اعتراف عمر به مخالفت با پیا مبر (ص) در رابطه داستان قر طاس

ابن ابي الحديد معتزلي سني هم در شرح نهج البلاغه، ج12، ص21 مي‌گويد:

گفتگويي ميان ابن عباس و خليفه دوم رخ داد. خليفه دوم مي‌گويد آن روزي كه شما هم در كنار بستر پيامبر(ص) بودي و او مي خواست نامه اي بنويسد، آيا متوجه شدي كه پيامبر(ص) چه مي خواست بنويسد؟ ابن عباس مي‌گويد: شما بگوييد. خليفه دوم مي‌گويد:

و لقد اراد في مرضه أن يصرح بإسم عليّ فمنعته

پيامبر(ص) در آن روز كه مريض بود، اراده كرد تا بر نام "علي" تصريح كند ولي من مانع شدم.

ابن ابي الحديد معتزلي، سني است کسی که در مقدمه کتابش می گوید:

الحمد لله ... و قدم المفضول على الأفضل شرح نهج البلاغة لإبن أبي الحديد، ج1، ص3

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 30 بهمن 1393  ] [ 10:58 AM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

خالد بن وليد از ديدگاه عمر

خالد بن وليد يكي از اصحاب پيامبر است كه در سال شش يا هفت هجري بعد از صلح حديبيه مسلمان شد وي قبل از مسلمان شد فرماندهي از فرماندهان لشگر كفر در بدر احزاب و خندق بود و كسي بود كه در جنگ احد با حمله به مسلمانان از شكاف كوه بزرگترين ضربه در احد را به اسلام وارد آورد و بعد از اين اقدام خالد بود كه حمزه سيدالشهداء عموي پيامبر به شهادت رسيد ، اما عده اي سعي در توجيه اعمال او و دفاع از او را دارند و با دادن القابي مانند سيف الاسلام سعي در تغيير نظر مسلمانان نسبت به خالد دارند . امام آنچه مهم است نظر خود صحابه خصوصا شخص عمر درباره خالد بن وليد است كه اگر اهل سنت اصرار بر دفاع از خالد داشته باشند در واقع نظرات خليفه دوم را رد كرده اند و به مخالفت با وي پرداخته اند اينك براي روشن شدن افكار مسلمانان برخي از برخوردها و واكنشهاي عمر بن الخطاب نسبت به خالد را ذكر مي كنيم تا مشخص شود نظر وي نسبت به سيف الاسلام خالد بن وليد چه بوده است.

جنایا

عزل خالد نخستين اقدام حكومت عمر

زماني كه عمر به خلافت رسيد اولين كاري كه انجام داد عزل خالد بن وليد از امارت شام بود.

ولما ولي سيدنا عمر رضي الله تعالى عنه الخلافة أول شيء بدأ به عزل خالدا.

سيره حلبيه ج 3 ص 213- البداية و النهاية ابن كثير ج 7 ص 23 - به اين مضمون تاريخ الاسلام ذهبي ج 3 ص 123- الوافي بالوفيان صفدي ج 16 ص 329-

زماني كه آقاي ما عمر به خلافت رسيد اولين كاري كه انجام داد عزل خالد بود.

دستورعمر به برداشتن عمامه از سر خالد و برگرداندن نصف مال او به بيت المال

زماني كه عمر خالد را عزل كرد و ابوعبيده جراح را به جاي او گمارد دستور داد اگر از كارش توبه نكرد عمامه را از سر او بردار :

وكتب عمر إلى أبي عبيدة إن أكذب خالد نفسه فهو أمير على ما كان عليه ، وإن لم يكذب نفسه فهو معزول ، فانزع عمامته عن رأسه وقاسمه ماله نصفين . فلما قال أبو عبيدة ذلك لخالد قال له خالد أمهلني حتى أستشير أختي ، فذهب إلى أخته فاطمة - وكانت تحت الحارث بن هشام - فاستشارها في ذلك ، فقالت له : إن عمر لا يحبك أبدا ، وإنه سيعزلك وإن كذبت نفسك . فقال لها : صدقت والله . فقاسمه أبو عبيدة حتى أخذ [ إحدى ] نعليه وترك له الأخرى.

البداية و النهاية ابن كثير ج 7 ص 23- سيره حلبيه ج 3 ص 213

عمر نامه اي به ابوعبيده نوشت كه اگر خالد اشتباهش را پذيرفت پس او بر امارت خود باقي است و اگر نپذيرفت پس او عزل مي شود پس عمامه او را از سرش بردار و مال او را دو نصف كن . پس زماني كه ابوعبيده اين مطلب را به خالد گفت خالد گفت مهلت بده تا با خواهرم مشورت كنم – خواهرش زن حارث بن هشام بود- پس با او مشورت كرد پس خواهرش به او گفت عمر تو را اصلا دوست ندارد و حتما تو را عزل خواهد كرد حتي اگر اشتباهت را بپذيري خالد به او گفت به خدا قسم راست گفتي . (واشتباهش را نپذيرفت) پس ابوعبيده مال او را تقسيم كرد حيت يك لنگه كفشش را برداشت و ديگري را گذاشت.

عمر و خيانت خالد به بيت المال

وبلغه أن خالدا أعطى الأشعث بن قيس عشرة آلاف وقد قصده ابتغاء إحسانه فأرسل لأبي عبيدة أن يصعد المنبر ويوقف خالدا بين يديه وينزع عمامته وقلنسوته ويقيده بعمامته لأن العشرة آلاف إن كان دفعها من ماله فهو سرف وإن كان من مال المسلمين فهي خيانة.

السيرة الحلبيه ج 3 ص 213.

به او خبر رسيد كه خالد به اشعث بن قيس ده هزار دينار هديه داده است و اين كار را از روي دوستي به او داده است پس به ابوعبيده نامه نوشت كه بر منبر مي روي و خالد را مقابلت قرار مي دهي و عمامه و كلاه خود او را بر مي داري و او را با عمامه اش مي بندي چرا كه اگر اين ده هزار دينار را از مال خودش داده كه اسراف است و اگر از مال مسلمانان است كه خيانت است .

شكستن پاي عمر و كينه او

علماي اهل سنت نقل كرده اند كه عمر و خالد كه پسرخاله نيز بودند با هم كشتي گرفتند و خالد ساق پاي عمر را شكست و همين مسئله موجب عداوت و كينه عمر شد:

أخبرنا أبو الحسن بن قبيس أنا أبو الحسن بن أبي الحديد أنا جدي أبو بكر أنا أبو محمد بن زبر نا محمد بن سليمان بن داود المنقري البصري نا أبو عثمان المازني نا الأصمعي عن سلمة بن بلال عن مجالد بن سعيد عن الشعبي قال اصطرع عمر بن الخطاب وخالد بن الوليد وهما غلامان وكان خالدا ابن خال عمر فكسر خالد ساق عمر فعولجت وجبرت وكان ذلك سبب العداوة بينهما.

تاريخ مدينه دمشق ج 16 ص 267- البتداية و النهاية ابن كثير ج 7 ص 131- سيره حلبيه ج 3 ص 231.

مجالد بن سعيد از شعبي نقل مي كند كه گفت : عمر و خالد بن وليد در كودكي با يكديگر كشتي مي گرفتند و خالد پسر خاله عمر بود پس خالد ساق پاي عمر را شكست پس معالجه كردند و خوب شد و اين مسئله موجب دشمني بين آن دو شد.

لقب دادن عدو الله به خالد سيف الله

وقدم خالد على أبي بكر فقال له عمر يا عدو الله قتلت امرأ مسلما ثم نزوت على امرأته لأرجمنك

اسد الغابة ج 4 ص 296- تاريخ الاسلام ذهبي ج 3 ص 36.

خالد (پس از بازگشت از تقل مالك بن نويره) نزد ابوبكر آمد پس عمر به او گفت اي دشمن خدا مردي از مسلمانان را كشتي و با همسرش همبستر شدي تو را سنگسار خواهم كرد.

همچنين طبري در تاريخش مي نويسد :

وأقبل خالد بن الوليد قافلا حتى دخل المسجد وعليه قباء له عليه صدأ الحديد معتجرا بعمامة له قد غرز في عمامته أسهما فلما أن دخل المسجد قام إليه عمر فانتزع الأسهم من رأسه فحطمها ثم قال أرئاء قتلت امرءا مسلما ثم نزوت على امرأته والله لأرجمنك بأحجارك.

تاريخ طبري ج 2 ص 504 – الكامل في التاريخ ابن اثير ج 2 ص 359- امتاع الاسماع ج 14 ص 240

خالد بن وليد بدون توجه به مسجد آمد و روي دوش او قبايي بود كه جاي شمشير در آن بود و عمامه اي پوشيده بود كه در آن تيرهايي قرار داده بود پس زماني كه داخل مسجد شد عمر بلند شد و تيرها را از عمامه او در آورد و شكست سپس به او گفت آيا ريا مي كني مرد مسلماني را كشتي و با همسرش همبستر شدي به خدا قسم تو را با سنگي كه خود درست كردي سنگسار خواهم كرد.

تعبير عمر از شمشير سيف الله به شمشير ظلم

وقال عمر لأبي بكر إن في سيف خالد رهقا فإن لم يكن هذا حقا حق عليه أن تقيده.

تاريخ طبري ج 2 ص 503 – الاصابة ابن حجر ج 5 ص 561- تاريخ الاسلام ج 3 ص 37

عمر به ابوبكر گفت به درستي كه در شمشير خالد ظلم وجود دارد ؛ پس اگر اين (عزل او ) حق نيست اين حق است كه او را محدود گرداني .

ابن عساكر اين چنين نقل مي كند:

قال عمر ان في سيف الله خالد رهقا.

تاريخ مدينه دمشق ج 16 ص 285.

عمر گفت : در خالد سيف الله ظلم وجود دارد.

نقل طبري شمشير خالد را ظالم مي دانست اما نقل ابن عساكر خود خالد را ظالم مي داند .

اعتراض عمر به پوشيدن حرير

أخبرنا أبو الحسن بن قبيس أنا أبو الحسن بن أبي الحديد أنا جدي أبو بكر أنا أبو محمد بن زبر نا العباس بن محمد نا الأصمعي عن ابن عون عن محمد أن خالد بن الوليد دخل على عمر وعلى خالد قميص حرير فقال له عمر ما هذا يا خالد قال وما بأسه يا أمير المؤمنين أليس قد لبسه ابن عوف قال وأنت مثل ابن عوف ولك مثل ما لابن عوف ثم امر من حضره فمزقوه .

فتح الباري ابن حجر ج 6 ص 74- تاريخ مدينه دمشق ج 16 ص 269- سير اعلام النبلاء ذهبي ج 1 ص 380- تحفة الاحوذي مباركفوري ج 5 ص 316.

خالد بن وليد نزد عمر آمد در حاليكه پيراهن حرير پوشيده بود عمر به او گفت : خلد اين چه لباسي است كه پوشيدي ؟ خالد گفت : چه اشكالي دارد اي امير المومنين آيا ابن عوف لباس حرير نمي پوشد عمر گفت : آيا تو مثل ابن عوف هستي و فضايل تو مثل ابن عوف است سپس به كساني كه حاضر بودند دستور داد كه لباس او را پاره كنند.

عمر و رياي خالد

أخبرنا أبو بكر محمد بن عبد الباقي أنا الحسن بن علي أنا محمد بن العباس أنا أحمد بن معروف نا الحسين بن الفهم نا محمد بن سعد أنا مسلم بن إبراهيم نا جويرية بن أسماء عن نافع قال لما قدم خالد بن الوليد من الشام قدم وفي عمامته أسهم ملطخة بالدم قد جعلها في عمامته فاستقبله عمر لما دخل المسجد فنزعها من عمامته فقال أتدخل مسجد النبي ( صلى الله عليه وسلم ) ومعك أسهم فيها دم وقد جاهدت وقاتلت وقد جاهد المسلمون قبلك وقاتلوا .

تاريخ مدينه دمشق ج 16 ص 269- سير اعلام النبلاء ج 1 ص 380.

زماني كه خالد از شام برگشت در عمامه خود تيرهايي گذاشته بود كه خون آلود بود پس زماني كه عمر در مسجد بود نزد او آمد پس آنها را از عمامه او برداشت پس گفت آيا وارد مسجد پيغمبر مي شوي در حاليكه همراهت تيرهاي خون آلود است و تو جهادت كردي و جنگيدي در حاليكه مسلمانان قبل از تو نيز جهاد كردند و جنگيدند.

همراهي عمر با عبدالرحمن در مخالفت با خالد

بعدما صنع ببني جذيمة ما صنع عاب عبد الرحمن بن عوف على خالد ما صنع قال يا خالد أخذت بأمر الجاهلية قتلتهم بعمك الفاكه قاتلك الله قال وأعانه عمر بن الخطاب على خالد.

تاريخ مدينه دمشق ابن عساكر ج 16 ص 234- سير اعلام النبلاء ج 1 ص 370.

بعد از آن كارهايي كه (خالد) در بني جذيمه آن كارها را كرد عبدالرحمن بن عوف بر او اشكال گرفت و گفت اي خالد تو به شيوه جاهليت برخورد كردي و آن را به انتقام عمويت كشتي خدا تو را بكشد و عمربن الخطاب او را در دعواي با خالد ياري كرد.

همچنين ابن عساكر مي نويسد:

قال عمر لخالد ويحك يا خالد أخذت بني جذيمة بالذي كان من أمر الجاهلية أو ليس الإسلام قد محا ما كان في الجاهلية.

تاريخ مدينه دمشق ابن عساكر ج 16 ص 234

عمر به خالد گفت : واي بر تو با بني جذيمه به شيوه جاهليت برخورد كردي آيا اسلام رسوم جاهلي را نابود نكرد.

عمر و درخواست عزل خالد از ابوبكر

أن أبا بكر بعث خالد بن الوليد إلى بني سليم حين ارتدوا عن الإسلام فقتل وحرق بالنار فكلم عمر أبا بكر فقال بعثت رجلا يعذب بعذاب الله انزعه.

تاريخ مدينه دمشق ج 16 ص 240.

ابوبكر خالد را به سمت قبيله بني سليم زماني كه از اسلام مرتد شده بودند اعزام كرد پس خالد آنها را كشت و با آتش سوزاند پس عمر به ابوبكر گفت : كسي را فرستادي كه به عذاب الهي عقاب مي كند او را عزل كن .

يعني تنها كاري كه خالد انجام مي دهد اين است كه افراد را مي كشد و مي سوزاند.

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 30 بهمن 1393  ] [ 10:58 AM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

چرا اهل سنت به خلفا وصحابه،« رضی الله عنه »می گویند اما

چرا اهل سنت به خلفا وصحابه،« رضی الله عنه »می گویند اما به حضرت زهرا،«علیها سلام »می گویند؟

دلیل این امر شنیدنی و جالب است زيرا خود آن‌ها معتقدند كه حضرت صدیقه طاهره علیها سلام هیچ گناهي نكرده است {يعني لحظه وآني نه تنها بت پرست نبوده بلکه هیچ گناهی هم مرتکب نشده است} تا درباره‌اش «رضي الله عنه» گفته شود، بلكه بايد درباره او (عليها ‌سلام) گفته شود یعنی خدا بر مقامش بيافزايد. و این امر با توجه به آیه تطهیر و دهها روایتی که دال بر عدم گناه آن حضرت است به دست می آید به طور مثال در روايتى از ابن عباس در اين باره آمده است:
رسول خدا تا نُه ماه، روزى پنج مرتبه، هنگام فرارسيدن وقت نماز به در خانه على بن ابى طالب(و حضرت زهرا) مى آمدند و مى فرمودند: درود و رحمت و بركات خدا بر شما اهل بيت باد. خداوند اراده نموده تا هرگونه پليدى را از شما اهل بيت دور گرداند و به طور كامل و شايسته پاكتان سازد. وقت نماز است، آماده شويد. رحمت خدا بر شما باد( الدر المنثور، جلال الدين سيوطى (بيروت: محمد امين دمج، بى تا)، ج 5، ص 199.)

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 30 بهمن 1393  ] [ 10:57 AM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

با توجه به نامه 31 نهج البلاغه شبهه چیست؟

امیرالمومنین علی علیه السلام در نامه ى ٣١ نهج البلاغه می فرماید: جوياى حقيقت با جستجوى شبهات نباش،این فرمایش امیرالمومنین علی علیه السلام بسیار دقیق و مهم می باشد. که برای فهمیدن آن باید معنای شبهه و ضررها و زیانهای آن بررسی شود.
شبهه چنانكه در فرهنگ لغات آمده عبارت است از: «ايراد، اشكال. ايجاد ترديد، به اشتباه انداختن و مسلم نبودن.»( فرهنگ معارف اسلامي، سيد جعفر سجادي، ج 2، ص 1037) «سوءظن، بدگماني، مغالطه و سفسطه»( فرهنگ معاصر عربي ـ فارسي، اذرتاش آذرنوش، حرف ش)
مشخصات شبهه: شبهه شبيه حق است ،كه قصد دارد طرف مقابل را به اشتباه اندازد. شبهه، هميشه همراه دليل مطرح مي‌شود. مثلاً‌ در شبهه‌اي كه توسط ابليس دربارة خلقت آدم مطرح گشت وي در باب خلقت آدم گفت: آدم را از خاك بيافريدي و من را از نار، و نار را بر خاك مزيت است و در شأن من نيست كه به آدم سجده كنم. (فرهنگ معارف اسلامی، همان)
امیرالمومنین علی علیه السلام در جای دیگر از نهج البلاغه این کلام خود را تفسیر کرده و در مورد شبهه می فرمایند: « و إنّما سمّیت الشبهه لأنها تشبه الحق » ) نهج البلاغه خطبه 38)شبهه را از این رو شبهه نامیدند زیرا که شباهت به حق دارد .
طرفداران باطل به گونه ای سخنان خود را تنظیم می کنند و با آب و تاب بیان می نمایند که مردم آن سخن را حق می پندارند به طوری که واقعیت بر مردم پوشیده می شود .به علت آنکه سخنان انسانهای منحرف شبیه سخنان حق است به آن «شبهه» می گویند اما به سخنانی که مردم را به حق می رساند « دلیل» گفته می شود .
در اینجا مناسب است که فرق شبهه با سوال نیز تبیین شود تا بهتر بتوانیم کلام حضرت امیر را دریابیم: سؤال عبارت است از درخواست معرفت يا آنچه موجب معرفت گردد. پرسش به قصد شناخت يا براي تعريف و تبيين. اگر سؤال به قصد جدل هم مطرح گردد بايد دقيقاً مطابق موضوع خود باشد كه در شبهه چنين نيست.
البتّه ممكن است گاهي سؤال به معناي طلب و خواهش ادني از اعلي باشد كه معناي آن در اين صورت نزديك به معناي آرزو خواهد بود. جز اين‌كه آرزو در مورد مقدر اطلاق مي‌شود و سؤال در مورد طلب و خواهش.
سؤال را به معناي اعتراض و سائل را به معناي معترض نيز به كار برده‌اند. بنابراين سائل (معترض) كسي است كه حكمي را كه مورد ادعاي كسي است نفي كند بدون اين‌كه دليلي بر نفي خود بياورد ـ و نيز سؤال يا اعتراض به تمام آنچه كسي ادعا كرده است اطلاق مي‌شود.
شرط سؤال اين است كه مطابق موضوع خود باشد و نيز بايد روشن و معقول باشد. زيرا در غير اين صورت تبديل به مغالطه مي‌شود… (فرهنگ فلسفي، جميل صليبا، ترجمه: منوچهر صانعي دره‌بيدي ، ص 399.( كه شبهه خواهد بود.
فرق مهم ديگر سؤال و شبهه از مطالبي كه بيان شد به دست مي‌آيد كه سؤال عام‌تر از شبهه است و گاهي همراه دليل و گاهي هم بدون دليل مطرح مي‌شود. شبهه چنانكه گفته شد هميشه همراه دليل مطرح مي‌گردد.
در مورد مسايل ديني اگر مباحثي به قصد ايجاد شبهه مطرح شود كه گمراهي را در پي داشته باشد چنين مباحث، از قبيل شبهه خواهد بود. مثل اين‌كه مطرح كند كه در حديث خلفاي راشدين مدح شده‌اند چرا آنان را قبول نداريد؟ و اگر مباحث اعتقادي و ديني به منظور بالا بردن سطح فكري و فرهنگي جامعه بحث و مطرح شود كه بتواند ابهامات و سؤالات ديني را روشن سازد. پرسش‌هاي مطرح‌شده به اين منظور، از قبيل سؤال خواهد بود.

با توجه به نکاتی که ذکر شد به خوبی معنای کلام مولی را می توانید به دست بیاورید. آن حضرت در این کلام نورانی خود می خواهند بفرمایند که راه رسیدن به واقعیت از طریق غوطه ور شدن در شبهات نیست که این را انسان را بدتر گرفتار خواهد کرد بلکه باید تحقیق و تفحص برای دانستن و دریافتن باشد و این تنها از طریق تقوی و کمک گرفتن از خداوند و پیمودن راه انبیا و اولیای الهی میسر میشود.

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 30 بهمن 1393  ] [ 10:56 AM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

دلایل شیعه برای اثبات امامت

دلایل شیعیان برای اثبات امامت چیست؟

اين مسائله بحثي بسيار طولاني و پردامنه دارد. براهين موجود را مي توان به سه دسته كلي تقسيم نمود: 1) براهين عقلي . 2) دلايل قرآني . 3) روايات پيامبر اكرم (ص ). طبيعي است گستردگي هر يك از اين سري استدلالات مطالعه كتاب هاي متعددي را مي طلبد و در اين مختصر امكان بحث از آنها نيست . ليكن اختصارا به این براهین اشاره مي گردد:
ديدگاه قرآن :
الف ) از نظر قرآن رهبري و امامت امت بايد به دست معصوم ودور از هر گونه كژي باشد.اين نكته به تعابير مختلفي در كتاب الهي بيان گرديده است .از جمله هنگامي كه ابراهيم (ع ) به امامت رسيد: ((اني جاعلك للناس اماما)) و آن منصب الهي را براي فرزندانش درخواست نمود:((قال ومن ذريتي )) پاسخ آمد: ((قال لاينال عهدي الظالمين ; عهد من به ستمكاران نمي رسد)). آيه فوق نشان مي دهد كه امامت منصبي است الهي نه به انتخاب افراد و به كساني كه از هر ظلمي با مفهوم وسيع قرآني آن پاك و مبرا باشند اعطا مي شود.
ب ) مهمتر از آن آيه شريفه ((اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم )) است كه با اندك تاملي روشن مي شود كه فقط امام معصوم را واجب الاطاعه دانسته است (البته اين منافي ولايت فقيه در زمان غيبت نيست . زيرا ولايت فقيه نيابت از امام معصوم ((ع )) و مربوط به زمان غيبت است ) وجه استدلال بر اين آيه آن است كه خداوند اطاعت احكام و دستورات خود را در آغاز آيه واجب نموده است و در پايان آيه اطاعت اولي الامر را واجب شمرده است . اكنون اگر اولي الامر فرد غير معصوم باشد و در موردي خلاف حكم الهي دستور دهد در آيه تناقض رخ مي دهد. زيرا: 1) اگر بگوييم قسمت پاياني آيه اطلاق دارد به طوري كه در اين صورت هم بايد اولي الامر را اطاعت نمود با صدر آيه تناقض دارد زيرا حكمش خلاف حكم خداست و اطاعت خدا در آغاز آيه واجب شمرده شده است . 2) اگر بگوييم در اين صورت به حكم اول آيه نبايد او را اطاعت كرد قسمت اول آيه خلاف قسمت آخر آن حكم مي كند و آن را نقض مي نمايد. اصطلاحا اين را تناقض صدر و ذيل مي گويند و تناقض در قرآن كه كلام خداوند است محال است و موجب سقوط آن از اعتبار است درحالي كه با امامت امام معصوم (ع ) اين اشكال از ريشه برطرف مي شود. زيرا چنين اموري از معصوم محال است . بنابراين روشن مي شود كه غير از اطاعت امام معصوم در آيه منظور ديگري نيست . خصوصا كه اولي الامر را در كنار پيامبر آورده واين نشان مي دهد بايد خصوصياتي حتي الامكان مشابه داشته باشد.
ج ) آيه ابلاغ : ((يا ايها النبي بلغ ما انزل اليك من ربك فان لم تفعل فما بلغت رسالته )) و به دنبال آن آيه اكمال دين كه در خصوص ولايت اميرالموئمنين است و جزئيات آن در روايات متواتره بيان گرديده است .
ديدگاه عقلي :
بايد توجه داشت كه : 1- لزوم رهبري در جامعه امري ضروري و انكار ناپذير است .
2- رهبري در جامعه اسلامي بايد براساس احكام و قوانين الهي باشد.
3- احكام الهي و اجراي آن توسط كسي ممكن است كه صد در صد به زواياي آن احكام آگاه و نسبت به آنها متعهد باشد. به عبارت ديگر اگر پيامبر نيست از شرايط و اوصاف نزديك ترين فرد به آن حضرت باشد و به شهادت تاريخ و گواهي خلفا هيچ كس در اين جهات قابل مقايسه به امامان معصوم (ع ) نبوده است . حتي خلفا در موارد بسياري احساس نياز به ائمه (ع ) مي كردند. ديدگاه روايي :
روايات بي شماري از پيامبر اكرم (ص ) در كتاب هاي شيعه و سني به تواتر نقل گرديده كه به صراحت امامت و ولايت اهل بيت (ع ) را ثابت مي نمايد, مانند:
الف ) حديث غدير: يكي از احاديث مهم مسائله غدير است كه قضاياي مفصلي دارد. بخشي از آن اين است كه پيامبر (ص ) دست حضرت علي (ع ) را بالا گرفت و سه مرتبه فرمود: ((من كنت مولاه فعلي مولاه ...)) (الغدير, ج 1 , ص 11).
ب ) حديث ليله الانذار: در شبي كه پيامبر مامور به ابلاغ و دعوت از نزديكان شد فرمود: ((چه كسي است اولين فردي كه در اين امر مرا تصديق و ياري نمايد تا وصي و خليفه و جانشين پس از من باشد؟)) تنها كسي كه جواب مثبت داد حضرت علي (ع ) بودند كه سني حدود ده سال داشتند.
ج ) حديث منزلت : پيامبر به اميرالموئمنين (ع ) فرمود: ((انت مني بمنزله هارون من موسي الا انه لانبي بعدي )).
د) حديث ثقلين : آخرين وصيت تاريخي پيامبر اين بود كه : ((دو چيز گران بها در ميان شما مي گذارم : كتاب خدا و عترت خودم ...)) روايات فوق و روايات متعدد ديگري همه به تواتر در منابع روايي و تاريخي اهل سنت نقل گرديده است .
در رابطه با مسائله حجه الوداع و غدير خم , عين واقعه را به نقل از ترجمه الغدير (ج 1, ص 29 - 37) تقديم مي داريم . لازم است بدانيد كه اين واقعه و خطبه پيامبر اكرم (ص ) در آن , مورد اجماع و اتفاق جميع مسلمانان شيعه و سني است و جايگاه ويژه اي در نصوص ديني و ادبيات و اشعار مسلمانان - اعم از عرب و غير عرب - دارد. در متون اسلامي هيچ روايتي به اندازه اين واقعه به حد فوق تواتر نرسيده است و احدي را ياراي ترديد در آن نيست . در ميان صحابه پيامبر(ص ) 110 نفر و از تابعين 89 نفر آن را نقل كرده اند و طبقات راوي آن , به 360 نفر رسيده است . شاعران بسياري نيز اين جريان را به نظم آورده اند; از جمله : در قرن اول : اميرالمومنين (ع ), حسان بن ثابت انصاري , قيس بن سعد بن عباده انصاري , عمر و بن عاص بن وائل , محمد بن عبدالله حميري . در قرن دوم : كميت بن زياد, سيد اسماعيل بن محمد حميري , شعبان بن مصعب كوفي . در قرن سوم : ابو تمام حبيب بن اوس طايي , دعبل بن علي بن رزين الخزاعي و در قرون بعد ده ها نفر ديگر. از اهميت اين واقعه , همان بس كه علامه اميني يازده جلد كتاب ارزشمند ((الغدير)) را پيرامون اين حادثه به نگارش درآورده است .
اكنون اين سوال رخ مي نمايد كه اگر اين واقعه در ميان همه مسلمين , اجماعي و مورد اتفاق است , پس اختلاف در چيست ؟ اساس اختلاف بر سر همان ماهيت و دلالت اين واقعه است :
1- برادران اهل تسنن اظهار مي دارند كه اين حادثه عظيم تاريخي و سخنان و تاكيدات پيامبر اكرم (ص ), صرفا به معناي لزوم ((محبت و دوستي )) حضرت علي (ع ) است , و هيچ دلالتي بر امامت و زمامداري و لزوم پيروي از ايشان ندارد. دليل آنان نيز آن است كه ((ولايت )) چند معنا دارد و يكي از معاني آن ((دوستي )) است . بنابراين تا زماني كه به اين معنا قابل حمل است , نمي توان به معاني ديگر آن تمسك جست .
2- ديدگاه شيعه اين است كه ماهيت اين حادثه و سخنان پيامبر اكرم (ص ), نص صريح و قاطع بر امامت و پيشوايي حضرت علي (ع ) است و قراين و شواهد حالي , مقالي و مقامي به گونه اي است كه هرگز نمي توان آن را تنها به دوستي و محبت تفسير كرد. البته بايد توجه داشته باشيد كه شيعه ادله بي شمار ديگري از قرآن و عقل و سنت بر امامت آن حضرت در دست دارد و اين مسائله يكي از آن ادله مي باشد, نه تنها دليل . در عين حال اين رخداد, حجتي قاطع و خلل ناپذير است و به هيچ روي نمي توان از آن دست برداشت . دلايل و قرائني كه بر صحت ديدگاه شيعه گواهي مي دهد, عبارت است : 1- معناي ولايت : لغت شناسان و كتاب هاي برجسته و ممتاز لغت , كلمه ولايت را به معناي سرپرستي , عهده داري امور, سلطه , استيلا, رهبري و زمامداري معنا كرده اند. در اين جا معناي اين كلمه را با برخي از مشتقاتش فقط از كتاب هاي لغت اهل سنت برايتان نقل مي كنيم : - راغب اصفهاني مي نويسد: ((ولايت ; يعني , زمامداري و سرپرستي امور... ولي و مولي نيز در همين معنا به كار مي رود)), (المفردات الراغب , ص 570). - ابن اثير مي نويسد: ((ولي; يعني , ياور... و هر كس امري را بر عهده گيرد, ((مولي و ولي آن است )). سپس خودش مي گويد: ((و از همين قبيل است حديث ((من كنت مولاه فعلي مولاه ))... و سخن عمر كه به علي (ع ) گفت : ((تو مولاي هر موئمني شدي )); يعني , ((ولي موئمنان گشتي )), (النهایه, لابن اثير, ج 5, ص 227). - صاحب صحاح اللغه مي نويسد: ((... هر كس سرپرستي امور كسي را به عهده گيرد ولي او است )), (الصحاح في لغه العرب , ج 6, ص 2528). - صاحب مقاييس مي نويسد: ((...هركس زمام امر ديگري را به عهده گيرد ((ولي أ او است )), (معجم مقاييس اللغه, ج 6, ص 141). اكنون با اين گفته هاي مصرأح ارباب لغت , چگونه مي توان ((من كنت مولاه فعلي مولاه )) را به ((دوستي )) صرف معنا كرد و سرپرستي اجتماعي و زمامداري را از آن جدا ساخت ؟! مگر نه اين است كه ((ابن اثير)) لغت شناس معروف عرب و سني , خودش تصريح مي كند كه كلمه ((مولي )) در روايت ((من كنت مولاه فعلي أ مولاه )) از زبان پيامبر(ص ) و در گفتار عمر در همين معنا به كار رفته است ؟ 2- خطاب تند و قاطع الهي : آيا اگر حادثه غدير صرفا براي اعلام دوستي حضرت علي (ع ) بود, آن قدر اهميت داشت كه خداوند به پيامبرش وحي كند, كه اگر آن را ابلاغ نكني , رسالت الهي را انجام نداده اي ؟ خداوند مي فرمايد: ((يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته والله يعصمك من الناس ان الله لايهدي القوم الكافرين )), (مائده , آيه 70). آيا اين اخطار شديد اللحن به خوبي نشان نمي دهد كه مسائله بالاتر از اين حرف ها است ؟ البته محبت اميرالموئمنين (ع ) جايگاه بسيار بلندي دارد و يكي از نشانه هاي ايمان است ; ليكن بحث در اين است كه اين خطبه بنا به دلايل ذكر شده , قطعاا منحصر به ((ولايت محبت )) نيست . 3- دلداري خدايي : در آيه ياد شده , خداوند پيامبر را دلداري داده , مي فرمايد: در راستاي اجراي اين مائموريت , خداوند تو را در مقابل توطئه هاي مردم محافظت مي كند ((والله يعصمك من الناس )). آيا اين مسائله نشان نمي دهد كه اين مائموريت , مسائله مهمي بوده است كه پيامبر(ص ) بيم آن داشته كه برخي بر اثر هواهاي نفساني به مقابله برخاسته و توطئه كنند؟ آيا فقط با اعلام دوستي حضرت علي (ع ) جاي چنين خوفي بود؟ 4- گزينش مكان : آيا اين كه پيامبر(ص ) جحفه را - كه مكان جدا شدن و انشعاب مسافران است - انتخاب كردند, تا همگي قبل از انشعاب در سخنراني آن حضرت حضور داشته باشند و نيز اين كه پيامبر(ص ) دستور دادند كساني كه از آن مكان گذشته بودند برگردند, و صبر نمودند تا كساني هم كه عقب مانده بودند, از راه برسند و... نشانه ئ چيست ؟ اين كه دستور دادند كه شاهدان به غايبان اطلاع دهند و اين ((نبا عظيم )) را به گوش همگان برسانند, دلالت بر اين ندارد كه مسائله , براي امت اسلامي فوق العاده مهم و حياتي است ؟ آيا عاقلانه است كه پيشواي بزرگ مسلمانان در آخرين سخنراني براي جمعيت باشكوه حج گزاران و در آن گرماي سوزان , مسافران خسته و كوفته را گرد آورد و با اين تائكيدات , با آنان سخن بگويد و تنها مقصودش اين باشد كه بگويد: ((علي را دوست داشته باشيد))؟! 5- نزول آيه اكمال : اين كه پس از اجراي اين مائموريت , آيه نازل شد كه : ((اليوم اكملت لكم دينكم و رضيت لكم الاسلام ديناا)), (مائده , آيه 3). آيا دلالت بر اين ندارد كه مسائله بالاتر از صرف محبت بوده و آيا فقط با دوستي حضرت علي (ع ) - نه رهبري و پيشوايي آن حضرت - دين كامل شد و خداوند اسلام را پسنديد؟ اگر مسائله فقط دوستي و مودأت بود, كه در اين رابطه قبلا آيه اي نازل شده و از اين جهت نقصي در دين نبود; زيرا آيه قل لا اسائلكم عليه اجراا الا الموده في القربي )), (شوري , آيه 23) قبلا نازل گشته بود. پس نتيجه مي گيريم كه آيه اكمال , پيام ديگري را در بر دارد. 6- چرا پيامبر(ص ) در آن حادثه , به مسائل اعتقادي استشهاد نموده و در كنار آنها مسائله ولايت را مطرح كردند؟ 7- چرا پيامبر(ص ) عترت را در كنار قرآن و به عنوان ((ثقل اصغر)) ذكر نمودند؟ 8- چرا پيامبر(ص )فرمودند: قرآن و عترت از يكديگر جدا نمي شوند و فرمودند: امت بايد به هر دو چنگ زند؟ آيا صرف دوست داشتن قرآن كافي است يا بايد از آن پيروي كرد و آن را امام و پيشواي خود دانست ؟ وحدت سياق نشان مي دهد كه در مورد اهل بيت (ع ), نيز بايد همين گونه رفتار كرد و آنان را سرمشق , الگو و پيشواي عملي خود قرار داد. 9- چرا پيامبر(ص ) به مسائله ايفاي رسالت و سپس به ((اولويت )) خود بر موئمنين انگشت مي گذارد و بلافاصله مسائله ولايت را طرح مي كند؟ 10- چرا پيامبر(ص ) مسائله ولايت را سه يا چهار بار تكرار مي كند؟ اين همه تائكيد براي چيست ؟ 11- چرا پيامبر(ص )بعداز اين حادثه فرمودند: ((الله اكبر)) بر اكمال دين و اتمام نعمت و خشنودي خدا به رسالت من و ولايت علي ((بعد از من ))؟ نكته مهم در اينجا اين است كه اگر مقصود از ((ولايت )) محبت باشد ديگر قيد ((بعد از من )), زايد است ; زيرا محبت حضرت علي (ع ) مقيد به زمان پس از مرگ پيامبر(ص ) نيست و بسيار مسخره است اگر منظور پيامبر(ص ) را اين بگيريم كه بعد از رحلت من , علي را دوست بداريد؟ زيرا محبت علي (ع ) با حيات پيامبر(ص ) قابل جمع است و اين رهبري امام علي (ع ) است كه پس از پيامبر(ص ) مورد نظر مي باشد; زيرا در يك زمان وجود دو پيشوا در عرض هم ممكن نيست . 12- چرا بعد از اين ماجرا, مردم با حضرت علي (ع ) بيعت كردند؟ مگر دوستي بيعت دارد؟ بيعت در لغت به معناي التزام به فرمان برداري و تبعيت است و حتي ابوبكر و عمر نيز با آن حضرت بيعت كرده و هر يك گفتند: ((بخ أ بخ أ لك يا علي , اصبحت مولاي و مولي كل موئمن )). 13- نكته ديگر آن كه همه حاضران در آن جلسه از خطابه پيامبر(ص ) مسائله ((امامت و پيشوايي حضرت علي (ع ))) را فهميدند و بلافاصله ((حسان بن ثابت انصاري )) از پيامبر(ص ) اجازه گرفت و اشعاري زيبا سرود كه در يكي از ابيات آن از زبان پيامبر(ص ) چنين مي گويد: ......... قم يا علي فانني =رضيتك من بعدي اماما و هاديا يعني : اي علي ! برخيز, خرسندم كه تو امام و هادي بعد از من مي باشي . ذكر اين نكته لازم است كه تقرير; يعني , سكوت و عدم مخالفت پيامبر(ص ) در برابر يك سخن يا رفتار در نزد همه مسلمانان - اعم از شيعه و سني - حجت و جزئ سنت است . بنابراين اگر مسائله غدير معنايي غير از امامت داشت , چرا پيامبر(ص ) سخنان ((حسابن بن ثابت )) را تائييد كرده و او را تشويق فرمودند؟ و چرا ديگران اعتراض نكردند كه منظور پيامبر(ص ) ((امامت و هدايت )) امت نبوده است ؟ 14- نكته بسيار جالب توجه ديگر, مساله ((جابر بن نضر)) يا ((حارث بن النعمان الفهري )) است . در روايت است كه پس از انتشار سخن پيامبر(ص ) در غدير خم , وي نزد پيامبر(ص ) آمده و عرض كرد: ((اي محمد; از جانب خدا به ما گفتي شهادت دهيم كه جز خداي يگانه پروردگاري نيست و شهادت دهيم كه تو پيامبر خدايي و نماز بخوانيم و روزه بداريم و حج انجام دهيم و زكات بپردازيم ما نيز همه اينها را از تو پذيرفتيم ; ليكن به اين حد راضي نگشتي و پسر عمويت را بر ما برتري دادي و گفتي : ((هر كه را من مولاي اويم , اين علي مولاي او است )). اكنون بگو كه اين سخن را از پيش خود گفتي , يا از جانب خدا؟ پيامبر(ص ) فرمودند: سوگند به آن كه جز او خدايي نيست , اين مطلب از سوي خداوند است . در اين هنگام او برگشت و به سوي اسب خود شتافت , در حالي كه مي گفت : خدايا! اگر آنچه محمد(ص ) مي گويد حق است , پس سنگي بر ما ببار, يا ما را به عذابي دردناك گرفتار كن ! هنوز به اسب خود نرسيده بود كه از طرف خدا, سنگي بر سرش باريد و او را بر زمين كوبيد و جانش را بگرفت . آن گاه اين آيه نازل شد كه : ((سائل سائل بعذاب واقع , للكافرين ليس له دافع , من الله ذي المعارج )), (سوره معارج , آيات 1 - 3). اكنون بايد ديد چه چيزي در سخن پيامبر(ص ) نهفته بود كه آن مرد خيره سر را بر آشفته كرد؟ آيا اگر صرف مسائله محبت و دوستي بود, اين همه لجبازي و خيره سري پديد مي آمد؟ مسلما مساله بالاتر از اين بوده است ; زيرا شخص مزبور از طرفي دلي پر كينه نسبت به حضرت علي (ع ) داشت و از سوي ديگر, مي ديد با ولايت آن حضرت , بايد عمري تحت فرمان و رهبري ايشان سپري كند واز سر بي خردي و كبر و كژانديشي , مرگ و عذاب را بر ولايت مولاي متقيان و فخر كائنات ترجيح داد. براي آگاهي بيشتر ر.ك : الغدير - متن عربي - ج 1, ص 239 - 246 . 15-
نكته مهم ديگر آن كه , خود اميرالمومنين در روز ((شوري )) براي اثبات امامت خود, به حادثه غدير استناد كردند. عامربن واثله مي گويد: ((در روز شوري با علي (ع ) كنار درب خانه ايستاده بودم و شنيدم كه اميرالمومنين (ع ) خطاب به آنان فرمود: من براي شما دليلي مي آورم كه احدي نمي تواند بر آن خدشه اي وارد كند. سپس فرمود: ((اي جماعت ! - آيا در ميان شما كسي هست كه پيش از من به يگانگي خداوند ايمان آورده باشد؟ گفتند: نه . - آيا در بين شما كسي هست كه برادري چون جعفر طيأار داشته باشد كه با ملائك پرواز مي كند؟ گفتند: نه . - آيا كسي از شما غير از من عمويي همچون حمزه - شمشير خدا و شمشير رسول خدا(ص ) - دارد؟ گفتند: نه . - آيا غير از من كسي از شما همسري چون فاطمه (س ) دختر پيامبر(ص ) و سرور زنان اهل بهشت دارد؟ گفتند: نه . - آيا كسي از شما فرزنداني مانند حسن و حسين دو سرور جوانان اهل بهشت دارد؟ گفتند: نه . - آيا كسي از شما هست كه ]به دستور قرآن [ پيش از نجواي با پيامبر(ص ) صدقه داده باشد؟ گفتند: نه . - آيا در ميان شما غير از من كسي هست كه پيامبر(ص ) درباره اش فرموده باشند: ((من كنت مولاه فعلي ح مولاه , اللهم وال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره , ليبلغ الشاهد الغائب ))؟ گفتند: نه )). براي آگاهي بيشتر ر.ك : الغدير - متن عربي - ج 1, ص 159 - 213 . 16- شاهد ديگر آن است كه پس از اعلام ولايت اميرالموئمنين (ع ), پيامبر(ص ) چنين دعا كردند: ((اللهم وال من والاه , و عاد من عاداه و احب من احبه ...; خدايا! آنكه علي را به ولايت برگزيند تو ولي او باش و آن كه با او به عداوت در آيد, با او دشمني كن و دوست بدار آن كه علي را دوست دارد...)), (الغدير, ج 1 , ص 11) ]توجه داشته باشيد كه اين قسمت در متن عربي وجود دارد و در ترجمه ارسالي به خوبي ترجمه نشده است [. اكنون به خوبي روشن مي شود كه اگر مقصود از ولايت , همان محبت و دوستي باشد, آن گاه دعاي بعدي پيامبر كه عرض داشتند: ((و احب من احبه )) تكرار و لغو خواهد بود. بنابراين وجود هر دو سخن نشان مي دهد كه اينها, دو موضوع متفاوت مي باشند و ولايت چيزي برتر از صرف محبت است و البته از لوازم ولايت , محبت و دوستي ولي است .
عدم پذيرش امامت اميرالمومنين (ع ) توسط اهل سنت - اعم از علما و عوام آنان - با وجود نصوص متواتر و معتبر ديني علل متعددي دارد: كه به اختصار برخي از آنها را بيان مي نماييم : 1- ضعف آگاهي : بسياري از اهل تسنن از نصوص صريح پيامبر اكرم (ص ) پيرامون اميرالمومنين (ع ) نا آگاهند و يابه تعبير ديگر با مكانيسمهايي آنان را ناآگاه گذارده اند. شايد تصور شود كه اين عامل تنها در ميان غير اهل علم جاري است در حالي كه چنين نيست . زيرا هرچند بيشتر مبتلايان به آن توده ها هستند ليكن اهل علم نيز مراتبي دارند و بسياري از آنان از متون دست دوم و سوم استفاده مي كنند و چندان اهل تحقيق و كاوش نيستند لذا حقايق بسياري برآنان پوشيده مي ماند. اين روند با دو شيوه اعمال گرديده : الف ) به عنوان نمونه پس از رحلت پيامبر براي ناآگاه نگهداشتن توده ها پيرامون اميرالمومنين (ع ) به دستور خليفه سخنان پيامبر ممنوع اعلام گرديد و در توجيه آن گفتند: قرآن ما را بس است ! (حسبنا كتاب الله ) اين جريان چنان با شدت دنبال شد كه بسياري از منابع روايي را سوزاندند و راويان آن را تحت تعقيب و شكنجه قرار دادند تا از انتشار آن سخنان جلوگيري بعمل آورند. ب ) محمد بن جرير طبري در تاريخ خود سخنان پيامبر را در جريان دعوت خويشاوندان (ليله الانذار) چنين نقل كرده ((فانكم يوازرني علي هذا الامر علي ان يكون اخي و وصيي و خليفتي فيكم )) و چون سخن به اين صراحت پيرامون ولايت و وصايت امير مومنان او را ناخوشايند بود در تفسير خود آن را حذف كرده و بجايش آورده ((كذا وكذا)) سپس (ابن كثير) در تاريخ خود همين راه را پيموده و اين جريان در ديگر ادبيات تاريخي اهل تسنن تا زمان ما استمرار يافته و حسنين هيكل (وزير اسبق فرهنگ مصر) در چاپهاي دوم و سوم كتاب ((حيات محمد)) سخنان پيامبر(ص ) در حمايت از حضرت علي (ع ) را از اين واقعه به كلي حذف كرده است . 2- جعل روايات گمراه كننده ; اين روايات كه بر هزاران عدد بالغ مي شوند در تمام زمينه هاي اعتقادي و ديگر مسائل اهل سنت راه يافته اند; از جمله : روايات خداشناسي , كيهان شناختي , تاريخي , پيامبر شناختي , (مانند اتهامات ناروا نسبت به پيامبر) اتهامات نسبت به اميرالموئمنين (از جمله آن حضرت را نعوذ بالله شرابخوار معرفي كردن ) بالا بردن شان عمر و او را از پيامبر بهتر و متدين تر و ((فاروق اعظم )) خواندن و ابوبكر را ((صديق اعظم )) معرفي كردن و... غالب اين روايات توسط ((ابوهريره )) و ((سيف بن عمر تميمي )) وضع گرديده است . همينقدر كافي است بدانيد كه نفر اول حدود 5 هزار روايت جعلي در كتب اهل سنت دارد و نفر دومي گوي سبقت را از همه ربوده و چنان در جعل و تحريف به پيش تاخته كه از ((يكصدو پنجاه )) نفر به عنوان صحابي پيامبر رواياتي نقل نموده كه اصلا وجود خارجي نداشته اند و همه مخلوقات ذهن تحريفگر اويند و اسامي هيچ يك از آنان در كتب رجال و تراجم موجود نيست . براي آشنايي دقيق با اين جريان ر.ك : يكصد و پنجاه صحابي ساختگي , ج 3-1, علامه سيد مرتضي عسكري و سيري در صحيحين , محمد صادق نجمي . 3- عامل سياسي : جريانات حاكم در جهان اسلام همواره تشيع و مكتب اهل بيت را تحت فشار قرار داده اند از همين رو فرصت مناسب و گسترده اي در اختيارآنان نبوده است تا بتوانند به صورت گسترده و همانند اهل سنت به بيان دلايل و ديدگاههاي خود بپردازند از همين جهت مباني مكتب شيعه به نحو شايسته توسعه نيافته است .
در فرهنگ اسلامي , مقام و موقعيت ((امام )) در عرصه هاي مختلف , داراي جايگاهي لازم و قابل استدلال عقلي است .
1- از جهت پيشوايي و هدايت مردم ; كه در اين باره به طور خلاصه مي توان گفت : اسلام كاملترين دين الهي و پاسخگوي تمام نيازهاي بشر در راه سعادت مي باشد ما معتقديم هر مسئله اي از مسائل زندگي انسان حكم خاصي در اسلام دارد اما در مقام عمل به دليل مشكلات پيامبر اسلام (ص ) در 23 سال دوران نبوت از قبيل حصر در شعب ابي طالب , سال ها جنگ با مشركين و كفار و مشكلات زياد حكومت نوپاي اسلامي , پيامبر(ص ) فرصت نيافت كه تمامي دين را به طور كامل به عموم مردم ابلاغ نمايد هر چند تا آنجا كه ممكن بود در ابلاغ دين به مردم كوتاهي نكرد. اين مسئله يعني عدم امكان بيان اسلام در دوران پيامبر مورد قبول شيعه و سني است لذا اهل سنت براي جبران اين نقيصه به قياس (استفاده از مشابهت دو چيز براي بدست آوردن حكم شرعي ) روي آوردند بنابراين حقيقت دين اسلام كامل و حاوي پاسخ تمام مسائل مورد نياز براي سعادت بشر است . اما به دليل شرايط دوران نبوت پيامبر اسلام (ص ) ابلاغ دين به عموم مردم به طور كامل صورت نگرفت و خداي حكيم و قادر و دانا به ابلاغ ناقص دين اكتفا نمي كند و حتما"" ابلاغ دين را كامل مي نمايد. به حكم عقل براي ابلاغ كامل دين نياز به شخصي است كه علم كامل خدادادي داشته باشد كه پاسخ هر سؤال را به طور دقيق داشته باشد و از سوي ديگر از هر خطا و سهو و گناهي معصوم باشد تا بتواند دين را به طور كامل و بدون نقص به مردم ابلاغ نمايد تا اين جا ضرورت عقلي وجود امامي دانا و معصوم اثبات شد اما دليل لزوم تعيين امام از طرف خدا نياز به مكملي دارد يعني اين كه عصمت و علم كامل شخص , تنها براي خدا معلوم و عيان است و انسان نمي تواند پي به عصمت و علم كامل فرد ديگر ببرد لذا خدا بايد آن جانشين عالم و معصوم را معين نمايد بنابراين خداوند براي تكميل هدايت خود و ابلاغ كامل دين خاتم امام معصوم را به مردم معرفي مي نمايد و پيامبر(ص ) دين كامل را به امام علي (ع ) منتقل كرده است .
2- از ديدگاه عرفان : در هر عصري نياز به قطب عالم امكان هست , تا سير به كمال و وصال به حق را ميسر سازد و آن قطب , كسي جز امام بر حق نيست .
3- از ديدگاه حكماي الهي : زمين هيچگاه بدون ((حجت )) نمي تواند پا بر جا باشد, و تا هنگام قيامت , نياز به واسطه فيض مي باشد. و ((امام )) حجت خدا بر روي زمين است.
براي مطالعه در اين زمينه رجوع كنيد :
- امامت و رهبري , استاد مطهري , انتشارات صدرا, چاپ يازدهم , تابستان 1369, صص 89 - 100
- آموزش عقايد استاد مصباح يزدي , شركت چاپ و نشر بين الملل سازمان تبليغات اسلامي , چاپ اول , تابستان 1377, صص 303 - 306
- آموزش كلام اسلامي , ج 2, دكتر محمد سعيدي مهر, طه , قم , 1378, صص 131 - 154
در فهم كامل بحث امامت , درك معناي امام و موضوع مورد بحث در بين شيعه و سني بسيار ضروري است براي اين منظور نگاه كنيد امامت و رهبري استاد مطهري , صص 43 - 73.

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 30 بهمن 1393  ] [ 10:56 AM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

یوم الدار(یوم الانذار)

ماجرای یوم الدار یا همان یوم الانذار چیست و منابع اهل سنت چگونه آن را نقل کرده اند؟

پس از سه سال از رسالت پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله، فرشته وحي نازل شد و فرمان خداوند را براي دعوت خويشاوندان و بستگان نزديك به او ابلاغ كرد: وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فَإِنْ عَصَوْكَ فَقُلْ إِنِّي بَرِي ءٌ مِمَّا تَعْمَلُون ؛(1) خويشاوندان نزديك خود را انذار كن، و بال و پر [مهر و نرمي] خود را براي مؤمنان كه از تو پيروي كرده اند، پهن كن، و اگر از تو نافرماني كنند، بگو: من از آنچه شما انجام مي دهيد بيزارم.
با نزول اين آيه، پيامبر خاتم، به علي علیه السلام دستور داد غذايي كه تمام آن، يك ران گوسفند و يك من شير بود، آماده سازد و فرزندان عبدالمطلب را دعوت كند، تا امر خداوند را به آنان ابلاغ كند و علي علیه السلام چنين كرد. حدود چهل نفر جمع شدند كه در ميان آنان ابوطالب، حمزه و ابولهب نيز بودند. غذا (چنان كه اشاره شد) كم بود و به صورت عادي براي آن جمعيّت كافي نبود؛ امّا همگي خوردند و سير شدند و چيزي از آن كم نشد. ابولهب گفت: اين [اشاره به پيامبر اكرم] جادو كرده است . سخنان ابولهب، مجلس را از طرح دعوت پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله خارج كرد و پيامبر از طرح موضوع منصرف شد و جلسه بدون اخذ نتيجه پايان يافت. با دستور پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله بار ديگر علي علیه السلام مأموريت يافت كه با همان ترتيب قبلي غذا تهيّه و از خويشاوندان پيامبر دعوت كند. بار دوّم و يا بار سوّم، حضرت ختمي مرتبت پس از صرف غذا فرمود: يَا بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ إِنِّي وَ اللَّهِ مَا أَعْلَمُ شَابّاً فِي الْعَرَبِ جَاءَ قَوْمَهُ بِأَفْضَلَ مِمَّا جِئْتُكُمْ بِهِ إِنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِخَيْرِ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ قَدْ أَمَرَنِيَ اللَّهُ تَعَالَى أَنْ أَدْعُوَكُمْ اِلَيْهِ فَأَيُّكُمْ يُؤَازِرُنِي عَلَى هَذا الْأَمْرِ عَلَى أَنْ يَكُونَ أَخِي وَ خَلِيفَتِي فِيكُم؟؛ اي فرزندان عبدالمطلب! به خدا قسم در ميان عرب، جواني را سراغ ندارم كه چيزي بهتر از آنچه من براي شما آورده ام، براي قومش آورده باشد. من خير دنيا و آخرت را براي شما آورده ام. خدا به من فرمان داده است تا شما را به سوي او فرا خوانم، اكنون كدام يك از شما مرا ياري مي كند تا برادر من و [وصي و] جانشين من در ميان شما باشد؟
هيچ كدام پاسخ ندادند. علي علیه السلام كه از همه كوچك تر بود، گفت: اي پيامبر خدا! من تو را ياري مي كنم. پيامبر صلی الله علیه و آله فرمود: إِنَّ هَذَا أَخِي وَ وَصِيِّي وَ خَلِيفَتِي فِيكُمْ فَاسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِيعُوا؛(2) اين برادر، وصي و جانشين من در ميان شماست. سخن او را بشنويد و از او اطاعت كنيد. جمعيّت برخاستند؛ در حالي كه مي خنديدند و به ابوطالب مي گفتند: محمد امر كرد كه از پسرت اطاعت كني و به حرف او گوش فرا دهي [در حالي كه از همه كوچك تر است].
اين قضيّه در ميان مورّخان و مفسران به نامهاي يوم الدار ؛ روزي كه در خانه پيامبر جمع شدند ، بدء الدعوة، آغاز دعوت و يَوْمُ الْاِنذار ياد شده است. جمع زيادي از مورّخان و مفسران آن را نقل كرده اند. (3)
مرحوم علّامه اميني، هفت گونه و هفت صورت از منابع اهل سنّت نقل كرده است كه صورت اوّل همان بود كه نقل شد؛(4) امّا به صورت هاي ديگر به اختصار اشاره مي شود:
1. از احمد حنبل در مسندش، ج1، ص159(5)، طبري در تاريخش ج1، ص217، حافظ نسائي، در خصائص، ص18، گنجي شافعي، در كفايه، ص89(6) نقل كرده است كه پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله بعد از دعوت از خويشاوندان فرمود: فَأَيُّكُمْ يُبَايِعُنِي عَلَى أَنْ يَكُونَ أَخِي وَ صَاحِبِي وَ وَارِثِي فَلَمْ يَقُمْ إِلَيْهِ أَحَدٌ قَالَ فَقُمْتُ وَ كُنْتُ أَصْغَرَ الْقَوْمِ سِنّاً فَقَالَ اجْلِسْ قَالَ ثُمَّ قَالَ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ كُلَّ ذَلِكَ أَقُومُ إِلَيْهِ فَيَقُولُ لِيَ اجْلِسْ حَتَّى كَانَتِ الثَّالِثَةُ ضَرَبَ يَدَهُ عَلَى يَدِي؛(7) پس كدام يك از شما با من بيعت مي كند كه برادر و يار و وارث من باشد. هيچ كسي بلند نشد. من (علي) پا شدم، در حالي كه كوچك ترينِ آن جمع بودم. حضرت فرمود: بنشين. اين جمله را سه بار تكرار كرد. هر بار (فقط) من پا شدم و حضرت مي فرمود. بنشين تا به مرحله سوّم كه دست خود را [به عنوان بيعت] بر دست من زد [يعني كه تو برادر و رفيق و وارث من هستي].
فرق اين صورت با صورت قبلي اين است كه در اين نقل، حكم خليفتي نيامده است؛ ولي كلمه وارثي آمده است.
2. از حافظ ابن مردويه و ... نقل كرده است كه پس از دو بار دعوت خويشاوندان، بار سوّم در حالي كه دستش را دراز كرده بود، فرمود: مَن يُبَايِعُني عَلي اَنْ يَكُونَ اَخي وَ صاحِبي وَ وليّكُمْ مِنْ بَعْدي؟ فَمَدَدْتُ يدِي وَ قُْلْتُ: اَنَا أبايِعُكَ، وَ اَنَا يَوْمَئِذٍ اَصْغَرُ الْقَوْمِ...؛ (8) كيست كه با من بيعت كند بنابراين كه برادر و يار من و سرپرست شما بعد از من باشد. پس من (علي) دستم را جلو بردم و گفتم من با تو بيعت مي كنم، در حالي كه كوچك ترينِ فرد جمعيت بودم. اين صورت در مقايسه با صورت دوّم كلمه وليّكمْ را اضافه دارد و با صورت اوّل، مقداري هماهنگ است؛ چون اوّل خليفتي فيكم دارد، و صورت سوّم وليّكم . شايد بتوان گفت جامعيّت و دلالت وليّكم بر امامت علي علیه السلام بيش تر از كلمه خليفتي باشد.
3. حافظ، ابن ابي حاتم و بغوي نقل كرده اند(9) و ابن تيميّه در منهاج السنه،(10) ج4، ص80 نيز از آن دو نقل كرده است كه حضرت بعد از صرف طعام فرمود: أَنَا أَدْعُوكُمْ إِلَى كَلِمَتَيْنِ خَفِيفَتَيْنِ عَلَى اللِّسَانِ ثَقِيلَتَيْنِ فِي الْمِيزَانِ شَهَادَةِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ فَمَنْ يُجِبْنِي إِلَى هَذَا الْأَمْرِ وَ يُؤَازِرْنِي عَلَيْهِ وَ عَلَى الْقِيَامِ بِهِ يَكُنْ أَخِي وَ وَصِيِّي وَ وَزِيرِي وَ وَارِثِي وَ خَلِيفَتِي مِنْ بَعْدِي؛(11) من شما را به دو كلمه دعوت مي كنم كه بر زبان سبك و در ميزان اعمال سنگين است، شهادت دادن به اينكه خدا يكي است و من رسول خدا هستم. پس هر كسي در اين امر، مرا اجابت كرد و كمك كار من شد برادر، وصي، وزير، وارث و خليفه بعد از من خواهد بود.
علي علیه السلام برخاست و گفت: من اي رسول خدا! ، حضرت فرمود: بنشين. سه بار اين قضيّه تكرار شد. بار سوّم فرمود: اجْلِسْ فَأَنْتَ أَخِي وَ وَصِيِّي وَ وَزِيرِي وَ وَارِثِي وَ خَلِيفَتِي مِنْ بَعْدِي ؛(12) بنشين، پس تو برادر، وصيّ، وزير، وارث و خليفه من بعد از من هستي. و اينجا نيز بر اين عبارت صراحت دارد كه خليفه ی بعد از من هستي.
4. از قيس،(13) معاويه و برخي تابعين نقل شده است كه پيامبر صلی الله علیه و آله فرزندان عبدالمطلب را جمع كرد و پس از پذيرايي فرمود: أَيُّكُمْ يَنْتَدِبُ أَنْ يَكُونَ أَخِي وَ وَزِيرِي وَ وَصِيِّي وَ خَلِيفَتِي فِي أُمَّتِي وَ وَلِيَّ كُلِّ مُؤْمِنٍ مِنْ بَعْدِي؛ كدام يك از شما اجابت مي كند كه برادر، وزير، وصي، جانشين و خليفه من در امّتم و سرپرست هر مؤمني بعد از من باشد؟
جمعيّت حاضر، ساكت شدند. پيامبر صلی الله علیه و آله سه بار جمله را تكرار كرد و در هر بار، علي علیه السلام جواب داد: من اي رسول خدا! ... آن گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: اللَّهُمَّ امْلَأْ جَوْفَهُ عِلْماً وَ فَهْماً وَ حُكْماً ثُمَّ قَالَ لِأَبِي طَالِبٍ يَا أَبَا طَالِبٍ اسْمَعِ الْآنَ لِابْنِكَ وَ أَطِعْ فَقَدْ جَعَلَهُ اللَّهُ مِنْ نَبِيِّهِ بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى؛(14) خدايا! درون او را از علم و فهم و حكمت پر كن. سپس به ابي طالب فرمود: اينك به سخن پسرت گوش بده، و [از او] اطاعت كن؛ زيرا خداوند او را براي پيغمبرش همچون هارون براي موسي (خليفه و جانشين) قرار داده است.
اضافه اي كه اين صورت بر صور ديگر دارد اين است كه در ذيل آن به حديث منزلت نيز اشاره شده است. اين حديث، خود تأكيدي بر امامت علي علیه السلام است و بيان مي كند كه حضرت علي علیه السلام تمام منزلتهاي خاتم انبياء صلی الله علیه و آله را جز نبوت و رسالت دارا است.
5. ابواسحاق ثعلبي(15) و ... نقل كرده اند كه پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله، بعد از آيه ی انذار، خويشان خود را جمع كرد و پس از صرف غذا فرمود: من از طرف خدا بشير و نذير فرستاده شده ام. اگر تسليم دستورهاي من باشيد و از من اطاعت كنيد هدايت مي شويد. آن گاه فرمود: مَنْ يُؤَاخِينِي وَ يُوَازِرُنِي وَ يَكُونُ وَلِيِّي وَ وَصِيِّي بَعْدِي وَ خَلِيفَتِي فِي أَهْلِي وَ يَقْضِي دَيْنِي؛(16) كيست كه برادر و وزير من شود تا بعد از من، ولي و وصيّ و خليفه من در اهلم باشد كه دينم را ادا كند. آن بزرگوار، سه مرتبه، اين جمله را تكرار كرد. قوم ساكت شدند و تنها علي گفت: من . در مرتبه سوم، پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله فرمود: اَنْتَ؛ تو [خليفه و جانشين من هستي].
6. ابواسحاق و ... نقل كرده اند كه رسول خدا صلی الله علیه و آله به خويشاوندان خود فرمود: خداي بلند مرتبه دستور داده است كه خويشان نزديكم را انذار كنم. آن گاه فرمود: وَ إِنَّ اللَّهَ لَمْ يَبْعَثْ نَبِيّاً إِلَّا وَ جَعَلَ لَهُ مِنْ أَهْلِهِ أَخاً وَ وَزِيراً وَ وَارِثاً وَ وَصِيّاً وَ خَلِيفَةً فِي أَهْلِهِ فَأَيُّكُمْ يَقُومُ فَيُبَايِعُنِي عَلَى أَنَّهُ أَخِي وَ وَارِثِي وَ وَزِيرِي وَ وَصِيِّي وَ يَكُونُ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي فَسَكَتَ الْقَوْمُ....؛ (17) به راستي، خداوند، هيچ پيامبري را مبعوث نكرد؛ مگر اينكه براي او از اهلش برادر و وزير و وارث و وصيّ و خليفه در اهلش قرار داد. پس كدام يك از شما برمي خيزد تا با من بيعت كند كه برادر، وارث، وزير و وصيّ من باشد و براي من به منزله هارون براي موسي باشد؛ جز اينكه بعد از من نبي نيست پس قوم ساكت شدند. وي سه بار جمله را تكرار كرد: فَقَامَ عَلِيٌّ فَبَايَعَهُ وَ أَجَابَه؛(18) پس علي برخاست و بيعت و اجابت كرد. اين نقل، يك نكته اضافه دارد كه قانون كلّي الهي بوده است كه براي هر پيامبر وصي و خليفه قرار دهد.
حديث يوم الدار به صورتها و سندهاي مختلفش براي يك انسان مُنصف كافي است تا با ملاحظه آن به راحتي دلالت آن را بر امامت و خلافت بلافصل امام علي علیه السلام بپذيرد؛ ولي بوده اند و خواهند بود كساني كه با بهانه هايي، اين حديث را نپذيرند و يا به گونه اي در آن شبهه ايجاد كنند و اگر اين دو راه را بسته ديدند، دست به تحريف بزنند. در ادامه ی بحث به نمونه هايي از كساني مي پردازيم كه به نحوي از پذيرش حديث فوق شانه خالي كرده اند.

ابن تيميّه و تضعيف حديث
ابن تيميّه كه بنيان گذار فكري وهابيت به شمار مي رود، با اينكه حديث يوم الدار به نحو صورت چهارم را در كتاب منهاج السنّه جلد4، صفحه80 نقل كرده، گفته است اين حديث، جعلي و ضعيف است. وي هيچ گونه دليلي بر ضعف و جعل آن ارائه نكرده است. تنها معيار براي صحيح نبودن حديث، نزد او، اين است كه بيانگر فضايل اهل بيت و علي علیه السلام است.
برخي ديگر براي اشكال بر سند حديث ابو مريم عبدالغفار بن قاسم را تضعيف كرده اند. تنها ضعف و جرم شيعه بودن است؛ با اينكه جمعي وي را مدح كرده اند؛ همچون ابن عقده، چنان كه در لسان الميزان، جلد4، صفحه43 آمده است و حفاظ ستّه پيش گفته از او حديث نقل كرده اند و هيچ يك به سبب ابو مريم، حديث را تضعيف نكرده اند. (19)

امامت در كودكي، تأييد يا ترديد؟
اسكافي در كتاب النقض العثمانيه ، صفحه 278، بعد از ذكر حديث، اين سؤالات را درباره آن مطرح كرده است: آيا تهيّه ی طعام به عهده ی طفل غير مميّز قرار مي گيرد؟ و به عهده كودكي غير عاقل؟ آيا كودكي 5 ساله يا هفت ساله، امين اسرار نبوت قرار مي گيرد؟ و آيا در بين پيرمردان و كهنسالان جز عاقل ورزيده دعوت مي شود؟ و آيا پيامبر دست برادري و جانشيني و خلافت جز به كسي مي دهد كه اهليّت (و قابليّت) اين را داشته باشد؟! و به حَدّ تكليف رسيده باشد و توان تحمل ولايت خدا و دشمني با دشمنان او را داشته باشد؟
راستي چه سرّي بود كه اين كودك با هم دوره هاي خود مأنوس نبود؟ و با هم سن و سالان خود همراه نبود؟ و با كودكان ديگر بعد از اسلامش بازي نمي كرد... بلكه نمي بينم، مگر آنكه بر اسلامش باقي است، در امرش مصمم، و در محقق ساختن سخنانش با رفتارش جدّي است، اسلامش را با عفّت و زهد خويش تصديق كرد و با رسول خدا صلی الله علیه و آله از بين آن جمعيّت همراه شد. پس او امين و همراه پيامبر در دنيا و آخرت شد، بر شهوتش غالب شد، و بر (هواهاي) نفس صبر كرد. وي براي رسيدن به فوز عاقبت و ثواب آخرت، در خطبه اش آغاز ايمانش را به رسول اكرم صلی الله علیه و آله چنين بيان مي كند: وقتي به درخواست قُريش، پيامبر درخت را خواند و از جا كنده شد و نزد او آمد، قريش تهمت ساحر بودن به او زدند؛ ولي من به خدا و رسولش ايمان آوردم و در دعوت درخت تصديقش كردم، و شهادت دادم كه آمدن درخت به امر خدا براي تصديق نبوت و برهان و حجتي بر دعوت او بوده است.
راستي ايماني صحيح تر، محكم تر و مطمئن تر از اين مي توان يافت؟ ولي [چه مي شود كرد] كه براي شدّت عصبانيّت عثماني و كينه او، و نيز تعصب جاحظ و انحراف او چاره اي نيست.
اسكافي با سؤالات متعدد، مسئله را بسيار ظريف تأييد مي كند؛ ولي اين شبهه نيز القا مي شود كه چگونه يك كودك لياقت پيدا مي كند مخزن اسرار نبوت و تحمل كننده ی بار ولايت و امامت باشد؟ براي رفع اين شبهه مي گوييم خداوند متعال پيامبراني را در كودكي به مقام نبوت مفتخر ساخت. اكنون به دو نمونه ذيل توجّه شود:
1. نبوت حضرت عيسي علیه السلام در كودكي. وقتي مريم به فرزندش عيسي علیه السلام اشاره كرد، آنها گفتند: چگونه كودك سخن مي گويد؟ عيسي علیه السلام به اذن الهي به سخن آمد. قالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَني نَبِيًّا؛(20) [كودك] گفت: من بنده خدا هستم. به من كتاب داده و مرا پيامبر قرار داده است.
2. اعطاي كتاب و مقام نبوت در كودكي به حضرت يحيي علیه السلام
خداوند در قرآن كريم مي فرمايد: يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا ؛(21) اي يحيي! كتاب [خدا] را به جد و جهد بگير و [ما] از كودكي به او حكم (نبوت) داديم.
وقتي خداوند حكيم و قادر، مقام نبوّت را به خردسالي عطا كند، قادر و توانا است كه مقام امامت را نيز به كودكي و يا نوجواني و نونهالي عطا فرمايد.

تحريف يا جنايت تاريخي
از خطرناك ترين شيوه هايي كه برخي علماي اهل سنّت در پيش گرفته اند، حذف و يا تحريف حديث است. اين گونه برخوردها، جنايت، تاريخي و در واقع خيانت به سعادت كلّي بشر است؛ از جمله درباره ی حديث يوم الدار ، متأسفانه اين تحريف و جنايت روا داشته شده است كه به نمونه هايي اشاره مي شود:
1. طبري، با اينكه در تاريخش حديث را درست نقل كرده است؛ ولي در تفسير خود، جلد 19، صفحه75 آن را به اين صورت نقل مي كند: فَأَيُّكُمْ يُؤَازِرُنِي عَلَى هَذَا الْأَمْرِ عَلَى أَنْ يَكُونَ أَخِي وَ كَذا وَ كَذا ثُمَّ قالَ إِنَّ هذا اَخي وَ كَذا وَ كَذا فَاسْمَعُوا وَ اَطيعُوه. وي كلمه وصيّي و خليفتي را حذف كرده و به جاي آن كذا و كذا گذاشته است؛(22) ولي توجّه نداشته است كه كلمه فَاسْمَعُوا وَ اَطيعوهُ در حدّي بر مسئله امامت و پيشوايي دلالت دارد.

2. اسماعيل بن كثير شامي در سه كتابش (تفسير، جلد3، صفحه351؛ البداية و النهاية، جلد3، صفحه40 و السيرة النبويّة، جلد1، صفحه459) نيز روش نامقبول طبري را در پيش گرفته است.
3. محمد حسين هيكل در كتاب خود به نام حياة محمد، صفحه104 از چاپ اوّل، بخش اوّل را فَأَيُّكُم يُؤَازِرُنِي ... و بخش دوّم را ناقص آورده است؛ ولي در چاپ دوّم، سال 1354، ص139، كاملاً مطالب مربوط به علي علیه السلام را حذف كرده است. (23) جالب است كه اين شخص، خود را روشن فكر نيز مي خواند. (24)
در نتيجه بايد گفت قضیه یوم الدار از جمله مواردی است كه پيامبر صلی الله علیه و آله با صراحت تمام، امامت و خلافت علي علیه السلام را بيان كرده و به صورتها و طرق متعددي در منابع فريقين نقل شده و دست تحريفگران هم نتوانسته است سيماي آن را بپوشاند .

________________________________________

(1) شعراء/214 ـ216. سوره شعراء كه آيات انذار در آن است، پس از سوره واقعه نازل شده و سپس به ترتيب، سوره هاي نمل، قصص، اسراء، يونس، هود، يوسف و آن گاه سوره حِجر كه فرمان علني شدن دعوت پيامبر فَاصْدَع بِما تُؤْمر جزو آن است، نازل شده است. ر.ك: التمهيد في علوم القرآن، ج1، ص105 و تاريخ اسلام، مهدي پيشوايي، قم، بنياد معارف، ص148.
(2) تاريخ الامم و الملوك، محمد بن جرير الطبري، بيروت، دار قاموس الحديث، ج2، ص217 و الغدير، علّامه اميني، مؤسسه دائرة معارف الفقه الاسلامي، چاپ سوّم، 1425 ق، ج3، ص394 و 395 و چاپ دار الكتب الاسلامية، ج2، ص279.
(3) ر.ك: الكامل في التاريخ، ابن اثير، ج2، ص278؛ السيرة الحلبيّه، حلبي، ج1، ص461؛ مسند، احمد حنبل، ج1، ص159؛ البدايه و النهايه، اسماعيل بن كثير شامي، ج3، ص40؛ بحارالانوار، محمد باقر مجلسي، ج18، ص178، 181، 191 و 214؛ مجمع البيان، طبرسي، ج7، ص206؛ الارشاد، شيخ مفيد، ص29و الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف، علي بن طاووس، ج1، ص20.
(4) تاريخ الامم و الملوك، طبري، بيروت، دار قاموس الحديث، ج2، ص217. مرحوم علّامه اين صورت را از افراد ذيل نقل كرده است: طبري، تاريخ، ج 2، ص216، ابوجعفر اسكافي بغدادي متوفاي 240 در نقض العثمانيه ؛ فقيه برهان الدين، محمد بن محمد بن ظفر الملكي، متوفاي 567 در انباء نجباء الابناء ص46 ـ 48؛ كامل ابن اثير، ج2، ص24؛ (الكامل في التاريخ، ابن اثير، بيروت، دار صادر، 1399 ق، ج2، ص63.) ابوالفدا عماد الدين دمشقي، در تاريخش، ج1، ص116؛ شهاب الدين الخفاجي، شرح الشفا قاضي عياض، ج3، ص37؛ علاء الدين بغدادي در تفسيرش ص390؛ سيوطي در جمع الجوامع (از طبري از شش حافظ نقل نموده است كه عبارت باشد از ابن اسحاق، ابن جرير، ابن ابي حاتم، ابن مردويه، ابي نعيم و بيهقي)؛ ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج3، ص254، و همين طور احمد حنبل در مسندش ج1، ص111 به سندي كه تمام افراد قابل تأييد و سند آن صحيح است بدون هيچ شبهه نقل كرده است... ر.ك: الغدير، چاپ دارالكتب الاسلاميّه، ص279 ـ280.
(5) چاپ جديد، ج1، ص257، حديث 1375.
(6) كفاية الطالب، ص206، چاپ جديد.
(7) الغدير، چاپ اسلاميّه، ج2، ص280 و چاپ دائرة المعارف، همان، ج3، ص395و 396.
(8) همان، ص398.
(9) تفسير القرآن العظيم، ابن ابي حاتم، ج9، ص282، ح16011 ـ 16015 و معالم التنزيل، بغوي، ج3، ص400.
(10) سير ة الحلبيّه، ج1، ص286.
(11) الغدير، چاپ اسلاميّه، ج2، ص282 و چاپ دائرة المعارف، ج3، ص399.
(12) همان، ج2، ص282 و چاپ دائرة المعارف، ج3، ص399.
(13) كتاب سليم بن قيس، ج2، ص779، ح6.
(14) همان، ج2، ص282 و چاپ دائرة المعارف، ج3، ص400.
(15) الكشف و البيان، ص163.
(16) الغدير، چاپ اسلاميّه، ج2ف ص283 و چاپ دائرة المعارف، ج3، ص400 ـ401.
(17) الغدير، چاپ اسلاميّه، ج2، ص283 و چاپ دائرة المعارف، ج3، ص401.
(18) همان.
(19) ر.ك: همان، چاپ اسلاميّه، ج2، ص280 با توضيحات. http://vahabiat.porsemani.com/
(20) مريم/30.
(21) همان/12.
(22) الغدير، چاپ اسلاميه، ج2، ص287 و 288 و چاپ دائرة المعارف، ج3، ص306 و ر.ك: تاريخ اسلام، همان، ص147.
(23) الغدير، چاپ اسلاميه، ج2، ص288 و 289 و چاپ دائرة المعارف، ج3، ص306.
(24) در شامگاه 17/4/1388 سيماي جمهوري اسلامي ايران ساعت 30/20 اعلام كرد وهابيون عربستان تصميم گرفته اند نام اميرمؤمنان علي علیه السلام را از كتب تاريخي و روايي و تفسيري حذف كنند؛ از جمله از تفسير طبري نام برد كه استفاده از چاپ قبلي ممنوع، و چاپ جديد كه نام علي علیه السلام از جاي جاي آن حذف شده است، ترويج مي شود كه اين كار، بسيار خطرناك است و عالم اسلام نبايد ساكت بمانند؛ به ويژه علماي اهل سنّت؛ چرا كه منابع تاريخي و روايي و تفسيري آنها را خدشه دار مي كند و از اعتبار مي اندازد.

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 30 بهمن 1393  ] [ 10:56 AM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

وهابیت و اعتقاد به مهدویت

رويكرد وهابيت نسبت به مهدويت چیست؟

در رابطه با رويكرد وهابيت نسبت به مهدويت و امام زمان(عج)، توجه شما را به اين نكته جلب مي‌كنم كه وهابيت و اهل سنت حدود 99 درصدشان در رابطه با مهدويت ، پنجاه ـ شصت درصد با شيعه هم عقيده هستند . يعني اين‌ها معتقد هستند كه آقا رسول اكرم بشارت داده به وجود آقا حضرت مهدي سلام الله عليه كه آن نازنين وجود خواهد آمد و جهان را پر از عدل و داد خواهد كرد ؛ همان گونه كه از ظلم و ستم لبريز شده است . در اين زمينه ما اختلاف آن‌چناني با اهل سنت حتي با وهابيت هم نداريم .
نكته جالب توجه اين است كه ابن تيميه ، بزرگ تئورين وهابيت هم وقتي در برابر انبوهي از روايات در صحاح سته و حتي در صحيح بخاري و مسلم در باره حضرت مهدي مواجه مي‌شود ، صراحتاً مي‌گويد :
احاديثي كه مي‌توانيم احتجاج كنيم بر آن احاديث بر قيام حضرت مهدي ،‌ اين احاديث صحيح هستند . اين روايات را ابو داود ، ترمذي و احمد نقل كرده‌اند . (منهاج السنة النبوية ، ج 4 ، ص211 .)
خود آقاي ابن قيم ، شاگرد و ناشر افكار ابن تيميه هم در اين زمينه مفصل بحث كرده است و مي گويد احاديث مربوط به حضرت مهدي ، احاديث حسن و صحيح هستند .
جالب‌تر از اين‌ها آقاي بن باز مفتي اعظم سابق وهابیت در عربستان سعودي، عبارت خيلي ظريفي دارد :مسئله حضرت مهدي عليه السلام واضح است و احاديث پيرامون آن مستفيضه بلكه متواتر است و تعداد زيادي از اهل علم متواتر بودن احاديث حضرت مهدي عليه السلام را نقل كرده اند . و تواتر آن تواتر معنوي است به خاطر كثرة طرق احاديث آن، و اختلاف در لفظ احاديث و راويان و الفاظ بحق دلالت بر اين دارد كه اين شخص موعود امر ثابتي دارد و خروج او حق است.و ما ديده ايم كه علما مسائل زيادي را با رواياتي كمتر از اين ثابت كرده اند . و قول حق از علما بلكه اتفاق علما بر ثبوت مسئله مهدويت است و همين قول حق است و به حق كه او در آخر الزمان خارج خواهد شد . و اما عده قليلي از علما (در اين مسئله) توجهي به صحبت درباره او نكرده اند .)مجلة الجامعة الإسلامية بالمدينة المنورة ، العدد 3 ، السنة الأولى 1388 ، في ذيل محاضرة عبد المحسن العباد (.
همچنين آقاي ناصر الدين الباني كه از او به بخاري دوران تعبير مي‌‌كنند ، شبيه اين عبارت را دارد . در مجلۀ التمدن الإسلامي الدمشقية ، شماره 27 و 28 ، سال 22 ، ص 642 .
رابطة العالم اسلامي كه در حقيقت مركز فرهنگي وهابيت است ، در برج مي 1976 رسماً اعلام كرد :
فإنّ الاعتقاد بظهور المهدي يعتبر واجباً على كل مسلم وهو جز من عقائد أهل السنة والجماعة ولا ينكر ذلك إلاّ كلّ جاهل أو مبتدع .
اعتقاد به ظهور حضرت مهدي ، يك امري است واجب بر همه مسلمان‌ها . اين عقيده ، جز عقائد اهل سنت و جماعت است و جز جاهل و نادان و بدعت گذاري كسي نمي‌تواند اين عقيده را انكار كند .
مشكل ما با وهابيت ، نسبت به وجود حضرت ولي عصر ارواحنا له الفداه،پیرامون ولادت آن حضرت و اين كه آيا حضرت مهدي سلام الله عليه از نسل امام عسكري عليه السلام است و در سال 255 هـ به دنيا آمده يا نه ، مورد اختلاف با وهابيت است كه اين‌ها قاطعانه در برابر اين عقيدۀ شيعه ايستاده‌اند . علماي زيادي از اهل سنت صراحتاً در كتاب‌هاي خودشان گفته‌اند كه حضرت مهدي سلام الله عليه در سال 255 يا در سال 58 از نرجس خاتون و امام عسكري به دنيا آمده است .آمار 120 نفر از علماي اهل سنت جمع آوري شده است كه همگي اعتراف دارند بر ولادت حضرت ولي عصر اواحنا له الفداء
نظرات علماي بزرگ اهل سنت معترف بر ولادت حضرت مهدي در سال 255 هجري
در رابطه با شخصيت‌هاي اهل سنت كه در رابطه با ولادت آقا حضرت مهدي سخن گفته‌اند ، فقط چند نمونه از علماي انساب كه حرف اول را آن‌ها مي‌زنند و بعد چند نفر از شخصيت‌هاي برجسته را عرض مي‌كنم .
جناب ابو نصر سهل بن عبد الله از اعلام قرن چهارم در كتاب سر السلسلة العلوية صراحت دارد بر اين كه آقا حضرت مهدي فرزند امام عسكري به دنيا آمد و او را قائم و حجت مي‌دانند .
سر السلسلة العلويه ص 39
بعد مي گويد : هيچ اشكالي در نسب آن حضرت نيست ؛ ولي به خاطر برخي از مسائل سياسي برادرش جعفر آمد و ادعا كرد ميراث امام عسكري را .
فخر رازي از شخصيت‌هاي برجسته اهل سنت ، صاحب كتاب تفسير كبير ، متوفاي 606 هـ صراحت دارد :
امام عسكري (عليه السلام) دو تا دختر و دو تا پسر داشتند . يكي از فرزندان آن‌ها صاحب الزمان و ديگري موسي بوده كه در زمان حيات پدرش از دنيا رفته است .
الشجرة المباركة في انساب الطالبية ، ص78 .
محمد امين كه از شخصيت‌هاي بلند آوازه اهل سنت در شناخت انساب و قبائل عرب است ، صراحت دارد:
عمر حضرت مهدي ، هنگام وفات پدرش پنج سال بوده است .( في معرفة قبائل العرب ، ص364(
جناب عمري در كتاب المجزي في انساب الطالبين ، ص130 و ديگر بزرگان ابن عنبه در عمدة الطالب في أنساب آل أبي طالب ، ص199 اين تعبير را دارند .
جالب اين است آقاي ابن اثير جزري ، صاحب الكامل في التاريخ ، ج7 ،‌ ص274 صراحت دارد بر ولادت آقا امام زمان در سال 255 هـ كه در هنگام وفات آقا امام عسكري حضرت مهدی در قيد حيات بوده است .
آقاي ابن خلكان از استوانه‌هاي علمي اهل سنت ميگوید :
ولادت حضرت مهدي ، روز جمعه نيمۀ شعبان ، سال 255 هجري بوده است.( وفيات الأعيان ، ج4 ، ص176( .
آقاي ذهبي در كتاب‌هاي متعددش در اين زمينه سخن گفته است . در تاريخ اسلام ، دارد :
وأما ابنه محمد بن الحسن الذي يدعوه الرافضة القائم الخلف الحجة ، فولد سنة ثمان وخمسين وقيل سنة ستة وخمسين .
تاريخ اسلام ، در وفيات 251 تا 260
همين تعبير را در سير اعلام النبلاء ، ج13 ، ص119 دارد . شبيه اين عبارت در كتاب العبر في خبر من غبر ، ج5 ، ص37 دارد .
حضرت مهدي ، فرزند امام عسكري سال 258 يا 256 به دنيا آمده است .
آقاي زركلي وهابي كه در حقيقت تراث وهابيت را در كتاب الأعلامش زنده كرد ، كه از وهابيون معاصر ما نيز هست ، مي‌گويد :
ولد في سامرا ومات ابوه وله من العمر خمس سنين . و قيل في تاريخ مولده ليلة نصف شعبان سنة خمس و خمسين و مأتين
حضرت مهدي در سامرا به دنيا آمد ؛ در حالي كه پنج سال بيشتر نداشت ، پدر خود را از دست داد . مي‌گويند او در نيمه شعبان سال 255 به دنيا آمده است .
(براي اطلاع بيشتر مراجعه كنيد به سايت موسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر قسمت شبكه سلام تي وي بحث مهدويت 1،2،3)

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 30 بهمن 1393  ] [ 10:55 AM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

ابوسفیان و لعن وی توسط پیامبر

لطفا در مورد شخصیت و زندگی نامه ابوسفیان توضیح دهید و اینکه آیا درست است که رسول خدا وی را لعن کرده است؟

ابوسفیان کیست:
"صخر بن حرب بن امیة بن عبدالشمس بن عبد مناف"، معروف به "ابوسفیان" و یا "ابوحنظله"[1] از بزرگان عرب و شیخ قریش[2] به شمار می¬رفته که ظاهراً ده سال پیش از عام¬الفیل(560 م.) به دنیا آمده است.[3]
پدر او "حرب" از بزرگان «بنی¬¬امیة» و فرمانده آنان در جنگ¬های «فجار» بوده است[4] و مادرش "صفیه" دختر "حز بن بجیر" و عمه رسول خدا(ص)[5] بوده است و خواهرش نیز "ام¬جمیل" زن "ابولهب" و به تعبير قرآن «حمالة الحطب» می¬باشد.[6]
از پسرانش می¬توان به "معاویه"، "یزید"، "عنبسه" و "عتبه" و از دخترانش "ام حبیبة"، "رملة"، "هند"، "عایشه" و "ضهیاء" اشاره کرد.[7] ابوسفیان از ثروتمندترين افراد قريش و مكه به شمار مي¬رفته است.[8] او اهل تجارت و بازرگانی بوده[9] و در برخی از سفرهای تجارتی قریش به شام حضور جدی داشته است.[10]

ابوسفيان پيش از مسلمان شدن
درباره رابطه ابوسفیان با پیامبر(ص) پیش از مسلمان شدنش، باید گفت که او یکی از سرسخت-ترین دشمنان پیامبر(ص) به شمار می¬رفت که از هیچ کاری عليه پيامبر(ص) و اسلام فروگذار نمی-کرده است. در جنگ «بدر» که اولین جنگ مسلمانان با قریشیان بود، نیروهای قریش با درخواست او به طرف مدینه حرکت كرده و با پیامبر(ص) به جنگ پرداختند.[11] در این جنگ "حنظله" پسر ابوسفیان کشته و "عمرو" پسر دیگرش نیز اسیر شد.[12] ابوسفیان حتی بعد از جنگ نیز دست از پیکار بر نداشت و با گروهی 200 نفره به بخش¬هایی از مدینه حمله و برخی از نخلستان¬ها را به آتش کشید و فرار کرد.[13] او در ادامه کارشکنی¬های خود علیه اسلام در سال سوم هجرت جنگی دیگر در منطقه «احد» علیه پیامبر(ص) به راه انداخت و بعد از شکست مسلمانان و کشته شدن بزرگانی چون "حمزه سیدالشهدا"، بر فراز کوه رفت و ضمن ستایش بت¬ها، پیامبر(ص) را به نبردی دوباره در بدر وعده داد.[14]
ابوسفیان سال بعد با سپاهیان قریش به طرف بدر حرکت کرد؛ اما در طول مسیر، او سپاه را از جنگ دوباره باز داشت.[15] با این حال سال دیگر، یعنی سال پنجم هجرت، ابوسفیان با نیرویی قوی¬تر به همراه یهودیان مدینه، جنگی دیگر را علیه پیامبر(ص) سازمان دهی کرد؛[16] اما پیامبر(ص) احتمالاً با طرح "سلمان" و «حفر خندق» در مدینه، ابوسفیان و متحدانش را با ناکامی مواجه کرد.[17] او اگرچه در جریان «صلح حدیبیه» نقش مستقیمی نداشت؛ اما سال بعد و برای تمدید صلح و گفتگو در این‌باره به مدینه آمد. رفتارهای ابوسفیان و قريشيان در برابر مسلمان به گونه¬ای بود که هیچ کس حاضر به گفتگو با او نشد و سرانجام بدون هیچ دستاوردی به مکه بازگشت؛[18] البته در تبيين علت اين برخورد مسلمانان با ابوسفيان بايد به اين نكته اشاره كرد كه بر پایه صلح حدیبیه كه ميان مسلمانان و قريش در سال ششم هجرت[19] اتفاق افتاد، هر قبیله¬ای می-توانست در عهد و پیمان محمد(ص) و یا قریش باشد. بر این اساس پس از امضاء صلح‌نامه «خزاعیان» حاضر در جلسه خود را در عهد و پیمان پیامبر اسلام(ص) دانستند و طایفه «بنی¬بکر» از (کنانیان قریش) پیمان خود را با قریش اعلام کردند.[20] درباره صلح‌نامه نیز باید گفت که بر طبق آن اگر هم‌پیمانان دو طرف وارد جنگ با یکدیگر می¬شدند، هیچ یک از قریش یا رسول خدا(ص) حق کمک به هم¬پیمانان خود را نداشتند؛ در غیر این صورت و مداخله یکی از دو طرف، معاهده صلح نقض خواهد گردید. پس از گذشت نزدیک به دو سال از زمان صلح[21] بین بنی¬بکر و خزاعیان درگیری اتفاق افتاد.[22] در پی این جریان بنی¬بکر با همراهی قریش[23] شبانه به خزاعیان شبیخون زدند. دامنه درگیری که به مکه و حرم امن الهی رسیده بود، منجر به کشته شدن 23 نفر از مردان خزاعی شد.[24] همکاری قریش با بنی¬بکر ظاهراً بدون مشورت با ابوسفیان صورت گرفته بود و آنها خود پیش‌بینی می¬کردند كه با جواب محکم رسول خدا روبرو خواهد شد.[25] از این¬رو تصمیم گرفتند، ابوسفیان را به عنوان نماینده قریش برای مذاکره و جلب رضایت پیامبر(ص) و تمدید صلح¬نامه به مدینه بفرستند؛ او نیز راهی مدینه شد.[26] از سوی دیگر "عمرو بن سالم کعبی خزاعی" رئیس خزاعه به همراه گروهی از خزاعی¬ها زودتر از ابوسفیان خود را به مدینه رسانده و پیامبر(ص) را از جریان آگاه کردند.[27] از اين¬رو وقتي ابوسفيان وارد مدينه شد، با برخورد اين چنيني مسلمانان روبرو شد.
سرانجام ابوسفیان پس از فتنه¬ها و دشمنی¬های فراوان، به عنوان سردسته مخالفان قریش علیه پیامبر(ص)[28] در سال هشتم، هنگام فتح مکه با وساطت "عباس بن عبدالمطلب" نزد پیامبر(ص) آمد و اسلام آورد. ابوسفیان که شب را در خیمه‌گاه اسلام به سر برد، هنگام اذان صبح وقتی مسلمانان را دید که دور رسول خدا(ص) جمع شده¬اند و به آب وضوی ایشان تبرک می¬جویند، بسیار متحیر مانده بود.[29] قرار شد، ابوسفيان به مکه باز گردد و اعلام کند هر که شهادتین را بر زبان جاری کند و مسلمان شود و دست از جنگ بردارد، در امان است. همچنین کسانی که سلاح-های خود را بر زمین بگذارند و کسانی که کنار کعبه یا در خانه ابوسفیان بنشینند، در امانند.[30] ابوسفیان بعد از آن كه عظمت سپاهیان اسلام را تماشا کرد، به مکه بازگشت و مکیان را بر عدم جنگ و مقاومت بر می‌انگیخت.[31] پیامبر(ص) نيز خانه او را پناه‌گاه امن اعلام کرد.[32]

ابوسفيان بعد از مسلمان شدن
درباره سرگذشت ابوسفیان پس از مسلمان شدنش اطلاعات بیشتری در منابع یافت می‌شود و آن این که پیامبر(ص) او و خانواده¬اش را به عنوان حاکم به منطقه¬ای واقع در جنوب غربی شبه جزیره عربستان به نام «نجران» فرستاد.[33]
ابوسفیان در برخی از جنگ¬های پیامبر(ص) نیز حضور داشت. او در جنگ «حنین» فرمانده گروهی از جنگ‌جویان بود،[34] در پایان جنگ، پیامبر(ص) به عنوان مؤلفة قلوبهم، غنیمت بیشتری به او وعده¬ای دیگری داد.[35] او در غزوه «طائف» نیز همراه پیامبر(ص) بود و مدتی جانشین پیامبر(ص) در محاصره این شهر بود که یک چشم خود را نیز از دست داد.[36]
پیامبر(ص) بعدها نیز ابوسفیان را به عنوان عامل جمع آوری زکات به منطقه طائف می-فرستاد.[37] برخی هم معتقدند که او هنگام فوت پیامبر(ص) والی نجران بوده است.[38] سرانجام ابوسفیان به مکه بازگشت و بعد از مدتی به مدینه آمد و تا آخر عمر نیز در آنجا ماند.[39]

ابوسفيان بعد از فوت پيامبر(ص)
درباره نقش ابوسفیان بعد از فوت پیامبر(ص) نیز باید گفت که او در ظاهر از خلافت "ابوبکر" اظهار نارضایتی مي¬كرد.[40]
با این حال ابوسفيان در زمان ابوبکر در جنگ «یرموک» به فرماندهی پسرش یزید، شرکت كرد و دیگر چشم خود را نیز از دست داد و تا آخر عمر نابینا شد.[41] او در زمان "عُمر"، فرزندش معاویه را از مخالفت با خلیفه بر حذر داشت و او را سفارش به پیروی از خلیفه کرد[42]؛ عمر نیز او را مورد اکرام خود قرار می¬داد.[43] هنگامي كه خلیفه سوم به خلافت رسید، ابوسفیان در جمع امویان توصیه کرد که گوی خلافت را در میان خود بگردانند.[44]
بعد از انتخاب "عثمان"، ابوسفیان در بالاي قبر حمزه، خطاب به او می¬گفت: بر سر چیزی که با شما می¬جنگیديم، عاقبت به دست ما رسید.[45] او به عثمان توصیه کرد،امر خلافت را مانند دوران جاهلیت قرار دهد.[46] عثمان نیز اموال بسیاری از بيت‌المال در اختیار او گذاشته بود.[47]
سرانجام ابوسفیان بعد از 93 سال عمر در سال 25هـ.ق. و یا 30هـ.ق. و یا 31هـ.ق.[48] بعد از یک عمر فتنه و کارشکنی علیه دین اسلام و پيامبر(ص) و با قبول مصلحتی اسلام[49] مُرد و عثمان بر او نماز گذارد.[50]

لعن ابوسفیان
با توجه به مطالبی که عرض شد به خوبی به علت لعن ابوسفیان در زیارت عاشورا پی برده اید با این توجه به این نکته نیز مفید فایده خواهد بود که ابوسفیان نه تنها در زیارت عاشورا بلکه در موارد متعدد دیگر نیز توسط پیامبر اکرم و دیگر معصومین لعن شده است که به طور نمونه به برخی از این موارد اشاره می نماییم:
عبد اللّه بن عمر مى‏گويد : پيامبر از مكانى در حال عبور بود ، چشمش به ابو سفيان افتاد كه سوار بر شتر بود و معاويه و برادرش يكى پيشاپيش و ديگرى پشت سر در حركت بودند فرمود : «اللّهمّ العن القائد والسائق والراكب » .
بار خدايا آنكه سواره است و آن دو كه همراه او و پياده هستند را لعنت كن ، افرادى كه اين حديث را از عبد الله بن عمر شنيدند ، سؤال كردند : آيا خودت از پيامبر شنيدى يا كسى ديگر برايت تعريف كرده است؟ گفت : آرى خودم شنيدم ، و اگر دروغ بگويم ، گوشهايم كر شوند همانگونه كه دو چشمم كور شده است.[51]‏

عاصم لیثی می گوید: داخل مسجد رسول الله شدم؛ دیدم که اصحاب می گویند: از خشم خدا و رسولش به خدا پناه می بریم. گفتم: چه شده است؟ گفتند: پیامبر اکرم بالای منبر خطبه می خواندند که ابوسفیان و معاویه برخاسته و از مسجد بیرون رفتند. پس رسول خدا فرمودند:((خداوند پیش رو و دنباله رواش را لعنت کند. وای بر این امت از معاویه درشت سرین! ))[52]
نصر بن مزاحم منقرى از عبدالغفار بن قاسم، از عدى بن ثابت از براء بن عازب روايت كرده كه ابوسفيان با معاويه مى آمدند. پس رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:((پروردگارا تابع و متبوع را لعنت فرما. پروردگارا عذاب تو بر أقيعس باد. ))ابن براء به پدرش گفت: أقيعس كيست؟ گفت: معاويه است.[53]

________________________________________
[1]. ابن کلبی؛ جمهرة النسب، تحقیق عبدالستار احمد فراج، کویت، بی¬تا، 1989م.، الطبعه الاولي، ص177.
[2]. ابن منظور، محمد بن مکرمة؛ دارالفکر، دمشق، 1988م.، الطبعه الاولي، ج5، ص261.
[3]. بلاذری، احمدبن یحیی؛ انساب الاشراف، تحقیق محمود الفردوس العظم، دمشق، دارالیغظة العربیة، 1998م.، الطبعه الاولي، ج4، ص19.
[4]. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، قاهره، دارالکتب المصریه، 1987م.، الطبعه الاولي، ج6، ص341.
[5]. ابن حزم اندلسی، جمهرة انساب العرب، تحقیق عبدالسلام محمد هارون، قاهره، دارالمعارف، بی‌تا، الطبعه الاولي، ص111.
[6]. بلاذری، پیشین، ج4، ص9.
[7]. ابن کلبی، پیشین، ص177؛ ابن سلام، ابی عبید القاسم؛ کتاب النسب، تحقیق مریم محمد، بیروت، دارالفکر،1989م.، الطبعه الاولي، 201ص.
[8]. ابن حزم اندلسی، پیشین، ص80.
[9]. بلاذری، احمدبن یحیی؛ فتوح البلدان، تحقیق دخویه، لیدن، 1866م.، الطبعه الاولي، ص129.
[10]. احمد بن ابی‌یعقوب، تاریخ یعقوبی، منشورات الشریف الرضی، قم، 1414هـ.ق.، الطبعه الاولي، ج2، ص 45.
[11]. همان، ج2، ص45.
[12]. ابن کلبی، پیشین، ص178؛ بلاذری، پیشین، ج4، ص10 و 11.
[13]. واقدی، محمد بن محمد؛ المغازی، تحقیق مارسون جونز، جامعة اکسفورد، بی‌تا، الطبعه الاولي، ج1، ص181.
[14]. بلاذری، پیشین، ج1، ص327؛ یعقوبی، پیشین، ص47.
[15]. السیرة النبویه، ابن هشام؛ تحقیق مصطفی السقا و دیگران، دارالاحیاء التراث العربی، بیروت، 1993م.، الطبعه الاولي، ج3، ص64 .
[16]. پیشین، ج3، ص41؛ یعقوبی، پیشین، ج2، ص50.
[17]. بلاذری، پیشین، ج1، ص343.
[18]. ابن هشام، پیشین، ج4، ص3.
[19]. محمد بن موسی بن عقبة، المغازی النبویة، تحقیق، حسین مرادی نسب، قم، منشورات ذوالقربی، 1424هـ.ق.، الطبعه الاولي، ص320.
[20]. ابن هشام، پیشین، ج4، ص24.
[21]. واقدی، پیشین، ج2، ص783.
[22]. همان، ج2، ص782.
[23]. محمد بن موسی عقبة، المغازی النبویة، تحقیق حسین مرادی نسب، قم، منشورات ذوی القربی، 1424هـ.ق.، ص349.
[24]. واقدی، پیشین، ج2، ص787.
[25]. همان، ج2، ص785.
[26]. همان، ج2، ص785
[27]. ابن هشام، پیشین، ج4، ص28.
[28]. بلاذری، پیشین، ج4، ص12.
[29]. ابن عقبه، پیشین، ص352.
[30]. همان، ص353.
[31]. واقدی، پیشین، ج2، ص832.
[32]. همان، ج2، ص817.
[33] .ابن كلبي، پيشين، ص177.
[34]. عروة بن زبیر، مغازی رسول الله، تحقیق محمد مصطفی العظمی، ریاض، مکتبة التربیة، 1401هـ.ق.، الطبعه الاولي، ص214؛ یعقوبی، پیشین، ص60.
[35]. ابن هشام، پیشین، ج4، ص135.
[36]. یعقوبی، پیشین، ص64؛ بلاذری، پیشین، ج4، ص13.
[37]. ابن کلبی، پیشین، ص177؛ یعقوبی، پیشین، ص76؛ بلاذری، پیشین، ج4، ص12.
[38]. ابن کلبی، پیشین، ص177؛ یعقوبی، پیشین، ص122.
[39]. یعقوبی، پیشین، ص426؛ بلاذری، پیشین، ج4، ص11.
[40]. یعقوبی، پیشین، ص426؛ بلاذری، پیشین، ج4، ص12.
[41]. بلاذری، پیشین، ج4، ص13.
[42]. همان، ج4، ص12.
[43]. ذهبی، محمد بن احمد؛ تحقیق شعیب ارنووط، بیروت، مؤسسه الرسالة، 1405هـ.ق.، الطبعه الاولي، ج2، ص107 و ج2، ص10.
[44]. اصفهاني، ابوالفرج؛ پیشین، ج6، ص356.
[45]. توحیدی، ابوحیان؛ الامتاع و الموانسة، تحقیق احمد امین و احمد الزین، بیروت، دارالمکتبة المیاة، 1996م.، الطبعه الاولي، ج2، ص57.
[46]. ابن منظور، پیشین، ج11، ص67.
[47]. یعقوبی، پیشین، ج2، ص174.
[48]. بلاذری، پیشین، ج4، ص19.
[49]. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج البلاغة، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، 1382هـ.ق.، الطبعه الاولي، ج20، ص298.
[50]. یعقوبی، پیشین، ج2، ص169. درباره عثمان همچنین ر.ک؛ موسوی بجنوردی، دائرة المعارف بزرگ اسلامی، مدخل ابوسفیان، بخش تاریخ، مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی، تهران، 1372، چاپ اول، ج5، ص558.
[51]. تاريخ الامم والملوك : 10 / 58 ، حوادث سال 284 هـ ، كتاب صفين : 247 ، چاپ مصر .
[52]. شرح نهج البلاغة، ابن أبي الحديد، ج 4 ص 79
[53]. وقعة صفين، نصر بن مزاحم، ص 217 و 218؛معاني ‏الأخبار، شيخ صدوق، باب معنى الأقيعس، ص 345

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 30 بهمن 1393  ] [ 10:55 AM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

فلسفله ساختن برجهای بلند اطراف خانه خدا وسایه انداختن به کعبه

خواستم درموردسايه افكندن برخانه ي خدابپرسم آياچنين چيزي حقيقت داره كه كافران برج بلندي ساختن كه سايه ي آن زمان وساعت خواستي برروي خانه ي خداميفته
پاسخ:

دوست عزيز : كعبه همان حريم امن الهي كه ميعادگاه راز و نياز انبياء و اولياي خدا بوده و اولين خانه روي زمين براي هدايت عامه مردم بنا نهاده شده است، بايد بر خانه هاي اطراف تسلط داشته و نبايد ديوار خانه هاي همسايه بر كعبه به عنوان قبله ميليارد ها مسلمان جهان احاطه و تسلط داشته باشد
با وجود آيه صريح فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ ام متاسفانه طرح ساخت و ساز برج ساعت و برجهاي ديگر ( بر گرفته از برج ساعت لندن ) در جوار خانه حريم امن الهي بر خلاف اصول قرآن بر كعبه تسلط دارد و حواس زائران را از خانه خدا به خود جلب مي كند و هر مسلماني احساس انزجار و ناراحتي مي‌كند زيرا با ساخت اين برج‌ها، خانه خدا در زاويه اي قرار گرفته كه گويا در زير پا و محلي پست قرار دارد.
اما در رابطه سايه اند اختن آن به كعبه نيز بايد گفت: گفته شده اين برج در تاريخ 21 دسامبر 2012 ساعت 11:11 دقيقه افتتاح شده كه درست سايه اين بنا بر روي خانه كعبه افتاده است كه به گفته يهوديان فراماسون ها سايه شيطان بر روي خانه توحيد مي افتد يعني نعوذ بالله شيطان بر خدا تسلط يابد . متاسفانه در اين برج نمادهاي زيادي از يهوديت و شيطان پرستي وجود دارد كه به طور ماهرانه اي در آن قرار داده شده كه فقط با دقت و توجه زياد مي توان بدانها دست يافت.
به هر حال آنچه مهم است اين است كه وهابيون با ساخت اين برج بلند در كنار خدا به كعبه بي احترامي كرده و حالتي نامناسب به حرم امن الهي داده اند.

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 30 بهمن 1393  ] [ 10:54 AM ] [ نرگس عباسی ]
[ نظرات0 ]

حدیث انا مدینه العلم و علی بابها

آيا روايت «أنا مدينة العلم» با سند معتبر در منابع اهل سنت نقل شده است؟

بسم الله الرحمن الرحيم

فهرست مطالب

پاسخ

ابوطاهر سلفي

خيثمة بن سليمان

ابوجعفر طبري

أبونعيم إصفهاني

احمد بن حنبل

ابن عساكر دمشقي

حاكم نيشابوري

تصحيح روايت توسط علماي اهل سنت

روايت «حسن» همانند روايت «صحيح» حجت است

اطلاق لقب «باب مدينة‌ العلم» براي اميرالمؤمنين (ع)

17 سند دارد؛ اما ضعيف است!!!

حذف حديث «أنا مدينة العلم» از صحيح ترمذي

تحريف نظر ترمذي در مورد حديث أنا دار الحکمة

نتيجه

پاسخ:

يكى از رواياتى كه اعلميت و برترى مطلق اميرمؤمنان عليه السلام را بر ديگر اصحاب و خلفاى سه‌گانه به اثبات مى‌رساند، روايت مشهور «أنامدينة العلم وعلي بابها» است .

همچنين ثابت مى‌كند كه مسلمان وظيفه دارند سنت پيامبر صلى الله عليه وآله را تنها از طريق اميرمؤمنان عليه السلام دريافت كنند، راه هدايت تنها منحصر به اين خانه است و تنها راه و طريق به سوى خانه منحصر به اميرمؤمنان عليه السلام .

اين روايت با تعبير‌هاى گوناگون در حدود ده‌ها مصدر از مصادر اهل سنت از طريق امير المؤمنين عليه السلام، عبد الله بن عباس و جابر بن عبد الله الأنصارى با تعبيرات «أنا مدينة العلم وعلي بابها»؛ «أنا مدينة الحكمة وعلي بابها» و «أنا دار الحكمة وعلي بابها» نقل شده است كه برخى از سند‌هاى آن صحيح، برخى حسن و تعدادى از آن‌ها ضعيف هستند.

متأسفانه برخى از مغرضان و منكران فضائل اهل البيت عليهم السلام وقتى مى‌خواهند اين روايت را بررسى كنند، تنها همان سندهاى را ذكر مى‌كنند كه ضعيف هستند و بعد به طور كلى حكم مى‌كنند كه اين روايت سند صحيح و يا حسن ندارد،‌ جعلى و ساختگى است.

به همين خاطر، بر آن شديم كه تعدادى از سند‌هاى آن را كه روات آن همگى ثقه و مقبول هستند، بررسى نموده و سپس شهادت بزرگان اهل سنت را مبنى بر صحت روايت ذكر كنيم.
ابوطاهر سلفى

ابوطاهر سلفى اين روايت را با تعبير «أنا دار الحكمة وعلي بابها» با سند صحيح نقل كرده و تمام راويان آن از ديدگاه اهل سنت موثق هستند :

(48)- [48 ] حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْكَشِّيُّ، نَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الدَّوْسِيُّ، نَا شَرِيكٌ، عَنْ سَلَمَةَ بْنِ كُهَيْلٍ، عَنِ الصُّنَابِحِيِّ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: " أَنَا دَارُ الْحِكْمَةِ وَعَلِيٌّ بَابُهَا "

السلفي، أبو طاهر (متوفاى 576هـ)، الجزء الثالث من المشيخة البغدادية لأبي طاهر السلفي، ص16، ح48، مصدر المخطوط: الأسكوريال، طبق برنامه جوامع الكم.

اين كتاب را از آدرس ذيل مي‌توانيد دانلود كنيد:

http://shamela.ws/index.php/book/30621
بررسي سند روايت:
إبراهيم بن عبد الله بن مسلم الكشي:

ذهبى در باره او مى‌گويد:

الكجي. الشيخ الإمام الحافظ المعمر شيخ العصر أبو مسلم إبراهيم بن عبدالله بن مسلم بن ماعز بن مهاجر البصري الكجي صاحب السنن

ولد سنة نيف وتسعين ومئة وثقة الدارقطني وغيره وكان سريا نبيلا متمولا عالما بالحديث وطرقه عالي الإسناد.

ابراهيم كجى، شيخ، امام و حافظ (كسى كه بيش از يك صد هزار روايت حفظ بوده) بود، عمرش طولانى و استاد زمان خود بود. دار قطنى و ديگران او را توثيق كرده‌اند، بزرگ قوم، شريف و بزرگوار، سرمايه‌دار، آگاه به علم حديث و طرق روايت او با سند‌هاى كوتاه بود.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج13، ص423، تحقيق : شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي ، ناشر : مؤسسة الرسالة - بيروت ، الطبعة : التاسعة ، 1413هـ .
محمد بن عبد الله بن الزبير الدوسي:

ابن حجر در شرح حال او مى‌نويسد:

6017 محمد بن عبد الله بن الزبير بن عمر بن درهم الأسدي أبو أحمد الزبيري الكوفي ثقة ثبت إلا أنه قد يخطىء في حديث الثوري.

محمد بن عبد الله زبيرى، ثقه و استوار بوده؛ مگر اين كه گاهى در روايتى از سفيان ثورى نقل كرده، دچار اشتباه شده است.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، تهذيب التهذيب، ج1، ص487، ناشر: دار الفكر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1404 - 1984 م.

اشبتاه او در روايت از ثورى دليل بر ضعف او و ضعف اين روايت نمى‌شود؛ چرا كه اين روايت را از ثورى نقل نكرده است.

شمس الدين ذهبى او را اين گونه ستوده است:

محمد بن عبد الله بن الزبير بن عمر بن درهم الحافظ الكبير المجود أبو أحمد الزبيري الكوفي مولى بني أسد.

محمد بن عبد الله، حافظ بزرگ و كسى كه خيلى خوب روايات را مى‌خواند، بود....

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج9، ص529، تحقيق: شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.
شريك بن عبد الله بن الحارث بن شريك بن عبد الله:

از روات بخارى (تعليقا) مسلم و ساير صحاح سته،‌ ذهبى در باره او مى‌گويد:

2276 شريك بن عبد الله أبو عبد الله النخعي القاضي أحد الأعلام عن زياد بن علاقة وسلمة بن كهيل وعلي بن الأقمر وعنه أبو بكر بن أبي شيبة وعلي بن حجر وثقه بن معين وقال غيره سيء الحفظ وقال النسائي ليس به بأس هو أعلم بحديث الكوفيين من الثوري قاله بن المبارك توفي 177 عاش اثنتين وثمانين سنة خت 4 م متابعة.

شريك بن عبد الله نخعى، از يكى سرشناسان بود، ابن معين او را توثيق كرده و گفته از نظر حافظه خوب نبود، نسائى گفته: اشكالى در او نيست او داناترين شخص به حديث كوفى‌ها از ثورى بوده است.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستة، ج1، ص485، تحقيق محمد عوامة، ناشر: دار القبلة للثقافة الإسلامية، مؤسسة علو - جدة، الطبعة: الأولى، 1413هـ - 1992م.
سلمة بن كهيل:

2046 سلمة بن كهيل أبو يحيى الحضرمي من علماء الكوفة رأى زيد بن أرقم وروى عن أبي جحيفة وعلقمة وعنه سفيان وشعبة ثقة له مائتا حديث وخمسون حديثا مات 121 ع

سلمة بن كهيل، ثقه است و دويست و پنجاه حديث از او (در صحاح سته) نقل شده است.

الكاشف ج1، ص454
أبو عبد الله الصنابحي:

3952 عبد الرحمن بن عسيلة بمهملتين مصغر المرادي أبو عبد الله الصنابحي ثقة من كبار التابعين قدم المدينة بعد موت النبي صلى الله عليه وسلم بخمسة أيام.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، تقريب التهذيب، ج1 ص346، تحقيق: محمد عوامة، ناشر: دار الرشيد - سوريا، الطبعة: الأولى، 1406 - 1986.
شرح حال ابوطاهر سلفي:

از آن جائي كه ممكن است كسى اشكال بگيرد كه ما ابوطاهر سلفي و كتاب او را نمى‌شناسيم، در اين جا به صورت كوتاه به معرفى و كتابش خواهيم پرداخت .

شمس الدين ذهبى در كتاب سير أعلام النبلاء ، حدود 30 صفحه در وصف او سخن گفته است كه ما به اختصار برخى از كلمات او در سيايش ابوطاهر سلفي مي‌آوريم:

السلفي . هو الإمام العلامة المحدث الحافظ المفتي شيخ الإسلام شرف المعمرين أبو طاهر أحمد بن محمد بن أحمد بن محمد بن إبراهيم الأصبهاني الجرواني ...

قال الحافظ المنذري سمعت الحافظ بن المفضل يقول عدة شيوخ الحافظ السلفي بأصبهان تزيد على ست مئة نفس ومشيخته البغدادية خمسة وثلاثون جزءا ...

وكان أوحد زمانه في علم الحديث وأعرفهم بقوانين الرواية والتحديث... وقال أبو سعد السمعاني في ذيله السلفي ثقة ورع متقن متثبت فهم حافظ ... .

سلفي، همان كسي كه پيشوا، علامه، محدث ، حافظ (كسي كه بيش از يك صد هزار حديث حفظ است) فتوا دهنده، شيخ الإسلام ، آبروي معمرين (آبروي كساني كه زياد عمر كرده‌اند) بود .

حافظ منذري گفته كه از حافظ بن مفضل شنيدم كه مي‌گفت: تعداد اساتيد حافظ سلفي در اصفهان بيش از شش صد نفر بود و كتاب مشيخ البغدادية او ، سي جزء داشت .

او يگانه زمان خود در دانش حديث و آشناترين آن‌ها به قوانين روايت و نقل حديث بود. ابوسعد سمعاني در شرح حال سفلفي گفته: او ثقه، پرهيزگار، استوار، باهوش و فهم قوي و حافظ بود.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 21 ص 5 ـ 24 ، تحقيق : شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي ، ناشر : مؤسسة الرسالة - بيروت ، الطبعة : التاسعة ، 1413هـ .

حاجي خليفه در باره كتاب مشيخة البغدادية مي‌نويسد:

المشيخة البغدادية للشيخ الامام أبى طاهر أحمد بن محمد السلفي الأصبهاني المتوفى 576 ست وسبعين وخمسمائة جمع فيها الجمع الغفير مع فوائد مالا توصف مالا تحصى جملتها تزيد على مائة جزء

كشف الظنون ج 2 ص 1696

مشيخه بغداديه، از شيخ ، امام أبو طاهر سلفي، مطالب بسياري همراه با فوايدي كه قابل توصيف و شمارش نيست، در آن جمع كرده است كه همه آن‌ها از صد جزء نيز بيشتر هستند .

نتيجه: سند اين روايت كاملا صحيح است.
خيثمة بن سليمان

(176)- [1: 200] حَدَّثَنَا ابْنُ عَوْفٍ، حَدَّثَنَا مَحْفُوظُ بْنُ بَحْرٍ الأَنْطَاكِيُّ، حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ مُحَمَّدٍ الأَنْصَارِيُّ الْكُوفِيُّ، عَنْ أَبِي مُعَاوِيَةَ، عَنِ الأَعْمَشِ، عَنْ مُجَاهِدٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا مَرْفُوعًا "أَنَا مَدِينَةُ الْحِكْمَةِ، وَعَلِيُّ بَابُهَا"

ابن عباس از رسول خدا (ص) نقل كرده است كه فرمود: من شهر حكمت هستم و على دروازه آن است.

الأطرابلسي، خيثمة بن سليمان (متوفاى343هـ)، من حديث خيثمة بن سليمان، ص754، ح176، تحقيق: قسم المخطوطات بشركة أفق للبرمجيات، ناشر: شركة أفق للبرمجيات، مصر، الطبعة: الأولى، 2004م.
بررسى سند روايت
محمد بن عوف بن سفيان:

6202 محمد بن عوف بن سفيان الطائي أبو جعفر الحمصي ثقة حافظ من الحادية عشرة مات سنة اثنتين أو ثلاث وسبعين دعس.

محمد بن عوف، ثقه و حافظ بوده است.

تقريب التهذيب ج1، ص500
محفوظ بن بحر:

ابن حبان بستى شافعى در كتاب الثقات ج9، ص204، شماره: 16026 جزء راويان ثقه آورده و گفته:

مستقيم الحديث.

احاديث درستى دارد.
موسي بن محمد الأنصاري:

ابن أبى حاتم رازى در الجرح و التعديل در باره او مى‌نويسد:

711 موسى بن محمد الأنصاري يعد في الكوفيين... سمعت أبى يقول ذلك نا عبد الرحمن نا أبو سعيد بن يحيى بن سعيد القطان نا محمد بن الصلت أبو جعفر نا موسى بن محمد الأنصاري الثقة والله... عن يحيى بن معين انه قال موسى بن محمد الأنصاري ثقة. نا عبد الرحمن قال سألت أبى عن موسى بن محمد الأنصاري فقال لا بأس به.

از پدرم كه مى‌گفت: «به خدا سوگند او ثقه» است، از يحيى بن معين نقل شده است كه او «ثقه» است، و با سند ديگر نقل شده است كه «اشكالى در او نيست».

ابن أبي حاتم الرازي التميمي، ابومحمد عبد الرحمن بن أبي حاتم محمد بن إدريس (متوفاى 327هـ)، الجرح والتعديل، ج8، ص711، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت، الطبعة: الأولى، 1271هـ ـ 1952م.

ابن حبان نيز در كتاب الثقات، ج7، ص456، شماره: 10908، نام او را در زمره راويان ثقه آورده است.
أبومعاويه، محمد بن خازم:

ابن حجر در باره او مى‌گويد:

5841 محمد بن خازم بمعجمتين أبو معاوية الضرير الكوفي عمي وهو صغير ثقة أحفظ الناس لحديث الأعمش وقد يهم في حديث غيره.

محمد بن خازم، ثقه و برترين شخص از نظر حفظ نسبت به روايات أعمش است؛ اما در حديث ديگران گاهى دچار اشتباه مى‌شده.

تقريب التهذيب ج1، ص475
سليمان بن مهران:

ابن حجر در باره او مى‌نويسد:

2615 سليمان بن مهران الأسدي الكاهلي أبو محمد الكوفي الأعمش ثقة حافظ عارف بالقراءات ورع لكنه يدلس.

سليمان بن مهران، ثقه، حافظ (كسى كه يك صد هزار حديث حفظ است)، آگاه به قرائت‌هاى مختلف و پرهيزگار بود؛ ولى تدليس مى‌كرد.

تقريب التهذيب ج1، ص254

البته تدليس او،‌ ضررى به وثاقتش نخواهد زد؛ چرا كه بزرگان اهل سنت؛ مثل بخارى، مسلم و... از مدلسين بوده‌اند و طبق گفته شعبة بن الحجاج، تمام راويان اهل سنت تدليس مى‌كرده‌اند؛ جز عمرو بن مرة و محمد بن عون:

عن شعبة قال: ما رأيت أحدا من أصحاب الحديث إلا يدلس إلا عمرو بن مرة، وابن عون.

از شعبه نقل شده است كه: نديدم از اصحاب حديث كسى را كه تدليس نكند، غير از عمرو بن مره و ابن عون.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج5 - ص 197 – 198، تحقيق: شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852هـ)، تهذيب التهذيب، ج8 - ص 90، ترجمة عمرو بن مرة الجملي، ناشر: دار الفكر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1404 - 1984 م.

ابن حجر عسقلانى در طبقات المدلسين، نام بخارى را جزء مدلسين آورده و مى‌نويسد:

محمد بن إسماعيل بن المغيرة البخاري الإمام، وصفه بذلك أبو عبد الله بن مندة في كلام له، فقال فيه: أخرج البخاري، قال: فلان، وقال: أخبرنا فلان، وهو تدليس.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852 هـ)، طبقات المدلسين، ص‏24 رقم 23، ناشر: مكتبة المنار ـ الأردن.

و سبط بن العجمى نيز نام وى را در كتاب مشهور أسماء المدلسين آورده است.

التبيين لأسماء المدلسين،‌ سبط بن العجمي، ص‏177، رقم 64، دار الكتب العلمية.

ذهبى نيز در سير اعلام النبلاء در ترجمه ذهيلى مى‌نويسد:

روى عنه خلائق، منهم:... ومحمد بن إسماعيل البخاري ويدلسه كثيراً، لا يقول محمد بن يحيى، بل يقول محمد فقط، أو محمد بن خالد، أو محمد بن عبد الله وينسبه إلى الجد، ويعمي اسمه، لمكان الواقع بينهما، غفر الله لهما.

عده زياى از محمد يحيى ذهيلى روايت نقل كرده‌اند؛ همچنين محمد بن اسماعيل بخارى؛ اما بخارى هميشه در حق او تدليس مى‌كرد و نمى‌گفت كه محمد بن يحيى؛ بلكه يا تنها از نام «محمد»، يا محمد بن خالد و يا محمد بن عبد الله براى او استفاده مى‌كرد و او به جدش نسبت مى‌داد و اسمش را مخفى مى‌كرد؛ به خاطر اختلافاتى كه با او داشت و اتفاقاتى كه بين آن‌ها افتاده بود.

سير أعلام النبلاء، ج‏12، ص‏275.

در نتيجه، اگر تدليس سليمان بن مهران دليل بر ضعف روايت باشد، تمامى روايت‌هاى اهل سنت؛ از جمله تمامى روايت‌هاى صحيح بخارى از درجه اعتبار ساقط هستند.
مجاهد بن جبر:

6481 مجاهد بن جبر بفتح الجيم وسكون الموحدة أبو الحجاج المخزومي مولاهم المكي ثقة إمام في التفسير وفي العلم.

مجاهد بن جبير، ثقه، پيشواى تفسير و علم بود.

تقريب التهذيب ج1، ص520
عبد الله بن عباس:

صحابى.
شرح حال خيثمة بن سليمان:

از آن جائى كه ممكن است ، خيثمة بن سليمان براى برخى از افراد كه تازه وارد اين مباحث شده، شناخته شده نباشد، ما به صورت كوتاه او را از زبان شمس الدين ذهبى معرفى مى‌كنيم:

خيثمة . الإمام الثقة المعمر محدث الشام أبو الحسن خيثمة بن سليمان بن حيدرة بن سليمان القرشي الشامي الأطرابلسي مصنف فضائل الصحابة كان رحالا جوالا صاحب حديث ...

قال أبو بكر الخطيب خيثمة ثقة ثقة قد جمع فضائل الصحابة.

خيثمه، پشوا، ثقه، داراى عمر طولانى، محدث شام ... نويسند كتاب فضائل الصحابة، زياد مسافرت و تحقيق مى‌كرد و صاحب حديث بود.

سير أعلام النبلاء ج 15 ص412
ابوجعفر طبري

محمد بن جرير طبرى در كتاب تهذيب الآثار (مسند علي) اين روايت را با سه سند مختلف نقل كرده است و بعد از يكى از آن‌ها مى‌گويد كه سند اين روايت صحيح است:

(1431)- [8] حَدَّثَنِي إِسْمَاعِيلُ بْنُ مُوسَى السُّدِّيُّ، قَالَ: أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عُمَرَ الرُّومِيُّ، عَنْ شَرِيكٍ، عَنْ سَلَمَةَ بْنِ كُهَيْلٍ، عَنْ سُوَيْدِ بْنِ غَفَلَةَ، عَنِ الصُّنَابِحِيِّ، عَنْ عَلِيٍّ، أَنّ النَّبِيَّ (ص) قَالَ: "أَنَا دَارُ الْحِكْمَةِ، وَعَلِيٌّ بَابُهَا"

على (عليه السلام) از رسول خدا (ص) نقل كرده است كه فرمود: من خانه حكمت هستم و على در آن است.

الطبري، أبو جعفر محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب (متوفاى310)، تهذيب الآثار وتفصيل الثابت عن رسول الله من الأخبار (مسند علي)، ص104، تحقيق: محمود محمد شاكر، ناشر: مطبعة المدني ـ قاهرة.

طبرى در ادامه روايت را تصحيح كرده و از اشكالاتى كه ممكن است بر آن شود، پاسخ مى‌دهد:

الْقَوْلُ فِي عِلَلِ هَذَا الْخَبَرِ:

وَهَذَا الْخَبَرُ صَحِيحٌ سَنَدُهُ، وَقَدْ يَجِبُ أَنْ يَكُونَ عَلَى مَذْهَبِ الآخَرِينَ سَقِيمًا، غَيْرَ صَحِيحٍ، لِعِلَّتَيْنِ: إِحْدَاهُمَا: أَنَّهُ خَبَرٌ لا يُعْرَفُ لَهُ مَخْرَجٌ عَنْ عَلِيٍّ عَنِ النَّبِيِّ (ص) إِلا مِنْ هَذَا الْوَجْهِ، وَالأُخْرَى: أَنَّ سَلَمَةَ بْنَ كُهَيْلٍ عِنْدَهُمْ مِمَّنْ لا يَثْبُتُ بِنَقْلِهِ حُجَّةٌ، وَقَدْ وَافَقَ عَلِيًّا فِي رِوَايَةِ هَذَا الْخَبَرِ عَنِ النَّبِيِّ (ص) غَيْرُهُ ذِكْرُ ذَلِكَ.

سخنى در باره اشكالات اين روايت:

اين روايت سندش صحيح است، ممكن است بر طبق مبناى ديگران جواب داده شود كه روايت دروغ و غير صحيح است به خاطر دو اشكال: اولا: طريق ديگرى براى اين روايت از على (ع) از رسول خدا (ص) شناخته نمى شود؛ ثانياً: سلمة بن كهيل از ديدگاه آن‌ها از كسانى نيست كه روايت با نقل او حجت شود.

همانند على (ع) غير او نيز از پيامبر (ص) نقل كرده‌اند.

اشكال اول كه عدم حجيت روايت سلمة بن كهيل باشد، به هيچ وجه قابل پذيرش نيست؛ چرا كه او از بزرگان تاريخ علم حديث اهل سنت است و بخارى و مسلم در صحيحشان از او روايت نقل كرده‌اند و به جرأت مى‌توان گفت كه هيچ عالمى از علماى مطرح در علم رجال سنى او را ضعيف نشمرده‌اند.

اشكال دوم را كه خود طبرى رد كرده است، اين روايت با بيش از ده طريق ديگر از عبد الله بن عباس و جابر بن عبد الله انصارى نقل شده است كه در ادامه به برخى از آن‌ها اشاره خواهد شد.

هر چند كه همين اندازه براى اثبات صحت روايت كفايت مى‌كند؛ اما در عين حال بازهم ما تك تك روات را بررسى خواهيم كرد.
بررسي سند روايت:
اسماعيل بن موسي السدي

411 إسماعيل بن موسى الفزاري عن مالك وعدة وعنه أبو داود والترمذي وابن ماجة وابن خزيمة والساجي صدوق شيعي توفي 245 د ت ق.

اسماعيل بن موسى، بسيار راستگو و شيعه بود.

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، الكاشف في معرفة من له رواية في الكتب الستة، ج1، ص250، تحقيق محمد عوامة، ناشر: دار القبلة للثقافة الإسلامية، مؤسسة علو - جدة، الطبعة: الأولى، 1413هـ - 1992م.

به اين نكته بايد توجه داشت كه در ملاك صحت روايت راستگو بودن راوى است و مذهب او هيچ دخالتى در اين قضيه ندارد؛ چنانه ده‌ها نفر از روات بخارى و مسلم از بزرگان شيعه هستند؛ مثل أبان بن تغلب و ... .
محمد بن عمر الرومي

ابن حبان بستى شافعى در كتاب الثقات، ج9، ص71، شماره 15241 نام او را در زمره راويان ثقه آورده است.

برخى مثل ابن حجر تلاش كرده‌اند كه او را تضعيف كنند و گفته‌اند كه «لين الحديث» بوده‌؛ ولى مشخص است كه سبب تضعيف او فقط نقل همين روايت است و دليل ديگرى ندارد. به هر حال توثيق ابن حبان بستى شافعى براى اثبات وثاقت او كفايت مى‌كند.

البته همين روايت در ديگر كتاب‌ها كه در ادامه خواهد آمد، از طريق افراد موثق ديگر از شريك بن عبد الله (راوى بعدي) نقل شده است؛ بنابراين حتى اگر وثاقت او در اين طبقه ثابت نشود، بازهم ضررى به صحت روايت نخواهد زد؛ چرا كه در همين طبقه راوى موثقى ديگرى هست كه در سند بعدى خواهد آمد.

ضمن اين كه تصحيح خود طبرى بهترين دليل بر وثاقت اين راوى است.
سويد بن غفلة:

2197 سويد بن غفلة أبو أمية الجعفي ولد عام الفيل وقدم المدينة حين دفنوا النبي صلى الله عليه وسلم سمع أبا بكر وعدة وعنه سلمة بن كهيل وعبدة بن أبي لبابة ثقة إمام زاهد قوام توفي 81 ع.

سويد بن غفله در سال عام الفيل به دنيا آمد، زمانى وارد مدينه شدكه رسول خدا را دفن كرده بودند، از ابوبكر و عده‌اى يگر روايت نقل كرده است، او ثقه، پيشواى زاهد و ثابت قدم بود.

الكاشف ج1، ص473

ساير راويان حديث، همان راويان روايت ابوطاهر سلفي است كه پيش از اين بررسى و وثاقت آن‌ها ثابت شد. در نتيجه همان طور كه طبرى گفته است، سند روايت «صحيح» و يا دست كم «حسن» است.
أبونعيم إصفهاني

أبونعيم اصفهانى در كتاب معرفة الصحابه، اين روايت را با اين سند نقل كرده است:

(331)- [347] حَدَّثَنَا أَبُو بَكْرِ بْنُ خَلادٍ وَفَارُوقٌ الْخَطَّابِيُّ، قَالا: حَدَّثَنَا أَبُو مُسْلِمٍ الْكَشِّيُّ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عُمَرَ بْنِ الرُّومِيِّ، حَدَّثَنَا شَرِيكٌ، عَنْ سَلَمَةَ بْنِ كُهَيْلٍ، عَنِ الصُّنَابِحِيِّ، عَنْ عَلِيٍّ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَعَلِيٌّ بَابُهَا.

الأصبهاني، ابو نعيم أحمد بن عبد الله (متوفاى430هـ)، معرفة الصحابة، ج1، ص106، باب: مَعْرِفَةُ إِعْلامِ النَّبِيِّ (ص) إِيَّاهُ أَنَّهُ مَقْتُولٌ، المحقق: مسعد السعدني، ناشر: دار الكتب العلمية ـ بيروت، الطبعة: الأولى، 2002م.
بررسي سند روايت:
أحمد بن يوسف بن أحمد بن خلاد بن منصور بن أحمد بن خلاد

50 ابن خلاد. الشيخ الصدوق المحدث مسند العراق أبو بكر أحمد بن يوسف ابن خلاد بن منصور النصيبي ثم البغدادي العطار.

استاد بسيار راستگو، ناقل حديث، مسند العراق (كسى كه در عراق همه به او سند مى‌دادند و از او روايت نقل مى‌كردند).

الذهبي الشافعي، شمس الدين ابوعبد الله محمد بن أحمد بن عثمان (متوفاى 748 هـ)، سير أعلام النبلاء، ج16، ص69، تحقيق: شعيب الأرناؤوط , محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.
فاروق بن عبد الكبير بن عمر

99 فاروق. ابن عبد الكبير بن عمر المحدث المعمر مسند البصرة أبو حفص الخطابي البصري... حدث عنه... وأبو نعيم الحافظ واخرون وما به باس.

فاروق بن عبد الكبير، مسند بصرة، ابونعيم و ديگران از او روايت نقل كرده‌اند، اشكالى در او نيست.

سير أعلام النبلاء ج16، ص140
إبراهيم بن عبد الله بن مسلم بن ماعز بن المهاجر

الكجي. الشيخ الإمام الحافظ المعمر شيخ العصر أبو مسلم إبراهيم بن عبدالله بن مسلم بن ماعز بن مهاجر البصري الكجي صاحب السنن

ولد سنة نيف وتسعين ومئة وثقة الدارقطني وغيره وكان سريا نبيلا متمولا عالما بالحديث وطرقه عالي الإسناد.

ابراهيم كجى، شيخ، امام و حافظ (كسى كه بيش از يك صد هزار روايت حفظ بوده) بود، عمرش طولانى و استاد زمان خود بود. دار قطنى و ديگران او را توثيق كرده‌اند، بزرگ قوم، شريف و بزرگوار، سرمايه‌دار، آگاه به علم حديث و طرق روايت او با سند‌هاى كوتاه بود.

سير أعلام النبلاء ج13، ص423

بقيه سند، همان راويان روايت ابوطاهر سلفى است كه پيش از اين وثاقت آن‌ها ثابت شده بود و در نتيجه اين روايت نيز همانند روايت طبرى معتبر است.
احمد بن حنبل:

احمد بن حنبل در فضائل الصحابه مى‌نويسد:

(936)- [1081] حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ، قَالَ: نا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الرُّومِيُّ، قَالَ: نا شَرِيكٌ، عَنْ سَلَمَةَ بْنِ كُهَيْلٍ، عَنِ الصُّنَابِحِيِّ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): " أَنَا دَارُ الْحِكْمَةِ، وَعَلِيٌّ بَابُهَا "

الشيباني، ابوعبد الله أحمد بن حنبل (متوفاى241هـ)، فضائل الصحابة، ج2، ص634، تحقيق د. وصي الله محمد عباس، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الأولى، 1403هـ – 1983م.

تمام راويان اين سند، پيش از اين بررسى و وثاقت آن‌ها را ثابت شد.

ابو بكر القطيعى نيز همين روايت را با همين سند نقل كرده است:

(209)- [1: 333] حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْكَجِّيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عُمَرَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الرُّومِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا شَرِيكٌ، عَنْ سَلَمَةَ بْنِ كُهَيْلٍ، عَنِ الصُّنَابِحِيِّ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلامُ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): "أَنَا دَارُ الْحِكْمَةِ وَعَلِيُّ بَابُهَا "

القطيعي، أحمد بن جعفر بن حمدان بن مالك بن شبيب البغدادي (متوفاى368هـ)، جزء الألف دينار، ص54، ح207، تحقيق: بدر عبد الله البدر، ناشر: دار النفائس ـ الكويت، الطبعة: الأولى
ابن عساكر دمشقي

ابن عساكر دمشقى نيز روايت را با چندين سند نقل كرده است كه ما فقط يكى از سند‌ها را بررسى خواهيم كرد:

(44629)- [42: 378] أَخْبَرَنَا أَبُو الْمُظَفَّرِ عَبْدُ الْمُنْعِمِ بْنُ عَبْدِ الْكَرِيمِ، وَأَبُو الْقَاسِمِ زَاهِرُ بْنُ طَاهِرٍ، قَالا: أنا أَبُو سَعْدٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، أنا أَبُو سَعِيدٍ مُحَمَّدُ بْنُ بِشْرِ بْنِ الْعَبَّاسِ، أنا أَبُو لَبِيدٍ مُحَمَّدُ بْنُ إِدْرِيسَ، نا سُوَيْدُ بْنُ سَعِيدٍ، نا شَرِيكٌ، عَنْ سَلَمَةَ بْنِ كُهَيْلٍ، عَنِ الصُّنَابِحِيِّ، عَنْ عَلِيٍّ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): "أنا مَدِينَةُ الْعِلْمِ، وَعَلِيٌّ بَابُهَا، فَمَنْ أَرَادَ الْعِلْمَ فَلْيَأْتِ بَابَ الْمَدِينَةِ".
بررسي سند روايت:
عبد المنعم بن عبد الكريم:

ذهبى در سير أعلام النبلا، در باره او مى‌گويد:

367 ابن القشيري. عبدالمنعم الشيخ الإمام المسند المعمر أبو المظفر بن الأستاذ أبي القاسم عبدالكريم بن هوازن القشيري النيسابوري.

عبد المنعم بن عبد الكريم، استاد، پيشواى مسند و داراى عمر طولانى بود.

سير أعلام النبلاء ج19، ص623 ـ624
زاهر بن طاهر:

زاهر بن طاهر. ابن محمد بن محمد بن أحمد بن محمد بن يوسف بن محمد بن مرزبان الشيخ العالم المحدث المفيد المعمر مسند خراسان...

زاهر بن طاهر، استاد، دانشمند، محدث، مفيد، داراى عمر طولانى، و مسند خراسان بود.

سير أعلام النبلاء ج20، ص9
محمد بن عبد الرحمن:

ذهبى او را اين چنين مى‌ستايد:

48 الكنجروذي. الشيخ الفقيه الإمام الأديب النحوي الطبيب مسند خراسان أبو سعد محمد بن عبدالرحمن بن محمد بن أحمد بن محمد بن جعفر النيسابوري

سير أعلام النبلاء ج18، ص101
محمد بن بشر بن العباس:

303 الكرابيسي. الشيخ الصالح المسند أبو سعيد محمد بن بشر بن العباس النيسابوري البصري الاصل الكرابيسي.

كرابيسى، استاد پرهيزگار و مسند بود.

سير أعلام النبلاء ج16، ص415
محمد بن إدريس:

4 أبو لبيد. الإمام المحدث الرحال الصادق أبو لبيد محمد بن إدريس بن إياس السامي السرخسي... حدث عنه إمام الأئمة ابن خزيمة وأحمد بن سلمة الحافظ

ابولبيد، پيشوا، محدث و راستگو بود و بسيار مسافرت مى‌كرد. پيشواى پيشوايان ابن خزيمه و احمد بن سلمه حافظ از او روايت نقل كرده‌اند.

سير أعلام النبلاء ج14، ص464
سويد بن سعيد:

سويد بن سعيد. ابن سهل بن شهريار الإمام المحدث الصدوق شيخ المحدثين ابو محمد الهروي.

سويد بن سعيد؛ پيشوا، محدث، بسيار راستگو، استاد محمدثان بود.

سير أعلام النبلاء ج11، ص410

ساير راويان نيز پيش از اين وثاقتشان ثابت شده بود.
حاكم نيشابوري

حاكم نيشابورى از كسانى است كه با كنار گذاشتن تعصبات مذهبى، اين روايت را با چندين سند نقل و آن‌ها را تصحيح كرده است:

(4574)- [3: 124] حَدَّثَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ، ثنا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ الرَّحِيمِ الْهَرَوِيُّ بِالرَّمْلَةِ، ثنا أَبُو الصَّلْتِ عَبْدُ السَّلامِ بْنُ صَالِحٍ، ثنا أَبُو مُعَاوِيَةَ، عَنِ الأَعْمَشِ، عَنْ مُجَاهِدٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ: " أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَعَلِيٌّ بَابُهَا، فَمَنْ أَرَادَ الْمَدِينَةَ فَلْيَأْتِ الْبَابَ ".

از ابن عباس نقل شده است كه رسول خدا (ص) فرمود: من شهر علم هستم و على دروازه آن است؛ پس هر كس قصد ورود به شهر را دارد، بايد از دروازه آن وارد شود.

سپس در تأييد صحت حديث مى‌نويسد:

هَذَا حَدِيثٌ صَحِيحُ الإِسْنَادِ، وَلَمْ يُخَرِّجَاهُ، وَأَبُو الصَّلْتِ ثِقَةٌ مَأْمُونٌ.

فَإِنِّي سَمِعْتُ أَبَا الْعَبَّاسِ مُحَمَّدَ بْنَ يَعْقُوبَ فِي التَّارِيخِ، يَقُولُ: سَمِعْتُ الْعَبَّاسَ بْنَ مُحَمَّدٍ الدُّورِيَّ، يَقُولُ: سَأَلْتُ يَحْيَى بْنَ مَعِينٍ، عَنْ أَبِي الصَّلْتِ الْهَرَوِيِّ، فَقَالَ: ثِقَةٌ.

فَقُلْتُ: أَلَيْسَ قَدْ حَدَّثَ عَنْ أَبِي مُعَاوِيَةَ، عَنِ الأَعْمَشِ " أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ "؟ فَقَالَ: قَدْ حَدَّثَ بِهِ مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ الْفَيْدِيُّ وَهُوَ ثِقَةٌ مَأْمُونٌ.

سَمِعْتُ أَبَا نَصْرٍ أَحْمَدَ بْنَ سَهْلٍ الْفَقِيهَ الْقَبَّانِيَّ إِمَامَ عَصْرِهِ بِبُخَارَى، يَقُولُ: سَمِعْتُ صَالِحَ بْنَ مُحَمَّدِ بْنِ حَبِيبٍ الْحَافِظَ، يَقُولُ: وَسُئِلَ عَنْ أَبِي الصَّلْتِ الْهَرَوِيِّ، فَقَالَ: دَخَلَ يَحْيَى بْنُ مَعِينٍ وَنَحْنُ مَعَهُ عَلَى أَبِي الصَّلْتِ فَسَلَّمَ عَلَيْهِ، فَلَمَّا خَرَجَ تَبِعْتُهُ، فَقُلْتُ لَهُ: مَا تَقُولُ رَحِمَكَ اللَّهُ فِي أَبِي الصَّلْتِ؟ فَقَالَ: هُوَ صَدُوقٌ.

فَقُلْتُ لَهُ: إِنَّهُ يَرْوِي حَدِيثَ الأَعْمَشِ، عَنْ مُجَاهِدٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ، عَنِ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ " أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ، وَعَلِيٌّ بَابُهَا، فَمَنْ أَرَادَ الْعِلْمَ فَلْيَأْتِهَا مِنْ بَابِهَا "، فَقَالَ: قَدْ رَوَى هَذَا ذَاكَ الْفَيْدِيُّ، عَنْ أَبِي مُعَاوِيَةَ، عَنِ الأَعْمَشِ، كَمَا رَوَاهُ أَبُو الصَّلْتِ

(4575)- [3: 124] حَدَّثَنَا بِصِحَّةِ مَا ذَكَرَهُ الإِمَامُ أَبُو زَكَرِيَّا يَحْيَى بْنُ مَعِينٍ، ثنا أَبُو الْحُسَيْنِ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ تَمِيمٍ الْقَنْطَرِيُّ، ثنا الْحُسَيْنُ بْنُ فَهْمٍ، ثنا مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى بْنِ الضُّرَيْسِ، ثنا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ الْفَيْدِيُّ، ثنا أَبُو مُعَاوِيَةَ، عَنِ الأَعْمَشِ، عَنْ مُجَاهِدٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ: " أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَعَلِيٌّ بَابُهَا، فَمَنْ أَرَادَ الْمَدِينَةَ، فَلْيَأْتِ الْبَابَ "، قَالَ الْحُسَيْنُ بْنُ فَهْمٍ، حَدَّثَنَاهُ أَبُو الصَّلْتِ الْهَرَوِيُّ، عَنْ أَبِي مُعَاوِيَةَ.

قَالَ الْحَاكِمُ: لِيَعْلَمَ الْمُسْتَفِيدُ لِهَذَا الْعِلْمِ أَنَّ الْحُسَيْنَ بْنَ فَهْمِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ ثِقَةٌ مَأْمُونٌ حَافَظٌ.

وَلِهَذَا الْحَدِيثِ شَاهِدٌ مِنْ حَدِيثِ سُفْيَانَ الثَّوْرِيِّ بِإِسْنَادٍ صَحِيحٍ.

(4576)- [3: 124] حَدَّثَنِي أَبُو بَكْرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ الْفَقِيهُ الإِمَامُ الشَّاشِيُّ الْقَفَّالُ بِبُخَارَى، وَأَنَا سَأَلْتُهُ، حَدَّثَنِي النُّعْمَانُ بْنُ الْهَارُونِ الْبَلَدِيُّ بِبَلَدٍ مِنْ أَصْلِ كِتَابِهِ، ثنا أَحْمَدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ يَزِيدَ الْحَرَّانِيُّ، ثنا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، ثنا سُفْيَانُ الثَّوْرِيُّ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُثْمَانَ بْنِ خُثَيْمٍ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ عُثْمَانَ التَّيْمِيِّ، قَالَ: سَمِعْتُ جَابِرَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ، يَقُولُ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ يَقُولُ: " أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ، وَعَلِيٌّ بَابُهَا، فَمَنْ أَرَادَ الْعِلْمَ فَلْيَأْتِ الْبَابَ ".

سند اين روايت صحيح است؛ ولى بخارى و مسلم نقل نكرده‌اند و ابو صلت ثقه و مورد اعتماد است؛ چرا كه من از محمد بن يعقوب از عباس محمد دورى، شنيدم كه مى‌گفت: از يحيى بن معين در باره ابوصلت هروى سؤال كردم؛ پس گفت: ثقه است. گفتم: مگر او همانى نيست كه از ابومعاويه از أعمش روايت «أنا مدينة العلم» را نقل كرده؟ پس گفت: محمد بن جعفر الفيدى نيز كه مورد اعتماد و امانت‌دار است نيز آن را نقل كرده است.

شنيدم از ابونصر احمد بن سهل، فقيه قبانى و پيشواى زمانش در بخارى كه مى‌گفت: شنيدم از صالح بن محمد بن حبيب الحافظ كه مى‌گفت: از ابوصلت هروى سؤال شد، پس گفت: يحيى بن معين بر ابو صلت وارد شد؛ در حالى كه من نيز همراه او بودم، پس بر او سلام كرد، وقتى از پيش او خارج شد من به دنبالش رفتم و گفتم: نظر شما در باره ابوصلت چيست؟ يحيى بن معين گفت: او بسيار راستگو است. من به او گفتم: او همانى است كه روايت اعمش از مجاهد از ابن عباس را نقل كرده كه رسول خدا فرمود: من شهر علم هستم و على دروازه آن است؛ پس هر كس مى‌خواهد وارد شهر شود بايد از دورازه وارد شود؛ پس گفت: اين روايت را الفيدى نيز از ابومعاويه از اعمش نقل كرده‌اند؛ همان طورى كه ابوصلت روايت كرده.

براى من نقل كرد صحت مطالبى را كه از يحيى بن معين ذكر شد، ابوالحسن محمد بن احمد قنطرى، از حسين بن فهم، از محمد بن يحيى الضريس، از محمد بن جعفر الفيد از ابومعاويه.... از رسول خدا (ص) كه: من شهر علم هستم، على دروازه آن است؛ پس هر كس مى‌خواهد وارد شهر شود، بايد از دروازه آن وارد شود، حسين بن فهم گفت: من اين روايت را براى ابوصلت هروى از ابومعاويه نقل كردم.

حاكم گفت: براى اطلاع بيشتر طالبان علم اين كه: حسين بن فهم بن عبد الرحمن، ثقه، مورد اعتماد و حافظ بود.

براى اين حديث شاهد ديگرى از حديث سفيان ثورى با سند صحيح نقل شده است.

عبد الرحمن بن عثمان التيمى گفت: از جابر بن عبد الله شنيدم كه مى‌گفت: از رسول خدا (ص) شنيدم كه مى‌گفت: من شهر علم هستم، على دروازه آن است، پس هر كس كه طالب علم است، بايد از دروازه آن وارد شود.

الحاكم النيسابوري، ابو عبدالله محمد بن عبدالله (متوفاى 405 هـ)، المستدرك علي الصحيحين، ج3،، ص137 ـ 138، تحقيق: مصطفي عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت الطبعة: الأولى، 1411هـ - 1990م.

براى اثبات صحت اين روايت، براى كسى كه طالب حقيقت است، همين تصحيح جناب حاكم نيشابورى كفايت مى‌كند؛ چرا كه او دانشمندى است پرآوازه و از برترين دانشمندان علم حديث. براى اين كه مقام و موقعيت او در ميان علماى سنى روشن شود، به صورت خلاصه ديدگاه بزرگان سنى را در ستايش او نقل خواهيم كرد:

شمس الدين ذهبى، امام الجرح و التعديل اهل سنت، حاكم نيشابورى را اين گونه مى‌ستايد:

الحاكم الحافظ الكبير امام المحدثين... ناظر الدارقطني فرضيه وهو ثقة واسع العلم بلغت تصانيفه قريبا من خمس مائة جزء.

حاكم، حافظ بزرگ و پيشواى محدثان است. دار قطنى با او مناظره‌اى داشت كه او را پسنديد، او مورد اعتماد و داراى علم بسيار است و نوشته‌هاى نزديك به پانصد جلد مى‌شود.

الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، تذكرة الحفاظ، ج3، ص 1039 ـ 1040، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الأولى.

سيوطى مى‌نويسد:

الحاكم الحافظ الكبير إمام المحدثين أبو عبد الله محمد بن عبد الله محمد بن حمدويه بن نعيم الضبي الطهماني النيسابوري... وكان إمام عصره في الحديث العارف به حق معرفته صالحا ثقة.

حاكم، حافظ بزرگ و پيشواى محدثان است... او در زمان خود پيشواى علم حديث و آن چنان كه شايسته بود‌، با علم حديث آشنائى داشت، درستكار و قابل اعتماد بود.

السيوطي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاي911هـ)، طبقات الحفاظ، ج1، ص410 ـ 411، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1403هـ.

أبو اسحاق شيرازى، حاكم را اين گونه معرفى مى‌كند:

هو أبو عبد الله محمد بن عبد الله بن محمد النيسابوري المعروف بالحاكم صاحب المستدرك وتاريخ نيسابور وفضائل الشافعي وكان فقيها حافظا ثقة عليا لكنه يفضل علي بن أبي طالب على عثمان رضي الله عنهما انتهت إليه رياسة أهل الحديث طلب العلم في صغره ورحل إلى الحجاز والعراق مرتين وروي عن خلائق عظيمة قال الأسنوي ويزيد على الفيء شيخ وتفقه علي أبي الوليد النيسابوري وأبي علي بن أبي هريرة وأبي سهل الصعلوكي وانتفع به أئمة كثيرون منهم البيهقي قال عبد الغافر كان الحاكم إمام أهل الحديث في عصره وبيته بيت الصلاح والورع واختص بصحبته إمام وقته أبي بكر الصيغي وكان يراجع الحاكم في الجرح والتعديل.

محمد بن عبد الله... نيشابورى مشهور به حاكم صاحب كتاب المستدرك، تاريخ نيشابور و فضائل شافعى، فقيه، حافظ، قابل اعتماد و بلند مرتبه بود؛ ولى على بن أبى طالب را از عثمان برتر مى‌دانست. رياست اهل حديث به او مى‌رسد. تحصيل دانش را از كودكى آغاز و دو بار به حجاز و عراق مسافرت كرد. از افراد زيادى روايت نقل كرده... و بزرگان زيادى؛ از جمله بيهقى از او كسب دانش كرده‌اند. عبد الغافر گفته كه حاكم پيشواى اهل حديث در زمان خود بود و خانه او خانه درستكارى و پرهيزگارى بود، أبى بكر صبيغى كه پيشواى زمان خود بود، همواره در كنار حاكم بود و در جرح و تعديل روات به او مراجعه مى‌كرد.

الشيرازي، إبراهيم بن علي بن يوسف أبو إسحاق (متوفاي476هـ)، طبقات الفقهاء، ج1، ص 222، تحقيق: خليل الميس، ناشر: دار القلم - بيروت.

و ابن خلكان مى‌نويسد:

الحاكم النيسابوري الحافظ المعروف بابن البيع إمام أهل الحديث في عصره والمؤلف فيه الكتب التي لم يسبق إلى مثلها كان عالما عارفا واسع العلم.

حاكم نيشابورى حافظ (كسى كه بيش از صد هزار حديث حفظ است) مشهور به ابن البيع، پيشواى اهل حديث در زمان خود بود و كتاب‌هاى در علم حديث نوشت كه كسى پيش از او همانندش را ننوشته بود، او دانشمند، عارف و داراى دانش بسيارى بود.

إبن خلكان، أبو العباس شمس الدين أحمد بن محمد بن أبي بكر (متوفاي681هـ)، وفيات الأعيان وأنباء أبناء الزمان، ج4، ص 280، تحقيق: احسان عباس، ناشر: دار الثقافة - لبنان.

و أبى الفداء در تاريخش مى‌نويسد:

وفيها توفي الحافظ محمد بن عبد الله بن محمد بن حمدويه بن نعيم الضبي الطهماني، المعروف بالحاكم النيسابوري إِمام أهل الحديث في عصره، والمؤلف فيه الكتب التي لم يسبق إِلى مثلها، سافر في طلب الحديث، وبلغت عدة شيوخه نحو ألفين، وصنف عدة مصنفات....

در آن سال (455هـ) حافظ محمد بن عبد الله... مشهور به حاكم نيشابورى از دنيا رفت، او پيشواى اهل حديث در زمان خود بود و كتاب‌هاى در علم حديث نوشت كه كسى همانند آن‌ها را پيش از او ننوشته بودند، براى يادگيرى حديث مسافرت مى‌كرد، اساتيد او نزديك به دو هزار نفر بودند، كتاب‌هاى بسيارى نوشت...

أبو الفداء عماد الدين إسماعيل بن علي (متوفاي732هـ)، المختصر في أخبار البشر، ج1، ص 247، طبق برنامه الجامع الكبير.

جالب است كه بدانيد لقب «حاكم» بالاترين درجه‌اى است كه مى‌تواند يك محدث به آن دسترسى پيدا كند.

ملا على هروى در باره مراتب علماى علم حديث مى‌نويسد:

«الإمام» أي المقتدى به، وهو إمام أئمة الأنام كالسيوطي، وابن الهمام، والسخاوي، والقسطلاني، وملا قاسم الحنفي، وغيرهم من العلماء الأعلام.

«العالم» أي العالم الكامل، والمشهور في هذا العلم، فإن له تصانيف كثيرة، وتآليف شهيرة، وأجلها «فتح الباري في شرح البخاري» الذي هو في هذا الفن غاية، بل في سائر العلوم الشرعية نهاية.

«الحافظ»: هو من أحاط علمه بمئة ألف حديث.

ثم بعده الحجة: وهو من أحاط علمه بثلاث مئة ألف حديث،

ثم الحاكم: وهو الذي أحاط علمه بجميع الأحاديث المروية متناً وإسناداً، وجرحاً وتعديلاً وتاريخاً، كذا قاله جماعة من المحققين.

«امام» كسى است كه مردم به او اقتدا مى‌كنند و او پيشواى مردم است؛ افرادى مثل سيوطى، ابن همام، سخاوى، قسطلانى، ملا قاسم حنفى و ديگر علماى اعلام.

«عالم» يعنى عالم كامل و مشهور در آن علم؛ كسى كه در اين علم كتاب‌هاى زياد و مشهورى نشوته است؛‌ بهترين اين كتاب «فتح البارى در شرح صحيح بخاري» است كه در اين فن (علم حديث) سرآمد است و بلكه در ديگر علوم شرعى نيز اين چنين است.

حافظ كسى است كه به صد هزار حديث احاطه دارد، پس از آن حجت است كه به سى صد هزار حديث احاطه دارد و سپس حاكم است و حاكم كسى است كه به تمام احاديث نقل شده؛ چه از نظر متن و چه از نظر سند احاطه دارد، به جرح و تعديل و تاريخ تمام روايات تسلط دارد؛ چنانچه جماعتى از محققان نيز همين مطلب را گفته‌اند.

ملا علي القاري، نور الدين أبو الحسن علي بن سلطان محمد الهروي (متوفاى1014هـ)، شرح شرح نخبة الفكر في مصطلحات أهل الأثر، ج1، ص121، قدم له: الشيخ عبد الفتح أبو غدة، حققه وعلق عليه: محمد نزار تميم وهيثم نزار تميم، ناشر: دار الأرقم - لبنان / بيروت.

بنابراين،‌ ابو عبد الله نيشابورى كه به لقب «حاكم» مفتخر شده، كسى است كه به تمام روايات اهل سنت؛ چه از نظر سند و چه از نظر متن، احاطه دارد و بر جرح و تعديل تمام روات سنى مسلط است.

با توجه به آن چه گذشت، آيا انسان منصف مى‌تواند به گفته حاكم نيشابورى اعتماد نكند؟

روشن است كه اگر كسى كه ضمير پاك داشته باشد، به همين گفته حاكم نيشابورى با اين شخصيت ممتاز و عظيمى دارد، اعتماد مى‌كند؛ اما كسى كه تمام تلاشش انكار فضائل اهل البيت عليهم السلام است، طبيعى است كه به هر بهانه‌اى از قبول حقيقت سرباز زند.
تصحيح روايت توسط علماي اهل سنت:

علاوه بر تصحيح ابن جرير طبرى و حاكم نيشابورى كه تفصيل آن گذشت، برخى ديگر از بزرگان تاريخ اهل سنت نيز اين روايت را تصحيح و تأييد كرده‌اند.

متقى هندى پس از نقل اشكالاتى كه توسط علماى اهل سنت و به ويژه مغرضانى همچون ابن جوزى بر اين روايت وارد شده، و برخى ديگر كه روايت را «حسن» دانسته‌اند، اين چنين نتيجه‌گيرى كرده است:

وقد كنت أجيب بهذا الجواب دهرا إلى أن وقفت على تصحيح ابن جرير لحديث علي في تهذيب الآثار مع تصحيح (ك) لحديث ابن عباس فاستخرت الله وجزمت بارتقاء الحديث من مرتبة الحسن إلى مرتبة الصحة - والله أعلم.

من نيز هميشه از اين روايت، همين جواب‌ها را مى‌دادم؛ تا اين كه به تصحيح ابن جرير طبرى برخوردم كه در كتاب تهذيب الآثار روايت على (عليه السلام) را تصحيح كرده بود و همچنين ديدم كه حاكم نيشابورى روايت ابن عباس را تصحيح كرده است، پس از استخاره، يقين كردم به ارتقاء اين حديث از مرتبه «حسن» به مرتبه صحيح.

الهندي، علاء الدين علي المتقي بن حسام الدين (متوفاى975هـ)، كنز العمال في سنن الأقوال والأفعال، ج13، ص65، تحقيق: محمود عمر الدمياطي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1419هـ - 1998م.

خطيب بغدادى در تاريخ خود، از يحيى بن معين نقل مى‌كند كه او در ابتدا صحت روايت را انكار مى‌كرد؛ اما بعد از جستجو متوجه شده است كه اين روايت را غير از ابوصلت هروى، كسان ديگر نيز نقل كرده‌اند؛ به همين خاطر نظرش عوض شده و آن را صحيح دانسته است.

واما حديث الأعمش فان أبا الصلت كان يرويه عن أبي معاوية عنه فأنكره أحمد بن حنبل ويحيى بن معين من حديث أبي معاوية ثم بحث يحيى عنه فوجد غير أبي الصلت قد رواه عن أبي معاوية فأخبرنا محمد بن أحمد بن رزق.... عن بن عباس قال قال رسول الله e الله عليه وسلم أنا مدينة العلم وعلي بابها فمن أراد العلم فليأت بابه قال القاسم سألت يحيى بن معين عن هذا الحديث فقال هو صحيح.

قلت أراد أنه صحيح من حديث أبي معاوية وليس بباطل إذ قد رواه غير واحد عنه.

اما حديث أعمش كه ابوصلت آن را از ابومعاويه نقل كرده، احمد بن حنبل و يحيى بن معين آن را رد كرده‌اند؛ سپس يحيى جستجوى بيشترى كرد؛ پس سند ديگرى پيدا كرد كه كس ديگرى نيز آن را از ابومعاويه نقل كرده است... قاسم مى‌گويد كه از يحيى بن معين در باره اين روايت سؤال كردم؛ پس گفت: صحيح است.

من (خطيب بغدادي) مى‌گويم: منظور از او از «صحيح» اين است كه روايت ابو معاويه باطل نيست؛ چرا كه تعداد ديگرى نيز آن را از او نقل كرده‌اند.

البغدادي، ابوبكر أحمد بن علي بن ثابت الخطيب (متوفاى463هـ)، تاريخ بغداد، ج11، ص50، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت.

ابن حجر عسقلانى پس از نقل تضعيفات ابن جوزى مى‌گويد:

وهذا الحديث له طرق كثيرة في مستدرك الحاكم أقل أحوالها أن يكون للحديث أصل فلا ينبغي أن يطلق القول عليه بالوضع.

اين حديث در كتاب مستدرك حاكم طرق متعدد دارد كه كمترين درجه آن اين است كه بگويم اين روايت اصل و ريشه دارد؛ پس شايسته نيست كه به صورت مطلق طرفدار جعلى بودن آن بشويم.

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852 هـ)، لسان الميزان، ج2، ص122، تحقيق: دائرة المعرف النظامية - الهند، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1406هـ – 1986م.

بدر الدين زركشى بعد از نقل طرق مختلف روايت مى‌نويسد:

والحاصل ان الحديث ينتهي لمجموع طريقي أبي معاوية وشريك إلى درجة الحسن المحتج به ولا يكون ضعيفا فضلا عن ان يكون موضوعا انتهى.

نتيج آن كه اين حديث با مجموع دو طريقى از ابومعاويه و شريك نقل شده، به درجه «حسن» كه مى‌شود به آن احتجاج كرد، مى‌رسد، ضعيف نيست؛ چه رسد به اين كه جعلى و ساختگى باشد.

الزركشي المصري الحنبلي، شمس الدين أبي عبد الله محمد بن عبد الله (متوفاى794هـ)، اللآلئ المنثورة في الأحاديث المشهورة المعروف بـ ( التذكرة في الأحاديث المشتهرة )، ج1، ص165، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1406 هـ ـ 1986م.

جلال الدين سيوطى تصريح مى‌كند كه اين روايت «حسن» و بلكه به گفته حاكم صحيح است. سپس اشكالات بخارى، ترمذى و ابن معين را نقل مى‌كند و مى‌گويد كه به اين سخنان اعتراض و رد شده و در حقيقت ديگر علماى سنى آن را نپذيرفته‌اند:

وأما حديث أنا مدينة العلم وعلى بابها فهو حديث حسن بل قال الحاكم صحيح وقول البخاري ليس له وجه صحيح والترمذي منكر وابن معين كذب معترض.

اما حديث «أنا مدينة العلم وعلى بابها» پس او حديث «حسن» است؛ بلكه حاكم گفته است كه «صحيح» است؛ و به گفته بخارى كه سند صحيح ندارد، و سخن ترمذى گفته كه منكر (غير قابل قبول) است و ابن معين كه گفته دروغ است، اعتراض شده است.

الهيثمي، ابوالعباس أحمد بن محمد بن علي ابن حجر (متوفاى973هـ)، الفتاوي الحديثية، ج1، ص192، طبق برنامه الجامع الكبير.

ابن سمعون بغدادى، روايت «أنا مدينة العلم» را يكى از برترين فضائل آن حضرت مى‌شمارد:

ومناقبه رضي الله تعالى عنه كثيرة جدا ويكفي منها قوله «أنا مدينة العلم وعلي بابها».

فضائل آن حضرت جدا زياد است، و (ما را) بس است اين گفته رسول خدا كه فرمود: «من شهر علم هستم و على دورازه آن است».

أمالي ابن سمعون ج1، ص51

شمس الدين سخاوى بعد از نقل طرق و ديدگاه‌هاى علما، مى‌گويد:

وأحسنها حديث ابن عباس بل هو حسن.

بهترين آن روايت إبن عباس و بلكه او «حسن» است.

السخاوي، شمس الدين محمد بن عبد الرحمن(متوفاى902هـ)، المقاصد الحسنة في بيان كثير من الأحاديث المشتهرة على الألسنة، ج1، ص170، تحقيق: محمد عثمان الخشت، ناشر: دار الكتاب العربي - بيروت، الطبعة: الأولى، 1405 هـ - 1985م

زكريا الأنصارى مى‌نويسد:

قال الحافظ أبو سعيد العلائي الصواب أنه حسن باعتبار طرقه وبه أفتى شيخنا حافظ عصره العسقلاني.

حافظ ابوسعيد عالى گفته: حق اين است كه اين روايت به اعتبار طرق متعددى كه دارد، «حسن» است. استاد ما حافظ زمانش ابن حجر عسقلانى نيز همين فتوا را داده است.

الأنصاري الشافعي، أبويحيى زكريا (متوفاى926هـ)، المنفرجتان/ شعر ابن النحوي والغزالي، ج1، ص135 ـ 136، تحقيق: عبد المجيد دياب، ناشر: دار الفضيلة - القاهرة.

صالحى شامى مى‌نويسد:

روى الترمذي وغيره مرفوعا: ' أنا مدينة العلم وعلي بابها ' والصواب الحديث حسن. كما قال الحافظان العلائي وابن حجر

ترمذى و ديگران از رسول خدا (ص) نقل كرده‌اند كه فرمود: «من شهر علمم و على دروازه آن است» حق اين است كه اين روايت «حسن» است؛ همان‌طورى كه حافظ علائى و حافظ ابن حجر گفته‌اند.

الصالحي الشامي، محمد بن يوسف (متوفاى942هـ)، سبل الهدي والرشاد في سيرة خير العباد، ج1، ص509، تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود وعلي محمد معوض، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1414هـ.
روايت «حسن» همانند روايت «صحيح» حجت است

حتى اگر فرض را بر اين بگيريم كه اين روايت از نظر سندى به درجه «صحيح» نرسد و «حسن» باشد، بازهم در حجيت آن خللى وارد نمى‌شود؛ چرا كه روايت «حسن» نيز همانند روايت «صحيح» از ديدگاه اهل سنت حجت است و از نظر حجيت هيچ تفاوتى بين اين دو دسته از روايات نيست؛ چنانچه نووى مى‌نويسد:

ثم الحسن كالصحيح في الاحتجاج به وإن كان دونه في القوة؛ ولهذا أدرجته طائفة في نوع الصحيح.

روايت «حسن» در احتجاج همانند روايت صحيح است؛ اگرچه از نظر قوت از او پايين‌تر است، به همين خاطر طايفه‌اى اين روايت را در زمره روايات حسن آورده‌اند.

النووي الشافعي، محيي الدين أبو زكريا يحيى بن شرف بن مر بن جمعة بن حزام (متوفاى676 هـ)، التقريب، ج1، ص2، طبق برنامه الجامع الكبير

و ابن تيميه مى‌نويسد:

النوع الثاني. الحسن وهو في الاحتجاج به كالصحيح عند الجمهور.

نوع دوم از روايات، روايت «حسن» است. از ديدگاه جمهور علما، اين روايت در احتجاج همانند روايت صحيح است.

ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاى 728 هـ)، الباعث الحثيث شرح إختصار علوم الحديث، ج1، ص129، طبق برنامه الجامع الكبير.

محمد بن جماعة مى‌گويد:

فروع: الأول الحسن حجة كالصحيح وإن كان دونه ولذلك أدرجه بعض أهل الحديث فيه ولم يفردوه عنه.

فرع: اول: روايت «حسن» همانند روايت «صحيح» حجت است؛ اگر از او پايين‌تر است؛ به همين خاطر برخى از اهل حديث آن را در زمره حديث صحيح آورده‌اند و جدا نكرده‌اند.

محمد بن إبراهيم بن جماعة (متوفاى733هـ)، المنهل الروي في مختصر علوم الحديث النبوي، ج1، ص36، تحقيق: د. محيي الدين عبد الرحمن رمضان، ناشر: دار الفكر - دمشق، الطبعة: الثانية، 1406هـ.

جلال الدين سيوطى مى‌گويد:

ثم الحسن كالصحيح في الاحتجاج به وإن كان دونه في القوة ولهذا أدرجته طائفة في نوع الصحيح العدل.

روايت حسن همانند روايت صحيح است در احتجاج؛ اگر چه از نظر قوت از او پايين‌تر است؛ به همين خاطر طايفه‌اى آن را نوعى از انواع روايت صحيح شمرده‌اند.

السيوطي، جلال الدين أبو الفضل عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاى911هـ)، تدريب الراوي في شرح تقريب النواوي، ج1، ص88، تحقيق: عبد الوهاب عبد اللطيف، ناشر: مكتبة الرياض الحديثة - الرياض.

و عبد الرؤوف مناوى مى‌گويد كه اگر كسى به دو روايتى كه هر كدام به تنهائى حجت نيستند، احتجاج كند، اشكالى ندارد:

الحسن كالصحيح في الاحتجاج به إن كان دونه في القوة. ولا بدع في الاحتجاج بحديث له طريقان، ولو انفرد كل منهما لم يكن حجة كما في مرسل ورد من وجه آخر مسنداً، أو وافقه مرسل آخر بشرطه كما ذكره ابن الصلاح.

روايت «حسن» همانند روايت «صحيح» است در احتجاج؛ اگر چه از نظر قوت پايين‌تر از آن است. اگر كسى به حديثى كه تنها دو طريق دارد، احتجاج كند، بدعت نكرده است؛ اگر هر كدام آن‌ها به تنهائى حجت نيست؛ همان طورى كه اگر روايت مرسى از طريق ديگرى به صورت مرسل نقل شده باشد و يا مرسل ديگرى از نظر معنا و شرايطى كه او دارد موافق باشد؛ چنانچه ابن صلاح همين مطلب را گفته است.

المناوي، محمد عبد الرؤوف بن علي بن زين العابدين (متوفاى 1031هـ)، اليواقيت والدرر في شرح نخبة ابن حجر، ج1، ص392، تحقيق: المرتضي الزين أحمد، ناشر: مكتبة الرشد - الرياض، الطبعة: الأولى، 1999م.

نتيجه: حتى اگر گفته طبرى، حاكم نيشابورى و متقى هندى مبنى بر صحت سند روايت پذيرفته نشود، و طبق گفته ديگر بزرگان سنى روايت «حسن» باشد، بازهم به حجيت آن ضربه‌اى نمى‌زند و روايت براى اهل سنت حجت است.

بنابراين طبق اين روايت، همه مسلمانان وظيفه دارند، دين‌شان را از يك طريق بگيرند و آن «باب مدينة علم پيامبر» است.
اطلاق لقب «باب مدينة‌ العلم» براي اميرالمؤمنين (ع):

علاوه بر رواياتى كه گذشت و اعتبار سند آن‌ها ثابت شد، عده‌اى از بزرگان اهل سنت صحت روايت را مفروغ عنه گرفته و از لقب «باب مدينة العلم» براى اميرمؤمنان عليه السلام استفاده كرده‌اند.

ابونعيم اصفهانى، يكى از كسانى بود كه روايت «أنا مدينة العلم» را با سند صحيح نقل كرده بود، به همين دليل ايشان در كتاب حلية الأولياء در شرح حال على بن أبى طالب عليه السلام مى‌نويسد:

علي بن أبي طالب. وسيد القوم محب المشهود ومحبوب المعبود باب مدينة العلم والعلوم....

الأصبهاني، ابونعيم أحمد بن عبد الله (متوفاى430هـ)، حلية الأولياء وطبقات الأصفياء، ج1، ص61، ناشر: دار الكتاب العربي - بيروت، الطبعة: الرابعة، 1405هـ.

ابوسعيد سمعانى در كتاب الأنساب در معناى كلمه «شهيد» مى‌نويسد كه اولين كسى به اين لقب مشهور شد، حسين بن على عليهما السلام فرزند «باب مدينة العلم» بود.

الشهيد. بفتح الشين المعجمة وكسر الهاء وسكون الياء المنقوطة من تحتها بنقطتين وفي آخرها الدال المهملة هذا الإسم اشتهر به جماعة من العلماء قتلوا فعرفوا ب الشهيد أولهم ابن باب مدينة العلم وريحانة رسول الله صلى الله عليه وسلم الشهيد الشهيد الحسين بن علي سيد شباب أهل الجنة.

شهيد: جماعتى از علما كشته شدند و سپس به اين نام شناخته مى‌شدند؛ نخستين آن‌ها پسر «باب مدينة العلم» و ريحانه رسول خدا، حسين بن على سيد جوانان اهل بهشت بود...

السمعاني، أبو سعيد عبد الكريم بن محمد ابن منصور التميمي (متوفاى562هـ)، الأنساب، ج3، ص475، تحقيق: عبد الله عمر البارودي، ناشر: دار الفكر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1998م

بدر الدين عينى در شرح صحيح بخارى، به نقل از ابوالوشاء مى‌نويسد كه يكى از ويژگى‌هاى اميرمؤمنان عليه السلام اين بود كه او «دوازه علم پيامبر» بود:

ومن خواصه أي: خواص علي، رضي الله تعالى عنه، فيما ذكره أبو الشاء: أنه كان أقضى الصحابة، وأن رسول الله، صلى الله عليه وسلم، تخلف عن أصحابه لأجله، وأنه باب مدينة العلم، وأنه لما أراد كسر الأصنام التي في الكعبة المشرفة أصعده النبي صلى الله عليه وسلم برجليه على منكبيه، وأنه حاز سهم جبريل، عليه الصلاة والسلام، بتبوك.

از ويژگى‌هاى على (عليه السلام) بنابرآنچه كه ابوالوشاء گفته است: او در ميان صحابه از همه بهتر قضات مى‌كرد، رسول خدا (ص) به خاطر او از ديگر اصحاب جدا مى‌شدند (عقب مى‌ماندند تا على (عليه السلام) برسد)؛ او «دروازه علم» بود؛ وقتى مى‌خواست بت‌هاى بالاى خانه كعبه را بشكند، رسول خدا (ص) او را بر شانه‌هاى خود بلند كرد؛ در تبوك جبرئيل به جاى او به جنگ رفت و گفت سهم من براى على (عليه السلام)‌ باشد...

العيني الغيتابي الحنفي، بدر الدين ابومحمد محمود بن أحمد (متوفاى 855هـ)، عمدة القاري شرح صحيح البخاري، ج16، ص215، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.

ملا على هروى در تقابل بين فهم علماى امت اسلامى و صحابه مى‌نويسد:

أن فهم الصحابي لا سيما مثل علي باب مدينة العلم مقدم على فهم غيره

فهم صحابه؛ به ويژه شخصتى مثل على (عليه السلام) كه دروازه علم است، بر فهم ديگران مقدم است.

ملا علي القاري، نور الدين أبو الحسن علي بن سلطان محمد الهروي (متوفاى1014هـ)، مرقاة المفاتيح شرح مشكاة المصابيح، ج4، ص119، تحقيق: جمال عيتاني، ناشر: دار الكتب العلمية - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولى، 1422هـ - 2001م.

علامه شهاب الدين آلوسى حنفى در چندين جا از تفسيرش از اين لقب براى اميرمؤمنان عليه السلام استفاده كرده است كه ما به دو مورد اشاره مى‌كنيم.

وى در رد تحريف قرآن مى‌نويسد:

وبعد إنتشار هذه المصاحف بين هذه الأمة المحفوظة لا سيما الصدر الأول الذي حوى من الأكابر ما حوى وتصدر فيه للخلافة الراشدة على المرتضى وهو باب مدينة العلم لكل عالم والأسد الأشد الذي لا تأخذه في الله لومة لائم.

بعد از انتشار اين مصحف‌هاى در ميان امت، كه در پناه خداوند؛ به ويژه در صدر اول كه بسيارى از بزرگان را در خود جاى داده بود كه در آن زمان على مرتضى خلافت را به عهده گرفت، همان كسى كه دروازه علم براى هر دانشمندى بود، شير دلاور خداوند بود كه در راه خداوند ملامت هيچ ملامت كننده‌اى در او تأثير نداشت.

الآلوسي البغدادي الحنفي، أبو الفضل شهاب الدين السيد محمود بن عبد الله (متوفاى1270هـ)، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني، ج1، ص23، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.

و در جاى ديگر مى‌نويسد:

وأن من وهب سبحانه له من أمته قوة قدسية يهب سبحانه له ما تتحمله قوته منه وقد سمعت ما سمعت في النقباء والنجباء ويمكن أن يكون قد علم عليه الصلاة والسلام ذلك أمثالهم ومن هو أعلى قدرا منهم كالأمير علي كرم الله تعالى وجهه وهو باب مدينة العلم بطريق من طرق التعليم.

اگر خداوند به كسى از امت رسول خدا (ص) قدرت قدسى بدهد، به اندازه‌اى مى‌دهد كه او تحمل و طاقتش را داشته باشند، چه بسيار شنيده‌ايم در باره نقيبان و برگزيدگان. ممكن است كه رسول خدا (ص) ياد داده باشد به امثال اين افراد و به كسانى كه برتر از آن‌ها بوده‌اند؛ مثل امير على (عليه السلام) كه او دروازه علم بود، با يكى از راه‌هاى يادگيرى. (رسول خدا (ص) با يكى از روش‌ها به او ياد داده بود).

روح المعاني ج23، ص120

شيخ عبد الحى كتانى در باره علم اميرمؤمنان عليه السلام مى‌نويسد:

وقال ابن المسيب ما كان أحد يقول سلوني غير علي وقال ابن عباس أعطي على تسعة اعشار العلم ووالله لقد شاركهم في العشر الباقي قال واذ اثبت الشيء عن علي لم نعدل إلى غيره وسؤال كبار الصحابة له ورجوعهم إلى فتاويه واقواله في المواطن والمعضلات مشهور وناهيك أن انتهاء طرق علوم القوم وسلاسلهم اليه فلست ترى من طريقة في الاسلام الا وانتهاؤها اليه ومنتهى سندها عنه رضي الله عنه تصديقا لكونه باب مدينة العلم.

سعيد بن مسيب گفته: هيچ كس غير از على (عليه السلام) نگفت كه هر چه مى‌خواهيد از من سؤال كنيد. از ابن عباس نقل شده است كه به على (عليه السلام) نه دهم تمام علوم داده شده بود، به خدا سوگند كه او در يك دهم باقى مانده نيز شريك بود. همچنين گفت: وقتى چيزى از طريق على (عليه السلام) براى من ثابت مى‌شد، به ديگرى رجوع نمى‌كردم.

سؤال بزرگان صحابه از او، رجوع آن‌ها به فتواها و گفته‌هاى على (عليه السلام) در موارد و مشكلات مشهور است. توجه داشته باش كه تمام راه‌هاى علوم قوم و رشته‌هاى آن به او برمى‌گردد، پس نمى‌بينى هيچ راهى از راه‌هاى اسلامى را؛‌ مگر اين كه پايانش به سوى او باشد و آخر سند به او برسد؛ تا تصديق شده باشد اين سخن پيامبر را كه او دروازه علم است.

الكتاني، عبد الحي بن عبد الكبير (متوفاى1383هـ)، نظام الحكومة النبوية المسمي التراتيب الإدراية، ج2، ص370، ناشر: دار الكتاب العربي – بيروت.

ابن حمدن سخنانى زنى به نام أم الخير بنت الحريش البارقية را نقل مى‌كند كه در حضور معاويه سخنرانى غرائى كرده است و از جمله گفته:

فإلى أين تريدون رحمكم الله عن ابن عم رسول الله صلى الله عليه وسلم وزوج ابنته وأبي ابنيه، خلق من طينته، وتفرع من نبعته، وخصه بسره، وجعله باب مدينة علمه وعلم المسلمين، وأبان ببغضه المنافقين.

به كجا مى‌خواهيد برويد، از (پيش) پسر عموى رسول خدا (ص)، شوهر دخترش، پدر دو فرزندش بود، همان كسى كه از طينت او خلق شده بود، از سرچشمه او گرفته شده بود، محرم اسرارش بود، همان كسى كه رسول خدا (ص) او را دروازه علمش و علم تمام مسلمانان قرار داد؛ اما منافقان آشكارا با او دشمنى كردند.

ابن حمدون، محمد بن الحسن بن محمد بن علي (متوفاى 608هـ)، التذكرة الحمدونية، ج5، ص186 188، تحقيق: إحسان عباس، بكر عباس، ناشر:دار صادر - بيروت،، الطبعة: الأولى، 1996م.

صلاح الدين صفدى در كتاب الوافى بالوفيات، شعرى از از صفى الدين حلى در باره رسول خدا صلى الله عليه وآله نقل مى‌كند كه در آن از دروازه علم آن حضرت نيز سخن به ميان آمده است. وى ابتدا شاعر را اين چنين مى‌ستايد:

صفي الدين الحلي. عبد العزيز بن سرايا بن علي بن أبي القاسم بن أحمد بن نصر بن أبي العز ابن سرايا بن باقي بن عبد الله بن العريض هو الإمام العلامة البليغ المفوه الناظم الناثر شاعر عصرنا على الإطلاق صفي الدين الطائي السنبسي الحلي...

صفى الدين حلى... همان كسى كه پيشوا، علامه، كسى كه در نظم و نثر، زيبا سخن مى‌گفت، شاعر على الإطلاق زمان ما بود (وقتى مردم صورت مطلق مى‌گفتند «شاعر»، منظور او بود).

و سپس مى‌گويد:

ونقلت من خطه قصيدة يمدح بها سيدنا رسول الله(ص) الطويل...

من اين شعر طولانى را از دست خط خودش كه در آن رسول خدا (ص) را ستوده نقل مى‌كنم:...

لأنك سر الله والآية التي تجلت فجلى ظلمة الشرك نورها

مدينة علم وابن عمك بابها فمن غير ذاك الباب لم يؤت سورها

... چرا كه تو راز خدا بودى و نشانه‌اى كه متجلى شد و نور او ظلمت شرك را از بين برد، شهر علمى بودى كه پسر عمويت دروازه آن بود، پس به غيز از در كسى سراغ ديوار نمى‌رود.

الصفدي، صلاح الدين خليل بن أيبك (متوفاى764هـ)، الوافي بالوفيات، ج18، ص299، تحقيق أحمد الأرناؤوط وتركي مصطفى، ناشر: دار إحياء التراث - بيروت - 1420هـ- 2000م.
17 سند دارد؛ اما ضعيف است!!!

ابن جوزى حنبلى، يكى از كسانى است كه تلاش كرده به صورت ممكن، روايت «أنا مدينة العلم» را تضعيف و ثابت كند كه اين روايت ساختگى است.

جالب است كه وى اين روايت را با پنج طريق از امير المؤمنين عليه السلام، ده طريق از ابن عباس و دو طريق از جابر بن عبد الله نقل مى‌كند و سپس در آخر نتيجه مى‌گيرد كه اين روايت ساختگى وضعيف است.

ما از او سؤال مى‌كنيم كه آيا اگر روايتى با اين همه سند در باره فضائل ابوبكر و عمر نقل شده بود، بازهم اين همه تلاش مى‌كرديد كه آن را تضعيف كنيد؟ يا مى‌گفتيد كه چون طرق متعدد است؛ پس همديگر را تقويت مى‌كنند و يقين مى‌كنيم كه اين روايت وارد شده است؟

چنانچه محمد امير صنعانى در باره روايت «اقتدوا باللذين من بعدى أبى بكر وعمر» مى‌نويسد:

وله طرق فيها مقال إلا أنه يقوي بعضها بعضا.

الأمير الصنعاني، محمد بن إسماعيل (متوفاى1182هـ)، سبل السلام شرح بلوغ المرام من أدلة الأحكام، ج2، ص11، تحقيق: محمد عبد العزيز الخولي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت، الطبعة: الرابعة، 1379 هـ.

و يا ابن حجر عسقلانى ادعا مى‌كند كه برخى از آيات بر طبق اعتقاد و گفته عمر نازل مى‌شده است:

وأورد بن أبي حاتم والطبري أيضا من طريق عبد الرحمن بن أبي ليلى أن يهوديا لقي عمر فقال أن جبريل الذي يذكره صاحبكم عدو لنا فقال عمر من كان عدوا لله وملائكته ورسله وجبريل وميكال فإن الله عدو للكافرين فنزلت على وفق ما قال وهذه طرق يقوي بعضها بعضا

العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر ابوالفضل (متوفاى852 هـ)، فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج8، ص166، تحقيق: محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة - بيروت.

و موارد متعدد ديگرى كه وقتى روايتى در فضائل خلفا بوده؛ هرچند تمام طرق آن‌ها ضعيف بوده‌اند؛ اما همديگر را تقويت كرده و براى سنى‌ها حجت شده‌اند.
حذف حديث «أنا مدينة العلم» از صحيح ترمذي

طبق نقل برخي از بزرگان اهل سنت اين روايت با تعبير «أنا مدينة العلم و علي بابها» در سنن ترمذي نقل شده بوده؛ ولي از آن جايي كه وجود چنين روايتي؛ آن هم در صحيح ترمذي با مذاق و اعتقادات پيروان مكتب خلفا سازگاري نداشته است‌‌ ، بهترين راه مقابله با آن را حذف آن از اصل كتاب ديده‌اند و متأسفانه اين روايت بعد‌ها توسط ديگران و در چاپ هاي بعدي حذف شده است.

از جمله كساني كه اين روايت را از صحيح ترمذي نقل كرده‌اند ، افراد ذيل هستند :
شاهد اول : ابن اثير جزري (630هـ) :

6489 (ت ـ علي بن أبي طالب رضي الله عنه ) أن رسول الله صلي الله عليه وسلم قال «أنا مدينة العلم ، و عليُّ بابُها». أخرجه الترمذي.

از رسول خدا (ص) روايت شده است که فرمود : من شهر علمم و علي درآن است. اين روايت را ترمذي نقل کرده است.

ابن أثير الجزري، المبارك بن محمد ابن الأثير (متوفاى544هـ)، معجم جامع الأصول في أحاديث الرسول، ، ج7 ، ص437 ،‌ ح 6489 ، تحقيق محمد الفقي ، دار احياء التراث العربي ، بيروت ، الطبعة‌ الرابعة ، 1404هـ.

عكس جلد جامع الأصول (نسخه اول)

عكس صفحه مورد نظر (نسخه اول)

عكس جلد نسخه دوم (نسخه دوم)

عكس صفحه مورد نظر (نسخه دوم)

شاهد دوم : جلال الدين سيوطي (911هـ) :

اين عالم بزرگ اهل سنت در كتاب تاريخ الخلفاء مي‌نويسد :

وأخرج البزار والطبراني في الأوسط عن جابر بن عبد الله وأخرج الترمذي والحاكم عن علي قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم : «أنا مدينة العلم وعلى بابها».

بزار و طبراني در اوسط از جابر بن عبد الله و ترمذي و حاکم از علي (عليه السلام) روايت کرده اند که رسول خدا (ص) فرمود : من شهر علمم و علي در آن است.

السيوطي، جلال الدين أبو الفضل عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفاى911هـ)، تاريخ الخلفاء، ج 1 ، ص 170 ، تحقيق: محمد محي الدين عبد الحميد، ناشر: مطبعة السعادة - مصر، الطبعة: الأولى، 1371هـ - 1952م.

عكس جلد (نسخه اول)

عكس صفحه مورد نظر (نسخه اول)

عكس جلد جلد (نسخه دوم)

عكس صفحه مورد نظر (نسخه دوم)

شاهد سوم :احمد بن حجر هيثمي (974هـ) :

وي در كتاب الصواعق المحرقه اين گونه مي‌نويسد :

الحديث التاسع أخرج البزار والطبراني في الأوسط عن جابر بن عبد الله والطبراني والحاكم والعقيلي في الضعفاء وابن عدي عن ابن عمر والترمذي والحاكم عن علي قال قال رسول الله «أنا من مدينة العلم وعلي بابها»....

روايت نهم : بزار و طبراني در اوسط از جابر بن عبد الله انصاري ، و طبراني و حاکم و عقيلي در ضعفاء و ابن عدي از ابن عمر ، و ترمذي و حاکم از علي روايت کرده اند که رسول خدا (ص) فرمود : من شهر علمم و علي در آن است.

الهيثمي، ابوالعباس أحمد بن محمد بن علي ابن حجر (متوفاى973هـ)، الصواعق المحرقة علي أهل الرفض والضلال والزندقة، ج2 ، ص357 ، تحقيق عبد الرحمن بن عبد الله التركي - كامل محمد الخراط، ناشر: مؤسسة الرسالة - لبنان، الطبعة: الأولى، 1417هـ - 1997م.

عكس جلد

عكس صفحه مورد نظر

شاهد چهارم : ابن تيميه :

ابن تيميه نيز از کساني است که مي گويد حديث مدينة العلم در سنن ترمذي نقل شده است !!!

ومما يروونه عن النبى انه قال «أنا مدينة العلم وعلى بابها»

فأجاب هذا حديث ضعيف بل موضوع عند أهل المعرفة بالحديث لكن قد رواه الترمذى وغيره ومع هذا فهو كذب.

از مطالبي که (شيعيان) نقل مي کنند آن است که رسول خدا (ص) فرمودند « ا مدينة العلم وعلى بابها»؛ ابن تيميه در پاسخ گفت : اين روايت ضعيف است و در نزد اهل معرفت به حديث روايتي دروغ !!!

اما با اين همه اين روايت را ترمذي و غير او نقل کرده اند با اين حال اين روايت دروغ است !!!

ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاى 728 هـ)، احاديث القصاص، ص78، تحقيق: محمد الصباغ، ناشر: المكتب الإسلامي.

عكس جلد

عكس صفحه مورد نظر

ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاى 728 هـ)، مجموعة الفتاوى ، ج18، ص216، تحقيق : عامر الجزار / أنور الباز ، ناشر: دار الوفاء.

عكس جلد

عكس صحفه دوم

عكس صفحه مورد نظر

ابن تيميه الحراني الحنبلي، ابوالعباس أحمد عبد الحليم (متوفاى 728 هـ)، كتب ورسائل وفتاوي شيخ الإسلام ابن تيمية، ج 18، ص377 ، تحقيق: عبد الرحمن بن محمد بن قاسم العاصمي النجدي، ناشر: مكتبة ابن تيمية، الطبعة: الثانية. طبق برنامه الجامع الكبير .

اگر مي توانيد اثبات کنيد که اين روايت دروغ است چرا آن را از سنن ترمذي حذف کرده ايد ؟
تحريف نظر ترمذي در مورد حديث أنا دار الحکمة

در سنن ترمذي موجود بعد از ذکر روايت «أنا دار الحکمة وعلي بابها» آمده است که:

قال رسول اللَّهِ صلى الله عليه وسلم أنا دَارُ الْحِكْمَةِ وَعَلِيٌّ بَابُهَا قال هذا حَدِيثٌ غَرِيبٌ مُنْكَرٌ
نظر ترمذي طبق نقل طبري :

اما محب الدين طبري نقل مي کند که نظر ترمذي آن است که اين روايت حسن است !!!

وي در مورد اين روايت مي نويسد :

ذكر أنه باب دار الحكمة: عن علي رضي الله عنه قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم ( أنا دار الحكمة وعلي بابها ) أخرجه الترمذي وقال حديث حسن.

در مورد اين مطلب که علي درب خانه حکمت است : از علي روايت شده است که رسول خدا (ص) فرمودند : من خانه حکمتم و علي درب آن است.

اين روايت را ترمذي نقل کرده و آن را حسن مي داند !!!

الطبري، ابوجعفر محب الدين أحمد بن عبد الله بن محمد (متوفاى694هـ)، ذخائر العقبى في مناقب ذوي القربى ، ج1، ص77 ، ناشر : دار الكتب المصرية – مصر. (طبق برنامه الجامع الكبير.

عكس جلد

عكس صفحه مورد نظر

نتيجه:

روايت «أنا مدينة العلم وعلى بابها» با سند‌هاى معتبر نقل شده است، سه تن از بزرگان تاريخ اهل سنت؛ مثل محمد بن جرير طبرى، حاكم نيشابورى و متقى هندى تصريح كرده بودند كه روايت صحيح است. عده‌اى ديگرى كه تعداد آن‌ها زياد‌تر بود، گفته بودند كه روايت «حسن» است. از طرف ديگر ثابت كرديم كه روايت «حسن» با روايت «صحيح» از نظر حجيت هيچ تفاوتى ندارد و قطعا حجت است.

همچنين عده‌اى از بزرگان اهل سنت به آن حضرت لقب «باب مدينة علم» داده‌اند كه نشان مى‌دهد، صحت حديث براى آن‌ها ثابت شده بوده است.

اما در عين حال، چرا مردم از على بن أبى طالب رويگردان هستند و به جاى وارد شدن از دورازه علم نبوى؛ از پنجره، ديوار و سقف مى‌خواهند وارد شوند؟
به نقل از سایت ولی عصر عج
توجه: برای دیدن عکسها به فایل ضمیمه ذیل مراجعه فرمایید

ضمیمه اندازه
madinatulelm.pdf 7.42 مگابایت

 


ادامه مطلب