ازکرخه تاراین
درباره وبلاگ

خط خطی هایی از کرخه تا راین
آمار سایت
كل بازديدها : 125375 نفر
كل مطالب : 621 عدد
کل نظرات : 0 عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 23 مرداد 1397  تاریخ ایجاد بلاگ :یک شنبه 14 خرداد 1396 

#رفاقتانه
بافتنی را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش
اما حرفش هیچوقت از یادم نمیرود، می گفت زندگی مثل یک کلاف کامواست
از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم

گره می خورد
می پیچد به هم
گره گره می شود
بعد باید صبوری کنی

گره را به وقتش با حوصله وا کنی
 زیاد که کلنجار بروی ، گره بزرگتر می شود
کورتر می شود

یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید
یک گره ی ظریف کوچک زد
بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد
محو کرد
یک جوری که معلوم نشود

یادت باشد، گره های توی کلاف همان دلخوری های
کوچک و بزرگند، همان کینه های چند ساله
باید یک جایی تمامش کرد
سر و تهش را برید

زندگی به بندی بند است به نام “حرمت “
که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است

زنده یاد #سیمین_بهبهانی



[ یک شنبه 23 مهر 1396  ] [ 10:25 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#طنز
ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺩﻭﺗﻦ ﺍﺯ ﺯﻧﺎﻥ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ :


-ﺳﻼﻡ
- ﺳﻼﻡ
- ﺣﺎﻝ ﺷﻤﺎ
- ﻗﺮﺑﻮﻧﺘﻮﻥ ﺑﺮﻡ
- ﻓﺪﺍﯼ ﺷﻤﺎ
- ﺣﺎﻝ ﺷﻤﺎ ؟
- ﻓﺪﺍﯼ ﺷﻤﺎ

- ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺑﯿﻦ ؟
- ﻗﺮﺑﻮﻥ ﺷﻤﺎ
- ﻓﺪﺍﯼ ﺷﻤﺎ
- ﭼﻪ ﺧﺒﺮ ؟
- ﻗﺮﺑﻮﻥ ﺷﻤﺎ

- ﻓﺪﺍﺗﻮﻥ ﺑﺸﻢ
- ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ ؟
- ﻓﺪﺍﯼ ﺷﻤﺎ
- ﻗﺮﺑﻮﻧﺘﻮﻥ ﺑﺸﻢ

- ﺩﯾﮕﻪ ﭼﻄﻮﺭﯾﻦ ؟
- ﻓﺪﺍﯼ ﺷﻤﺎ
- ﻗﺮﺑﻮﻧﺘﻮﻥ ﺑﺸﻢ
- ﻓﺪﺍﺗﻮﻥ ﺑﺸﻢ

- ﻗﺮﺑﻮﻥ ﺷﻤﺎ
- ﺳﻼﻡ ﺑﺮﺳﻮﻧﯿﻦ
- ﻓﺪﺍﯼ ﺷﻤﺎ
- ﻗﺮﺑﻮﻥ ﺷﻤﺎ
- ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ

- ﻓﺪﺍﯼ ﺷﻤﺎ
- ﻗﺮﺑﻮﻧﺘﻮﻥ ﺑﺮﻡ
- ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ


ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺩﻭﺗﻦ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ :
ﺳﻼﻡ ﭼﺎﮐﺮﻡ
- ﺳﻼﻡ ﻣﺨﻠﺼﻢ



[ یک شنبه 23 مهر 1396  ] [ 10:25 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#طنز
دختری در کتابفروشی پدرش کار میکرد
و معشوقه‌اش را دید که به‌سویش میاید

 در این حال پدرش در نزدیکش ایستاده بود.

به معشوقه‌اش گفت:
آیا به‌خاطر گرفتنِ کتابی‌که نامش " آیا پدر در خانه‌ هست" از يورگ دنيل نویسندۀ آلمانی، آمده‌یی؟

پسر گفت: خیر! من به‌خاطر گرفتنِ کتابی به اسم " کجا باید ببینمت" از توماس مونیز نویسندۀ انگلیسی، آمده‌ام.

دختر در پاسخ گفت: آن کتاب را ندارم، اما می‌توانم کتابی‌ به نام " زیرِ درختِان سيب" از نویسندۀ آمریکایی، پاتریس اولفر را پيشنهاد كنم.

پسر گفت: خوب است واما؛ آیا می‌توانی فردا کتابِ " بعد از ۵ دقیقه   تماس می‌گیرم" از نویسندۀ بلژیکی، ژان برنار رابیاوری؟

دختر در پاسخش گفت: بلی! با کمالِ مَیل، ضمنا توصيه ميكنم کتاب " هرگز تنها نمی‌گذارمت" از نویسندۀ فرانسوی میشل دنیل را بخوانى.

بعد از آن
پدر گفت: این كتاب ها زیاد است، آیا همه‌اش را مطالعه خواهد کرد؟!

دختر گفت: بلی پدر، او جوانى با هوش و کوشا است.

پدر گفت: خوب است دختر دوست‌داشتنی‌ام، در اينصورت بهتر است کتابِ "من کودن نیستم" از نویسندۀ هلندى فرانک مرتینیز را هم بخواند.

و تو هم  بد نيست کتاب" براى عروسی با پسر عمويت آماده شو" از نویسندۀ روسی، موریس استانكويچ ، را حتما بخوانی.
#طنز

 



[ یک شنبه 23 مهر 1396  ] [ 10:24 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#سلامتی
دست هایتان را در جیب هایتان نگذارید

 زمانی که هوا سرد می شود، همه ما ناخودآگاه دست هایمان را در جیب هایمان می گذاریم و کمی قوز می کنیم و با سرعت راه می رویم. اما متخصصان توصیه می کنند که دست ها را آزاد بگذارید، پشت تان را صاف کنید و با حفظ تعادل بدن قدم بردارید. 🚶🏻‍♀️

 زمانی که دست هایتان را در راستای بدن نگه می دارید و راه می روید عضلات وارد عمل می شوند و جریان خون در دست ها به راحتی گردش پیدا می کند. برای همین هم دمای بدن کنترل می شود و کمتر احساس سرما می کنید.



[ یک شنبه 23 مهر 1396  ] [ 9:50 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
وقتی قطار که از فرانسه به انگلیس می رفت، پر شد، خانمی کنار یک مرد انگلیسی نشست. خانم فرانسوی خیلی نگران و پریشان بود. مرد انگلیسی پرسید چرا نگرانید؟ مشکلی هست؟
وی گفت من با خودم 10000 یورو دارم که بیش از مقدار مجاز برای خارجی است.
مرد انگلیسی گفت خب بیا نصفشان کنیم.
 اگر پلیس شما را گرفت، اقلا نصفشان حفظ شود.
آدرستان در انگلیس را به من بدهید تا به شما برگردانم.
همین کار را کردند.

در بازرسی مرزی خانم فرانسوی جلوی مرد انگلیسی بود و چمدانش را نگشتند.
نوبت مرد انگلیسی شد.
مرد انگلیسی شروع به داد و قال کرد و گفت سرکار! این خانم ده هزار با خودش دارد. نصفش را داده به من تا رد کنم.
نصف دیگرش با خودش است. بگیریدش. من به وطنم خیانت نمی کنم. من با شما همکاری کردم تا ثابت کنم چقدر بریتانیای کبیر را دوست دارم.

زن را دوباره بازرسی کردند و پول را گرفتند.
افسر پلیس از میهن دوستی سخن گفت و اینکه چقدر یک قاچاق ساده به اقتصاد کشور ضرر می زند. و از مرد انگلیسی تقدیر کرد. قطار به راهش ادامه داد و به انگلیس رفت.

زن فرانسوی بعد از دو روز دید مرد انگلیسی جلوی منزلش است.
 با عصبانیت گفت آدم پر رو چی می خواهی از جان من؟

انگلیسی پاکتی حاوی 15000 یورو به وی داد و گفت این پول شما و این هم جایزه شما
تعجب نکنید. من می خواستم حواس آنها از کیف من که حاوی 3 میلیون یورو پول بود پرت شود! مجبور شدم همچین حیله ای به کار ببرم

نتیجه: ممکن است کسی که ادعای دوستی می کند، دزد حقیقی باشد



[ یک شنبه 23 مهر 1396  ] [ 9:49 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#روانشناسی
در مهد كودك های تمام کشورها 9 صندلي ميذارن و به 10 بچه ميگن هر كي نتونه سريع براي خودش يه جا بگيره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلي و ادامه بازي تا يك بچه باقي بمونه. بچه ها هم همديگر رو هل ميدن تا خودشون بتونن روي صندلي بشينن.

در مهد كودكهاي ژاپن 9 صندلي ميذارن و به 10 بچه ميگن اگه يكي روي صندلي جا نشه همه باختين. لذا بچه ها نهايت سعي خودشونو ميكنن و همديگر رو طوري بغل ميكنن كه كل تيم 10 نفره روي 9 تا صندلي جا بشن و كسي بي صندلي نمونه. بعد 10 نفر روي 8 صندلي، بعد 10 نفر روي 7 صندلي و همينطور تا آخر.

با اين بازي ما از بچگي به كودكان خود آموزش ميديم كه هر كي بايد به فكر خودش باشه.

با اين بازي اونا به بچه هاشون فرهنگ همدلي و كمك به همديگر و كار تيمي رو ياد ميدن.
#روانشناسی



[ یک شنبه 23 مهر 1396  ] [ 9:49 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#طنز
چند اصطلاح پیچیده اصفهانی😜😄

پَکوکومنکو:جمله ی یک اصفهانی اصیل سر سفره برای خوردن کوکو😅

پ یالین سِسا.:پس زود باشین ساعت سه شده

آدوُوندَندِدون؟:پرسش یک مادر اصفهانی از پسر سربازش. آیا شما را وادار به دویدن کردند

اِزنِیِشِسا(نی شه سا):جمله ی یک اصفهانی اصیل زمانی که قلیانش خوب کام نمیدهد.(یعنی مشکل از نی اش است)😄

چند مگس مگه؟؟:تعجب یک اصفهانی از حجم فلش مموری



[ یک شنبه 23 مهر 1396  ] [ 9:48 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#رفاقتانه
وقتی بچه بودم
کنار مادرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم.
مثلاً آرزو می‌کردم برایم اسباب بازی بخرد؛ می‌گفت «می‌خرم به شرط اینکه بخوابی.» یا آرزو می‌کردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛ می‌گفت «می‌برمت به شرط اینکه بخوابی.» یک شب پرسیدم «اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم می‌رسم؟» گفت «می‌رسی به شرط اینکه بخوابی.» هر شب با خوشحالی می‌خوابیدم. اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند.
دیشب مادرمو خواب دیدم؛ پرسید «هنوز هم شب‌ها قبل از خواب به آرزوهایت فکر می‌کنی؟» گفتم «شب‌ها نمی‌خوابم.» گفت «مگر چه آرزویی داری؟» گفتم «تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم.» گفت «سعی خودم را می‌کنم به خوابت بیایم به شرط آنکه بخوابی.»

👤 چارلي چاپلين



[ یک شنبه 23 مهر 1396  ] [ 9:48 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#سیاست
#انگلیس
سفیر انگلیس
در دهلی از مسیری در حال گذر بود
که یک جوان هندی،لگدی به گاوی میزند

"گاوی که در هندوستان مقدس است"

فرماندار انگلیسی پیاده شده
و به سوی گاو میدود و گاو را میبوسد
و تعظیم می کند!
بقیه مردم حاضر که می بینند
یک غریبه اینقدر گاو را محترم میشمارد
در جلوی گاو سجده میکنند و آن
جوان را به شدت مجازات میکنند.
همراه فرماندار با تعجب می پرسد؛
چرا این کار را کردید؟!
فرماندار می گوید؛
لگد این جوان آگاه می رفت
که فرهنگ هندوستان را
هزار سال جلو بیندازد،
ولی من نگذاشتم!



[ یک شنبه 23 مهر 1396  ] [ 9:47 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
#رفاقتانه
شیرین پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاده بود, قیمتها را میخواند و با پولی که جمع کرده بود مقایسه میکرد تا چشمش به آن کفش نارنجی که یک گل بزرگ نارنجی هم روی آن بود, افتاد. بعد از آن دیگر کفشها را نگاه نکرد, قیمتش صد تومان از پولی که او داشت بیشتر بود, آن شب, بر سر سفره شام, به پدرش گفت که میخواهد کفش بخرد و صد تومان کم دارد, بعد از شام پدرش دو تا اسکناس پنجاه تومانی به او داد و گفت:فردا برو بخرش
شیرین تا صبح خواب کفش نارنجی را دید که با یک دامن نارنجی پوشیده بود و میرقصید و زیباترین دختر دنیا شده بود.
فردا بعد از مدرسه با مادرش به مغازه کفش فروشی رفت, مادر تا کفش نارنجی را دید اخمهایش را درهم کشید و گفت:دخترم تو دیگه بزرگ شدی برای تو زشته
و با اجبار برایش یک جفت کفش قهوه ای خرید, آن شب شیرین خواب دید, همان کفش نارنجی را پوشیده با یک دامن بلند مشکی و هر چقدر دامن را بالا نگه میدارد. کفشهایش معلوم نمی شود. شش سال بعد وقتی که هجده سالش بود, با نامزدش به خرید رفته بودند, کفش نارنجی زیبایی با پاشنه بلند پشت ویترین یک مغازه بود, دل شیرین برایش پر کشید, به  مهرداد گفت:چه کفش قشنگی اینو بخریم؟ مهرداد خنده ای کرد و گفت:خیلی رنگش جلفه, برای یه خانم متاهل زشته. فقط لبهای شیرین, خندید. دو سال بعد پسرش به دنیا آمد.
بیست و هفت سال به سرعت گذشت, دیگر زمانه عوض شده بود و پوشیدن کفش نارنجی نه جلف بود و نه زشت. یک روز که با مهرداد در حال قدم زدن بودند, برای هزارمین بار, کفش نارنجی اسپرت زیبایی پشت ویترین مغازه, دل شیرین را برد. به مهرداد گفت:بریم این کفش نارنجی رو بپوشم ببینم تو پام چه جوریه. مهرداد اخمی کرد و گفت: با این کفش روت میشه بری خونه مادرزن پسرمون!!! این بار حتی لبهای شرین هم نتوانست بخندد.
بیست سال دیگر هم گذشت, شیرین در تمام جشن تولدهای نوه اش, که دختری زیبا, شبیه به خودش بود, بعلاوه کادو یک کفش نارنجی هم میخرید. این را تمام فامیل میدانستند و هر کس علتش را می پرسید شیرین میخندید و می گفت:کفش نارنجی شانس میاره. آن شب, در جشن تولد بیست و سه سالگی نوه اش, در میان کادوها, یک کفش نارنجی دیگر هم بود, پسرش در حالیکه کفشها را جلوی پای شیرین گذاشت, گفت:مامان برات کفش نارنجی خریدم که شانس میاره.
بالاخره شیرین در سن هفتاد سالگی, کفش نارنجی پوشید, دلش میخواست بخندد اما گریه امانش نمیداد, در یک آن, به سن دوازده سالگی برگشت, پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاد و پنجاه و هشت سال جوان شد, نوه اش, او را بوسید و گفت:مامان بزرگ چقدر به پات میاد.
شیرین آن شب خواب دید که جوان شده کفشهای نارنجی اش را پوشیده و در عروسی نوه اش میرقصد.
وقتی از خواب بیدار شد و کفشهای نارنجی را روی میز کنار تخت دید با خودش گفت:امروز برای خودم یک دامن نارنجی میخرم.
آدم ها نمی توانند چیزی را که از ته دل می خواهند فراموش کنند
ناشناس



[ یک شنبه 23 مهر 1396  ] [ 9:47 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#تلنگر
_فراموش نكنید بزرگترین آتش‌سوزی جهان را در ابتدا می‌توان با یك فنجان آب خاموش كرد (درایت، مدیریت بحران)

_توان یك زنجیر به اندازه ضعیف‌ترین حلقه آن است. (مشاركت)

_مداد هر رئیس باید پاك‌كن داشته باشد (گذشت)

_به خاطر داشته باشید كشتی‌ها در لنگرگاه‌ها امنیت بیشتری دارند
اما هیچ‌گاه برای چنین هدفی ساخته نشده‌اند. (تلاش در رفع موانع)

_ذهن انسان مانند چتر نجات است كه تنها زمانی كار می‌كند كه باز باشد(ذهن باز)

_با دو گوش و یك زبان كه داریم، باید دو برابر آنچه كه می‌گوییم، بشنویم (خوب شنیدن)

_نسبت سطح بال زنبور به بدن او ، بسیار کم است با توجه به قوانین آیرودینامیک، پرواز ممکن نیست اما زنبور این را نمیداند و پرواز میکند ( هدف و امید)


-اگر رؤیاهايتان را نسازيد، یك نفر استخدامتان مي کند، تا رؤیاهای او را بسازيد!


اگر احساس افسردگی دارید، درگير گذشته هستید.
اگر اضطراب دارید، درگير آینده!
و اگر آرامش دارید، در زمان حال به سر مي بريد.
پس در لحظه زندگی کنید...!

قدر لحظه ها را بدانيد!
زمانی می رسد که دیگر شما نمی توانید بگویید جبران می کنم.


از کسی که به شما دروغ گفته نپرسيد: چرا؟
چون سعي مي كند با دروغ هاي پي در پي، شما را قانع كند!


هیچ بوسه ای جای زخم زبان را خوب نمی کند!
پس مراقب گفتارتان باشيد.

جاده زندگي نبايد صاف و هموار باشد
وگرنه خوابمان مي برد!
دست اندازها نعمت بزرگي هستند.

و نكته آخر :
هيچ وقت فراموش نكنيد كه :
" دنيا تكرار نمي شود. یک هدف را برای خودتان مشخص کنید و برایش تلاش کنید



[ یک شنبه 23 مهر 1396  ] [ 9:46 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#سلامتی
توصیه هایي برای سلامتی

_ برخی ترشیجات مثل رب انار ترش، تمبر هندی و آلوچه برای کلیه‌ها و کبد بسیار مفید بوده و سبب پاکسازی و سم زدایی کلیه و کبد از رسوب آن می‌شود.

_ مصرف یک لیوان آب سیب همراه با یک عدد لیمو ترش تازه قبل از صبحانه برای کمک به درمان کبد چرب بسیار موثر می‌باشد.

_ آناناس خاصیت ضدالتهابی و آنتی اکسیدانی دارد. آنزیم، بروملین موجود در آن به سلامت استخوان کمک می‌کند که در درمان و شکستگی استخوان و کاهش تورم و درد موثر است.

_ مصرف دوغ پس از غذا نه تنها جلوی جذب آهن را نمی‌گیرد بلکه تا حدی میزان جذب آن را بالا می‌برد، اما اگر در غذایتان گوشت وجود دارد در مصرف دوغ زیاده روی نکنید.

_ استفاده از یک عینک آفتابی بیش از ٢ سال، ممکن است به کوری چشم منجر شود. شيشه‌های عینک به مرور زمان زیر تابش اشعۀ خورشید فرسوده می‌شوند و قادر به جلوگیری از نفوذ اشعۀ ماورای بنفش نمی‌باشد.



[ یک شنبه 23 مهر 1396  ] [ 9:46 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#رفاقتانه
دركلیسا،
جك از دوستش ماكس می پرسد: «فكر می كنی میشه هنگام دعا كردن سیگار كشید؟»
ماكس میگه: «چرا از كشیش نمی پرسی؟»
جك نزد كشیش می رود و می پرسد: «می توانم وقتی در حال دعا كردن هستم، سیگار بكشم.»
كشیش پاسخ می دهد: «نه، پسرم، نمیشه. این بی ادبی است.»
جك نتیجه را برای دوستش ماكس بازگو می كند.
ماكس میگه: «تعجبی نداره. تو سئوالت رو درست مطرح نكردی. بگذار من بپرسم.»
ماكس نزد كشیش میره و می پرسه « وقتی در حال سیگار كشیدنم می تونم دعا كنم؟»
كشیش مشتاقانه پاسخ می ده: «مطمئناً، پسرم.
مطمئناََ‌
...
حالا امروزی تر:
کسی که نماز میخونه و روزه ميگيره ، میتونه اختلاس و دزدی کنه؟ نه!

کسی که اختلاس و دزدی میکنه، میتونه نماز بخونه؟ بله مطمئناً!

پس باید سوال رو درست پرسید! 😐☹️



[ یک شنبه 16 مهر 1396  ] [ 11:49 AM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#طنز
پست آخر

BYE ✋️✋️✋️✋️✋️


دوستان خداحافظ.
داداشای گلم😢😢
آبجی های مهربونم😢😢
تواین مدت باهم خندیدیم
همدردی کردیم
ی ساعتایی از عمرمونو
تو همین دنیای مجازی باهم گذروندیم
خوبی بدی دیدید حلال کنید
ب پایان آمد این دفتر
حکایت همچنان باقیست
من دارم میرم گوشیمو بزنم شارژر😐😐😐
 یک دقیقه دیگه میامツ ......😕😂😂
😜😜😜



[ شنبه 15 مهر 1396  ] [ 3:53 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#رفاقتانه
ﺳﻮﺍﻻﺗﯽ که حرص در میاره :

۱ - به ﺗﻠﻔﻥ ﺧﻮﻧﻪ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻦ ﻣﯿﭙﺮﺳﻦ :
کجایی ﺧﻮﻧﻪ ﺍﯼ؟
ﻧﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭﻡ ﺳﯿﻤﻮ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺮﺩﻡ

۲ - ﺍﺯ ﺣﻤﺎﻡ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﻭﻣﺪﯼ ﺧﯿﺴﯽ ﻣﯿﭙﺮﺳﻦ:
ﺩﻭﺵﮔﺮﻓﺘﯽ؟
 ﻧﻪ ﺍﻟﻤﭙﯿﮏ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﻮ ﺭﺷﺘﻪﺀ ﻭﺍﺗﺮ ﭘﻠﻮﻣﺴﺎﺑﻘﻪ ﺩﺍﺩﻡ

۳ - ﺗﻮﯼ ﻃﺒﻘﻪ ﻫﻤﮑﻒ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﻭﺍﯾﺴﺎﺩﯼ
ﻣﯿﭙﺮﺳﻦ : ﺩﺍﺭﯼ ﻣﯿﺮﯼ ﺑﺎﻻ؟
 ﻧﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ خونه م ﺑﯿﺎﺩﭘﺎﯾﯿﻦ

۴ - ﺗﻮ ﺣﻤﻮﻡ ﻫﺴﺘﯽ ﺩﺭ ﻣﯿﺰﻧﻦ ﻣﯿﭙﺮﺳﻦ : ﺩﺍﺭﯼ ﭼﮑﺎﺭ
ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ﺧﺐ ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻢ

۵ - ﺭﻭ ﺭﺧﺘﺨﻮﺍﺑﯽ ﭼﺸﺎﺗﻮ ﺑﺴﺘﯽ ﻣﯿﭙﺮﺳﻦ :
ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﯼ؟  ﻧﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﺳﻌﯽ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺑﻤﯿﺮﻡ

۶ - ﺍﺯ ﻣﺴﺠﺪ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ﻣﯿﭙﺮﺳﻦ : ﻧﻤﺎﺯ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ؟
 ﻧﻪﻣﺎ ﺗﺎﯾﻢ ﺍﻭﺕ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﮐﻨﯿﻢ



[ شنبه 15 مهر 1396  ] [ 3:53 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
پادشاهى بود که سه دختر داشت. روى از آنها پرسيد:
'آيا رويه آ‌‌ستر را نگاه مى‌دارد يا آستر رويه را؟' .

 دختر بزرگ و دختر ميانى هر دو گفتند:
روويه آستر را نگاه مى‌دارد.
 اما دختر کوچکتر گفت:
آستر روويه را نگاه مى‌دارد.

 پادشاه از جواب دختر کوچکتر غضبناک شد و به وزير گفت که دستور دهد در شهر جار بزنند هر جوان زيبائى که در شهر هست به قصر بيايد. و به دختر اولى و دومى گفت: هر کدام از جوان‌ها را که پسنديديد به طرف آنها يک ترنج پرتاب کنيد.

به اين ترتيب دو دختر بزرگتر شوهران خود را انتخاب کردند و پس از يک جشن عروسى مفصل به خانهٔ بخت رفتند.

پس از مدتى شاه دستور داد جار بزنند هر چه کور و کچل و شل هست در قصر حاضر شوند. مأموران شاه در خانهٔ پيرزنى پسر تنبل و بى‌عرضه‌اى را يافتند که توى زنبيلى در تنور خانه جا خوش کرده بود.

او را خدمت پادشاه آوردند. پادشاه امر کرد که دختر کوچک را به عقد آن پسر درآوردند و دختر را به خانهٔ پيرزن فرستادند.

دختر با کاردانى و تلاش، کم‌کم پسر را وادار به‌راه رفتن و کار کردن کرد. پسر هم خيلى زرنگ شد و کار او بالا گرفت.

 تا اينکه نوکر يک تاجر شد و همراه او و چند تاجر ديگر به سفر رفت. رفتند و رفتند تا به بيابانى رسيدند که در آن نه آبى بود و نه آباداني.

در آن بيابان چاهى بود که هر کس داخل آن مى‌شد ديگر بالا نمى‌آمد. تاجرها بين خودشان قرعه انداختند تا معلوم شود چه کسى بايد داخل چاه شود.

بالأخره حسن پس از اينکه از اربابش نوشته گرفت که پس از بيرون آمدن از چاه نصف مال‌التجاره‌اش را به حسن بدهد، وارد چاه شد.

 وقتى توى چاه رفت ديد تختى در ته آن گذاشته شده و ديوى روى آن نشسته است.

فورى سلام کرد. ديو گفت: 'اگر سلام نکرده بودى لقمه اول من بناگوشت بود.'

سپس پرسيد: 'کجا خوش است؟'
حسن گفت: 'آنجا که دل خوش است.'
ديو خيلى خوشش آمد و به اول چند دانه انار داد.

حسن از چاه آب کشيد و بالا فرستاد و صحيح و سالم از چاه بيرون آمد و نيمى از مال‌التجارهٔ ارباب خود را صاحب شد.

تاجرها راه افتادند و رفتند و رفتند تا به شهرى که مى‌خواستند رسيدند، وارد کاروان‌سرائى شدند.

 شب که شد تاجرها رفتند دنبال خوش‌گذرانى اما حسن روى بارهاى‌ خود خوابيد.

 کاروان‌سرادار در زير زمين چهل دزد را پنهان کرده بود تا مال هر تاجرى را که به کاروان سرا وارد مى‌شود، بدزدند.

اين‌ را اينجا داشته باشيد.وقتى حسن از چاه درآمد، دو تا از انارها را توسط قاصدى براى مادر و آن دختر فرستاد.

 قاصد انارها را به خانهٔ حسن برد.
 دختر يکى از انارها را باز کرد ديد پر از دانه‌هاى ياقوت است.

معمارباشى را خبر کرد و گفت که قصرى بسازد بزرگتر و قشنگ‌تر از قصر پادشاه.

'اما بشنويد از حسن' .

 نيمه‌هاى شب حسن سر و صدائى شنيد. چشم باز کرد و ديد از دريچه‌اى که در زمين کاروان‌سرا نصب شده بود چهل دزد بيرون آمدند و همهٔ مال و اموال تاجرها را بردند به زيرزمين.

فردا صبح که تاجرها متوجه شدند بارهاى آنها دزديده شده است به حاکم شکايت بردند. چند روزى گذشت و اموال تاجرها پيدا نشد.

حسن به تاجرها گفت مى‌توانم بارهاى شما را پيدا کنم به‌شرطى که نوشته بدهيد من 'تاجرباشي' شما بشوم و يک دهم اموال را هم به خودم بدهيد.

تاجرها قبول کردند.حسن پيش حاکم رفت و گفت من مى‌توانم اموال تاجرها را پيدا کنم به‌شرط آنکه يک روز حکومت خود را به من بدهي.

حاکم قبول کرد. حسن در لباس حاکم به کاروان‌سرا رفت و اموال تاجرها را از آن زيرزمين بيرون آورد.

با اين کار بر ثروت حسن افزوده شد.حسن براى اينکه در شهر خودش جائى براى نگه‌دارى اموال خود درست کند به خانه برگشت.

 در آنجا فهميد که دختر قصر باشکوه و بزرگى ساخته است.
 خيلى خوشحال شد. دختر به او گفت:

 وقتى به اينجا آمدى به ديدن پادشاه برو. اولين نفرى هم که پادشاه را دعوت مى‌کند بايد تو باشي. حسن قبول کرد.

 برگشت و بارهاى خود را آورد. و پس از مدتى پادشاه را به قصر خود دعوت کرد. دختر، قصر را به‌خوبى آراست. پادشاه وارد که شد ديد عجب دبدبه و کبکبه‌اي!
عجب بريز و بپاشي! پيش خودش گفت:
اى کاش اين تاجرباشى داماد من بود.

 در اين موقع دختر از پشت پرده بيرون آمد و پادشاه فهميد که اين دختر خودش است. قرار شد دختر به قصر پادشاه برگردد و دوباره با عزت و احترام و جشن عروسى مفصل به خانهٔ تاجرباشى برود.

مدتى گذشت. روزى دختر به پادشاه گفت:
فهمديد که حق با من بود و آستر است که روويه را نگاه مى‌دارد.

 اين من بودم که آن پسر کچل و بى‌دست و پار را به اينجا رساندم. پادشاه پیشانی دخترش را بوسيد و چند ده شش‌ دانگ را هم به او بخشيد.



[ شنبه 15 مهر 1396  ] [ 3:53 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#سلامتی
خواص عرقيات گياهي و شيوه مصرف آنها
    
عرق آویشن ( طبیعت گرم )
تقویت معده ، رفع ترشی معده ، تقویت بینایی ، صد درد و تشنج ، رقیق کننده خون ، در عفونت های ریوی ، زکام و برونشیت بی همتاست .
نحوه استفاده:  پس از هر غذا یک استکان

عرق اسطوخودوس ( طبیعت گرم )
تقویت کننده اعصاب ، معالج برونشیت و زکام ، پایین اورنده تب ، نیرو بخش ، ضد تشنج و صرع ، درمان بیماری های عصبی
نحوه استفاده:  روزی سه مرتبه و هر وعده نصف استکان

عرق بادرنجبویه ( طبیعت گرم )
بالا برنده فشار خون ، خون ساز ، آرام بخش ، مقوی مغز ، درمان تپش قلب ، خواب آور ، ضد تشنج
نحوه استفاده:  یک فنجان در یک لیوان آب سرد

عرق بومادران ( طبیعت گرم )
نیرو بخش ، تقویت قلب و اعصاب ، ضد تشنج ، تصفیه خون ، درمان ورم معده و روده ، مفید جهت بواسیر ، رفع اختلالات قاعدگی
نحوه استفاده:  بعد از هر غذا یک استکان

عرق بهار نارنج ( طبیعت گرم )
تقویت قلب و اعصاب ، ضد تشنج ، ضد هیستری ، رفع افسردگی ، درمان بی خوابی و اختلالات عصبی ، رفع سکسه
نحوه استفاده:  قبل از هر غذا یک استکان و یا به صورت شربت

عرق بیدمشک ( طبیعت معتدل )
تقویت قلب ، رفع گرفتگی و خفقان قلب ، تقویت عمومی بدن ، ملین ، مصرف بیدمشک در جوانی مانع پيدايش فشار خون در دوران پیری می شود .
نحوه استفاده:  قبل از هر غذا یک استکان به صورت شربت

چهار عرق ( طبیعت سرد )
تب بر، تقویت پوست و کلیه و کبد ، دارای ویتامین C ، تصفیه خون ، باز کننده رگ ها ، مداوای درد مفاصل
نحوه استفاده:  پس از هر غذا نصف استکان

عرق چهل گیاه ( طبیعت گرم )
تقیت معده ، رافع دل دردهای ناشی از سردی مزاج و دل پیچه ، هضم غذا را آسان می کند .
نحوه استفاده:  پس از هر غذا نصف استکان

عرق خارشتر ( طبیعت سرد )
دافع سنگ های کلیه و مثانه ، شست و شو دهنده کلیه ها ، مفید جهت سیاه سرفه و سلامتی کلیه ها
نحوه استفاده:  قبل از هر غذا نصف استکان

عرق خار خاسک ( طبیعت سرد )
مدر قوی ، رفع سنگ کلیه و مثانه و کیسه صفرا ، تصفه خون
نحوه استفاده:  قبل از هر غذا نصف استکان

عرق دارچین ( طبیعت گرم )
تقویت معده ، مقوی قوه باء ، تقویت عمومی بدن ، تقویت اعصاب ، از بین بردن بوی بد دهان ، ضد سرفه های مرطوب ، از بین برنده وحشت و خفقان و ترس
نحوه استفاده:  پس از هر غذا نصف استکان

عرق رازیانه ( طبیعت گرم )
ضد نفخ ، درمان قولنج ، رفع بلغم ، زیاد کننده شیر مادران ، معطر کننده ، محرک ، بادشکن ، مدر و قاعده آور
نحوه استفاده:  پس از هر غذا یک استکان


عرق زیره ( طبیعت گرم )
ضد چاقی ، رفع ضعف اعصاب ، نیرو دهنده و هضم کننده ، درمان کم خونی ، زیاد کننده ترشحات شیر ، پایین آورنده چربی خون ، درمان اختلالات قاعدگی
نحوه استفاده:  پس از هر غذا یک استکان


عرق سنبل الطیب ( طبیعت گرم )
ضد تشنج ، محرک ، آرامبخش ، بادشکن ، رفع بی خوابی ، ضدهیستری ، ضد صرع ، مقوی اعصاب ، پایین آورنده فشار خون
نحوه استفاده:  بعد از هر غذا یک استکان و شب موقع خواب

عرق شاتره ( طبیعت معتدل )
ضد حساسیت ، تصفیه کننده خون ، صفرابر ، اشتها آور ، رفع بیماری های پوستی ، ادرار آور ، ضد یرقان ، تقویت لثه و جلوگیری از خونریزی آن ، هاضم غذا
نحوه استفاده:  قبل از هر غذا یک استکان

عرق شنبليله ( طبيعت گرم )
بر طرف کننده قند خون ، ضد لاغري ، اشتها آور ، جلوگيري از ريزش مو
نحوه استفاده:  بعد از هر غذا نصف استکان

عرق کاسني ( طبيعت سرد )
تصفيه کننده خون ، سفيد کننده پوست ، درمان کم خوني ، درمان بيماري هاي مزمن پوستي ، رفع يبوست ، تقويت کبد ، برطرف کننده جوش صورت
نحوه استفاده:  قبل از هر غذا يک استکان

عرق کاکوتي ( طبيعت گرم )
تقيت کننده اعصاب ، ضد انگل ، ضد عفوني کننده مجاري تنفسي ، تقويت دستگاه گوارش ، تقويت بينايي ، درمان بي خوابي
نحوه استفاده:  بعد از هر غذا با نصف ليوان آب

عرق گلاب ( طبيعت گرم )
مقوي قلب و اعصاب ، آرام بخش ، خوشبو کننده ، ملين ، روشن کننده پوست و محافظ آن ، نشاط آور
نحوه استفاده:  قبل از هر غذا نصف استکان

عرق گل گاو زبان ( طبيعت گرم )
آرام بخش ، نرم کننده ، معرق ، ادرار آور ، دفع کننده کلرورها ، تصفيه کننده خون ، رفع التهاب و ورم کليه
نحوه استفاده:  يک فنجان مخلوط در يک ليوان آب سرد صبح و شب
و بواسير ، ضد آفت
نحوه استفاده:  قبل از هر غذا يک استکان به صورت شربت

عرق نعنا ( طبيعت گرم )
تقويت کننده دستگاه گوارش ، برطرف کننده ناراحتي هاي معده ، ضد اسهال ، رفع دل درد و دل پيچه ، بادشکن
نحوه استفاده:  بعد از هر غذا يک استکان

عرق نسترن ( طبيعت گرم )
ضد اسکوربوت ، رفع انقباض غير ارادي ماهيچه معده ، رفع بيماري هاي ناشي از ورم و التهاب کليه ، سرشار از ويتامين C ،ادرار آور
نحوه استفاده:  قبل از غذا يک استکان و يا به صورت شربت



[ شنبه 15 مهر 1396  ] [ 3:52 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
ﻋﺼﺮ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺯﯾﺒﺎ، ﯾﮏ ﻭﻛﻴﻞ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﮐﻪ ﺳﻮﺍﺭ ماشین
ﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺷﯿﺸﻪ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﻭ ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ
ﺟﺎﺩﻩ، ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻋﻠﻒ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﺘﺎﺛﺮ
ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﺵ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ
ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﺗﺎ ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ ﺷﻮﺩ. ﺍﻭ ﺍﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﻭ ﻣﺮﺩ
ﭘﺮﺳﯿﺪ " ﭼﺮﺍ ﻋﻠﻒ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯾﺪ؟"

ﻣﺮﺩ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ، " ﻣﺎ ﻫﯿﭻ ﭘﻮﻟﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪﻥ ﻏﺬﺍ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ.
ﻣﺠﺒﻮﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﻋﻠﻒ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ."
ﻭﮐﯿﻞ ﮔﻔﺖ" :ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﻭ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ
ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ."

" ﺍﻣﺎ ﺁﻗﺎ، ﻣﻦ ﯾﮏ ﺯﻥ ﻭ ﺩﻭ ﺑﭽﻪ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻡ. ﺁﻧﻬﺎ ﺯﯾﺮ ﺁﻥ ﺩﺭﺧﺖ
ﻫﺴﺘﻨﺪ."

ﻭﻛﻴﻞ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ،" ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭ" ﻭ ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮ
ﮔﻔﺖ، " ﺗﻮ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺑﯿﺎ."
ﻣﺮﺩ ﺩﻭﻡ ﺁﻫﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ، "ﻣﻦ ﻫﻢ ﯾﮏ ﻫﻤﺴﺮ ﻭ ﺷﺶ ﺑﭽﻪ
ﺩﺍﺭﻡ!"
ﻭﻛﻴﻞ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ، "ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﯿﺎﻭﺭ." ﻫﻤﻪ ﺳﻮﺍﺭ
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺷﺪﻧﺪ.

ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻭﻛﻴﻞ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ،
" ﺁﻗﺎ، ﺷﻤﺎ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﺴﺘﻴﺪ. ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺳﭙﺎﺱ ﮔزﺍﺭﻳﻢ
ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﻣﻲ ﺑﺮﻳﺪ.

ﻭﻛﻴﻞ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ، " ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺧﺮﺳﻨﺪﻡ. ﺷﻤﺎ ﻋﺎﺷﻖ
ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﻫﻴﺪ ﺷﺪ؛ ﻋﻠﻒ ﻫﺎﯼ ﺁﻧﺠﺎ ﺣﺪﻭﺩ ﻳﻚ ﻣﺘﺮ ﺑﻠﻨﺪﻱ
ﺩﺍﺭﻧﺪ"

  محبت خیلی از آدما همينجوريه.
فقط وسایل کهنه ی دور انداختنیشونو حاضرن ببخشن.



[ شنبه 15 مهر 1396  ] [ 3:52 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#داستان_کوتاه
روزی در دُر گرانبهای پادشاه لکه سیاهی مشاهده شد هر کاری درباریان کردند نتوانستد رفع لکه کنند هر جایی وزیر مراجعه کرد کسی علت را نتوانست پیدا کند تا مرد فقیری گفت من میدانم چرا دُر سیاه شده پس مرد فقیر را پیش پادشاه بردند او به پادشاه گفت در دُر گرانبهای شما کرمی هست که دارد از آن میخورد پادشاه به او خندید و گفت ای مردک مگر میشود در دُر کرم  زندگی کند ولی مرد فقیر گفت

 ای پادشاه من یقین دارم کرمی در آن وجود دارد پادشاه گفت اگر نبود گردنت را میزنم و مرد بیچاره پذیرفت وقتی دُر را شکافتند دیدند کرمی زیر قسمت سیاهی رنگ وجود دارد پادشاه از دانایی مرد فقیر خوشش آمد
  دستور داد اورا در گوشه ای از آشپزخانه جا دهند و مقداری از پس مانده غذاها نیز به او دادند.

روز بعد پادشاه سوا بر اسب شد و رو به مرد فقیر کرد و گفت این بهترین اسب من است نظرت تو چیست مرد فقیر گفت بهترین در تند دویدن هست

 ولی یک ایرادی نیز دارد پادشاه گفت چه ایرادی
فقیر گفت در اوج دویدن اگر هم باشد وقتی رودخانه را دید به درون رودخانه میپرد پادشاه باورش نشد و برای امتحان اسب و صحت ادعای مرد فقیر سوار بر اسب از کنار رودخانه ای گذشت که اسب سریع خودش را درون آب انداخت

پادشاه از دانایی مرد فقیر متعجب شد و یک شب دیگر نیز او را در محل قبلی با پس مانده غذا جا داد و روز بعد خواست تا او را بیاورند .

وقتی نزد پادشاه آمد پادشاه از او سوال کرد ای مرد دیگر چه میدانی مرد که به شدت میترسید با ترس گفت میدانم که تو شاهزاده نیستی پادشاه به خشم آمد و او را به زندان افکند

 ولی چون دو مورد قبل را درست جواب داده بود پادشاه را در پی کشف واقعیت وا داشت و پادشاه نزد مادرش رفت و گفت ای مادر راستش را بگو من کیستم این درست است که شاهزاده نیستم
مادرش بعد کمی طفره رفتن گفت حقیقت دارد پسرم چون من و شاه بی بهره از داشتن بچه بودیم و از به تخت نشستن برادرزاده های شاه هراس داشتیم

 وقتی یکی از خادمان دربار تو را به دنیا آورد تو را از او گرفتیم و گفتیم ما بچه دار شدیم و بدین طریق راز شاهزاده نبودن پادشاه مشخص شد.

پادشاه بار دیگر مرد فقیر را خواست ولی این مرتبه برای چگونگی پی بردن به این وقایع بود و  به مرد فقر گفت چطور آن دُر و اسب و شاهزاده نبودن مرا فهمیدی

 مرد فقیر گفت دُر را از آنجایی که هر چیزی تا از درون خودش خراب نشود از بین نمیرود را فهمیدم

و اسب را چون پاهایش پشمی بود و کُرک داشتند فهمیدم که این اسب در زمان کُره ای چون با اسب ها و گاومیش ها یک جا چرا میکردند با گاومیشی انس گرفته و از شیر گاومیش خورده بود و به همین خاطر از آب خوشش می آید

 سپس پادشاه گفت اصالت مرا چگونه فهمیدی

 مرد فقیر گفت موضوع اسب و دُر که برایت مهم بودند را گفته بودم ولی تو دو شب مرا در گوشه ای از آشپزخانه جا دادی و پاداشی به من ندادی.
 و این کار، دور از کرامت و شان یک شاهزاده بود و من آنجا هم فهمیدم تو شاهزاده نیستی .  

آری اکثر خصایص ذاتی است یعنی در خونِ طرف باید باشد.



[ شنبه 15 مهر 1396  ] [ 3:51 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

#رفاقتانه
آیا تا به حال درباره معنای ماههای پارسی و عربی تحقیق کرده اید!


● معنی ماه های عربی:

محرم؛ رام بودن قتل
صفر؛ تهی از مال بدلیل غارت
ربیع الاول؛ ماه اول
ربیع الثانی؛ ماه دوم بهار
جمادی الاول؛ یخبندان اول
جمادی الثانی؛ یخبندان دوم
رجب؛ عظیم به دلیل توقف جنگ
شعبان؛ فرقه و اختلاف
رمضان؛ ریگستان گرم
شوال؛ جفت گیری شتران
ذوالقعده؛ دست برداشتن از جنگ
ذی الحجه؛ ماه زیارت!

 

 


● معنی ماههای پارسی:

فروردین ⇦ انسانهاى پاک
اردیبهشت ⇦ بهترین راستی
خرداد ⇦ رسایی کمال
تیر ⇦ ایزدباران
مرداد ⇦ جاودانگی
شهریور ⇦ شهریاری نیک
مهر ⇦ پیوستن با مهربانی
آبان ⇦ آب ها
آذر ⇦ آتش
دی ⇦ دانای آفریننده
بهمن ⇦ منش نیک
اسفند ⇦ آرامش!



[ شنبه 15 مهر 1396  ] [ 3:51 PM ] [ رامتین جم ]
نظرات 0

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4

آخرين مطالب
پیوندها