به اين ترتيب، انسان هرگز متوجه تهى شدن و سست شدن ستون خانه نمى شود، مگر افراد متخصص و ژرف نگر، ويژگى دوم او اين است كه ويرانگرى خود را به آرامى و اندك اندك انجام مىدهد، به گونه اى كه تا قبل از وقوع حادثه، هر كس به ستون يا درخت تكيه دهد، متوجه فاجعه اى كه در شرف وقوع است نمى شود، آن فاجعه اى كه بر سر اسلام به وقوع پيوست و مىرفت تا به مرور زمان، همراه با خواب غفلتى كه سراسر عالم اسلام را فراگرفته بود، ستون خيمه اسلام را يكسره نابود كند، درست مانند همين جريان بود، مسلمانان در خواب غفلت، و مخالفين به آرامى و تدريج، مشغول تهى كردن و نابود كردن اساس و ريشه هاى درونى و پر اهميت اسلام بودند.
آنچه ما در اين نوشتار بر آنيم كه به وضوح روشن سازيم، بيان عمق فاجعه و خطر بزرگى بود كه مىرفت اسلام و زحمات پيامبر اكرم و شهداء و فداكاريهاى اهل بيت عصمت و طهارت را از بين ببرد. اين درست است كه خداوند دين خود را حفظ مىكند، اما منافقين سعى خود را بكار خواهند گرفت، و خداوند هم به وسيله اسباب و علل طبيعى دين خود را محافظت مىكند، و حكمت الهى بر اين قرار گرفت كه سيدالشهداء، خون خدا شود و سر بقاء دين گردد همچنانكه نبى مكرم آورنده آن شريعت شد.
اميرالمؤمنين عليه السلام وقتى پرچمهاى معاويه و اهل شام را ديد فرمود: سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و خلايق را آفريد، اينها اسلام را بالاجبار پذيرفتند ولى در باطن مسلمان نبودند، وقتى كه يار و ياور پيدا كردند، كفر خود را اظهار نمودند و به دشمنى خود با ما برگشتند، جز اينكه نماز را رها نكردند. (34)
آنچه بعد از پيامبر اكرم انجام گرفت، خواسته يا ناخواسته، نتيجه اى جز نابودى تدريجى اسلام نداشت،
اكنون به انحرافات و اجتهاداتى كه خلفاء در مقابل پيامبر و بعد از حضرت، نسبت به تغيير دستورات دينى انجام دادند، و كار را به جايى رساندند كه امام حسين عليه السلام براى نجات دين، جز فداكارى چاره اى نداشت، توجه مىكنيم،
سيدالشهداء رهبر بى ترديد نهضت عاشورا
در هر نهضتى مىبايست، شخصيت اول و رهبر آن، فردى باشد كه نه تنها داراى هيچ نقطه ضعفى نباشد، بلكه مىبايد داراى امتيازات و خصوصيات علمى و روحى بلند نيز باشد، چرا كه يك قيام احتياج به شور و عشق و هيجان دارد، و اين هيجان و فداكارى، به وسيله فرد عادى و يا شخصى كه داراى نقاط ضعف باشد ايجاد نمى شود، معمولا در هر نهضتى حزب حاكم سعى مىكند تا از مخالفين خود مخصوصا رهبر نهضت ضعفى ببيند و آن را بزرگ كند، مخصوصا در انقلابهاى مكتبى كه بايد پايدار بماند.
اما در نهضت حسينى، دشمن اين آرزو را به گور برد، چرا كه سيدالشهداء داراى آنچنان شخصيت روشن و بى ترديدى بود كه حتى براى مخالفين او نيز همچنانكه خواهيم گفت، ابهامى در آن وجود نداشت.
اينكه به نمونه هائى از روزنه هاى شخصيت حضرتش توجه مىكنيم.
خرابه شام
بعد از سخنرانى حضرت زينب (عليه السلام) در مجلس جشن يزيد، كه وضع را بر ضدّ او تغيير داد، يزيد خاندان امام حسين (عليه السلام) را در خرابه اى بى سقف جاى داد. اهل بيت، سه روز در آن خرابه بودند و براى امام حسين و شهداى كربلا عزادارى مى كردند.
«رقيّه» دختر خُردسال امام حسين (عليه السلام) در همين خرابه پدرش را در خواب ديد و پس از بيدار شدن بسيار گريست و بى تابى كرد و پدر را خواست. خبر به يزيد رسيد. به دستور او سر مطهّر امام حسين (عليه السلام) را براى رقيّه آوردند و او از اين منظره بيشتر ناراحت شد و همان روزها روح از بدنش جدا شد و به سوى خدا رفت.
در مدتى كه خاندان امام حسين (عليه السلام) در شام اسير بودند، چند نوبت آنها را به قصر يزيد بردند. يزيد به هيچ وجه حيله اش عملى نشد و هربار نتيجه معكوس گرفت. او ناچار شد خاندان پيامبر (صلّى الله عليه وآله وسلّم) را در بيستم صفر به مدينه بفرستد.
قصر يزيد، در انتظار اسيران
قصر يزيد كه آن را «دار الخلافه» مى ناميدند، نزديك مسجد جامع اُمَوى بود. يزيد براى اينكه پيروزيش را به رُخ مردم بكشد، اجازه داد تا همه وارد دارالخلافه شوند. و از اين رو قصر پر از جمعيت شد. سپس اُسراى اهل بيت را كه با طناب و زنجير آنان را به هم بسته بودند با وضعى توهين آميز وارد مجلس جشن يزيد كردند.
سر مطهر امام حسين را داخل «طَشت طلا» گذاشتند و نزد يزيد آوردند. يزيد در حالى كه مى خنديد با چوب خَيزَران (5) بر لبهاى امام زد و با غرور و سرمستى خواند: «بنى هاشم با حكومت بازى مى كردند، نه خَبرى (از آسمان و غيب) آمده و نه وحى نازل شده است...».
يزيد آرزو كرد كاش نياكانش كه در جنگ بَدْر كشته شدند زنده بودند و خونخواهى و انتقام او را مى ديدند. اين جملات، نشان دهنده كفر قلبى و كينه يزيد به پيامبر خدا (صلّى الله عليه وآله وسلّم) بود.
پس از سخنان كفرآميز يزيد، حضرت زينب (عليها السلام) سخنرانى تاريخى اش را با اين آيه شروع كرد: «سرانجامِ بدكاران، آن شد كه آيات الهى را تكذيب و مسخره كردند.» (6) در ادامه سخنرانى اش باز هم از قرآن كمك گرفت: «كافران مپندارند كه اگر به آنان مهلت مى دهيم، برايشان خوب است، بلكه گناهانشان افزوده مى شود و براى آنان عذاب خواركننده اى است». (7)به طور كلّى سخنرانى حضرت زينب (عليها السلام) بيانگر خروج يزيد از اسلام و بى اعتقادى او به دين و اثبات كفر و انجام كارهاى زشت و ناپسند او است. در حقيقت، واقعه با عظمت كربلا، كفرِ پنهان بنى اميّه را ظاهر و چهره اصلى آنها را براى مردم روشن كرد.
«فاطمه» دختر امام حسين (عليه السلام) در بين اسيران بود. او هم به نوبه خودش سخنان افشاگرانه اى بر ضدّ جنايتهاى يزيد بيان كرد و همه حاضران را به گريه انداخت. در دارالخلافه يزيد، چشم يكى از وابستگان حكومت به او افتاد، از اين رو از يزيد خواست او را به وى ببخشد. حضرت زينب (عليه السلام) به شدّت اعتراض كرد و كار آنان را كُفر به حساب آورد.
تبليغات بنى اميّه وانمود كرده بود كه بر دشمنان اسلام و بر شورشيان پيروز شده اند و خاندان آنها را به اسارت درآورده اند، اما حضرت زينب (عليها السلام) و امام زين العابدين (عليه السلام) با سخنرانى هايشان «جشن» را به «عزا» تبديل كردند و پيروزى(!) را بر كام يزيد تلخ نمودند.
يزيد در انتظار رسيدن اسيران بود. نماينده جنايتكارش «عبيدالله بن زياد» برنامه اش را خوب انجام داده بود. يزيد دستور داد تا شهر شام را آذين بندى كنند و خاندان حسين بن على (عليه السلام) را در كوچه و بازار بگردانند.
كاروان اسيران را سه روز در پشت «دروازه ساعات» نگهداشتند تا كار جشن كامل شود. آن دروازه، يكى از دروازه هاى شرقى شام بود كه راه «حلب» و «كوفه» به آن ختم مى شد.
شهر را با زيورها، ديبا و زر و سيم و انواع جواهر آراستند. سپس مردان، زنان، كودكان، بزرگسالان، وزيران، اميران، يهود، مَجوس، (3) نصارا (4) و همه اقوام، با طبل، دف، شيپور، سرنا و ديگر ابزار لهو و لعب براى شادى و تفريح بيرون آمدند. چشمها را سُرمه كشيده، دستها را حَنا بسته و بهترين لباس ها را پوشيده و خود را آراسته بودند.
در چنين وضعى، روز اول ماه صفر، سر مطهّر امام حسين (عليه السلام) را كه بالاى نيزه بود وارد شهر كردند و به دنبال آن، اسيران اهل بيت را به شهر آوردند. مردم به شادمانى و پايكوبى و طبل زنى مشغول بودند. اين برنامه، حاصل تلاشهاى معاويه بود. او بيش از سى سال در شام حكومت كرد.
مردم شام، با تلاشهاى معاويه با حضرت على (عليه السلام) و خاندانش دشمنى ميورزيدند و رفتار مردم شام با اسيران كربلا نشان دهنده آن بود. سالها بود كه در قنوت نمازشان بر حضرت على (عليه السلام) لعنت مى فرستادند! علاوه بر اينها، يزيد، براى موجّه جلوه دادنِ كار خود، امام حسين (عليه السلام) را «شورشى» معرفى كرد و خود را سركوب كننده شورش ضدّ حكومت اسلامى(!) مى دانست.
اسيران را از قسمتهاى مختلف شهر عبور دادند، از جمله «بازار شام». جمعيت زيادى از مردم براى ديدن اسيران خاندان محمد (صلّى الله عليه وآله وسلّم) در دو طرف بازار صف كشيده بودند. در انتهاى بازار «مسجد اُمَوى» قرار داشت و اسيران را از همين مسير وارد مسجد كردند. فشار جمعيت حركت را كُند كرده بود. خونبارترين برگهاى تاريخ در حال نوشتن بود. سخنان امام حسين (عليه السلام) و خاندانش در قيام تاريخى كربلا، همه بيانگر اين بود كه قيام، براى دين و مبارزه با ستم و كفر است. اهل بيت (عليهم السلام) همواره خود را خاندان و وارثان پيامبر معرفى مى كردند و بر اين مهمّ تأكيد داشتند، تا پرده هاى غفلت و خاموشى را كنار بزنند.
جنايتكاران بنى اميّه، پس از آن كه امام و يارانش را به شهادت رساندند، لباسها و وسايلش را به غارت بردند، با اسب بر بدنش تاختند، خيمه هاى خاندانش را به آتش كشيدند، زنان و كودكان را غارت كردند و آنها را به اسارت درآوردند.
دشمن، خاندان امام حسين (عليه السلام) را شهر به شهر گرداند. يزيد مى خواست با اين كار خاندان پيامبر و مقدّسات دين را خوار و پست گرداند و به اين ترتيب، مردم را بترساند تا كسى جرأت مبارزه نداشته باشد. اما اين خاندان الهى در دوران «اسارت» هم، با باطل جنگيدند و دشمن را رسوا كردند و با سخنرانى هاى بيدارگرشان برنامه دشمنان اسلام را نقش بر آب ساختند. بنى اميّه با پيامبر و اهل بيت او دشمنى شديد داشتند و همواره خصومت خود را به شكلى نشان مى دادند. حضرت محمد (صلّى الله عليه وآله وسلّم) آنان را لعنت كرد. در سوره اسراء آيه شصت «شجره ملعونه» به بنى اميّه تفسير شده است.
مأموران سپاه يزيد با وضع ناراحت كننده اى خاندان امام حسين (عليه السلام) را وارد كوفه كردند. امام زين العابدين (عليه السلام) را غُل و زنجير كرده و در حالى كه دستها را به گردنش بسته بودند، در معرض تماشاى مردم گذاشتند.
مردم بيوفاى كوفه، با بى حيايى به تماشاى زنان و كودكان ايستاده بودند. آنان مى ديدند گوشواره هاى دختران و زنان از گوششان كشيده شده و جاى زخم و جراحت بر جاى مانده است. بچه هاى اسير، پابرهنه بودند و مردم كوفه مى ديدند كه از پاى دختران خلخال را بيرون آورده اند.
ادامه مطلب